هوش مصنوعی:
این متن بخشی از داستان حماسی شاهنامه فردوسی است که به نبرد بین بهرام چوبین و خسرو پرویز میپردازد. در این بخش، بهرام چوبین که از خاندان ساسانیان است، با خسرو پرویز، پادشاه وقت ایران، به مخالفت برمیخیزد و ادعای پادشاهی میکند. دو طرف با یکدیگر به گفتگو و مجادله میپردازند و هر کدام سعی میکنند حقانیت خود را اثبات کنند. در نهایت، این گفتگو به درگیری و نبرد میان دو طرف منجر میشود.
رده سنی:
15+
این متن شامل مفاهیم پیچیدهی تاریخی، سیاسی و اخلاقی است که برای درک کامل آن، خواننده نیاز به سطحی از بلوغ فکری و آشنایی با تاریخ و ادبیات کلاسیک دارد. همچنین، برخی از صحنههای نبرد و مجادله ممکن است برای کودکان مناسب نباشد.
بخش ۵ - رسیدند بهرام و خسرو بهم
رسیدند بهرام و خسرو بهم
گشاده یکی روی و دیگر دژم ۱
نشسته جهاندار بر خنگ عاج
فریدون یل بود با فر وتاج ۲
زدیبای زربفت چینی قبای
چو گردوی پیش اندرون رهنمای ۳
چو بندوی و گستهم بردست شاه
چو خراد برزین زرین کلاه ۴
هه غرقه در آهن و سیم و زر
نه یاقوت پیدانه زرین کمر ۵
چو بهرام روی شهنشاه دید
شد از خشم رنگ رخش ناپدید ۶
ازان پس چنین گفت با سرکشان
که این روسپی زادهٔ بدنشان ۷
زپستی و کندی بمردی رسید
توانگر شد و رزمگه برکشید ۸
بیاموخت آیین شاهنشهان
بزودی سرآرم بدو برجهان ۹
ببینید لشکرش راسر به سر
که تا کیست زیشان یکی نامور ۱۰
سواری نبینم همی رزم جوی
که بامن بروی اندر آرند روی ۱۱
ببیند کنون کار مردان مرد
تگ اسپ وشمشیر وگرز نبرد ۱۲
همان زخم گوپال وباران تیر
خروش یلان بر ده ودار وگیر ۱۳
ندارد به آوردگه پیل پای
چومن با سپاه اندر آیم زجای ۱۴
ز آواز من کوه ریزان شود
هژبر دلاور گریزان شود ۱۵
بخنجر بدریا بر افسون کنیم
بیابان سراسر پرازخون کنیم ۱۶
بگفت و برانگیخت ابلق زجای
توگفتی شد آن باره پران همای ۱۷
یکی تنگ آورد گاهی گرفت
بدو مانده بد لشکر اندر شگفت ۱۸
ز آورد گه شد سوی نهروان
همیبود بر پیش فرخ جوان ۱۹
تنی چند با او ز ایرانیان
همه بسته برجنگ خسرو میان ۲۰
چنین گفت خسرو که ای سرکشان
ز بهرام چوبین که دارد نشان ۲۱
بدو گفت گردوی کای شهریار
نگه کن بران مرد ابلق سوار ۲۲
قبایش سپید و حمایل سیاه
همیراند ابلق میان سپاه ۲۳
جهاندار چون دید بهرام را
بدانستش آغاز و فرجام را ۲۴
چنین گفت کان دودگون دراز
نشسته بران ابلق سرفراز ۲۵
بدو گفت گردوی که آری همان
نبردست هرگز به نیکی گمان ۲۶
چنین گفت کز پهلو کوژپشت
بپرسی سخن پاسخ آرد درشت ۲۷
همان خوک بینی و خوابیده چشم
دل آگنده دارد تو گویی بخشم ۲۸
بدیده ندیدی مر او را بدست
کجا در جهان دشمن ایزدست ۲۹
نبینم همی در سرش کهتری
نیابد کس او را بفرمانبری ۳۰
ازان پس به بندوی و گستهم گفت
که بگشایم این داستان از نهفت ۳۱
که گر خر نیاید به نزدیک بار
توبار گران را بنزد خر آر ۳۲
چو بفریفت چوبینه را نره دیو
کجا بیند او راه گیهان خدیو ۳۳
هرآن دل که از آز شد دردمند
نیایدش کار بزرگان پسند ۳۴
جز از جنگ چو بینه را رای نیست
به دلش اندرون داد را جای نیست ۳۵
چوبر جنگ رفتن بسی شد سخن
نگه کرد باید ز سر تا ببن ۳۶
که داندکه در جنگ پیروز کیست
بدان سردگر لشکر افروز کیست ۳۷
برین گونه آراسته لشکری
بپرخاش بهرام یل مهتری ۳۸
دژاگاه مردی چو دیو سترگ
سپاهی بکردار درنده گرگ ۳۹
گر ای دون که باشیم همداستان
نباشد مرا ننگ زین داستان ۴۰
بپرسش یکی پیش دستی کنم
ازان به که در جنگ سستی کنم ۴۱
اگر زو بر اندازه یابم سخن
نوآیین بدیهاش گردد کهن ۴۲
زگیتی یکی گوشه اورا دهم
سپاسی ز دادن بدو برنهم ۴۳
همه آشتی گردد این جنگ ما
برین رزمگه جستن آهنگ ما ۴۴
مرا ز آشتی سودمندی بود
خرد بیگمان تاج بندی بود ۴۵
چو بازارگانی کند پادشا
ازو شاد باشد دل پارسا ۴۶
بدو گفت گستهم کای شهریار
انوشه بدی تا بود روزگار ۴۷
همی گوهر افشانی اندر سخن
تو داناتری هرچ باید بکن ۴۸
تو پردادی و بنده بیدادگر
توپرمغزی و او پر از باد سر ۴۹
چوبشنید خسرو بپیمود راه
خرامان بیامد به پیش سپاه ۵۰
بپرسید بهرام یل را ز دور
همیجست هنگامهٔ رزم سور ۵۱
ببهرام گفت ای سرافراز مرد
چگونست کارت به دشت نبرد ۵۲
تودرگاه را همچو پیرایهای
همان تخت ودیهیم را مایهای ۵۳
ستون سپاهی بهنگام رزم
چوشمع درخشنده هنگام بزم ۵۴
جهانجوی گردی و یزدان پرست
مداراد دارنده باز از تودست ۵۵
سگالیدهام روزگار تو را
بخوبی بسیجیده کارتو را ۵۶
تو را با سپاه تو مهمان کنم
زدیدار تو رامش جان کنم ۵۷
سپهدار ایرانت خوانم بداد
کنم آفریننده را بر تو یاد ۵۸
سخنهاش بشنید بهرام گرد
عنان بارهٔ تیزتگ را سپرد ۵۹
هم از پشت آن باره بردش نماز
همیبود پیشش زمانی دراز ۶۰
چنین داد پاسخ مر ابلق سوار
که من خرمم شاد وبه روزگار ۶۱
تو را روزگار بزرگی مباد
نه بیداد دانی ز شاهی نه داد ۶۲
الان شاه چون شهریاری کند
ورا مرد بدبخت یاری کند ۶۳
تو را روزگاری سگالیدهام
بنوی کمندیت مالیدهام ۶۴
بزودی یکی دار سازم بلند
دو دستت ببندم بخم کمند ۶۵
بیاویزمت زان سزاوار دار
ببینی ز من تلخی روزگار ۶۶
چو خسرو ز بهرام پاسخ شنید
برخساره شد چون گل شنبلید ۶۷
چنین داد پاسخ که ای ناسپاس
نگوید چنین مرد یزدان شناس ۶۸
چو مهمان بخوان توآید ز دور
تو دشنام سازی بهنگام سور ۶۹
نه آیین شاهان بود زین نشان
نه آن سواران گردنکشان ۷۰
نه تازی چنین کرد ونه پارسی
اگر بشمری سال صدبار سی ۷۱
ازین ننگ دارد خردمند مرد
بگرد در ناسپاسی مگرد ۷۲
چو مهمانت آواز فرخ دهد
برین گونه بر دیو پاسخ دهد ۷۳
بترسم که روز بد آیدت پیش
که سرگشته بینمت بر رای خویش ۷۴
تو را چاره بر دست آن پادشاست
که زندست جاوید وفرانرواست ۷۵
گنهکار یزدانی وناسپاس
تن اندر نکوهش دل اندر هراس ۷۶
مرا چون الان شاه خوانی همی
زگوهر بیک سوم دانی همی ۷۷
مگر ناسزایم بشاهنشهی
نزیباست برمن کلاه مهی ۷۸
چون کسری نیا وچوهرمز پدر
کرا دانی ازمن سزاوارتر ۷۹
ورا گفت بهرام کای بدنشان
به گفتار و کردار چون بیهشان ۸۰
نخستین ز مهمان گشادی سخن
سرشتت بدوداستانت کهن ۸۱
تو را با سخنهای شاهان چه کار
نه فرزانه مردی نه جنگی سوار ۸۲
الان شاه بودی کنون کهتری
هم ازبندهٔ بندگان کمتری ۸۳
گنه کارتر کس توی درجهان
نه شاهی نه زیباسری ازمهان ۸۴
بشاهی مرا خواندند آفرین
نمانم که پی برنهی برزمین ۸۵
دگرآنک گفتی که بداختری
نزیبد تو را شاهی و مهتری ۸۶
ازان گفتم ای ناسزاوار شاه
که هرگز مبادی تو درپیش گاه ۸۷
که ایرانیان بر تو بر دشمنند
بکوشند و بیخت زبن برکنند ۸۸
بدرند بر تنت بر پوست ورگ
سپارند پس استخوانت بسگ ۸۹
بدو گفت خسرو کهای بدکنش
چراگتشهای تند وبرتر منش ۹۰
که آهوست بر مرد گفتار زشت
تو را اندر آغاز بود این سرشت ۹۱
ز مغز تو بگسست روشن خرد
خنک نامور کو خرد پرودرد ۹۲
هرآن دیو کاید زمانش فراز
زبانش به گفتار گردد دراز ۹۳
نخواهم که چون تو یکی پهلوان
بتندی تبه گردد و ناتوان ۹۴
سزد گر ز دل خشم بیرون کنی
نجوشی وبر تیزی افسون کنی ۹۵
ز دارندهٔ دادگر یادکن
خرد را بدین یاد بنیاد کن ۹۶
یکی کوه داری بزیر اندورن
که گر بنگری برتر از بیستون ۹۷
گر از تو یکی شهریار آمدی
مغیلان بیبر ببار آمدی ۹۸
تو را دل پراندیشه مهتریست
ببینیم تا رای یزدان بچیست ۹۹
ندانم که آمختت این بد تنی
تو را با چنین کیش آهرمنی ۱۰۰
هران کاین سخن با تو گوید همی
به گفتار مرگ تو جوید همی ۱۰۱
بگفت وفرود آمد از خنگ عاج
ز سر بر گرفت آن بهاگیر تاج ۱۰۲
بنالید و سر سوی خورشید کرد
زیزدان دلش پرزامید کرد ۱۰۳
چنین گفت کای روشن دادگر
درخت امید از تو آید ببر ۱۰۴
تو دانی که بر پیش این بنده کیست
کزین ننگ بر تاج باید گریست ۱۰۵
وزانجا سبک شد بجای نماز
همیگفت با داور پاک راز ۱۰۶
گر این پادشاهی زتخم کیان
بخواهد شدن تا نبندم میان ۱۰۷
پرستنده باشم بتشکده
نخواهم خورش جز زشیر دده ۱۰۸
ندارم به گنج اندرون زر وسیم
بگاه پرستش بپوشم گلیم ۱۰۹
گر ای دون که این پادشاهی مراست
پرستنده و ایمن و داد و راست ۱۱۰
تو پیروز گردان سپاه مرا
به بنده مده تاج وگاه مرا ۱۱۱
اگرکام دل یابم این تاج واسپ
بیارم دمان پیش آذرگشسپ ۱۱۲
همین یاره وطوق واین گوشوار
همین جامهٔ زر گوهرنگار ۱۱۳
همان نیزده بدره دینار زرد
فشانم برین گنبد لاژورد ۱۱۴
پرستندگان رادهم ده هزار
درم چون شوم برجهان شهریار ۱۱۵
زبهرامیان هرک گردد اسیر
به پیش من آرد کسی دستگیر ۱۱۶
پرستنده فرخ آتش کنم
دل موبد و هیربد خوش کنم ۱۱۷
بگفت این وز خاک برپای خاست
ستمدیده گویندهٔ بود راست ۱۱۸
زجای نیایش بیامد چوگرد
به بهرام چوبینه آواز کرد ۱۱۹
کهای دوزخی بندهٔ دیو نر
خرد دور و دور از تو آیین وفر ۱۲۰
ستمگاره دیویست با خشم و زور
کزین گونه چشم تو را کرد کور ۱۲۱
بجای خرد خشم و کین یافتی
زدیوان کنون آفرین یافتی ۱۲۲
تو را خارستان شارستانی نمود
یکی دوزخی بوستانی نمود ۱۲۳
چراغ خرد پیش چشمت بمرد
زجان و دلت روشنایی ببرد ۱۲۴
نبودست جز جادوی پرفریب
که اندر بلندی نمودت نشیب ۱۲۵
بشاخی همی یازی امروز دست
که برگش بود زهر وبارش کبست ۱۲۶
نجستست هرگز تبار تواین
نباشد بجوینده بر آفرین ۱۲۷
تو را ایزد این فر و برزت نداد
نیاری ز گرگین میلاد یاد ۱۲۸
ایا مرد بدبخت وبیدادگر
بنابودنیها گمانی مبر ۱۲۹
که خرچنگ رانیست پرعقاب
نپرد عقاب از بر آفتاب ۱۳۰
به یزدان پاک وبتخت وکلاه
که گر من بیابم تو را بیسپاه ۱۳۱
اگر برزنم بر تو برباد سرد
ندارمت رنجه زگرد نبرد ۱۳۲
سخنها شنیدیم چندی درشت
به پیروزگر بازهشتیم پشت ۱۳۳
اگر من سزاوار شاهی نیم
مبادا که در زیر دستی زیم ۱۳۴
چنین پاسخش داد بهرام باز
که ای بی خرد ریمن دیوساز ۱۳۵
پدرت آن جهاندار دین دوست مرد
که هرگز نزد برکسی باد سرد ۱۳۶
چنو مرد را ارج نشناختی
بخواری زتخت اندرانداختی ۱۳۷
پس او جهاندار خواهی بدن
خردمند و بیدار خواهی بدن ۱۳۸
تو ناپاکی و دشمن ایزدی
نبینی زنیکی دهش جزبدی ۱۳۹
گر ای دون که هرمزد بیداد بود
زمان و زمین زو بفریاد بود ۱۴۰
تو فرزند اویی نباشد سزا
به ایران و توران شده پادشا ۱۴۱
تو را زندگانی نباید نه تخت
یکی دخمه یی بس که دوری زبخت ۱۴۲
هم ان کین هرمز کنم خواستار
دگرکاندر ایران منم شهریار ۱۴۳
کنون تازه کن برمن این داستان
که از راستان گشت همداستان ۱۴۴
که تو داغ بر چشم شاهان نهی
کسی کو نهد نیز فرمان دهی ۱۴۵
ازان پس بیابی که شاهی مراست
ز خورشید تا برج ماهی مراست ۱۴۶
بدو گفت خسرو که هرگز مباد
که باشد بدرد پدر بنده شاد ۱۴۷
نوشته چنین بود وبود آنچ بود
سخن بر سخن چند باید فزود ۱۴۸
تو شاهی همیسازی از خویشتن
که گر مرگت آید نیابی کفن ۱۴۹
بدین اسپ و برگستوان کسان
یکی خسروی برزو نارسان ۱۵۰
نه خان و نه مان و نه بوم ونژاد
یکی شهریاری میان پر زباد ۱۵۱
بدین لشکر و چیز ونامی دروغ
نگیری بر تخت شاهی فروغ ۱۵۲
زتو پیش بودند کنداوران
جهانجوی و با گرزهای گران ۱۵۳
نجستند شاهی که کهتر بدند
نه اندر خور تخت و افسر بدند ۱۵۴
همی هرزمان سرفرازی بخشم
همی آب خشم اندرآری بچشم ۱۵۵
بجوشد همی برتنت بدگمان
زمانه بخشم آردت هر زمان ۱۵۶
جهاندار شاهی ز داد آفرید
دگر از هنر وز نژاد آفرید ۱۵۷
بدان کس دهد کو سزاوارتر
خرددارتر هم بی آزارتر ۱۵۸
الان شاه ما را پدر کرده بود
کجا برمن ازکارت آزرده بود ۱۵۹
کنون ایزدم داد شاهنشهی
بزرگی و تخت و کلاه مهی ۱۶۰
پذیرفتم این از خدای جهان
شناسنده آشکار ونهان ۱۶۱
بدستوری هرمز شهریار
کجا داشت تاج پدر یادگار ۱۶۲
ازان نامور پر هنر بخردان
بزرگان وکارآزموده ردان ۱۶۳
بدان دین که آورده بود از بهشت
خردیافته پیرسر زردهشت ۱۶۴
که پیغمبر آمد بلهراسپ داد
پذیرفت زان پس بگشتاسپ داد ۱۶۵
هرآنکس که ما را نمودست رنج
دگر آنک ازو یافتستیم گنج ۱۶۶
همه یکسر اندر پناه منند
اگر دشمن ار نیک خواه منند ۱۶۷
همه بر زن وزاده بر پادشا
نخوانیم کس را مگر پارسا ۱۶۸
ز شهری که ویران شداندر جهان
بجایی که درویش باشد نهان ۱۶۹
توانگر کمن مرد درویش را
پراگنده و مردم خویش را ۱۷۰
همه خارستانها کنم چون بهشت
پر از مردم و چارپایان وکشت ۱۷۱
بمانم یکی خوبی اندر جهان
که ناممپس از مرگ نبود نهان ۱۷۲
بیاییم و دل را تو رازو کنیم
بسنجیم ونیرو ببازو کنیم ۱۷۳
چو هرمز جهاندار وباداد بود
زمین و زمانه بدو شاد بود ۱۷۴
پسر بیگمان از پدر تخت یافت
کلاه و کمر یافت و هم بخت یافت ۱۷۵
تو ای پرگناه فریبنده مرد
که جستی نخستین ز هرمز نبرد ۱۷۶
نبد هیچ بد جز بفرمان تو
وگر تنبل و مکر ودستان تو ۱۷۷
گر ایزد بخواهد من از کین شاه
کنم بر تو خورشید روشن سیاه ۱۷۸
کنون تاج را درخور کار کیست
چو من ناسزایم سزاوار کیست ۱۷۹
بدو گفت بهرام کای مرد گرد
سزا آن بود کز تو شاهی ببرد ۱۸۰
چو از دخت بابک بزاد اردشیر
که اشکانیان را بدی دار وگیر ۱۸۱
نه چون اردشیر اردوان را بکشت
بنیرو شد و تختش آمد بمشت ۱۸۲
کنون سال چون پانصد برگذشت
سر تاج ساسانیان سرد گشت ۱۸۳
کنون تخت و دیهیم را روز ماست
سرو کار با بخت پیروز ماست ۱۸۴
چو بینیم چهر تو وبخت تو
سپاه وکلاه تو وتخت تو ۱۸۵
بیازم بدین کار ساسانیان
چوآشفته شیری که گردد ژیان ۱۸۶
زدفتر همه نامشان بسترم
سر تخت ساسانیان بسپرم ۱۸۷
بزرگی مر اشکانیان را سزاست
اگر بشنود مرد داننده راست ۱۸۸
چنین پاسخ آورد خسرو بدوی
کهای بیهده مرد پیکار جوی ۱۸۹
اگر پادشاهی زتخم کیان
بخواهد شدن تو کیی درجهان ۱۹۰
همه رازیان از بنه خود کنید
دو رویند وز مردمی برچیند ۱۹۱
نخست از ری آمد سپاه اندکی
که شد با سپاه سکندر یکی ۱۹۲
میان را ببستند با رومیان
گرفتند ناگاه تخت کیان ۱۹۳
ز ری بود ناپاکدل ماهیار
کزو تیره شد تخم اسفندیار ۱۹۴
ازان پس ببستند ایرانیان
بکینه یکایک کمر بر میان ۱۹۵
نیامد جهان آفرین را پسند
ازیشان به ایران رسید آن گزند ۱۹۶
کلاه کیی بر سر اردشیر
نهاد آن زمان داور دستگیر ۱۹۷
بتاج کیان او سزاوار بود
اگر چند بیگنج ودینار بود ۱۹۸
کنون نام آن نامداران گذشت
سخن گفتن ماهمه بادگشت ۱۹۹
کنون مهتری را سزاوار کیست
جهان را بنوی جهاندار کیست ۲۰۰
بدو گفت بهرام جنگی منم
که بیخ کیان را زبن برکنم ۲۰۱
چنین گفت خسرو که آن داستان
که داننده یادآرد ازباستان ۲۰۲
که هرگز بنادان وبیراه وخرد
سلیح بزرگی نباید سپرد ۲۰۳
که چون بازخواهی نیاید بدست
که دارنده زان چیزگشتست مست ۲۰۴
چه گفت آن خردمند شیرین سخن
که گر بیبنانرا نشانی ببن ۲۰۵
بفرجام کارآیدت رنج ودرد
بگرد درناسپاسان مگرد ۲۰۶
دلاور شدی تیز وبرترمنش
ز بد گوهر آمد تو را بدکنش ۲۰۷
تو را کرد سالار گردنکشان
شدی مهتر اندر زمین کشان ۲۰۸
بران تخت سیمین وآن مهرشاه
سرت مست شد بازگشتی ز راه ۲۰۹
کنون نام چوبینه بهرام گشت
همان تخت سیمین تو را دام گشت ۲۱۰
بران تخت برماه خواهی شدن
سپهبد بدی شاه خواهی شدن ۲۱۱
سخن زین نشان مرد دانا نگفت
برآنم که با دیو گشتی تو جفت ۲۱۲
بدو گفت بهرام کای بدکنش
نزیبد همی بر تو جز سرزنش ۲۱۳
تو پیمان یزدان نداری نگاه
همی ناسزا خوانی این پیشگاه ۲۱۴
نهی داغ بر چشم شاه جهان
سخن زین نشان کی بود درنهان ۲۱۵
همه دوستان بر تو بر دشمنند
به گفتار با تو به دل بامنند ۲۱۶
بدین کار خاقان مرا یاورست
همان کاندر ایران وچین لشکرست ۲۱۷
بزرگی من از پارس آرم بری
نمانم کزین پس بود نام کی ۲۱۸
برافرازم اندر جهان داد را
کنم تازه آیین میلاد را ۲۱۹
من از تخمهٔ نامور آرشم
چو جنگ آورم آتش سرکشم ۲۲۰
نبیره جهانجوی گرگین منم
هم آن آتش تیز برزین منم ۲۲۱
به ایران بران رای بد ساوهشاه
که نه تخت ماند نه مهر وکلاه ۲۲۲
کند با زمین راست آتشکده
نه نوروز ماند نه جشن سده ۲۲۳
همه بنده بودند ایرانیان
برین بوم تا من ببستم میان ۲۲۴
تو خودکامه را گر ندانی شمار
بروچارصد بار بشمر هزار ۲۲۵
زپیلان جنگی هزار و دویست
که گفتی که بر راه برجای نیست ۲۲۶
هزیمت گرفت آن سپاه بزرگ
من از پس خروشان چودیو سترگ ۲۲۷
چنان دان که کس بیهنر درجهان
بخیره نجوید نشست مهان ۲۲۸
همی بوی تاج آید ازمغفرم
همی تخت عاج آید از خنجرم ۲۲۹
اگر با تو یک پشه کین آورد
زتختت بروی زمین آورد ۲۳۰
بدو گفت خسرو کهای شوم پی
چرا یاد گرگین نگیری بری ۲۳۱
که اندر جهان بود وتختش نبود
بزرگی و اورنگ وبختش نبود ۲۳۲
ندانست کس نام او در جهان
فرومایه بد درمیان مهان ۲۳۳
بیامد گرانمایه مهران ستاد
بشاه زمانه نشان تو داد ۲۳۴
زخاک سیاهت چنان برکشید
شد آن روز برچشم تو ناپدید ۲۳۵
تو را داد گنج وسلیح وسپاه
درفش تهمتن درفشان چو ماه ۲۳۶
نبد خواست یزدان که ایران زمین
بویرانی آرند ترکان چین ۲۳۷
تو بودی بدین جنگشان یارمند
کلاهت برآمد بابر بلند ۲۳۸
چو دارنده چرخ گردان بخواست
که آن پادشا را شود کار راست ۲۳۹
تو زان مایه مر خویشتن را نهی
که هرگز ندیدی بهی و مهی ۲۴۰
گرین پادشاهی زتخم کیان
بخواهد شدن تو چه بندی میان ۲۴۱
چواسکندری باید اندر جهان
که تیره کند بخت شاهنشهان ۲۴۲
توبا چهرهٔ دیو و با رنگ وخاک
مبادی بگیتی جزاندر مغاک ۲۴۳
زبی راهی وکارکرد تو بود
که شد روز برشاه ایران کبود ۲۴۴
نوشتی همان نام من بر درم
زگیتی مرا خواستی کرد کم ۲۴۵
بدی را تو اندر جهان مایهای
هم از بیرهان برترین پایهای ۲۴۶
هران خون که شد درجهان ریخته
توباشی بران گیتی آویخته ۲۴۷
نیابی شب تیره آن را بخواب
که جویی همی روز در آفتاب ۲۴۸
ایا مرد بدبخت بیدادگر
همه روزگارت بکژی مبر ۲۴۹
زخشنودی ایزد اندیشه کن
خردمندی و راستی پیشه کن ۲۵۰
که این بر من و تو همیبگذرد
زمانه دم ما همیبشمرد ۲۵۱
که گوید کژی به از راستی
بکژی چرا دل بیاراستی ۲۵۲
چو فرمان کنی هرچ خواهی تو راست
یکی بهر ازین پادشاهی تو راست ۲۵۳
بدین گیتی اندر بزی شادمان
تن آسان و دور از بد بدگمان ۲۵۴
وگر بگذری زین سرای سپنج
گه بازگشتن نباشی به رنج ۲۵۵
نشاید کزین کم کنیم ارفزون
که زردشت گوید بزند اندرون ۲۵۶
که هرکس که برگردد از دین پاک
زیزدان ندارد به دل بیم وباک ۲۵۷
بسالی همیداد بایدش پند
چو پندش نباشد ورا سودمند ۲۵۸
ببایدش کشتن بفرمان شاه
فکندن تن پرگناهش به راه ۲۵۹
چو بر شاه گیتی شود بدگمان
ببایدش کشتن هم اندر زمان ۲۶۰
بریزند هم بیگمان خون تو
همین جستن تخت وارون تو ۲۶۱
کنون زندگانیت ناخوش بود
وگر بگذری جایت آتش بود ۲۶۲
وگر دیر مانی برین هم نشان
سر از شاه وز داد یزدان کشان ۲۶۳
پشیمانی آیدت زین کار خویش
ز گفتار ناخوب و کردار خویش ۲۶۴
تو بیماری وپند داروی تست
بگوییم تا تو شوی تن درست ۲۶۵
وگر چیزه شد بردلت کام ورشک
سخن گوی تا دیگر آرم پزشک ۲۶۶
پزشک تو پندست و دارو خرد
مگر آز تاج از دلت بسترد ۲۶۷
به پیروزی اندر چنین کش شدی
وز اندیشه گنج سرکش شدی ۲۶۸
شنیدی که ضحاک شد ناسپاس
ز دیو و ز جادو جهان پرهراس ۲۶۹
چو زو شد دل مهتران پر ز درد
فریدون فرخنده با او چه کرد ۲۷۰
سپاهت همه بندگان منند
به دل زنده و مردگان منند ۲۷۱
ز تو لختکی روشنی یافتند
بدین سان سر از داد برتافتند ۲۷۲
چومن گنج خویش آشکارا کنم
دل جنگیان پرمدارا کنم ۲۷۳
چو پیروز گشتی تو برساوه شاه
برآن برنهادند یکسر سپاه ۲۷۴
که هرگز نبینند زان پس شکست
چو از خواسته سیر گشتند ومست ۲۷۵
نباید که بردست من بر هلاک
شوند این دلیران بیبیم وباک ۲۷۶
تو خواهی که جنگی سپاهی گران
همه نامداران و کنداوران ۲۷۷
شود بوم ایران ازیشان تهی
شکست اندر آید بتخت مهی ۲۷۸
که بد شاه هنگام آرش بگوی
سرآید مگر بر من این گفت وگوی ۲۷۹
بدو گفت بهرام کان گاه شاه
منوچهر بد با کلاه و سپاه ۲۸۰
بدو گفت خسرو کهای بدنهان
چودانی که او بود شاه جهان ۲۸۱
ندانی که آرش ورا بنده بود
بفرمان و رایش سرافکنده بود ۲۸۲
بدو گفت بهرام کز راه داد
تواز تخم ساسانی ای بد نژاد ۲۸۳
که ساسان شبان وشبان زاده بود
نه بابک شبانی بدو داده بود ۲۸۴
بدو گفت خسرو کهای بدکنش
نه از تخم ساسان شدی برمنش ۲۸۵
دروغست گفتار تو سر به سر
سخن گفتن کژ نباشد هنر ۲۸۶
تو از بدتنان بودی وبیبنان
نه از تخم ساسان رسیدی بنان ۲۸۷
بدو گفت بهرام کاندر جهان
شبانی ز ساسان نگردد نهان ۲۸۸
ورا گفت خسرو که دارا بمرد
نه تاج بزرگی بساسان سپرد ۲۸۹
اگر بخت گم شد کجا شد نژاد
نیاید ز گفتار بیداد داد ۲۹۰
بدین هوش واین رای واین فرهی
بجویی همی تخت شاهنشهی ۲۹۱
بگفت و بخندید وبرگشت زوی
سوی لشکر خویش بنهاد روی ۲۹۲
زخاقانیان آن سه ترک سترگ
که ارغنده بودند برسان گرگ ۲۹۳
کجا گفته بودند بهرام را
که ما روز جنگ از پی نام را ۲۹۴
اگر مرده گر زنده بالای شاه
بنزد تو آریم پیش سپاه ۲۹۵
ازیشان سواری که ناپاک بود
دلاور بد و تند و ناباک بود ۲۹۶
همیراند پرخاشجوی و دژم
کمندی ببازو و درون شست خم ۲۹۷
چو نزدیکتر گشت با خنگ عاج
همیبود یازان بپرمایه تاج ۲۹۸
بینداخت آن تاب داده کمند
سرتاج شاه اندرآمد ببند ۲۹۹
یکی تیغ گستهم زد برکمند
سرشاه را زان نیامد گزند ۳۰۰
کمان را بزه کرد بندوی گرد
بتیر از هوا روشنایی ببرد ۳۰۱
بدان ترک بدساز بهرام گفت
که جز خاک تیره مبادت نهفت ۳۰۲
که گفتت که با شاه رزم آزمای
ندیدی مرا پیش اوبربپای ۳۰۳
پس آمد بلشکر گه خویش باز
روانش پر ازدرد وتن پرگداز ۳۰۴
گشاده یکی روی و دیگر دژم ۱
نشسته جهاندار بر خنگ عاج
فریدون یل بود با فر وتاج ۲
زدیبای زربفت چینی قبای
چو گردوی پیش اندرون رهنمای ۳
چو بندوی و گستهم بردست شاه
چو خراد برزین زرین کلاه ۴
هه غرقه در آهن و سیم و زر
نه یاقوت پیدانه زرین کمر ۵
چو بهرام روی شهنشاه دید
شد از خشم رنگ رخش ناپدید ۶
ازان پس چنین گفت با سرکشان
که این روسپی زادهٔ بدنشان ۷
زپستی و کندی بمردی رسید
توانگر شد و رزمگه برکشید ۸
بیاموخت آیین شاهنشهان
بزودی سرآرم بدو برجهان ۹
ببینید لشکرش راسر به سر
که تا کیست زیشان یکی نامور ۱۰
سواری نبینم همی رزم جوی
که بامن بروی اندر آرند روی ۱۱
ببیند کنون کار مردان مرد
تگ اسپ وشمشیر وگرز نبرد ۱۲
همان زخم گوپال وباران تیر
خروش یلان بر ده ودار وگیر ۱۳
ندارد به آوردگه پیل پای
چومن با سپاه اندر آیم زجای ۱۴
ز آواز من کوه ریزان شود
هژبر دلاور گریزان شود ۱۵
بخنجر بدریا بر افسون کنیم
بیابان سراسر پرازخون کنیم ۱۶
بگفت و برانگیخت ابلق زجای
توگفتی شد آن باره پران همای ۱۷
یکی تنگ آورد گاهی گرفت
بدو مانده بد لشکر اندر شگفت ۱۸
ز آورد گه شد سوی نهروان
همیبود بر پیش فرخ جوان ۱۹
تنی چند با او ز ایرانیان
همه بسته برجنگ خسرو میان ۲۰
چنین گفت خسرو که ای سرکشان
ز بهرام چوبین که دارد نشان ۲۱
بدو گفت گردوی کای شهریار
نگه کن بران مرد ابلق سوار ۲۲
قبایش سپید و حمایل سیاه
همیراند ابلق میان سپاه ۲۳
جهاندار چون دید بهرام را
بدانستش آغاز و فرجام را ۲۴
چنین گفت کان دودگون دراز
نشسته بران ابلق سرفراز ۲۵
بدو گفت گردوی که آری همان
نبردست هرگز به نیکی گمان ۲۶
چنین گفت کز پهلو کوژپشت
بپرسی سخن پاسخ آرد درشت ۲۷
همان خوک بینی و خوابیده چشم
دل آگنده دارد تو گویی بخشم ۲۸
بدیده ندیدی مر او را بدست
کجا در جهان دشمن ایزدست ۲۹
نبینم همی در سرش کهتری
نیابد کس او را بفرمانبری ۳۰
ازان پس به بندوی و گستهم گفت
که بگشایم این داستان از نهفت ۳۱
که گر خر نیاید به نزدیک بار
توبار گران را بنزد خر آر ۳۲
چو بفریفت چوبینه را نره دیو
کجا بیند او راه گیهان خدیو ۳۳
هرآن دل که از آز شد دردمند
نیایدش کار بزرگان پسند ۳۴
جز از جنگ چو بینه را رای نیست
به دلش اندرون داد را جای نیست ۳۵
چوبر جنگ رفتن بسی شد سخن
نگه کرد باید ز سر تا ببن ۳۶
که داندکه در جنگ پیروز کیست
بدان سردگر لشکر افروز کیست ۳۷
برین گونه آراسته لشکری
بپرخاش بهرام یل مهتری ۳۸
دژاگاه مردی چو دیو سترگ
سپاهی بکردار درنده گرگ ۳۹
گر ای دون که باشیم همداستان
نباشد مرا ننگ زین داستان ۴۰
بپرسش یکی پیش دستی کنم
ازان به که در جنگ سستی کنم ۴۱
اگر زو بر اندازه یابم سخن
نوآیین بدیهاش گردد کهن ۴۲
زگیتی یکی گوشه اورا دهم
سپاسی ز دادن بدو برنهم ۴۳
همه آشتی گردد این جنگ ما
برین رزمگه جستن آهنگ ما ۴۴
مرا ز آشتی سودمندی بود
خرد بیگمان تاج بندی بود ۴۵
چو بازارگانی کند پادشا
ازو شاد باشد دل پارسا ۴۶
بدو گفت گستهم کای شهریار
انوشه بدی تا بود روزگار ۴۷
همی گوهر افشانی اندر سخن
تو داناتری هرچ باید بکن ۴۸
تو پردادی و بنده بیدادگر
توپرمغزی و او پر از باد سر ۴۹
چوبشنید خسرو بپیمود راه
خرامان بیامد به پیش سپاه ۵۰
بپرسید بهرام یل را ز دور
همیجست هنگامهٔ رزم سور ۵۱
ببهرام گفت ای سرافراز مرد
چگونست کارت به دشت نبرد ۵۲
تودرگاه را همچو پیرایهای
همان تخت ودیهیم را مایهای ۵۳
ستون سپاهی بهنگام رزم
چوشمع درخشنده هنگام بزم ۵۴
جهانجوی گردی و یزدان پرست
مداراد دارنده باز از تودست ۵۵
سگالیدهام روزگار تو را
بخوبی بسیجیده کارتو را ۵۶
تو را با سپاه تو مهمان کنم
زدیدار تو رامش جان کنم ۵۷
سپهدار ایرانت خوانم بداد
کنم آفریننده را بر تو یاد ۵۸
سخنهاش بشنید بهرام گرد
عنان بارهٔ تیزتگ را سپرد ۵۹
هم از پشت آن باره بردش نماز
همیبود پیشش زمانی دراز ۶۰
چنین داد پاسخ مر ابلق سوار
که من خرمم شاد وبه روزگار ۶۱
تو را روزگار بزرگی مباد
نه بیداد دانی ز شاهی نه داد ۶۲
الان شاه چون شهریاری کند
ورا مرد بدبخت یاری کند ۶۳
تو را روزگاری سگالیدهام
بنوی کمندیت مالیدهام ۶۴
بزودی یکی دار سازم بلند
دو دستت ببندم بخم کمند ۶۵
بیاویزمت زان سزاوار دار
ببینی ز من تلخی روزگار ۶۶
چو خسرو ز بهرام پاسخ شنید
برخساره شد چون گل شنبلید ۶۷
چنین داد پاسخ که ای ناسپاس
نگوید چنین مرد یزدان شناس ۶۸
چو مهمان بخوان توآید ز دور
تو دشنام سازی بهنگام سور ۶۹
نه آیین شاهان بود زین نشان
نه آن سواران گردنکشان ۷۰
نه تازی چنین کرد ونه پارسی
اگر بشمری سال صدبار سی ۷۱
ازین ننگ دارد خردمند مرد
بگرد در ناسپاسی مگرد ۷۲
چو مهمانت آواز فرخ دهد
برین گونه بر دیو پاسخ دهد ۷۳
بترسم که روز بد آیدت پیش
که سرگشته بینمت بر رای خویش ۷۴
تو را چاره بر دست آن پادشاست
که زندست جاوید وفرانرواست ۷۵
گنهکار یزدانی وناسپاس
تن اندر نکوهش دل اندر هراس ۷۶
مرا چون الان شاه خوانی همی
زگوهر بیک سوم دانی همی ۷۷
مگر ناسزایم بشاهنشهی
نزیباست برمن کلاه مهی ۷۸
چون کسری نیا وچوهرمز پدر
کرا دانی ازمن سزاوارتر ۷۹
ورا گفت بهرام کای بدنشان
به گفتار و کردار چون بیهشان ۸۰
نخستین ز مهمان گشادی سخن
سرشتت بدوداستانت کهن ۸۱
تو را با سخنهای شاهان چه کار
نه فرزانه مردی نه جنگی سوار ۸۲
الان شاه بودی کنون کهتری
هم ازبندهٔ بندگان کمتری ۸۳
گنه کارتر کس توی درجهان
نه شاهی نه زیباسری ازمهان ۸۴
بشاهی مرا خواندند آفرین
نمانم که پی برنهی برزمین ۸۵
دگرآنک گفتی که بداختری
نزیبد تو را شاهی و مهتری ۸۶
ازان گفتم ای ناسزاوار شاه
که هرگز مبادی تو درپیش گاه ۸۷
که ایرانیان بر تو بر دشمنند
بکوشند و بیخت زبن برکنند ۸۸
بدرند بر تنت بر پوست ورگ
سپارند پس استخوانت بسگ ۸۹
بدو گفت خسرو کهای بدکنش
چراگتشهای تند وبرتر منش ۹۰
که آهوست بر مرد گفتار زشت
تو را اندر آغاز بود این سرشت ۹۱
ز مغز تو بگسست روشن خرد
خنک نامور کو خرد پرودرد ۹۲
هرآن دیو کاید زمانش فراز
زبانش به گفتار گردد دراز ۹۳
نخواهم که چون تو یکی پهلوان
بتندی تبه گردد و ناتوان ۹۴
سزد گر ز دل خشم بیرون کنی
نجوشی وبر تیزی افسون کنی ۹۵
ز دارندهٔ دادگر یادکن
خرد را بدین یاد بنیاد کن ۹۶
یکی کوه داری بزیر اندورن
که گر بنگری برتر از بیستون ۹۷
گر از تو یکی شهریار آمدی
مغیلان بیبر ببار آمدی ۹۸
تو را دل پراندیشه مهتریست
ببینیم تا رای یزدان بچیست ۹۹
ندانم که آمختت این بد تنی
تو را با چنین کیش آهرمنی ۱۰۰
هران کاین سخن با تو گوید همی
به گفتار مرگ تو جوید همی ۱۰۱
بگفت وفرود آمد از خنگ عاج
ز سر بر گرفت آن بهاگیر تاج ۱۰۲
بنالید و سر سوی خورشید کرد
زیزدان دلش پرزامید کرد ۱۰۳
چنین گفت کای روشن دادگر
درخت امید از تو آید ببر ۱۰۴
تو دانی که بر پیش این بنده کیست
کزین ننگ بر تاج باید گریست ۱۰۵
وزانجا سبک شد بجای نماز
همیگفت با داور پاک راز ۱۰۶
گر این پادشاهی زتخم کیان
بخواهد شدن تا نبندم میان ۱۰۷
پرستنده باشم بتشکده
نخواهم خورش جز زشیر دده ۱۰۸
ندارم به گنج اندرون زر وسیم
بگاه پرستش بپوشم گلیم ۱۰۹
گر ای دون که این پادشاهی مراست
پرستنده و ایمن و داد و راست ۱۱۰
تو پیروز گردان سپاه مرا
به بنده مده تاج وگاه مرا ۱۱۱
اگرکام دل یابم این تاج واسپ
بیارم دمان پیش آذرگشسپ ۱۱۲
همین یاره وطوق واین گوشوار
همین جامهٔ زر گوهرنگار ۱۱۳
همان نیزده بدره دینار زرد
فشانم برین گنبد لاژورد ۱۱۴
پرستندگان رادهم ده هزار
درم چون شوم برجهان شهریار ۱۱۵
زبهرامیان هرک گردد اسیر
به پیش من آرد کسی دستگیر ۱۱۶
پرستنده فرخ آتش کنم
دل موبد و هیربد خوش کنم ۱۱۷
بگفت این وز خاک برپای خاست
ستمدیده گویندهٔ بود راست ۱۱۸
زجای نیایش بیامد چوگرد
به بهرام چوبینه آواز کرد ۱۱۹
کهای دوزخی بندهٔ دیو نر
خرد دور و دور از تو آیین وفر ۱۲۰
ستمگاره دیویست با خشم و زور
کزین گونه چشم تو را کرد کور ۱۲۱
بجای خرد خشم و کین یافتی
زدیوان کنون آفرین یافتی ۱۲۲
تو را خارستان شارستانی نمود
یکی دوزخی بوستانی نمود ۱۲۳
چراغ خرد پیش چشمت بمرد
زجان و دلت روشنایی ببرد ۱۲۴
نبودست جز جادوی پرفریب
که اندر بلندی نمودت نشیب ۱۲۵
بشاخی همی یازی امروز دست
که برگش بود زهر وبارش کبست ۱۲۶
نجستست هرگز تبار تواین
نباشد بجوینده بر آفرین ۱۲۷
تو را ایزد این فر و برزت نداد
نیاری ز گرگین میلاد یاد ۱۲۸
ایا مرد بدبخت وبیدادگر
بنابودنیها گمانی مبر ۱۲۹
که خرچنگ رانیست پرعقاب
نپرد عقاب از بر آفتاب ۱۳۰
به یزدان پاک وبتخت وکلاه
که گر من بیابم تو را بیسپاه ۱۳۱
اگر برزنم بر تو برباد سرد
ندارمت رنجه زگرد نبرد ۱۳۲
سخنها شنیدیم چندی درشت
به پیروزگر بازهشتیم پشت ۱۳۳
اگر من سزاوار شاهی نیم
مبادا که در زیر دستی زیم ۱۳۴
چنین پاسخش داد بهرام باز
که ای بی خرد ریمن دیوساز ۱۳۵
پدرت آن جهاندار دین دوست مرد
که هرگز نزد برکسی باد سرد ۱۳۶
چنو مرد را ارج نشناختی
بخواری زتخت اندرانداختی ۱۳۷
پس او جهاندار خواهی بدن
خردمند و بیدار خواهی بدن ۱۳۸
تو ناپاکی و دشمن ایزدی
نبینی زنیکی دهش جزبدی ۱۳۹
گر ای دون که هرمزد بیداد بود
زمان و زمین زو بفریاد بود ۱۴۰
تو فرزند اویی نباشد سزا
به ایران و توران شده پادشا ۱۴۱
تو را زندگانی نباید نه تخت
یکی دخمه یی بس که دوری زبخت ۱۴۲
هم ان کین هرمز کنم خواستار
دگرکاندر ایران منم شهریار ۱۴۳
کنون تازه کن برمن این داستان
که از راستان گشت همداستان ۱۴۴
که تو داغ بر چشم شاهان نهی
کسی کو نهد نیز فرمان دهی ۱۴۵
ازان پس بیابی که شاهی مراست
ز خورشید تا برج ماهی مراست ۱۴۶
بدو گفت خسرو که هرگز مباد
که باشد بدرد پدر بنده شاد ۱۴۷
نوشته چنین بود وبود آنچ بود
سخن بر سخن چند باید فزود ۱۴۸
تو شاهی همیسازی از خویشتن
که گر مرگت آید نیابی کفن ۱۴۹
بدین اسپ و برگستوان کسان
یکی خسروی برزو نارسان ۱۵۰
نه خان و نه مان و نه بوم ونژاد
یکی شهریاری میان پر زباد ۱۵۱
بدین لشکر و چیز ونامی دروغ
نگیری بر تخت شاهی فروغ ۱۵۲
زتو پیش بودند کنداوران
جهانجوی و با گرزهای گران ۱۵۳
نجستند شاهی که کهتر بدند
نه اندر خور تخت و افسر بدند ۱۵۴
همی هرزمان سرفرازی بخشم
همی آب خشم اندرآری بچشم ۱۵۵
بجوشد همی برتنت بدگمان
زمانه بخشم آردت هر زمان ۱۵۶
جهاندار شاهی ز داد آفرید
دگر از هنر وز نژاد آفرید ۱۵۷
بدان کس دهد کو سزاوارتر
خرددارتر هم بی آزارتر ۱۵۸
الان شاه ما را پدر کرده بود
کجا برمن ازکارت آزرده بود ۱۵۹
کنون ایزدم داد شاهنشهی
بزرگی و تخت و کلاه مهی ۱۶۰
پذیرفتم این از خدای جهان
شناسنده آشکار ونهان ۱۶۱
بدستوری هرمز شهریار
کجا داشت تاج پدر یادگار ۱۶۲
ازان نامور پر هنر بخردان
بزرگان وکارآزموده ردان ۱۶۳
بدان دین که آورده بود از بهشت
خردیافته پیرسر زردهشت ۱۶۴
که پیغمبر آمد بلهراسپ داد
پذیرفت زان پس بگشتاسپ داد ۱۶۵
هرآنکس که ما را نمودست رنج
دگر آنک ازو یافتستیم گنج ۱۶۶
همه یکسر اندر پناه منند
اگر دشمن ار نیک خواه منند ۱۶۷
همه بر زن وزاده بر پادشا
نخوانیم کس را مگر پارسا ۱۶۸
ز شهری که ویران شداندر جهان
بجایی که درویش باشد نهان ۱۶۹
توانگر کمن مرد درویش را
پراگنده و مردم خویش را ۱۷۰
همه خارستانها کنم چون بهشت
پر از مردم و چارپایان وکشت ۱۷۱
بمانم یکی خوبی اندر جهان
که ناممپس از مرگ نبود نهان ۱۷۲
بیاییم و دل را تو رازو کنیم
بسنجیم ونیرو ببازو کنیم ۱۷۳
چو هرمز جهاندار وباداد بود
زمین و زمانه بدو شاد بود ۱۷۴
پسر بیگمان از پدر تخت یافت
کلاه و کمر یافت و هم بخت یافت ۱۷۵
تو ای پرگناه فریبنده مرد
که جستی نخستین ز هرمز نبرد ۱۷۶
نبد هیچ بد جز بفرمان تو
وگر تنبل و مکر ودستان تو ۱۷۷
گر ایزد بخواهد من از کین شاه
کنم بر تو خورشید روشن سیاه ۱۷۸
کنون تاج را درخور کار کیست
چو من ناسزایم سزاوار کیست ۱۷۹
بدو گفت بهرام کای مرد گرد
سزا آن بود کز تو شاهی ببرد ۱۸۰
چو از دخت بابک بزاد اردشیر
که اشکانیان را بدی دار وگیر ۱۸۱
نه چون اردشیر اردوان را بکشت
بنیرو شد و تختش آمد بمشت ۱۸۲
کنون سال چون پانصد برگذشت
سر تاج ساسانیان سرد گشت ۱۸۳
کنون تخت و دیهیم را روز ماست
سرو کار با بخت پیروز ماست ۱۸۴
چو بینیم چهر تو وبخت تو
سپاه وکلاه تو وتخت تو ۱۸۵
بیازم بدین کار ساسانیان
چوآشفته شیری که گردد ژیان ۱۸۶
زدفتر همه نامشان بسترم
سر تخت ساسانیان بسپرم ۱۸۷
بزرگی مر اشکانیان را سزاست
اگر بشنود مرد داننده راست ۱۸۸
چنین پاسخ آورد خسرو بدوی
کهای بیهده مرد پیکار جوی ۱۸۹
اگر پادشاهی زتخم کیان
بخواهد شدن تو کیی درجهان ۱۹۰
همه رازیان از بنه خود کنید
دو رویند وز مردمی برچیند ۱۹۱
نخست از ری آمد سپاه اندکی
که شد با سپاه سکندر یکی ۱۹۲
میان را ببستند با رومیان
گرفتند ناگاه تخت کیان ۱۹۳
ز ری بود ناپاکدل ماهیار
کزو تیره شد تخم اسفندیار ۱۹۴
ازان پس ببستند ایرانیان
بکینه یکایک کمر بر میان ۱۹۵
نیامد جهان آفرین را پسند
ازیشان به ایران رسید آن گزند ۱۹۶
کلاه کیی بر سر اردشیر
نهاد آن زمان داور دستگیر ۱۹۷
بتاج کیان او سزاوار بود
اگر چند بیگنج ودینار بود ۱۹۸
کنون نام آن نامداران گذشت
سخن گفتن ماهمه بادگشت ۱۹۹
کنون مهتری را سزاوار کیست
جهان را بنوی جهاندار کیست ۲۰۰
بدو گفت بهرام جنگی منم
که بیخ کیان را زبن برکنم ۲۰۱
چنین گفت خسرو که آن داستان
که داننده یادآرد ازباستان ۲۰۲
که هرگز بنادان وبیراه وخرد
سلیح بزرگی نباید سپرد ۲۰۳
که چون بازخواهی نیاید بدست
که دارنده زان چیزگشتست مست ۲۰۴
چه گفت آن خردمند شیرین سخن
که گر بیبنانرا نشانی ببن ۲۰۵
بفرجام کارآیدت رنج ودرد
بگرد درناسپاسان مگرد ۲۰۶
دلاور شدی تیز وبرترمنش
ز بد گوهر آمد تو را بدکنش ۲۰۷
تو را کرد سالار گردنکشان
شدی مهتر اندر زمین کشان ۲۰۸
بران تخت سیمین وآن مهرشاه
سرت مست شد بازگشتی ز راه ۲۰۹
کنون نام چوبینه بهرام گشت
همان تخت سیمین تو را دام گشت ۲۱۰
بران تخت برماه خواهی شدن
سپهبد بدی شاه خواهی شدن ۲۱۱
سخن زین نشان مرد دانا نگفت
برآنم که با دیو گشتی تو جفت ۲۱۲
بدو گفت بهرام کای بدکنش
نزیبد همی بر تو جز سرزنش ۲۱۳
تو پیمان یزدان نداری نگاه
همی ناسزا خوانی این پیشگاه ۲۱۴
نهی داغ بر چشم شاه جهان
سخن زین نشان کی بود درنهان ۲۱۵
همه دوستان بر تو بر دشمنند
به گفتار با تو به دل بامنند ۲۱۶
بدین کار خاقان مرا یاورست
همان کاندر ایران وچین لشکرست ۲۱۷
بزرگی من از پارس آرم بری
نمانم کزین پس بود نام کی ۲۱۸
برافرازم اندر جهان داد را
کنم تازه آیین میلاد را ۲۱۹
من از تخمهٔ نامور آرشم
چو جنگ آورم آتش سرکشم ۲۲۰
نبیره جهانجوی گرگین منم
هم آن آتش تیز برزین منم ۲۲۱
به ایران بران رای بد ساوهشاه
که نه تخت ماند نه مهر وکلاه ۲۲۲
کند با زمین راست آتشکده
نه نوروز ماند نه جشن سده ۲۲۳
همه بنده بودند ایرانیان
برین بوم تا من ببستم میان ۲۲۴
تو خودکامه را گر ندانی شمار
بروچارصد بار بشمر هزار ۲۲۵
زپیلان جنگی هزار و دویست
که گفتی که بر راه برجای نیست ۲۲۶
هزیمت گرفت آن سپاه بزرگ
من از پس خروشان چودیو سترگ ۲۲۷
چنان دان که کس بیهنر درجهان
بخیره نجوید نشست مهان ۲۲۸
همی بوی تاج آید ازمغفرم
همی تخت عاج آید از خنجرم ۲۲۹
اگر با تو یک پشه کین آورد
زتختت بروی زمین آورد ۲۳۰
بدو گفت خسرو کهای شوم پی
چرا یاد گرگین نگیری بری ۲۳۱
که اندر جهان بود وتختش نبود
بزرگی و اورنگ وبختش نبود ۲۳۲
ندانست کس نام او در جهان
فرومایه بد درمیان مهان ۲۳۳
بیامد گرانمایه مهران ستاد
بشاه زمانه نشان تو داد ۲۳۴
زخاک سیاهت چنان برکشید
شد آن روز برچشم تو ناپدید ۲۳۵
تو را داد گنج وسلیح وسپاه
درفش تهمتن درفشان چو ماه ۲۳۶
نبد خواست یزدان که ایران زمین
بویرانی آرند ترکان چین ۲۳۷
تو بودی بدین جنگشان یارمند
کلاهت برآمد بابر بلند ۲۳۸
چو دارنده چرخ گردان بخواست
که آن پادشا را شود کار راست ۲۳۹
تو زان مایه مر خویشتن را نهی
که هرگز ندیدی بهی و مهی ۲۴۰
گرین پادشاهی زتخم کیان
بخواهد شدن تو چه بندی میان ۲۴۱
چواسکندری باید اندر جهان
که تیره کند بخت شاهنشهان ۲۴۲
توبا چهرهٔ دیو و با رنگ وخاک
مبادی بگیتی جزاندر مغاک ۲۴۳
زبی راهی وکارکرد تو بود
که شد روز برشاه ایران کبود ۲۴۴
نوشتی همان نام من بر درم
زگیتی مرا خواستی کرد کم ۲۴۵
بدی را تو اندر جهان مایهای
هم از بیرهان برترین پایهای ۲۴۶
هران خون که شد درجهان ریخته
توباشی بران گیتی آویخته ۲۴۷
نیابی شب تیره آن را بخواب
که جویی همی روز در آفتاب ۲۴۸
ایا مرد بدبخت بیدادگر
همه روزگارت بکژی مبر ۲۴۹
زخشنودی ایزد اندیشه کن
خردمندی و راستی پیشه کن ۲۵۰
که این بر من و تو همیبگذرد
زمانه دم ما همیبشمرد ۲۵۱
که گوید کژی به از راستی
بکژی چرا دل بیاراستی ۲۵۲
چو فرمان کنی هرچ خواهی تو راست
یکی بهر ازین پادشاهی تو راست ۲۵۳
بدین گیتی اندر بزی شادمان
تن آسان و دور از بد بدگمان ۲۵۴
وگر بگذری زین سرای سپنج
گه بازگشتن نباشی به رنج ۲۵۵
نشاید کزین کم کنیم ارفزون
که زردشت گوید بزند اندرون ۲۵۶
که هرکس که برگردد از دین پاک
زیزدان ندارد به دل بیم وباک ۲۵۷
بسالی همیداد بایدش پند
چو پندش نباشد ورا سودمند ۲۵۸
ببایدش کشتن بفرمان شاه
فکندن تن پرگناهش به راه ۲۵۹
چو بر شاه گیتی شود بدگمان
ببایدش کشتن هم اندر زمان ۲۶۰
بریزند هم بیگمان خون تو
همین جستن تخت وارون تو ۲۶۱
کنون زندگانیت ناخوش بود
وگر بگذری جایت آتش بود ۲۶۲
وگر دیر مانی برین هم نشان
سر از شاه وز داد یزدان کشان ۲۶۳
پشیمانی آیدت زین کار خویش
ز گفتار ناخوب و کردار خویش ۲۶۴
تو بیماری وپند داروی تست
بگوییم تا تو شوی تن درست ۲۶۵
وگر چیزه شد بردلت کام ورشک
سخن گوی تا دیگر آرم پزشک ۲۶۶
پزشک تو پندست و دارو خرد
مگر آز تاج از دلت بسترد ۲۶۷
به پیروزی اندر چنین کش شدی
وز اندیشه گنج سرکش شدی ۲۶۸
شنیدی که ضحاک شد ناسپاس
ز دیو و ز جادو جهان پرهراس ۲۶۹
چو زو شد دل مهتران پر ز درد
فریدون فرخنده با او چه کرد ۲۷۰
سپاهت همه بندگان منند
به دل زنده و مردگان منند ۲۷۱
ز تو لختکی روشنی یافتند
بدین سان سر از داد برتافتند ۲۷۲
چومن گنج خویش آشکارا کنم
دل جنگیان پرمدارا کنم ۲۷۳
چو پیروز گشتی تو برساوه شاه
برآن برنهادند یکسر سپاه ۲۷۴
که هرگز نبینند زان پس شکست
چو از خواسته سیر گشتند ومست ۲۷۵
نباید که بردست من بر هلاک
شوند این دلیران بیبیم وباک ۲۷۶
تو خواهی که جنگی سپاهی گران
همه نامداران و کنداوران ۲۷۷
شود بوم ایران ازیشان تهی
شکست اندر آید بتخت مهی ۲۷۸
که بد شاه هنگام آرش بگوی
سرآید مگر بر من این گفت وگوی ۲۷۹
بدو گفت بهرام کان گاه شاه
منوچهر بد با کلاه و سپاه ۲۸۰
بدو گفت خسرو کهای بدنهان
چودانی که او بود شاه جهان ۲۸۱
ندانی که آرش ورا بنده بود
بفرمان و رایش سرافکنده بود ۲۸۲
بدو گفت بهرام کز راه داد
تواز تخم ساسانی ای بد نژاد ۲۸۳
که ساسان شبان وشبان زاده بود
نه بابک شبانی بدو داده بود ۲۸۴
بدو گفت خسرو کهای بدکنش
نه از تخم ساسان شدی برمنش ۲۸۵
دروغست گفتار تو سر به سر
سخن گفتن کژ نباشد هنر ۲۸۶
تو از بدتنان بودی وبیبنان
نه از تخم ساسان رسیدی بنان ۲۸۷
بدو گفت بهرام کاندر جهان
شبانی ز ساسان نگردد نهان ۲۸۸
ورا گفت خسرو که دارا بمرد
نه تاج بزرگی بساسان سپرد ۲۸۹
اگر بخت گم شد کجا شد نژاد
نیاید ز گفتار بیداد داد ۲۹۰
بدین هوش واین رای واین فرهی
بجویی همی تخت شاهنشهی ۲۹۱
بگفت و بخندید وبرگشت زوی
سوی لشکر خویش بنهاد روی ۲۹۲
زخاقانیان آن سه ترک سترگ
که ارغنده بودند برسان گرگ ۲۹۳
کجا گفته بودند بهرام را
که ما روز جنگ از پی نام را ۲۹۴
اگر مرده گر زنده بالای شاه
بنزد تو آریم پیش سپاه ۲۹۵
ازیشان سواری که ناپاک بود
دلاور بد و تند و ناباک بود ۲۹۶
همیراند پرخاشجوی و دژم
کمندی ببازو و درون شست خم ۲۹۷
چو نزدیکتر گشت با خنگ عاج
همیبود یازان بپرمایه تاج ۲۹۸
بینداخت آن تاب داده کمند
سرتاج شاه اندرآمد ببند ۲۹۹
یکی تیغ گستهم زد برکمند
سرشاه را زان نیامد گزند ۳۰۰
کمان را بزه کرد بندوی گرد
بتیر از هوا روشنایی ببرد ۳۰۱
بدان ترک بدساز بهرام گفت
که جز خاک تیره مبادت نهفت ۳۰۲
که گفتت که با شاه رزم آزمای
ندیدی مرا پیش اوبربپای ۳۰۳
پس آمد بلشکر گه خویش باز
روانش پر ازدرد وتن پرگداز ۳۰۴
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۳۰۴
۱۱۱۴
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۴ - چوبشنید بهرام کز روزگار
گوهر بعدی:بخش ۶ - چوخواهرش بشنید کامد ز راه
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.