هوش مصنوعی: این متن بخشی از شاهنامه فردوسی است که به داستان کسری (خسرو پرویز) و ارتباط او با قیصر روم می‌پردازد. در این بخش، کسری پس از شنیدن خبر مرگ قیصر، به فکر مرگ و ناپایداری جهان می‌افتد و به دنبال یافتن جانشینی شایسته برای خود می‌گردد. او هرمزد، پسرش، را به عنوان جانشین انتخاب می‌کند و از او می‌خواهد که با عدالت و خرد حکومت کند. همچنین، در این متن به موضوعاتی مانند مرگ، حکومت، عدالت، خرد و ناپایداری دنیا پرداخته شده است.
رده سنی: 16+ این متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و اخلاقی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، زبان شعرگونه و استفاده از اصطلاحات قدیمی ممکن است برای خوانندگان جوان تر دشوار باشد.

بخش ۱۲ - وفات یافتن قیصر روم و رزم کسری

چنین گوید از نامهٔ باستان
ز گفتار آن دانشی راستان ۱

که آگاهی آمد به آباد بوم
بنزد جهاندار کسری ز روم ۲

که تو زنده بادی که قیصر بمرد
زمان و زمین دیگری را سپرد ۳

پراندیشه شد جان کسری ز مرگ
شد آن لعل رخساره چون زرد برگ ۴

گزین کرد ز ایران فرستاده‌ای
جهاندیده و راد آزاده‌ای ۵

فرستاد نزدیک فرزند اوی
برشاخ سبز برومند اوی ۶

سخن گفت با او به چربی بسی
کزین بد رهایی نیابد کسی ۷

یکی نامه بنوشت با سوگ و درد
پر از آب دیده دو رخساره زرد ۸

که یزدان تو را زندگانی دهاد
همت خوبی و کامرانی دهاد ۹

نزاید جز از مرگ را جانور
سرای سپنجست و ما بر گذر ۱۰

اگر تاج ساییم و گر خود و ترگ
رهایی نیابیم از چنگ مرگ ۱۱

چه قیصر چه خاقان چو آید زمان
بخاک اندر آید سرش بی‌گمان ۱۲

ز قیصر تو را مزد بسیار باد
مسیحا روان تو را یار باد ۱۳

شنیدم که بر نامور تخت اوی
نشستی بیاراستی بخت اوی ۱۴

ز ما هرچ باید ز نیرو بخواه
ز اسب و سلیح و ز گنج و سپاه ۱۵

فرستاده از پیش کسری برفت
به نزدیک قیصر خرامید تفت ۱۶

چو آمد بدرگه گشادند راه
فرستاده آمد بر تخت و گاه ۱۷

چو قیصر نگه کرد وعنوان بدید
ز بیشی کسری دلش بردمید ۱۸

جوان نیز بد مهتر نونشست
فرستاده را نیز نبسود دست ۱۹

بپرسید ناکام پرسیدنی
نگه کردنی سست و کژ دیدنی ۲۰

یکی جای دورش فرود آورید
بدان نامه پادشا ننگرید ۲۱

یکی هفته هرکش که بد رای زن
به نزدیک قیصر شدند انجمن ۲۲

سرانجام گفتند ما کهتریم
ز فرمان شاه جهان نگذریم ۲۳

سزا خود ز کسری چنین نامه بود
نه برکام بایست بدکامه بود ۲۴

که امروز قیصر جوانست و نو
به گوهر بدین مرزها پیشرو ۲۵

یک امسال با مرد برنا مکاو
به عنوان بیشی و با باژ و ساو ۲۶

بهرپایمردی و خودکامه‌ای
نبشتند بر ناسزا نامه‌ای ۲۷

بعنوان ز قیصر سرافراز روم
جهان سر به سر هرچ جز روم شوم ۲۸

فرستادهٔ شاه ایران رسید
بگوید ز بازار ما هرچ دید ۲۹

از اندوه و شادی سخن هرچ گفت
غم و شادمانی نباید نهفت ۳۰

بشد قیصر و تازه شد قیصری
که سر بر فرازد ز هرمهتری ۳۱

ندارد ز شاهان کسی را بکس
چه کهتر بود شاه فریادرس ۳۲

چو قرطاس رومی بیاراستند
بدربر فرستاده را خواستند ۳۳

چوبشنید دانا که شد رای راست
بیامد بدر پاسخ نامه خواست ۳۴

ورا ناسزا خلعتی ساختند
ز بیگانه ایوان بپرداختند ۳۵

بدو گفت قیصر نه من چاکرم
نه از چین و هیتالیان کمترم ۳۶

ز مهتر سبک داشتن ناسزاست
وگر شاه تو بر جهان پادشاست ۳۷

بزرگ آنک او را بسی دشمنست
مرا دشمن و دوست بردامنست ۳۸

چه داری بزرگی تو از من دریغ
همی آفتاب اندر آری بمیغ ۳۹

نه از تابش او همی کم شود
وگر خون چکاند برونم شود ۴۰

چو کار آیدم شهریارم تویی
همان از پدر یادگارم تویی ۴۱

سخن هرچ دیدی بخوبی بگوی
وزین پاسخ نامه زشتی مجوی ۴۲

تنش را بخلعت بیاراستند
ز دربارهٔ مرزبان خواستند ۴۳

فرستاده برگشت و آمد دمان
به منزل زمانی نجستی زمان ۴۴

بیامد به نزدیک کسری رسید
بگفت آن کجا رفت و دید و شنید ۴۵

ز گفتار او تنگدل گشت شاه
بدو گفت برخوردی از رنج راه ۴۶

شنیدم که هرکو هوا پرورد
بفرجام کردار کیفر برد ۴۷

گر از دوست دشمن نداند همی
چنین راز دل بر تو خواند همی ۴۸

گماند که ما را همو دوست نیست
اگر چند او را پی و پوست نیست ۴۹

کنون نیز یک تن ز رومی نژاد
نمانم که باشد ازان تخت شاد ۵۰

همی سر فرازد که من قیصرم
گر از نامداران یکی مهترم ۵۱

کنم زین سپس روم را نام شوم
برانگیزم آتش ز آباد بوم ۵۲

به یزدان پاک و بخورشید و ماه
به آذر گشسب و بتخت و کلاه ۵۳

که کز هرچ در پادشاهی اوست
ز گنج کهن پرکند گاو پوست ۵۴

نساید سرتیغ ما رانیام
حلال جهان باد بر من حرام ۵۵

بفرمود تا بر درش کرنای
دمیدند با سنج و هندی درای ۵۶

همه کوس بر کوههٔ ژنده پیل
ببستند و شد روی گیتی چونیل ۵۷

سپاهی گذشت از مداین به دشت
که دریای سبز اندرو خیره گشت ۵۸

ز نالیدن بوق و رنگ درفش
ز جوش سواران زرینه کفش ۵۹

ستاره توگفتی به آب اندرست
سپهر روان هم بخواب اندرست ۶۰

چوآگاهی آمد بقیصر ز شاه
که پرخشم ز ایوان بشد با سپاه ۶۱

بیامد ز عموریه تا حلب
جهان کرد پر جنگ و جوش و جلب ۶۲

سواران رومی چو سیصد هزار
حلب را گرفتند یکسر حصار ۶۳

سپاه اندر آمد ز هرسو به جنگ
نبد جنگشانرا فراوان درنگ ۶۴

بیاراست بر هر دری منجنیق
ز گردان روم آنک بدجا ثلیق ۶۵

حصار سقیلان بپرداختند
کزان سو همی‌تاختن ساختند ۶۶

حلب شد بکردار دریای خون
به زنهار شد لشکر باطرون ۶۷

بدو هفته از رومیان سی هزار
گرفتند و آمد بر شهریار ۶۸

بی‌اندازه کشتند ز ایشان بتیر
به رزم اندرون چند شد دستگیر ۶۹

به پیش سپه کنده‌ای ساختند
بشبگیر آب اندر انداختند ۷۰

بکنده ببستند برشاه راه
فروماند از جنگ شاه و سپاه ۷۱

برآمد برین روزگاری دراز
بسیم و زر آمد سپه را نیاز ۷۲

سپهدار روزی‌دهان را بخواند
وزان جنگ چندی سخنها براند ۷۳

که این کار با رنج بسیار گشت
بب وبکنده نشاید گذشت ۷۴

سپه را درم باید و دستگاه
همان اسب وخفتان و رومی کلاه ۷۵

سوی گنج رفتند روزی‌دهان
دبیران و گنجور شاه جهان ۷۶

از اندازه لشکر شهریار
کم آمد درم تنگ سیصد هزار ۷۷

بیامد برشاه موبد چوگرد
به گنج آنچ بود از درم یاد کرد ۷۸

دژم کرد شاه اندران کار چهر
بفرمود تا رفت بوزرجمهر ۷۹

بدو گفت گر گنج شاهی تهی
چه باید مرا تخت شاهنشهی ۸۰

بروهم کنون ساروان را بخواه
هیونان بختی برافگن به راه ۸۱

صد از گنج مازندران بارکن
وزو بیشتر بار دینار کن ۸۲

بشاه جهان گفت بوزرجمهر
که ای شاه با دانش و داد و مهر ۸۳

سوی گنج ایران درازست راه
تهی دست و بیکار باشد سپاه ۸۴

بدین شهرها گرد ماهرکسست
کسی کو درم بیش دارد بدست ۸۵

ز بازارگان و ز دهقان درم
اگر وام خواهی نگردد دژم ۸۶

بدین کار شد شاه همداستان
که دانای ایران بزد داستان ۸۷

فرستاده‌ای جست بوزرجمهر
خردمند و شادان دل و خوب چهر ۸۸

بدو گفت ز ایدر سه اسبه برو
گزین کن یکی نامبردار گو ۸۹

ز بازارگان و ز دهقان شهر
کسی را کجا باشد از نام بهر ۹۰

ز بهر سپه این درم فام خواه
بزودی بفرماید از گنج شاه ۹۱

بیامد فرستادهٔ خوش منش
جوان وخردمندی و نیکوکنش ۹۲

پیمبر باندیشه باریک بود
بیامد بشهری که نزدیک بود ۹۳

درم خواست فام از پی شهریار
برو انجمن شد بسی مایه دار ۹۴

یکی کفشگر بود و موزه فروش
به گفتار او تیز بگشاد گوش ۹۵

درم چند باید بدو گفت مرد
دلاور شمار درم یاد کرد ۹۶

چنین گفت کای پرخرد مایه دار
چهل من درم هرمنی صدهزار ۹۷

بدو کفشگر گفت من این دهم
سپاسی ز گنجور بر سر نهم ۹۸

بیاورد قپان و سنگ و درم
نبد هیچ دفتر به کار و قلم ۹۹

چو بازارگان را درم سخته شد
فرستاده زان کار پردخته شد ۱۰۰

بدو کفشگر گفت کای خوب چهر
به رنج‌ی بگویی به بوزرجمهر ۱۰۱

که اندر زمانه مرا کودکیست
که بازار او بر دلم خوار نیست ۱۰۲

بگویی مگر شهریار جهان
مرا شاد گرداند اندر نهان ۱۰۳

که او را سپارد بفرهنگیان
که دارد سرمایه و هنگ آن ۱۰۴

فرستاده گفت این ندارم به رنج
که کوتاه کردی مرا راه گنج ۱۰۵

بیامد بر مرد دانا به شب
وزان کفشگر نیز بگشاد لب ۱۰۶

برشاه شد شاد بوزرجمهر
بران خواسته شاه بگشاد چهر ۱۰۷

چنین گفتن زان پس که یزدان سپاس
مبادم مگر پاک و یزدان شناس ۱۰۸

که در پادشاهی یکی موزه دوز
برین گونه شادست و گیتی فروز ۱۰۹

که چندین درم ساخته باشدش
مبادا که بیداد بخراشدش ۱۱۰

نگر تا چه دارد کنون آرزوی
بماناد بر ما همین راه و خوی ۱۱۱

چو فامش بتوزی درم صدهزار
بده تا بماند ز ما یادگار ۱۱۲

بدان زیردستان دلاور شدند
جهانجوی با تخت وافسر شدند ۱۱۳

مبادا که بیدادگر شهریار
بود شاد برتخت و به روزگار ۱۱۴

بشاه جهان گفت بوزرجمهر
که ای شاه نیک اختر خوب چهر ۱۱۵

یکی آرزو کرد موزه فروش
اگر شاه دارد بمن بنده گوش ۱۱۶

فرستاده گوید که این مرد گفت
که شاه جهان با خرد باد جفت ۱۱۷

یکی پور دارم رسیده بجای
بفرهنگ جوید همی رهنمای ۱۱۸

اگر شاه باشد بدین دستگیر
که این پاک فرزند گردد دبیر ۱۱۹

ز یزدان بخواهم همی جان شاه
که جاوید باد این سزاوار گاه ۱۲۰

بدو گفت شاه ای خردمند مرد
چرا دیو چشم تو را تیره کرد ۱۲۱

برو همچنان بازگردان شتر
مبادا کزو سیم خواهیم و در ۱۲۲

چو بازارگان بچه گردد دبیر
هنرمند و بادانش و یادگیر ۱۲۳

چو فرزند ما برنشیند بتخت
دبیری ببایدش پیروزبخت ۱۲۴

هنر باید از مرد موزه فروش
بدین کار دیگر تو با من مکوش ۱۲۵

بدست خردمند و مرد نژاد
نماند به جز حسرت وسرد باد ۱۲۶

شود پیش او خوار مردم شناس
چوپاسخ دهد زو پذیرد سپاس ۱۲۷

بما بر پس از مرگ نفرین بود
چوآیین این روزگار این بود ۱۲۸

نخواهیم روزی جز از گنج داد
درم زو مخواه و مکن هیچ یاد ۱۲۹

هم اکنون شتر بازگردان به راه
درم خواه وز موزه دوزان مخواه ۱۳۰

فرستاده برگشت و شد با درم
دل کفشگر گشت پر درد و غم ۱۳۱

شب آمد غمی شد ز گفتار شاه
خروش جرس خاست از بارگاه ۱۳۲

طلایه پراگنده بر گرد دشت
همه شب همی گرد لشکر بگشت ۱۳۳

ز ماهی چو بنمود خورشید تاج
برافگند خلعت زمین را ز عاج ۱۳۴

طلایه چو گشت از لب کنده باز
بیامد بر شاه گردن فراز ۱۳۵

که پیغمبر قیصر آمد بشاه
پر از درد و پوزش کنان از گناه ۱۳۶

فرستاده آمد همانگه دوان
نیایش کنان پیش نوشین روان ۱۳۷

چو رومی سر تاج کسری بدید
یکی باد سرد از جگر برکشید ۱۳۸

به دل گفت کینت سزاوار گاه
بشاهی ومردی وچندین سپاه ۱۳۹

وزان فیلسوفان رومی چهل
زبان برگشادند پر باد دل ۱۴۰

ز دینار با هرکسی سی هزار
نثار آوریده بر شهریار ۱۴۱

چو دیدند رنگ رخ شهریار
برفتند لرزان و پیچان چومار ۱۴۲

شهنشاه چو دید بنواختشان
بیین یکی جایگه ساختشان ۱۴۳

چنین گفت گوینده پیشرو
که ای شاه قیصر جوانست و نو ۱۴۴

پدر مرده و ناسپرده جهان
نداند همی آشکار و نهان ۱۴۵

همه سر به سر باژدار توایم
پرستار و در زینهار توایم ۱۴۶

تو را روم ایران و ایران چو روم
جدایی چرا باید این مرز و بوم ۱۴۷

خرد در زمانه شهنشاه راست
وزو داشت قیصر همی‌پشت راست ۱۴۸

چه خاقان چینی چه در هند شاه
یکایک پرستند این تاج و گاه ۱۴۹

اگر کودکی نارسیده بجای
سخن گفت بی‌دانش و رهنمای ۱۵۰

ندارد شهنشاه ازو کین و درد
که شادست ازو گنبد لاژورد ۱۵۱

همان باژ روم آنچ بود از نخست
سپاریم و عهدی بتازه درست ۱۵۲

بخندید نوشین روان زان سخن
که مرد فرستاده افگند بن ۱۵۳

بدو گفت اگر نامور کودکست
خرد با سخن نزد او اندکست ۱۵۴

چه قیصر چه آن بی خرد رهنمون
ز دانش روان را گرفته زبون ۱۵۵

همه هوشمندان اسکندری
گرفتند پیروزی و برتری ۱۵۶

کسی کو بگردد ز پیمان ما
بپیچید دل از رای و فرمان ما ۱۵۷

از آباد بومش بر آریم خاک
زگنج و ز لشکر نداریم باک ۱۵۸

فرستادگان خاک دادند بوس
چنانچون بود مردم چابلوس ۱۵۹

که ای شاه پیروز برترمنش
ز کار گذشته مکن سرزنش ۱۶۰

همه سر به سر خاک رنج توایم
همه پاسبانان گنج توایم ۱۶۱

چوخشنود گردد ز ما شهریار
نباشیم ناکام و بد روزگار ۱۶۲

ز رنجی که ایدر شهنشاه برد
همه رومیان آن ندارند خرد ۱۶۳

ز دینار پرکرده ده چرم گاو
به گنج آوریم از درباژ وساو ۱۶۴

بکمی وبیشیش فرمان رواست
پذیرد ز ما گرچه آن ناسزاست ۱۶۵

چنین داد پاسخ که ازکار گنج
سزاوار دستور باشد به رنج ۱۶۶

همه رومیان پیش موبد شدند
خروشان و با اختر بد شدند ۱۶۷

فراوان ز هر در سخن راندند
همه راز قیصر برو راندند ۱۶۸

ز دینار گفتند وز گاو پوست
ز کاری که آرام روم اندروست ۱۶۹

چنین گفت موبد اگر زر دهید
ز دیبا چه مایه بران سرنهید ۱۷۰

بهنگام برگشتن شهریار
ز دیبای زربفت باید هزار ۱۷۱

که خلعت بود شاه را هر زمان
چه با کهتران و چه با مهتران ۱۷۲

برین برنهادند و گشتند باز
همه پاک بردند پیشش نماز ۱۷۳

ببد شاه چندی بران رزمگاه
چوآسوده شد شهریار و سپاه ۱۷۴

ز لشکر یکی مرد بگزید گرد
که داند شمار نبشت و سترد ۱۷۵

سپاهی بدو داد تا باژ روم
ستاند سپارد به آباد بوم ۱۷۶

وز آنجا بیامد سوی طیسفون
سپاهی پس پشت و پیش اندرون ۱۷۷

همه یکسر آباد از سیم و زر
به زرین ستام و به زرین کمر ۱۷۸

ز بس پرنیانی درفش سران
تو گفتی هوا شد همه پرنیان ۱۷۹

در و دشت گفتی که زرین شدست
کمرها ز گوهر چو پروین شدست ۱۸۰

چو نزدیک شهر اندر آمد ز راه
پذیره شدندش فراوان سپاه ۱۸۱

همه پیش کسری پیاده شدند
کمر بسته و دل گشاده شدند ۱۸۲

هر آنکس که پیمود با شاه راه
پیاده بشد تا در بارگاه ۱۸۳

همه مهتران خواندند آفرین
بران شاه بیدار باداد ودین ۱۸۴

چو تنگ اندر آمد به جای نشست
بهرمهتری شاه بنمود دست ۱۸۵

سرآمد سخن گفتن موزه دوز
ز ماه محرم گذشته سه روز ۱۸۶

جهانجوی دهقان آموزگار
چه گفت اندرین گردش روزگار ۱۸۷

که روزی فرازست و روزی نشیب
گهی با خرامیم و گه با نهیب ۱۸۸

سرانجام بستر بود تیره خاک
یکی را فراز و یکی را مغاک ۱۸۹

نشانی نداریم ازان رفته‌گان
که بیدار و شادند اگر خفته گان ۱۹۰

بدان گیتی ار چندشان برگ نیست
همان به که آویزش مرگ نیست ۱۹۱

اگر صد سال بود سال اگر بیست و پنج
یکی شد چو یاد آید از روز رنج ۱۹۲

چه آنکس که گوید خرامست وناز
چه گوید که دردست و رنج و نیاز ۱۹۳

کسی را ندیدم بمرگ آرزوی
نه بی راه و از مردم نیکخوی ۱۹۴

چه دینی چه اهریمن بت پرست
ز مرگند بر سر نهاده دو دست ۱۹۵

چوسالت شد ای پیر برشست و یک
می‌و جام وآرام شد بی‌نمک ۱۹۶

نبندد دل اندر سپنجی سرای
خرد یافته مردم پاکرای ۱۹۷

بگاه بسیجیدن مرگ می
چو پیراهن شعر باشد بدی ۱۹۸

فسرده تن اندر میان گناه
روان سوی فردوس گم کرده راه ۱۹۹

ز یاران بسی ماند و چندی گذشت
تو با جام همراه مانده به دشت ۲۰۰

زمان خواهم ازکرد گار زمان
که چندی بماند دلم شادمان ۲۰۱

که این داستانها و چندین سخن
گذشته برو سال و گشته کهن ۲۰۲

ز هنگام کی شاه تا یزدگرد
ز لفظ من آمد پراگنده گرد ۲۰۳

بپیوندم و باغ بی‌خو کنم
سخنهای شاهنشهان نو کنم ۲۰۴

هماناکه دل را ندارم به رنج
اگر بگذرم زین سرای سپنج ۲۰۵

چه گوید کنون مرد روشن روان
ز رای جهاندار نوشین روان ۲۰۶

چوسال اندر آمد بهفتاد و چار
پراندیشهٔ مرگ شد شهریار ۲۰۷

جهان راهمی کدخدایی بجست
که پیراهن داد پوشد نخست ۲۰۸

دگر کو بدرویش بر مهربان
بود راد و بی‌رنج روشن‌روان ۲۰۹

پسر بد مر او را گرانمایه شش
همه راد وبینادل وشاه فش ۲۱۰

بمردی و فرهنگ و پرهیز و رای
جوانان با دانش و دلگشای ۲۱۱

از ایشان خردمند و مهتر بسال
گرانمایه هرمزد بد بی‌همال ۲۱۲

سر افراز و بادانش و خوب چهر
بر آزادگان بر بگسترده مهر ۲۱۳

بفرمود کسری به کارآگهان
که جویند راز وی اندر نهان ۲۱۴

نگه داشتندی به روز و به شب
اگر داستان را گشادی دو لب ۲۱۵

ز کاری که کردی بدی با بهی
رسیدی بشاه جهان آگهی ۲۱۶

به بوزرجمهر آن زمان شاه گفت
که رازی همی‌داشتم در نهفت ۲۱۷

ز هفتاد چون سالیان درگذشت
سر و موی مشکین چو کافور گشت ۲۱۸

چومن بگذرم زین سپنجی سرای
جهان رابباید یکی کدخدای ۲۱۹

که بخشایش آرد به درویش بر
به بیگانه و مردم خویش بر ۲۲۰

ببخشد بپرهیزد از مهر گنج
نبندد دل اندر سرای سپنج ۲۲۱

سپاسم ز یزدان که فرزند هست
خردمند و دانا و ایزد پرست ۲۲۲

وز ایشان بهرمزد یازان ترم
برای و بهوشش فرازان ترم ۲۲۳

ز بخشایش و بخشش و راستی
نبینم همی در دلش کاستی ۲۲۴

کنون موبدان و ردان را بخواه
کسی کو کند سوی دانش نگاه ۲۲۵

بخوانیدش و آزمایش کنید
هنر بر هنر بر فزایش کنید ۲۲۶

شدند اندران موبدان انجمن
زهر در پژوهنده و رای زن ۲۲۷

جهانجوی هرمزد را خواندند
بر نامدارنش بنشاندند ۲۲۸

نخستین سخن گفت بوزرجمهر
که ای شاه نیک اختر خوب چهر ۲۲۹

چه دانی کزو جان پاک و خرد
شود روشن وکالبد برخورد ۲۳۰

چنین داد پاسخ که دانش به است
که داننده برمهتران بر مه است ۲۳۱

بدانش بود مرد را ایمنی
ببندد ز بد دست اهریمنی ۲۳۲

دگر بردباری و بخشایشست
که تن را بدو نام و آرایشست ۲۳۳

بپرسید کز نیکوی سودمند
بگو ازچه گردد چو گردد بلند ۲۳۴

چنین داد پاسخ که آنک از نخست
بنیک و بد آزرم هرکس بجست ۲۳۵

بکوشید تا بردل هرکسی
ازو رنج بردن نباشد بسی ۲۳۶

چنین داد پاسخ که هرکس که داد
بداد از تن خود همو بود شاد ۲۳۷

نگه کرد پرسنده بوزرجمهر
بدان پاکدل مهتر خوب چهر ۲۳۸

بدو گفت کز گفتنی هرچ هست
بگویم تو بشمر یکایک بدست ۲۳۹

سراسر همه پرسشم یادگیر
به پاسخ همه داد بنیاد گیر ۲۴۰

سخن را مگردان پس و پیش هیچ
جوانمردی وداد دادن بسیچ ۲۴۱

اگر یادگیری چنین بی‌گمان
گشادست برتو در آسمان ۲۴۲

که چندین به گفتار بشتافتم
ز پرسنده پاسخ فزون یافتم ۲۴۳

جهاندار آموزگار تو باد
خرد جوشن و بخت یار تو باد ۲۴۴

کنون هرچ دانم بپرسم ز داد
توپاسخ گزار آنچ آیدت یاد ۲۴۵

ز فرزند کو بر پدر ارجمند
کدامست شایسته و بی‌گزند ۲۴۶

ببخشایش دل سزاوار کیست
که بر درد او بر بباید گریست ۲۴۷

ز کردار نیکی پشیمان کراست
که دل بر پشیمانی او گواست ۲۴۸

سزاکیست کو را نکوهش کنیم
ز کردار او چون پژوهش کنیم ۲۴۹

ز گیتی کجا بهتر آید گریز
که خیزد از آرام او رستخیز ۲۵۰

بدین روزگار از چه باشیم شاد
گذشته چه بهتر که گیریم یاد ۲۵۱

زمانه که او را بباید ستود
کدامست وما از چه داریم سود ۲۵۲

گرانمایه‌تر کیست از دوستان
کز آواز او دل شود بوستان ۲۵۳

کرا بیشتر دوست اندر جهان
که یابد بدو آشکار ونهان ۲۵۴

همان نیز دشمن کرا بیشتر
که باشد برو بر بداندیش‌تر ۲۵۵

سزاوار آرام بودن کجاست
که دارد جهاندار ازو پشت راست ۲۵۶

ز گیتی زیانکارتر کارچیست
که بر کرده خود بباید گریست ۲۵۷

ز چیزی که مردم همی‌پرورد
چه چیزیست کان زودتر بگذرد ۲۵۸

ستمکاره کش نزد اوشرم نیست
کدامست کش مهر وآزرم نیست ۲۵۹

تباهی بگیتی ز گفتار کیست
دل دوستانرا پر آزار کیست ۲۶۰

چه چیزیست کان ننگ پیش آورد
همان بد ز گفتار خویش آورد ۲۶۱

بیک روز تا شب برآمد ز کوه
ز گفتار دانا نیامد ستوه ۲۶۲

چو هنگام شمع آمد از تیرگی
سرمهتران تیره از خیرگی ۲۶۳

ز گفتار ایشان غمی گشت شاه
همی‌کرد خامش بپاسخ نگاه ۲۶۴

گرانمایه هرمزد برپای خاست
یکی آفرین کرد بر شاه راست ۲۶۵

که از شاه گیتی مبادا تهی
همی‌باد بر تخت شاهنشهی ۲۶۶

مبادا که بی‌تو ببینیم تاج
گر آیین شاهی وگر تخت عاج ۲۶۷

به پوزش جهان پیش تو خاک باد
گزند تو را چرخ تریاک باد ۲۶۸

سخن هرچ او گفت پاسخ دهم
بدین آرزو رای فرخ نهم ۲۶۹

ز فرزند پرسید دانا سخن
وزو بایدم پاسخ افگند بن ۲۷۰

به فرزند باشد پدر شاددل
ز غمها بدو دارد آزاد دل ۲۷۱

اگر مهربان باشد او بر پدر
به نیکی گراینده و دادگر ۲۷۲

دگر آنک بر جای بخشایست
برو چشم را جای پالایشست ۲۷۳

بزرگی که بختش پراگنده گشت
به پیش یکی ناسزا بنده گشت ۲۷۴

ز کار وی ار خون خروشی رواست
که ناپارسایی برو پادشاست ۲۷۵

دگر هر که با مردم ناسپاس
کند نیکویی ماند اندر هراس ۲۷۶

هران کس که نیکی فرامش کند
خرد رابکوشد که بیهش کند ۲۷۷

دگر گفت ازآرام راه گریز
گرفتن کجا خوبتر از ستیز ۲۷۸

به شهری که بیداد شد پادشا
ندارد خردمند بودن روا ۲۷۹

ز بیدادگر شاه باید گریز
کزن خیزد اندر جهان رستخیز ۲۸۰

چه گوید که دانی که شادی بدوست
برادر بود با دلارام دوست ۲۸۱

دگر آنک پرسد ز کار زمان
زمانی کزو گم شود بدگمان ۲۸۲

روا باشد ار چند بستایدش
هم اندر ستایش بیفزایدش ۲۸۳

دگر آنک پرسید ازمرد دوست
ز هر دوستی یارمندی نکوست ۲۸۴

توانگر بود چادر او بپوش
چو درویش باشد تو با او بکوش ۲۸۵

کسی کو فروتن‌تر و رادتر
دل دوستانش بدو شادتر ۲۸۶

دگر آنک پرسد که دشمن کراست
کزو دل همیشه بدرد و بلاست ۲۸۷

چوگستاخ باشد زبانش ببد
ز گفتار او دشمن آید سزد ۲۸۸

دگر آنک پرسید دشوار چیست
بی‌آزار را دل پر آواز کیست ۲۸۹

چو بد بود وبد ساز با وی نشست
یکی زندگانی بود چون کبست ۲۹۰

دگر آنک گوید گوا کیست راست
که جان وخرد برگوا برگواست ۲۹۱

به از آزمایش ندیدم گوا
گوای سخنگوی و فرمانروا ۲۹۲

زیانکارتر کار گفتی که چیست
که فرجام ازان بد بباید گریست ۲۹۳

چوچیره شود بر دلت بر هوا
هوا بگذرد همچو باد هوا ۲۹۴

پشیمانی آرد بفرجام سود
گل آرزو را نشاید بسود ۲۹۵

دگر آنک گوید که گردان ترست
که چون پای جویی بدستت سرست ۲۹۶

چنین دوستی مرد نادان بود
سرشتش بدو رای گردان بود ۲۹۷

دگر آنک گوید ستمکاره کیست
بریده دل ازشرم و بیچاره کیست ۲۹۸

چوکژی کند مرد بیچاره خوان
چوبی شرمی آرد ستمکاره خوان ۲۹۹

هرآنکس که او پیشه گیرد دروغ
ستمکاره‌ای خوانمش بی‌فروغ ۳۰۰

تباهی که گفتی ز گفتار کیست
پرآزارتر درد آزار کیست ۳۰۱

سخن چین و دو رومی و بیکار مرد
دل هوشیاران کند پر ز درد ۳۰۲

بپرسید دانا که عیب از چه بیش
که باشد پشیمان ز گفتار خویش ۳۰۳

هرآنکس که راند سخن بر گزاف
بود بر سر انجمن مرد لاف ۳۰۴

بگاهی که تنها بود در نهفت
پشیمان شود زان سخنها که گفت ۳۰۵

هم اندر زمان چون گشاید سخن
به پیش آرد آن لافهای کهن ۳۰۶

خردمند و گر مردم بی‌هنر
کس از آفرنیش نیابد گذر ۳۰۷

چنین بود تا بود دوران دهر
یکی زهر یابد یکی پای زهر ۳۰۸

همه پرسش این بود و پاسخ همین
که برشاه باد از جهان آفرین ۳۰۹

زبانها بفرمانش گوینده باد
دل راد او شاد و جوینده باد ۳۱۰

شهنشاه کسری ازو خیره ماند
بسی آفرین کیانی بخواند ۳۱۱

ز گفتار او انجمن شاد شد
دل شهریار از غم آزاد شد ۳۱۲

نبشتند عهدی بفرمان شاه
که هرمزد را داد تخت و کلاه ۳۱۳

چوقرطاس رومی شد از باد خشک
نهادند مهری بروبر ز مشک ۳۱۴

به موبد سپردند پیش ردان
بزرگان و بیدار دل بخردان ۳۱۵

جهان را نمایش چو کردار نیست
نهانش جز از رنج وتیمار نیست ۳۱۶

اگر تاج داری اگر گرم و رنج
همان بگذری زین سرای سپنج ۳۱۷

بپیوستم این عهد نوشین روان
به پیروزی شهریار جوان ۳۱۸

یکی نامهٔ شهریاران بخوان
نگر تاکه باشد چو نوشین روان ۳۱۹

برای و بداد و ببزم و به جنگ
چو روزش سرآمد نبودش درنگ ۳۲۰

توای پیر فرتوت بی‌توبه مرد
خرد گیر وز بزم و شادی بگرد ۳۲۱

جهان تازه شد چون قدح یافتی
روانرا ز توبه تو برتافتی ۳۲۲

چه گفت آن سراینده سالخورد
چو اندرز نوشین روان یاد کرد ۳۲۳

سخنهای هرمزد چون شد ببن
یکی نو پی افگند موبد سخن ۳۲۴

هم آواز شد رایزن با دبیر
نبشتند پس نامه‌ای بر حریر ۳۲۵

دلارای عهدی ز نوشین روان
به هرمزد ناسالخورده جوان ۳۲۶

سرنامه از دادگر کرد یاد
دگر گفت کین پند پور قباد ۳۲۷

بدان ای پسر کین جهان بی‌وفاست
پر از رنج و تیمار و درد و بلاست ۳۲۸

هرآنگه که باشی بدو شادتر
ز رنج زمانه دل آزادتر ۳۲۹

همه شادمانی بمانی به جای
بباید شدن زین سپنجی سرای ۳۳۰

چو اندیشه رفتن آمد فراز
برخشنده روز و شب دیریاز ۳۳۱

بجستیم تاج کیی را سری
که بر هر سری باشد او افسری ۳۳۲

خردمند شش بود ما را پسر
دل فروز و بخشنده و دادگر ۳۳۳

تو را برگزیدم که مهتر بدی
خردمند و زیبای افسر بدی ۳۳۴

بهشتاد بر بود پای قباد
که در پادشاهی مرا کرد یاد ۳۳۵

کنون من رسیدم به هفتاد و چار
تو راکردم اندر جهان شهریار ۳۳۶

جز آرام وخوبی نجستم برین
که باشد روان مرا آفرین ۳۳۷

امیدم چنانست کز کردگار
نباشی جز از شاد و به روزگار ۳۳۸

گر ایمن کنی مردمان را بداد
خود ایمن بخسبی و از داد شاد ۳۳۹

به پاداش نیکی بیابی بهشت
بزرگ آنک او تخم نیکی بکشت ۳۴۰

نگر تا نباشی به جز بردبار
که تندی نه خوب آید از شهریار ۳۴۱

جهاندار وبیدار و فرهنگ‌جوی
بماند همه ساله با آبروی ۳۴۲

بگرد دروغ ایچ گونه مگرد
چوگردی شود بخت را روی زرد ۳۴۳

دل ومغز را دور دار از شتاب
خرد را شتاب اندرآرد به خواب ۳۴۴

به نیکی گرای و به نیکی بکوش
بهرنیک و بد پند دانا نیوش ۳۴۵

نباید که گردد بگرد تو بد
کزان بد تو را بی گمان بد رسد ۳۴۶

همه پاک پوش و همه پاک خور
همه پندها یادگیر از پدر ۳۴۷

ز یزدان گشای و به یزدان گرای
چو خواهی که باشد تو را رهنمای ۳۴۸

جهان را چو آباد داری بداد
بود تخت آباد و دهر از تو شاد ۳۴۹

چو نیکی نمایند پاداش کن
ممان تا شود رنج نیکی کهن ۳۵۰

خردمند را شاد و نزدیک دار
جهان بر بداندیش تاریک دار ۳۵۱

بهرکار با مرد دانا سگال
به رنج تن از پادشاهی منال ۳۵۲

چویابد خردمند نزد تو راه
بماند بتو تاج و تخت و کلاه ۳۵۳

هرآنکس که باشد تو را زیردست
مفرمای در بی‌نوایی نشست ۳۵۴

بزرگان وآزادگان را بشهر
ز داد تو باید که یابند بهر ۳۵۵

ز نیکی فرومایه را دور دار
به بیدادگر مرد مگذار کار ۳۵۶

همه گوش ودل سوی درویش دار
همه کار او چون غم خویش دار ۳۵۷

ور ای دونک دشمن شود دوستدار
تو در بوستان تخم نیکی بکار ۳۵۸

چو از خویشتن نامور داد داد
جهان گشت ازو شاد و او از تو شاد ۳۵۹

بر ارزانیان گنج بسته مدار
ببخشای بر مرد پرهیزکار ۳۶۰

که گر پند ما را شوی کاربند
همیشه بماند کلاهت بلند ۳۶۱

که نیکی دهش نیک خواه تو باد
همه نیکی اندر پناه تو باد ۳۶۲

مبادت فراموش گفتار من
اگر دور مانی ز دیدار من ۳۶۳

سرت سبز باد و دلت شادمان
تنت پاک و دور از بد بدگمان ۳۶۴

همیشه خرد پاسبان تو باد
همه نیکی اندر گمان تو باد ۳۶۵

چو من بگذرم زین جهان فراخ
برآورد باید یکی خوب کاخ ۳۶۶

بجای کزو دور باشد گذر
نپرد بدو کرکس تیزپر ۳۶۷

دری دور برچرخ ایوان بلند
ببالا برآورده چون ده کمند ۳۶۸

نبشته برو بارگاه مرا
بزرگی و گنج و سپاه مرا ۳۶۹

فراوان ز هر گونه افگندنی
هم از رنگ و بوی و پراگندنی ۳۷۰

بکافور تن را توانگر کنید
زمشک از بر ترگم افسر کنید ۳۷۱

ز دیبای زربفت پرمایه پنج
بیارید ناکار دیده ز گنج ۳۷۲

بپوشید برما به رسم کیان
بر آیین نیکان ما در میان ۳۷۳

بسازید هم زین نشان تخت عاج
بر آویخته ازبر عاج تاج ۳۷۴

همان هرچه زرین به پیش اندرست
اگر طاس و جامست اگر گوهرست ۳۷۵

گلاب و می و زعفران جام بیست
ز مشک و ز کافور و عنبر دویست ۳۷۶

نهاده ز دست چپ و دست راست
ز فرمان فزونی نباید نه کاست ۳۷۷

ز خون کرد باید تهیگاه خشک
بدو اندر افگنده کافور و مشک ۳۷۸

ازان پس برآرید درگاه را
نباید که بیند کسی شاه را ۳۷۹

چو زین گونه بد کار آن بارگاه
نیابد بر ما کسی نیز راه ۳۸۰

ز فرزند وز دودهٔ ارجمند
کسی کش ز مرگ من آید گزند ۳۸۱

بیاساید از بزم و شادی دو ماه
که این باشد آیین پس از مرگ شاه ۳۸۲

سزد گر هرآنکو بود پارسا
بگرید برین نامور پادشا ۳۸۳

ز فرمان هرمزد برمگذرید
دم خویش بی رای او مشمرید ۳۸۴

فراوان بران نامه هرکس گریست
پس از عهد یک سال دیگر بزیست ۳۸۵

برفت و بماند این سخن یادگار
تو این یادگارش بزنهار دار ۳۸۶

کنون زین سپس تاج هرمزد شاه
بیارایم و برنشانم بگاه ۳۸۷
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۳۸۷
کانال گوهرین در ایتا
۱۶۵۸
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۱۱ - سخن پرسیدن موبد ازکسری
بعدی:پادشاهی هرمزد دوازده سال بود
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.