خلاصه و ردهبندی سنی
15+
پسر از پدرش میپرسد که چرا بدون شاهزادهٔ پریان مانده و دلش حیران است. او از دختری زیبا و عزیز یاد میکند و اشتیاقش را مانند شمعی توصیف میکند که جانش در فراق او میسوزد. پدر پاسخ میدهد که این حکایت را پیش او بازگو خواهد کرد و از پردهٔ راز عروسی سخن میگوید.
این متن دارای مفاهیم عاشقانه و ادبی است که ممکن است برای کودکان قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و زبان شعری آن نیاز به سطحی از بلوغ فکری دارد تا بتواند ارتباط مناسبی با مخاطب برقرار کند.
المقالة الرابعة
پسر گفتش دلم حیران بماندست
که بی شه زادهٔ پریان بماندست ۱
چو آن دختر محیّا و عزیزست
بگو باری بمن تا آن چه چیزست ۲
که من نادیده او را در فراقش
چو شمعم جان بلب پُر اشتیاقش ۳
پدر گفت این حکایة پیش او باز
عروسی جلوه داد از پردهٔ راز ۴
که بی شه زادهٔ پریان بماندست ۱
چو آن دختر محیّا و عزیزست
بگو باری بمن تا آن چه چیزست ۲
که من نادیده او را در فراقش
چو شمعم جان بلب پُر اشتیاقش ۳
پدر گفت این حکایة پیش او باز
عروسی جلوه داد از پردهٔ راز ۴
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
قبلی:بخش سوم
گوهر بعدی:(۱) حکایت سرپاتک هندی
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.