خلاصه و ردهبندی سنی
16+
این شعر از درد فراق و جدایی از معشوق میگوید. شاعر از نبودن یار، سوختن در آتش فراق، و بلایایی که بر سرش آمده شکایت میکند. او از حسادت دیگران، روزهای تاریک، و بادهای مخربی که خرمن زندگیاش را بر باد داده یاد میکند. در نهایت، شاعر از سوختن در آتش فراق و نابودی خود سخن میگوید.
مفاهیم عمیق عاشقانه و فراق، استفاده از استعارههای پیچیده و احساسات شدید در شعر، برای درک بهتر نیاز به بلوغ عاطفی و فکری دارد که معمولاً از سنین نوجوانی به بعد شکل میگیرد.
غزل ۲۴۱ - مهی که شمع رخش نور دیدهٔ من بود
مهی که شمع رخش نور دیدهٔ من بود
ز دیده رفت و مرا سوخت این چه رفتن بود ۱
مرا کشندهترین ورطهٔ محل وداع
سرشگ رانی آن سر پاکدامن بود ۲
فکند چشم حسودم جدا ز دوست چه دوست
یکی که مایهٔ رشگ هزار دشمن بود ۳
کشید روز به شامم چه شام آن که درو
ستارهٔ سحر روز مرگ روشن بود ۴
وزید باد فراقی چه باد آنکه ز دهر
برندهٔ من بر باد رفته خرمن بود ۵
رسید سیل فنائی چه سیل آن که رهش
به مامن من مجنون دشت مسکن بود ۶
برآمد ابر بلائی چه ابر آن که نخست
ترشحش ز برای خرابی من بود ۷
چو یار گرم سفر شد اگرچه شمع صفت
به باد میشد ازو هر سری که بر تن بود ۸
بسوخت محتشم اول که از سپاه فراق
ستیزه یزک اندروی آتش افکن بود ۹
ز دیده رفت و مرا سوخت این چه رفتن بود ۱
مرا کشندهترین ورطهٔ محل وداع
سرشگ رانی آن سر پاکدامن بود ۲
فکند چشم حسودم جدا ز دوست چه دوست
یکی که مایهٔ رشگ هزار دشمن بود ۳
کشید روز به شامم چه شام آن که درو
ستارهٔ سحر روز مرگ روشن بود ۴
وزید باد فراقی چه باد آنکه ز دهر
برندهٔ من بر باد رفته خرمن بود ۵
رسید سیل فنائی چه سیل آن که رهش
به مامن من مجنون دشت مسکن بود ۶
برآمد ابر بلائی چه ابر آن که نخست
ترشحش ز برای خرابی من بود ۷
چو یار گرم سفر شد اگرچه شمع صفت
به باد میشد ازو هر سری که بر تن بود ۸
بسوخت محتشم اول که از سپاه فراق
ستیزه یزک اندروی آتش افکن بود ۹
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۲۴۰ - گنج وصل او به چون من بیوفائی حیف بود
گوهر بعدی:غزل ۲۴۲ - دردا که وصل یار به جز یک نفس نبود
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.