شاعر در این متن از درد هجران و دوری از معشوق مینالد و از همسایه میخواهد که با یادآوری مهر او، غمش را بیشتر نکند. او از بخت بد خود شکایت دارد و میگوید که حتی پس از مرگش نیز کینهای باقی خواهد ماند. شاعر از نامهربانی معشوق و شادی او از ناشادی خودش گلایه میکند و از فلک میخواهد که هرگز دلش را شاد نکند. در پایان، شاعر به بیدادگری معشوق اشاره میکند و میگوید که حتی وقتی از او میخواهد که بیداد نکند، معشوق میخندد.
متن دارای مضامین عاشقانهی عمیق و غمگین است که درک آن نیاز به بلوغ عاطفی و تجربهی زندگی دارد. همچنین، استفاده از اصطلاحات و تشبیهات پیچیدهی ادبی ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۵۴۲ - شبهای هجران همنشین از مهر او یادم مده
همسایه را دردسر از افغان و فریادم مده ۱
از زاری و افغان من گردد دل او سخت تر
ای گریه بر آبم مران ای آه بر بادم مده ۲
چون میرم و کین منش باقی بود ای بخت بد
جز جانب دوزخ صلازین محنت آبادم مده ۳
زین سان که آن نامهربان شاد است از ناشادیم
گر مهربانی ای فلک هرگز دل شادم مده ۴
هردم به داد آیم برت از ذوق بیداد دگر
خواهی به داد من رسی بیداد کن دادم مده ۵
هردم کنم صد کوه غم در بیستون عشق تو
من سخن جان دیگرم نسبت به فرهادم مده ۶
گفتم به بیدادم مکش درخنده شد کای محتشم
حکمت بر افلاطون مخوان تعلیم بیدادم مده ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.