این متن شعری از حافظ است که در آن شاعر از عشق، مستی، و رموز هستی سخن میگوید. او تأکید میکند که اسرار عشق را نباید با مدعیان در میان گذاشت، زیرا آنها در خودپرستی غرق شدهاند. شاعر از عشق به عنوان نیرویی که جهان را به حرکت درمیآورد یاد میکند و از زیبایی و جذابیت معشوق سخن میگوید. همچنین، او به ناپایداری دنیا و قدرت عشق اشاره میکند و هشدار میدهد که عشق ممکن است به دست طوفان سپرده شود.
این متن حاوی مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند عشق و مستی ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده یا نامفهوم باشد.
غزل ۴۳۵ - با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی ۱
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی ۲
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
با کافران چه کارت گر بت نمیپرستی ۳
سلطان من خدا را زلفت شکست ما را
تا کی کند سیاهی چندین درازدستی ۴
در گوشه سلامت مستور چون توان بود
تا نرگس تو با ما گوید رموز مستی ۵
آن روز دیده بودم این فتنهها که برخاست
کز سرکشی زمانی با ما نمینشستی ۶
عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ
چون برق از این کشاکش پنداشتی که جستی ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.