هوش مصنوعی: این متن یک شعر حماسی و عرفانی است که به داستان اسکندر و خاقان چین می‌پردازد. در این شعر، اسکندر به عنوان یک پادشاه قدرتمند و خردمند توصیف شده است که با خاقان چین به نبرد می‌پردازد. همچنین، بخش‌هایی از شعر به توصیف طبیعت، عشق، و حکمت‌های فلسفی می‌پردازد. در نهایت، اسکندر با فلاتون، حکیم الهی، ملاقات می‌کند و از او حکمت می‌آموزد.
رده سنی: 16+ این متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که برای درک کامل آن، خواننده نیاز به بلوغ فکری و تجربه‌ی زندگی دارد. همچنین، برخی از بخش‌های شعر ممکن است برای کودکان و نوجوانان کم‌سن‌وسال نامفهوم یا خسته‌کننده باشد.

بخش ۲ - در مدح شمس السلاطین علاء الدنیا و الدین

خرامان شو ای خامهٔ گنج ریز
به در سفتن الماس را دار تیز ۱

سخن را چنان پایه بر کش به ماه
که بوسد به جرأت کف پای شاه ۲

علاء دین اسکندر تاج بخش
زرفعت به گردون روان کرد رخش ۳

محمد جهانگیر حیدر مصاف
که از پیش او پس خزد کوه قاف ۴

هنرمندکش برگ نبود فراخ
چه میوه دهد دیگری را ز شاخ ۵

به شهر این مثل شهرهٔ عالمست
که هرکش هنر بیش روزی کم است ۶

مرا صد فغان زین هنرهای خام
که نزد خرد هست عیبش تمام ۷

همه روز عمرم به خفتن گذشت
شب من در افسانه گفتن گذشت ۸

چون در باز کردم نخست از قلم
ز مطلع به انوار دادم علم ۹

وزان انگبین شربت انگیختم
به شیرین و خسرو فرو ریختم ۱۰

وز انجا فرس پیشتر تاختم
به مجنون و لیلی سرافراختم ۱۱

کنون بر سریر هنر پروری
کنم جلوهٔ ملک اسکندری ۱۲

ز دانا هر آن در که نا سفته ماند
فشانم به نوعی که دانم فشاند ۱۳

هنر پرور گنجه گویای پیش
که گنج هنر داشت ز اندازه بیش ۱۴

نظر چون براین جام صهبا گماشت
ستد صافی و درد بر ما گذاشت ۱۵

من ار چه بدانمی گران سر شوم
کجا با حریفان برابر شوم ۱۶

سکندر که فرخ جهان شاه بود
به فرخندگی خاص درگاه بد ۱۷

گروهی زدند از ولایت درش
گروهی نبشتند پیغمبرش ۱۸

به تحقیق چون کرده شد باز جست
درستی شدش بر ولایت درست ۱۹

شگفتی که دانا برو باز بست
گر اعجاز نبود کرامات هست ۲۰

مگس بهر آن دست مالد به درد
که نارد ز صد کاسه یک لقمه خورد ۲۱

ازان مار بر خویش پیچد به رنج
که روزیش خاک است بالای گنج ۲۲

گر از خوان من نبودت توشهٔ
جوی باشد آخر ز هر خوشه ۲۳

چو یک جو به یک سال گردد منی
پس از روزگاری شود خرمنی ۲۴

کنون دارم امید کین تخم پاک
بسی خوشهٔ‌تر بر ارد ز خاک ۲۵

نیندیشی اول چو در پیشها
سرانجام پیش آید اندیشها ۲۶

کند هر کسی پیشهٔ خویشتن
به مقدار اندیشهٔ خویشتن ۲۷

قلم ران این نامهٔ چون بهشت
چنین کرد دیباچه را سر به نشت ۲۸

که چون شد به خاک اختر فیلقوس
به پای سکندر جهان داد بوس ۲۹

در عدل راکرد زآنگونه باز
که هم خوابهٔ کبک شد جره باز ۳۰

چو پرداخت از دشمنان مرز و بوم
به کشور گشایی روان شد ز روم ۳۱

نخست آرم از رزم خاقان سخن
که دیدم به تاریخهای کهن ۳۲

نظامی که کرد آن جریده نگاه
در آشتی زد میان دو شاه ۳۳

دگر گونه خواندم من این راز را
دگرگون زدم لابد این ساز را ۳۴

وگرنه لطافت ندارد بسی
که مر گفته را باز گوید کسی ۳۵

به تاریخ شاهان پیشین و حال
چنان خواندم این حرف دیرینه سال ۳۶

که دولت چو رو در سکندر نهاد
سران را به درگاه او سر نهاد ۳۷

در آفاق نام ظفر زنده کرد
بزرگان آفاق را بنده کرد ۳۸

چو بر بیشتر خسروان چیره گشت
به شاهی و لشکر کشی خیره گشت ۳۹

رها کرد بر دیگران راه را
به خاقان چین راند بنگاه را ۴۰

بر آهنگ چین خوش دل و شاد کام
همی کرد منزل به منزل خرام ۴۱

به خاقان چین داد ز اورنگ روم
پیامی که پولاد را کرد موم ۴۲

که بر ما چو کرد ایزد کار ساز
در کارسازی و اقبال باز ۴۳

درین دم که بند قبا را به کین
به بستیم بر چین و خاقان چین ۴۴

اگر سر در آری و فرمان بری
به آزادی از تیغ ما جان بری ۴۵

و گر نه بدین هندی آب دار
بر ارم ز ترکان چینی دمار ۴۶

نپوشیده بشنید و برداشت راه
به خاقان رسانید پیغام شاه ۴۷

جهاندار خاقان فرخنده بخت
دل آزرده شد زان نمودار سخت ۴۸

پس آنگه به آینده داد از ستیز
یکی مشت خاک و یکی تیغ تیز ۴۹

بدو گفت آنجا براین هر دو چیز
که هست اندرین هر دو رمزی عزیز ۵۰

بگو آنچه گویی خطا و صواب
منت زین بتر باز گویم جواب ۵۱

گر آهن هوس داری اینک به دست
وگر گنج و زر بایدت خاک هست ۵۲

شتابان ز خاقان دو حمال راز
رسیدند پیش سکندر فراز ۵۳

نموداری آورده دادند پیش
نمودند راز ره آورد خویش ۵۴

سکندر بخندید از ان داوری
دران نکته دید از فلک یاوری ۵۵

به آینهٔ شاه چین باز گفت
که تدبیر ما گشت با کام جفت ۵۶

ز خاقان بما کاین دو کالا رسید
نموداری از فتح والا رسید ۵۷

چو دشمن به ما تیغ خود خود سپرد
کنون کی تواند سر از تیغ برد ۵۸

دگر آنکه بر ما فرستاد خاک
نشان خود از خاک چین کرد پاک ۵۹

گرفتم به فال اینکه بی چشم و کین
زمین را به من داد خاقان چین ۶۰

فرستاده زان پاسخ نغزوار
سرو پای گم کرده بی مغزوار ۶۱

هراسان به درگاه خاقان شتافت
فرو ریخت پیشش جوابی که یافت ۶۲

بجوشید خاقان و شد خشمناک
خیال محابا ز دل کرد پاک ۶۳

فرستاد فرمان که بر عزم کار
فراهم شود لشکر از هر دیار ۶۴

ز آب الق تا به دریای چین
چو دریای چین شد ز لشکر زمین ۶۵

فرود آمدند از دو جانب دو شاه
کشیدند تا آسمان بارگاه ۶۶

چو صبح از افق تیغ بیرون کشید
همه دامن چرخ در خون کشید ۶۷

سکندر جهان گرد کشور گشای
به آرایش لشکر آورد رای ۶۸

دگر سوی خاقان لشکر شکن
چو کوهی سر افراخت شد تیغ زن ۶۹

هزاهز در آمد به هر دو سپاه
روا رو برآمد به خورشید و ماه ۷۰

بیابان همه بیشه شیر گشت
جهانی پر از تیر و شمشیر گشت ۷۱

ز لرز زمین زبر قلب روان
در اندام گاو آرد گشت استخوان ۷۲

غبار زمین کله بر ماه بست
نفس را درون گلو راه بست ۷۳

ز موج سلاح و ز گرد زمین
گلین آسمان شد زمین آهنین ۷۴

به دریای آهن جهان گشت غرق
هوا پر ز میغ و زمین پر ز برق ۷۵

وزان سوی خاقان شوریده مغز
جهان گشت پر سوس و برگ بید ۷۶

روان کرد شه تخت جمشید را
به منزل رها کرد خورشید را ۷۷

به جولان گه آمد صف آراسته
به کوشش چو خورشید شد خاسته ۷۸

وزان شوی خاقان شوریده مغز
زنا آمد فتح در پای لغز ۷۹

رسولی فرستاد بر شاه روم
که تنگ آمد از دستت این مرز و بوم ۸۰

تو ای تاجور کامدی در نبرد
به مردی کن این داوری نی به مرد ۸۱

به پیکار اگر با منی کینه سنج
سپه را چه بیهوده داری به رنج؟ ۸۲

چو کاری میان من و تست بس
چه جوئیم فریاد فریاد رس ۸۳

بیا تا به هم دست بیرون کنیم
زره در خوی و تیغ در خون کنیم ۸۴

زما هر دو تن هر که ماند به جای
بود بر سر روم و چین کدخدای ۸۵

چو نزد سکندر رسید این پیام
در ان کام جویی دلش یافت کام ۸۶

سوی حرب گه تاخت با ساز جنگ
بر انسان که نخجیر جوید پلنگ ۸۷

میانجی به خاقان خیر گفت باز
که اینک برزم آمد ان رزم ساز ۸۸

روان شد به جولانگری ساخته
ز رخت بقا خانه پرداخته ۸۹

چو پیلان جنگی دران لعیگاه
در آمد به شطرنج بازی دو شاه ۹۰

نخست از کمان ناوک انداختند
ز یکدیگر آماجگه ساختند ۹۱

چو بودند هر دو هنرمند و چست
نیامد بر آماج تیری درست ۹۲

ز ناوک سوی نیزه بردند دست
زهر دو در ان نیز مویی نخست ۹۳

به شمشیر گشتند دست آزمای
دران هم نشد قالبی زخم سای ۹۴

چو کردند چندان که بود از هنر
نگشتند فیروز بر یکدگر ۹۵

به نیروی بازوی پولاد لخت
دوال کمرها گرفتند سخت ۹۶

چو پیلان که خرطوم در هم زنند
به پیچند و خرطوم را خم زنند ۹۷

به تاب و توان در هم آمیختند
قیامت ز یکدیگر انگیختند ۹۸

هم آخر قوی دست شد شاه روم
ز جا در ربودش چو نخلی ز موم ۹۹

فرس تاخت باز و برافراخته
ز بازو کسی را ستون ساخته ۱۰۰

خروش از صف رومیان شد به ابر
ز ترکان چینی تهی گشت صبر ۱۰۱

در افتاد در قلب خاقان شکست
برآورد رومی به تاراج دست ۱۰۲

سکندر بفرمود تا بی‌دریغ
سلاح افگنان را نرانند تیغ ۱۰۳

به پیمان شه زینهاری کنند
بران زینهار استواری کنند ۱۰۴

و گر کس به مردی برابر شود
نکوشند کز تیغ بی سر شود ۱۰۵

به نیرنگ و هنجار اسیرش کنند
چو در تابد آماج تیرش کنند ۱۰۶

کسی کو به گیتی بود هوشمند
نیابد ز آسیب گیتی گزند ۱۰۷

به اندیشه بنیاد کاری کنند
کزان خویش را در حصاری کند ۱۰۸

بزرگی کسی را دهد دستگاه
که دارد پناهنده یی را پناه ۱۰۹

نه زان ماکیان کمتری در شمار
که بر چوزگان سازدازپر شد ۱۱۰

بزرگان که کهتر نوازی شد
نه رسم بزرگی به بازی کنند ۱۱۱

سر مرد بهر سری کردن است
چو نبود سری بار بر کردن است ۱۱۲

ولیکن سران را توان کرد فرد
که با زیردستان بود پای مرد ۱۱۳

کسی بر سر خلق زیبد امیر
که افتادگان را بود دستگیر ۱۱۴

کشایندهٔ نافهٔ این سواد
سر نافهٔ چین بدینسان کشاد ۱۱۵

که چون فرخ اسکندر سرفراز
به فیروزی از ملک چین گشت باز ۱۱۶

بهین روزی از موسم نوبهار
که گیتی شد از خرمی چون نگار ۱۱۷

هم از اول بامداد آفتاب
بفرخنده طالع در آمد ز خواب ۱۱۸

ز باد بهاری هوا مشک بوی
عروس جهان ز آب گل شسته روی ۱۱۹

شده جلوه‌گر نازنینان باغ
رخ آراسته هر یکی چون چراغ ۱۲۰

بساط گل از سبزه گلشن شده
چراغ گل از باد روشن شده ۱۲۱

به لاله ز فردوس جام آمده
ز رضوان به گلبن سلام آمده ۱۲۲

شده مشکبو غنچه در زیر پوست
چو تعویذ مشکین به بازوی دوست ۱۲۳

بنفشه سر زلف را خم زده
گره در دل غنچه محکم زده ۱۲۴

ز بس تری اندام زیبای گل
شده پاره پاره سرا پای گل ۱۲۵

شده سرخ گل مفرش بوستان
به صحرا برون آمده دوستان ۱۲۶

هوا بر سر سبزه می‌ریخت سیم
مراغه همی کرد بر گل نسیم ۱۲۷

بهر شاخ مرغ ارغنوان ساخته
بهر نغمه گل بن سر انداخته ۱۲۸

ازان نغمه کو غارت هوش کرد
مغنی تر نم فراموش کرد ۱۲۹

غزل خوانی بلبل صبح خیز
تمنای میخوارگان کرد تیز ۱۳۰

ز آواز دراج و رقص تذرو
سبک گشت در خاستن پای سرو ۱۳۱

ز نالیدن قمری خوش نوا
کبوتر معلق زنان در هوا ۱۳۲

بهر سو گل و غنچه نوشخند
ملک در میان همچو سرو بلند ۱۳۳

به بزم ار چه دلبر ز حد بیش بود
دلش همبران دلبر خویش بود ۱۳۴

نشانده صنم را به پهلوی خود
چو آیینه نزدیک زانوی خود ۱۳۵

بهر دورش آن ساقی نیم خواب
ز لب نقل می داد و از کف شراب ۱۳۶

به عشرت نشسته دو سرو جوان
پیاپی شده دوستگانی روان ۱۳۷

ملک عاشق رویش از جان و تن
برانسان که او عاشق خویشتن ۱۳۸

گهی گل همی ریخت اندر کنار
گهی دست می سود بر سیب و نار ۱۳۹

چو می‌رغبت عاشقان تازه کرد
شکیب از میان عزم دروازه کرد ۱۴۰

چنان باده در نازنین راه یافت
کزو شرم را دست کوتاه یافت ۱۴۱

هوای دلش قفل عصمت شکست
عنان تکلف ربودش ز دست ۱۴۲

به افسونگری چنگ را بر گرفت
فسونش به دیو و پری در گرفت ۱۴۳

ازان نغمه کاندر پری خانه شد
سلیمان پری وار دیوانه شد ۱۴۴

بر ایین خوبان ز شوخی و ناز
سرودی برآورد عاشق خواز ۱۴۵

برو تازه بود آن گل مشک بوی
که بویش جهان را کند تازه روی ۱۴۶

گه از رنگ تر عشوه بازی کند
گه از بوی خوش دل نوازی کند ۱۴۷

چو بشگفت گل خوش بود بوستان
ولیکن به همراهی دوستان ۱۴۸

چو سازنده ارغنون توی نوش
بدین رهزنی کرد با تاراج هوش ۱۴۹

ز سرها خرد رفت و سرمست رفت
ملک را عنان دل از دست رفت ۱۵۰

به خوبان دیگر اشارت نمود
که هر یک به سویی چمیدند زو ۱۵۱

نهی گشت خرگاه شاهنشهی
ولیکن شه از خویشتن شد تهی ۱۵۲

حکیم الهی طلب کرد شاه
که بستند تا عقد خورشید و ماه ۱۵۳

ملک سر خوش و نازنین نیم مست
دو عاشق به یکدیگر آورده دست ۱۵۴

رسانیده این خضر صافی صفات
به اسکندر تشنه آب حیات ۱۵۵

چو نوشیدن از دست جانان بود
هر آبی که هست آب حیوان بود ۱۵۶

گهی نار با سیب پیوسته بود
گه از ناردان سیب را خسته بود ۱۵۷

به گنجینه آرزو دست برد
کلید خزینه به خازن سپرد ۱۵۸

بکان گهر شاخ مرجان نشاند
گهر سفت و یاقوت بیرون فشاند ۱۵۹

چو خورشید را چشم در خواب رفت
پیاله فتاد و می ناب رفت ۱۶۰

به بر بط نی زهرهٔ پرده ساز
شد از پرده تار بر بط نواز ۱۶۱

به پرده درون خسرو پرده پوش
به خاتون پرده نشین داد هوش ۱۶۲

چو مرغی خود از دام نجهد مدام
دگر مرغ را کی رهاند ز دام ۱۶۳

طبیبی که پیوسته بیمار ماند
نشاید به بالین بیمار خواند ۱۶۴

کسی کو ندانست راز جهان
جهان آفرین را چه داند نهان ۱۶۵

ادب را نگهدار کز هیچ رای
خدا را نداند کسی جز خدای ۱۶۶

شناسنده حرف دانند گی
چنین کرد ازین تخته خوانندگی ۱۶۷

که چون بیرون آمد فلاتون ز آب
تن خاکی از موج توفان خراب ۱۶۸

نبودش سر یاری مردمان
روان شد سوی کوه چون بی گمان ۱۶۹

زهر بوم برداشت آهنگ خویش
چو سیمرغ بنشست با سنگ خویش ۱۷۰

دهان را ز اشام و خور بند کرد
به شاخ گیا سینه خرسند کرد ۱۷۱

نیایش‌گر پرده راز گشت
به راز اندران پرده دم ساز گشت ۱۷۲

چنان گشت کوشنده در بندگی
که شد سرفراز از سرافکندگی ۱۷۳

ز شب زنده داری دلش زنده شد
چراغش خورشید رخشنده شد ۱۷۴

برآمد میان همه خاص و عام
فلاتون حکیم الهیش نام ۱۷۵

ز نامش که در شهر و کشور رسید
حکایت به گوش سکندر رسید ۱۷۶

هوس داشت اسکندر کاردان
به دیدار آن مرد بسیار دان ۱۷۷

فرستاد پنهان بلیناس را
که از کان برون آرد الماس را ۱۷۸

به فرمان فرمانروای جهان
روان گشت دانا چو کار آگهان ۱۷۹

ز اندیشه دادش فلاتون جواب
که ذره ندارد سر آفتاب ۱۸۰

من اینجا که گشتم ز دل توشه گیر
ز غوغای عالم شدم گوشه‌گیر ۱۸۱

فرستاده کوشش فراوان نمود
نیوشند را رای رفتن نبود ۱۸۲

بلیناس چون دید کان هوشمند
کند وقت خود را بخود ارجمند ۱۸۳

که آمد چو بیرون فلاتون ز آب؟
بشر باز شد در حین خاک رفت ۱۸۴

شنیده سخن یک به یک باز گفت
چو شه رغبت دیدنش پیش داشت ۱۸۵

دل اندر پی رغبت خویش داشت
سبک بارگی جست و بر داشت راه ۱۸۶

به برج عطارد روان شد چو ماه
نه بود از بزرگان به دنبال کس ۱۸۷

جز از هوشمندان تنی چند و بس
سر کوهکن سوی کهسار کرد ۱۸۸

به کوه آمد و سر سوی غار کرد
چو در غار شد کرد مرکب رها ۱۸۹

به غار اندرون رفت چون اژدها
نگه کرد در کنج آن تنگ نای ۱۹۰

فرشته وشی دید مردم نمای
لگیمی در آورده در گرد دوش ۱۹۱

خزیده چو روباه پشمینه پوش
کسی گنجش اندر سفالینه خم ۱۹۲

کلید زبان در دهان کرده گم
مبرا شده دل ز غم خوردنش ۱۹۳

رگ اندر تنش رو نما از صفا
نماینده چون رسته در کهربا ۱۹۴

ز تاب درون در افشان او
حکایت کنان روی رخشان او ۱۹۵

چو سیمای شه دید برخاست زود
به رسم بزرگان تواضع نمود ۱۹۶

پس آنگه گفت از دل عذرخواه
دعای سزاوار تعظیم شاه ۱۹۷

بپرسید کاقبال شاه جهان
برین سو چرا رنجه شد ناگهان ۱۹۸

جهاندار فرمود کز دیر باز
به دیدار تو بود ما را نیاز ۱۹۹

کنونم که آن آرزو دست دادش
سر گنج پنهان بباید گشاد ۲۰۰

چو دانست دانای دریا قیاس
که آمد خریدار گوهر شناس ۲۰۱

به همان نوزیش بگرفت دست
نشاندش به تعظیم و خود هم نشست ۲۰۲

سخن راز هر پرده ساز کرد
ز راز نهان پرده را باز کرد ۲۰۳

بهر باز پرسی که شه می‌نمود
حکیمش به اندیشه ره می‌نمود ۲۰۴

نخستش بپرسید کای گنج راز
ازین گوشه گیری چه داری نیاز ۲۰۵

برون آی ازین غار چون اژدها
وگر غار گنج است هم کن رها ۲۰۶

به دستوری خویش دستت دهم
به همدستی خود نشستت دهم ۲۰۷

ارسطو که جز رای والاش نیست
تو همتاش باشی که همتاش نیست ۲۰۸

فلاتون چو بشنید گفتار شاه
فرو شد به کار خود از کار شاه ۲۰۹

برون داد پاسخ به شرمندگی
که ای تو از آفاق را زندگی ۲۱۰

نماند آن شکوفه به گلزار من
که آید بدان بو خریدار من ۲۱۱

چه جنبانی آن خل بن را به زور
که شد خار او تیر و خرماش گور ۲۱۲

چو شاخ تهی را کنی سنگسار
ز بالا همان سنگ بارد نه بار ۲۱۳

نگویم به دستوریم شاد کن
که دستوریم بخش و آزاد کن ۲۱۴
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۱۴
کانال گوهرین در ایتا
۵۰۸
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۱ - ساقی نامه
گوهر بعدی:بخش ۳ - بدو گفت کاری ز رای بلند
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.