خلاصه و ردهبندی سنی
16+
شاعر در این شعر از احساسات متضاد خود سخن میگوید؛ از عشق و نفرت، امید و ناامیدی، و وصال و فراق. او از چراغ بینور در بزم معشوق، بهشت و دوزخ، خشم معشوق، و طوفان دریای وصال سخن میگوید. همچنین، از گوری که برای غیر کنده بود و اکنون تابوت خود را بر لب آن میبیند، و از جدایی روح از جسم تحت تأثیر دستان معشوق یاد میکند.
متن دارای مضامین عمیق عاشقانه و عرفانی است که درک آن برای نوجوانان کمسنوسال دشوار است. همچنین، برخی از تصاویر مانند گور و تابوت ممکن است برای کودکان مناسب نباشد.
شماره ۴۰ - چراغ خود دگر در بزم او بینور میبینم
چراغ خود دگر در بزم او بینور میبینم
بهشتی دارم اما دوزخی از دور میبینم ۱
به خشم است آن مه از غیر و نشان تیر خوفم من
که در دستش کمان خشم را پرزور میبینم ۲
نگه ناکردنش در غیر خرسندم چسان سازد
که من میل نگه زان نرگس مخمور میبینم ۳
به ساحل گر روم بهتر که دریای وصالش را
ز طوفانی که دارد در قفا پرشور میبینم ۴
هنوز از آفتاب وصل گرمم لیک روز خود
به چشم دور بین مثل شب دیجور میبینم ۵
برای غیر گوری کنده بودم در زمین غم
کنون تابوت خود را بر لب آن گور میبینم ۶
چسان پیوند برد محتشم در نزع جسم از جان
ز دست او کنون خود را به آن دستور میبینم ۷
بهشتی دارم اما دوزخی از دور میبینم ۱
به خشم است آن مه از غیر و نشان تیر خوفم من
که در دستش کمان خشم را پرزور میبینم ۲
نگه ناکردنش در غیر خرسندم چسان سازد
که من میل نگه زان نرگس مخمور میبینم ۳
به ساحل گر روم بهتر که دریای وصالش را
ز طوفانی که دارد در قفا پرشور میبینم ۴
هنوز از آفتاب وصل گرمم لیک روز خود
به چشم دور بین مثل شب دیجور میبینم ۵
برای غیر گوری کنده بودم در زمین غم
کنون تابوت خود را بر لب آن گور میبینم ۶
چسان پیوند برد محتشم در نزع جسم از جان
ز دست او کنون خود را به آن دستور میبینم ۷
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۳۹ - دانسته باش ای دل کزان نامهربانت میبرم
گوهر بعدی:شماره ۴۱ - بود دی در چمن ای قبلهٔ حاجتمندان
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.