هوش مصنوعی: این متن داستانی از دوران پادشاهی هرمز را روایت می‌کند که در آن پادشاه به دلیل بدگمانی و ترس از خیانت، به افراد نزدیک خود مانند موبد موبدان و دبیرانش مانند ایزد گشسب و برزمهر ظلم می‌کند و آن‌ها را به زندان می‌اندازد یا به قتل می‌رساند. در نهایت، هرمز با خواندن نامه‌ای از پدرش نوشین‌روان، متوجه پیش‌بینی‌های مربوط به آینده و سقوط خود می‌شود و از کارهایش پشیمان می‌گردد. این داستان نشان‌دهنده‌ی ظلم، بدگمانی، و عواقب ناشی از تصمیمات نادرست است.
رده سنی: 16+ این متن شامل موضوعات پیچیده‌ای مانند ظلم، خیانت، و مرگ است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان زیر 16 سال نامناسب باشد. همچنین، زبان و ساختار ادبی آن نیاز به درک بالاتری از ادبیات و تاریخ دارد.

بخش ۲ - آغاز داستان

یکی پیر بد مرزبان هری
پسندیده و دیده ازهر دی ۱

جهاندیده‌ای نام او بود ماخ
سخن‌دان و با فر و با یال و شاخ ۲

بپرسیدمش تا چه داری بیاد
ز هرمز که بنشست بر تخت داد ۳

چنین گفت پیرخراسان که شاه
چو بنشست بر نامور پیشگاه ۴

نخست آفرین کرد بر کردگار
توانا و داننده روزگار ۵

دگر گفت ما تخت نامی کنیم
گرانمایگان را گرامی کنیم ۶

جهان را بداریم در زیر پر
چنان چون پدر داشت با داد و فر ۷

گنه کردگانرا هراسان کنیم
ستم دیدگان را تن آسان کنیم ۸

ستون بزرگیست آهستگی
همان بخشش و داد و شایستگی ۹

بدانید کز کردگار جهان
بد و نیک هرگز نماند نهان ۱۰

نیاگان ما تاجداران دهر
که از دادشان آفرین بود بهر ۱۱

نجستند جز داد و بایستگی
بزرگی و گردی و شایستگی ۱۲

ز کهتر پرستش ز مهتر نواز
بداندیش را داشتن در گداز ۱۳

بهرکشوری دست و فرمان مراست
توانایی و داد و پیمان مراست ۱۴

کسی را که یزدان کند پادشا
بنازد بدو مردم پارسا ۱۵

که سرمایه شاه بخشایشست
زمانه ز بخشش بسایشست ۱۶

به درویش برمهربانی کنیم
بپرمایه بر پاسبانی کنیم ۱۷

هرآنکس که ایمن شد از کار خویش
برما چنان کرد بازار خویش ۱۸

شما را بمن هرچ هست آرزوی
مدارید راز از دل نیکخوی ۱۹

ز چیزی که دلتان هراسان بود
مرا داد آن دادن آسان بود ۲۰

هرآنکس که هست از شما نیکبخت
همه شاد باشید زین تاج وتخت ۲۱

میان بزرگان درخشش مراست
چوبخشایش داد و بخشش مراست ۲۲

شما مهربانی بافزون کنید
ز دل کینه و آز بیرون کنید ۲۳

هر آنکس که پرهیز کرد از دو کار
نبیند دو چشمش بد روزگار ۲۴

بخشنودی کردگار جهان
بکوشید یکسر کهان و مهان ۲۵

دگر آنک مغزش بود پرخرد
سوی ناسپاسی دلش ننگرد ۲۶

چو نیکی فزایی بروی کسان
بود مزد آن سوی تو نارسان ۲۷

میامیز با مردم کژ گوی
که او را نباشد سخن جز بروی ۲۸

وگر شهریارت بود دادگر
تو بر وی بسستی گمانی مبر ۲۹

گر ای دون که گویی نداند همی
سخنهای شاهان بخواند همی ۳۰

چو بخشایش از دل کند شهریار
تو اندر زمین تخم کژی مکار ۳۱

هرآنکس که او پند ما داشت خوار
بشوید دل از خوبی روزگار ۳۲

چوشاه از تو خشنود شد راستیست
وزو سر بپیچی درکاستیست ۳۳

درشتیش نرمیست در پند تو
بجوید که شد گرم پیوند تو ۳۴

ز نیکی مپرهیز هرگز به رنج
مکن شادمان دل به بیداد گنج ۳۵

چو اندر جهان کام دل یافتی
رسیدی بجایی که بشتافتی ۳۶

چو دیهیم هفتاد بر سرنهی
همه گرد کرده به دشمن دهی ۳۷

بهر کار درویش دارد دلم
نخواهم که اندیشه زو بگسلم ۳۸

همی‌خواهم از پاک پروردگار
که چندان مرا بر دهد روزگار ۳۹

که درویش را شاد دارم به گنج
نیارم دل پارسا را به رنج ۴۰

هرآنکس که شد در جهان شاه فش
سرش گردد از گنج دینار کش ۴۱

سرش را بپیچم ز کندواری
نباید که جوید کسی مهتری ۴۲

چنین است انجام و آغاز ما
سخن گفتن فاش و هم راز ما ۴۳

درود جهان آفرین برشماست
خم چرخ گردان زمین شماست ۴۴

چو بشنید گفتار او انجمن
پر اندیشه گشتند زان تن بتن ۴۵

سرگنج داران پر از بیم گشت
ستمکاره را دل به دو نیم گشت ۴۶

خردمند ودرویش زان هرک بود
به دل‌ش اندرون شادمانی فزود ۴۷

چنین بود تا شد بزرگیش راست
هرآن چیز درپادشاهی که خواست ۴۸

برآشفت وخوی بد آورد پیش
به یکسو شد از راه آیین وکیش ۴۹

هرآنکس که نزد پدرش ارجمند
بدی شاد و ایمن زبیم گزند ۵۰

یکایک تبه کردشان بی‌گناه
بدین گونه بد رای و آیین شاه ۵۱

سه مرد از دبیران نوشین روان
یکی پیر ودانا و دیگر جوان ۵۲

چو ایزد گشسب و دگر برزمهر
دبیر خردمند با فر وچهر ۵۳

سه دیگر که ماه آذرش بود نام
خردمند و روشن دل و شادکام ۵۴

برتخت نوشین روان این سه پیر
چو دستور بودند وهمچون وزیر ۵۵

همی‌خواست هرمز کزین هرسه مرد
یکایک برآرد بناگاه گرد ۵۶

همی‌بود ز ایشان دلش پرهراس
که روزی شوند اندرو ناسپاس ۵۷

بایزد گشسب آن زمان دست آخت
به بیهوده بربند و زندانش ساخت ۵۸

دل موبد موبدان تنگ شد
رخانش ز اندیشه بی‌رنگ شد ۵۹

که موبد بد وپاک بودش سرشت
بمردی ورا نام بد زردهشت ۶۰

ازان بند ایزدگشسب دبیر
چنان شد که دل خسته گردد به تیر ۶۱

چو روزی برآمد نبودش زوار
نه خورد ونه پوشش نه انده گسار ۶۲

ز زندان پیامی فرستاد دوست
به موبد که ای بنده را مغز و پوست ۶۳

منم بی‌زواری به زندان شاه
کسی را به نزدیک من نسیت راه ۶۴

همی خوردنی آرزوی آیدم
شکم گرسنه رنج بفزایدم ۶۵

یکی خوردنی پاک پیشم فرست
دوایی بدین درد ریشم فرست ۶۶

دل موبد از درد پیغام اوی
غمی گشت زان جای و آرام اوی ۶۷

چنان داد پاسخ که از کار بند
منال ار نیاید به جانت گزند ۶۸

ز پیغام اوشد دلش پرشکن
پراندیشه شد مغزش از خویشتن ۶۹

به زاندان فرستاد لختی خورش
بلرزید زان کار دل در برش ۷۰

همی‌گفت کاکنون شود آگهی
بدین ناجوانمرد بی‌فرهی ۷۱

که موبد به زندان فرستاد چیز
نیرزد تن ما برش یک پشیز ۷۲

گزند آیدم زین جهاندار مرد
کند برمن از خشم رخساره زرد ۷۳

هم از بهر ایزد گشسب دبیر
دلش بود پیچان و رخ چون زریر ۷۴

بفرمود تا پاک خوالیگرش
به زندان کشد خوردنیها برش ۷۵

ازان پس نشست از بر تازی اسب
بیامد به نزدیک ایزد گشسب ۷۶

گرفتند مر یکدگر را کنار
پر از درد ومژگان چو ابر بهار ۷۷

ز خوی بد شاه چندی سخن
همی‌رفت تا شد سخنها کهن ۷۸

نهادند خوان پیش ایزدگشسب
گرفتند پس واژ و برسم بدست ۷۹

پس ایزد گشسب آنچ اندرز بود
به زمزم همی‌گفت و موبد شنود ۸۰

ز دینار وز گنج وز خواسته
هم از کاخ و ایوان آراسته ۸۱

به موبد چنین گفت کای نامجوی
چو رفتی از ایدر به هرمزد گوی ۸۲

که گر سرنپیچی ز گفتار من
براندیشی از رنج و تیمار من ۸۳

که از شهریاران توخورده‌ام
تو را نیز در بر بپرورده‌ام ۸۴

بدان رنج پاداش بند آمدست
پس از رنج بیم گزند آمدست ۸۵

دلی بیگنه پرغم ای شهریار
به یزدان نمایم به روز شمار ۸۶

چوموبد سوی خانه شد در زمان
ز کارآگهان رفت مردی‌دمان ۸۷

شنیده یکایک بهرمزد گفت
دل شاه با رای بد گشت جفت ۸۸

ز ایزد گشسب آنگهی شد درشت
به زندان فرستاد و او را بکشت ۸۹

سخنهای موبد فراوان شنید
بروبر نکرد ایچ گونه پدید ۹۰

همی‌راند اندیشه برخوب و زشت
سوی چاره کشتن زردهشت ۹۱

بفرمود تا زهر خوالیگرش
نهانی برد پیش دریک خورش ۹۲

چو موبد بیامد بهنگام بار
به نزدیکی نامور شهریار ۹۳

بدو گفت کامروز ز ایدر مرو
که خوالیگری یافتستیم نو ۹۴

چو بنشست موبد نهادند خوان
ز موبد بپالود رنگ رخان ۹۵

بدانست کان خوان زمان ویست
همان راستی در گمان ویست ۹۶

خورشها ببردند خوالیگران
همی‌خورد شاه از کران تا کران ۹۷

چو آن کاسه زهر پیش آورید
نگه کرد موبد بدان بنگرید ۹۸

بران بدگمان شد دل پاک اوی
که زهرست بر خوان تریاک اوی ۹۹

چوهرمز نگه کرد لب را ببست
بران کاسه زهر یازید دست ۱۰۰

بران سان که شاهان نوازش کنند
بران بندگان نیز نازش کنند ۱۰۱

ازان کاسه برداشت مغز استخوان
بیازید دست گرامی بخوان ۱۰۲

به موبد چنین گفت کای پاک مغز
تو راکردم این لقمهٔ پاک ونغز ۱۰۳

دهن بازکن تا خوری زین خورش
کزین پس چنین باشدت پرورش ۱۰۴

بدو گفت موبد به جان و سرت
که جاوید بادا سر وافسرت ۱۰۵

کزین نوشه خوردن نفرماییم
به سیری رسیدم نیفزاییم ۱۰۶

بدو گفت هرمز به خورشید وماه
به پاکی روان جهاندار شاه ۱۰۷

که بستانی این نوشه ز انگشت من
برین آرزو نشکنی پشت من ۱۰۸

بدو گفت موبد که فرمان شاه
بیامد نماند مرا رای و راه ۱۰۹

بخورد و ز خوان زار و پیچان برفت
همی‌راند تا خانهٔ خویش تفت ۱۱۰

ازان خوردن ز هر باکس نگفت
یکی جامه افگند ونالان بخفت ۱۱۱

بفرمود تا پای زهر آورند
ازان گنجها گر ز شهر آورند ۱۱۲

فرو خورد تریاک و نامد به کار
ز هرمز به یزدان بنالید زار ۱۱۳

یکی استواری فرستاد شاه
بدان تا کند کار موبد نگاه ۱۱۴

که آن زهرشد بر تنش کارگر
گر اندیشهٔ ما نیامد ببر ۱۱۵

فرستاده را چشم موبد بدید
سرشکش ز مژگان برخ بر چکید ۱۱۶

بدو گفت رو پیش هرمزد گوی
که بختت ببر گشتن آورد روی ۱۱۷

بدین داوری نزد داور شویم
بجایی که هر دو برابر شویم ۱۱۸

ازین پس تو ایمن مشو از بدی
که پاداش پیش آیدت ایزدی ۱۱۹

تو پدرود باش ای بداندیش مرد
بد آید برویت ز بد کارکرد ۱۲۰

چو بشنید گریان بشد استوار
بیاورد پاسخ بر شهریار ۱۲۱

سپهبد پشیمان شد از کار اوی
بپیچید ازان راست گفتار اوی ۱۲۲

مر آن درد را راه چاره ندید
بسی باد سرد از جگر برکشید ۱۲۳

بمرد آن زمان موبد موبدان
برو زار وگریان شده بخردان ۱۲۴

چنینست کیهان همه درد و رنج
چه یازد بتاج وچه نازی به گنج ۱۲۵

که این روزگار خوشی بگذرد
زمانه نفس را همی‌بشمرد ۱۲۶

چوشد کار دانا بزاری به سر
همه کشور از درد زیر و زبر ۱۲۷

جهاندار خونریز و ناسازگار
نکرد ایچ یاد از بد روزگار ۱۲۸

میان تنگ خون ریختن را ببست
به بهرام آذرمهان آخت دست ۱۲۹

چوشب تیره‌تر شد مر او را بخواند
به پیش خود اندر به زانو نشاند ۱۳۰

بدو گفت خواهی که ایمن شوی
نبینی ز من تیزی و بدخوی ۱۳۱

چو خورشید بر برج روشن شود
سرکوه چون پشت جوشن شود ۱۳۲

تو با نامداران ایران بیای
همی‌باش در پیش تختم بپای ۱۳۳

ز سیمای برزینت پرسم سخن
چو پاسخ گزاری دلت نرم کن ۱۳۴

بپرسم که این دوستار توکیست
بدست ار پرستنده ایزدیست ۱۳۵

تو پاسخ چنین ده که این بدتنست
بداندیش وز تخم آهرمنست ۱۳۶

وزان پس ز من هرچ خواهی بخواه
پرستنده و تخت و مهر و کلاه ۱۳۷

بدو گفت بهرام کایدون کنم
ازین بد که گفتی صدافزون کنم ۱۳۸

بسیمای برزین که بود از مهان
گزین پدرش آن چراغ جهان ۱۳۹

همی‌ساخت تا چاره‌ای چون کند
که پیراهن مهر بیرون کند ۱۴۰

چو پیدا شد آن چادر عاج گون
خور از بخش دوپیکر آمد برون ۱۴۱

جهاندار بنشست بر تخت عاج
بیاویختند آن بهاگیر تاج ۱۴۲

بزرگان ایران بران بارگاه
شدند انجمن تا بیامد سپاه ۱۴۳

ز در پرده برداشت سالار بار
برفتند یکسر بر شهریار ۱۴۴

چو بهرام آذرمهان پیشرو
چو سیمان برزین و گردان نو ۱۴۵

نشستند هریک به آیین خویش
گروهی ببودند بر پای پیش ۱۴۶

به بهرام آذرمهان گفت شاه
که سیمای برزین بدین بارگاه ۱۴۷

سزاوار گنجست اگر مرد رنج
که بدخواه زیبا نباشد به گنج ۱۴۸

بدانست بهرام آذرمهان
که آن پرسش شهریار جهان ۱۴۹

چگونست وآن راپی و بیخ چیست
کزان بیخ اورا بباید گریست ۱۵۰

سرانجام جز دخمهٔ بی‌کفن
نیابد ازین مهتر انجمن ۱۵۱

چنین داد پاسخ که ای شاه راد
زسیمای بر زین مکن ای یاد ۱۵۲

که ویرانی شهر ایران ازوست
که مه مغز بادش بتن بر مه پوست ۱۵۳

نگوید سخن جز همه بتری
بر آن بتری بر کند داوری ۱۵۴

چو سیمای برزین شنید این سخن
بدو گفت کای نیک یار کهن ۱۵۵

ببد برتن من گوایی مده
چنین دیو را آشنایی مده ۱۵۶

چه دیدی ز من تا تو یار منی
ز کردار و گفتار آهرمنی ۱۵۷

بدو گفت بهرام آذرمهان
که تخمی پراگنده‌ای در جهان ۱۵۸

کزان بر نخستین توخواهی درود
از آتش نیابی مگر تیره دود ۱۵۹

چو کسری مرا و تو را پیش خواند
بر تخت شاهنشهی برنشاند ۱۶۰

ابا موبد موبدان برزمهر
چوایزدگشسب آن مه خوب چهر ۱۶۱

بپرسید کین تخت شاهنشهی
کرا زیبد و کیست با فرهی ۱۶۲

بکهتر دهم گر به مهتر پسر
که باشد بشاهی سزاوارتر ۱۶۳

همه یکسر از جای برخاستیم
زبان پاسخش را بیاراستیم ۱۶۴

که این ترکزاده سزاوارنیست
بشاهی کس او را خریدار نیست ۱۶۵

که خاقان نژادست و بد گوهرست
ببالا و دیدار چون مادرست ۱۶۶

تو گفتی که هرمز بشاهی سزاست
کنون زین سزا مر تو را این جزاست ۱۶۷

گوایی من از بهر این دادمت
چنین لب به دشنام بگشادمت ۱۶۸

ز تشویر هرمز فروپژمرید
چو آن راست گفتار او را شنید ۱۶۹

به زندان فرستادشان تیره شب
وز ایشان ببد تیز بگشاد لب ۱۷۰

سیم شب چو برزد سر از کوه ماه
ز سیمای برزین بپردخت شاه ۱۷۱

به زندان دزدان مر او را بکشت
ندارد جز از رنج و نفرین بمشت ۱۷۲

چو بهرام آذرمهان آن شنید
که آن پاکدل مرد شد ناپدید ۱۷۳

پیامی فرستاد نزدیک شاه
که ای تاج تو برتر از چرخ ماه ۱۷۴

تو دانی که من چند کوشیده‌ام
که تا رازهای تو پوشیده‌ام ۱۷۵

به پیش پدرت آن سزاوار شاه
نبودم تو را جز همه نیکخواه ۱۷۶

یکی پند گویم چوخوانی مرا
بر تخت شاهی نشانی مرا ۱۷۷

تو را سودمندیست از پند من
به زندان بمان یک زمان بند من ۱۷۸

به ایران تو راسودمندی بود
خردمند را بی‌گزندی بود ۱۷۹

پیامش چو نزدیک هرمز رسید
یکی رازدار از میان برگزید ۱۸۰

که بهرام را پیش شاه آورد
بدان نامور بارگاه آورد ۱۸۱

شب تیره بهرام را پیش خواند
به چربی سخن چند با او براند ۱۸۲

بدو گفت برگوی کان پند چیست
که ما را بدان روزگار بهیست ۱۸۳

چنین داد پاسخ که در گنج شاه
یکی ساده صندوق دیدم سیاه ۱۸۴

نهاده به صندوق در حقه‌ای
بحقه درون پارسی رقعه‌ای ۱۸۵

نبشتست بر پرنیان سپید
بدان باشد ایرانیان را امید ۱۸۶

به خط پدرت آن جهاندار شاه
تو را اندران کرد باید نگاه ۱۸۷

چوهرمز شنید آن فرستاد کس
به نزدیک گنجور فریادرس ۱۸۸

که در گنجهای پدر بازجوی
یکی ساده صندوق و مهری بروی ۱۸۹

بران مهر بر نام نوشین‌روان
که جاوید بادا روانش جوان ۱۹۰

هم اکنون شب تیره پیش من آر
فراوان بجستن مبر روزگار ۱۹۱

شتابید گنجور و صندوق جست
بیاورد پویان به مهر درست ۱۹۲

جهاندار صندوق را برگشاد
فراوان ز نوشین‌روان کرد یاد ۱۹۳

به صندوق در حقه با مهر دید
شتابید وزو پرنیان برکشید ۱۹۴

نگه کرد پس خط نوشین‌روان
نبشته بران رقعهٔ پرنیان ۱۹۵

که هرمز بده سال و بر سر دوسال
یکی شهریاری بود بی‌همال ۱۹۶

ازان پس پرآشوب گردد جهان
شود نام و آواز او درنهان ۱۹۷

پدید آید ازهرسویی دشمنی
یکی بدنژادی وآهرمنی ۱۹۸

پراگنده گردد ز هر سو سپاه
فروافگند دشمن او را ز گاه ۱۹۹

دو چشمش کند کور خویش زنش
ازان پس برآرند هوش از تنش ۲۰۰

به خط پدر هرمز آن رقعه دید
هراسان شد و پرنیان برکشید ۲۰۱

دوچشمش پر از خون شد و روی زرد
ببهرام گفت ای جفاپیشه مرد ۲۰۲

چه جستی ازین رقعه اندرهمی
بخواهی ربودن ز من سرهمی ۲۰۳

بدو گفت بهرام کای ترک زاد
به خون ریختن تا نباشی تو شاد ۲۰۴

توخاقان نژادی نه از کیقباد
که کسری تو را تاج بر سر نهاد ۲۰۵
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۰۵
کانال گوهرین در ایتا
۱۹۰۴
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۱ - پادشاهی هرمزد دوازده سال بود
گوهر بعدی:بخش ۳ - بدانست هرمز که او دست خون
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.