شاعر در این متن از رنجش و دلخوریهای عاطفی خود سخن میگوید. او به ماه (معشوق) اشاره میکند که چگونه با رفتار و گفتارش باعث رنجش او شده است. شاعر از زلف و زنخدان معشوق یاد میکند و بیان میکند که حتی زمانی که از ریسمان معشوق رها شده و در چاه افتاده، معشوق باز هم رنجیده است. همچنین، شاعر به رفتارهای متناقض معشوق اشاره میکند و میپرسد چرا از او، که بیدل و گمراه است، رنجیده است. در نهایت، شاعر به حدیثی از محتشم اشاره میکند که بر خاطر معشوق سنگینی کرده و با تأویل بد، باعث رنجش شده است.
این متن دارای مفاهیم عاطفی و عاشقانه پیچیده است که درک آن برای نوجوانان و بزرگسالان مناسب است. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیهات ادبی ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال قابل درک نباشد.
شماره ۶۱ - به بازی آفتاب را چه گفتم ماه رنجیدی
دلیرم کردی اول در سخن آنگاه رنجیدی ۱
ز من در باب آن زلف و زنخدان خواستی حرفی
چو من از ریسمانت رفتم اندر چاه رنجیدی ۲
به تیغت نیم به سمل گشته بود ای ماه مرغ دل
چو از تقصیر خویشت ساختم آگاه رنجیدی ۳
به کشتن سر بلندم دیر میکردی چه گفتم من
که بر قدم لباس شوق شد کوتاه رنجیدی ۴
دهانت را چه گفتم هیچ بر من خرده نگرفتی
ولی این حرف چون افتاد در افواه رنجیدی ۵
ز ره صد ره برون شد غیر و طبعت زو نشد رنجه
چرا زین بی دل گمره به یک بیراه رنجیدی ۶
حدیث محتشم بر خاطرت ماند گران اول
چو بد تاویل کرد آن حرف را بدخواه رنجیدی ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.