خلاصه و ردهبندی سنی
16+
شاعر از ناشناخته ماندن و بیتوجهی دیگران در طول زندگی شکایت دارد و از گذر سریع عمر و ناکامیهایش میگوید. او احساس میکند در جامعهای زندگی میکند که ارزش واقعی او را درک نمیکند و این موضوع باعث اندوه او شده است.
متن حاوی مفاهیم عمیق فلسفی و عاطفی درباره زندگی، مرگ و ناکامیهاست که ممکن است برای مخاطبان جوانتر سنگین یا نامفهوم باشد. درک کامل این مفاهیم معمولاً به بلوغ فکری و تجربه زندگی نیاز دارد.
غزل شمارهٔ ۷۶ - زندان زندگی
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم ۱
در آستان مرگ که زندان زندگیست
تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم ۲
پیداست از گلاب سرشکم که من چو گل
یک روز خنده کردم و عمری گریستم ۳
طی شد دو بیست سالم و انگار کن دویست
چون بخت و کام نیست چه سود از دویستم ۴
گوهرشناس نیست در این شهر شهریار
من در صف خزف چه بگویم که چیستم ۵
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم ۱
در آستان مرگ که زندان زندگیست
تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم ۲
پیداست از گلاب سرشکم که من چو گل
یک روز خنده کردم و عمری گریستم ۳
طی شد دو بیست سالم و انگار کن دویست
چون بخت و کام نیست چه سود از دویستم ۴
گوهرشناس نیست در این شهر شهریار
من در صف خزف چه بگویم که چیستم ۵
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل شمارهٔ ۷۵ - هجران کشیده ام
گوهر بعدی:غزل شمارهٔ ۷۷ - نالهٔ ناکامی
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.