شاعر در این شعر به توصیف عشق و اشتیاق شدید خود به معشوق میپردازد. او از خوابی شیرین که در آن لبهای معشوق را مکیده است، یاد میکند و از عشقی سوزان میگوید که جسم و جانش را به آتش کشیده است. شاعر از وعدههای معشوق، ناامیدیها و امیدهایش، و فداکاریهایش در راه عشق سخن میگوید. در نهایت، او از این که پس از هزاران رنج، بهرهای از این عشق نبرده است، اظهار تأسف میکند.
محتوا شامل مضامین عاشقانهای است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسال قابل درک نباشد. همچنین، برخی از تصاویر شعری مانند 'در خون طپید جسمم' و 'میزد به جانم آتش' ممکن است برای سنین پایین نامناسب باشد.
غزل ۳۳۸ - دیشب به خواب شیرین نوشین لبش مکیدم
در عمر خود همین بود خواب خوشی که دیدم ۱
در خون طپید جسمم تا دامنش گرفتم
بر لب رسید جانم تا خدمتش رسیدم ۲
میکند بی خم از جا اشکی که میفشاندم
میزد به جانم آتش آهی که می کشیدم ۳
دوشم به وعده گفتا یک بوسه خواهمت داد
جان را به نقد دادم، وین نسیه را خریدم ۴
با آن که هیچ پیکی از کوی او نیامد
پیغام میشمردم حرفی که میشنیدم ۵
خیاط حسن تا دوخت بر قامتش قبایی
من نیز در محبت پیراهنی دریدم ۶
از عالمی گسستم تا با تو عهد بستم
از خویشتن رمیدم تا با تو آرمیدم ۷
قد تو در نظر بود هر جا که مینشستم
بام تو زیر پر بود هر سو که میپریدم ۸
تا ناامید گشتم، امید من برآمد
دیدی که ناامیدی شد مایهٔ امیدم ۹
در ظلمت خط تو دنبال آب حیوان
شوقم زیاده میشود چندان که میدویدم ۱۰
تا از تو دشمن جان پاداش من چه باشد
زیرا که دوستی را از دوستان بریدم ۱۱
بعد از هزار خواری در باغ او فروغی
شیرین بری نخوردم، رنگین گلی نچیدم ۱۲
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.