هوش مصنوعی: این داستان درباره دو برادر به نام‌های طلخند و گو است که پس از مرگ پدرشان، جمهور، بر سر تاج و تخت پادشاهی هند با یکدیگر به نزاع می‌پردازند. طلخند، برادر کوچکتر، به دلیل طمع و خودخواهی، جنگ را برمی‌گزیند و در نهایت در نبرد با برادرش کشته می‌شود. گو، برادر بزرگتر، که خردمند و دادگر است، پس از مرگ طلخند، پادشاهی را به دست می‌گیرد و به عدالت حکومت می‌کند. داستان پر از درس‌های اخلاقی درباره عواقب طمع، خودخواهی و اهمیت خرد و عدالت است.
رده سنی: 16+ این متن دارای مفاهیم عمیق اخلاقی و فلسفی است که ممکن است برای کودکان کم‌سن‌وسال قابل درک نباشد. همچنین، برخی از صحنه‌های نبرد و مرگ ممکن است برای کودکان مناسب نباشد. بنابراین، این متن بیشتر مناسب نوجوانان و بزرگسالان است که می‌توانند مفاهیم پیچیده‌تر را درک کنند.

بخش ۷ - داستان طلخند و گو

چنین گفت شاهوی بیداردل
که ای پیر دانای و بسیار دل ۱

ایا مرد فرزانه و تیز ویر
ز شاهوی پیر این سخن یادگیر ۲

که درهند مردی سرافراز بود
که با لشکر و خیل و با ساز بود ۳

خنیده بهر جای جمهور نام
به مردی بهر جای گسترده گام ۴

چنان پادشا گشته برهندوان
خردمند و بیدار و روشن‌روان ۵

ورا بود کشمیر تا مرز چین
برو خواندندی به داد آفرین ۶

به مردی جهانی گرفته بدست
ورا سندلی بود جای نشست ۷

همیدون بدش تاج و گنج و سپاه
همیدون نگین وهمیدون کلاه ۸

هنرمند جمهور فرهنگ جوی
سرافراز با دانش و آبروی ۹

بدو شادمان زیردستان اوی
چه شهری چه از در پرستان اوی ۱۰

زنی بود هم گوهرش هوشمند
هنرمند و با دانش و بی‌گزند ۱۱

پسر زاد زان شاه نیکو یکی
که پیدا نبود از پدر اندکی ۱۲

پدر چون بدید آن جهاندار نو
هم اندر زمان نام کردند گو ۱۳

برین برنیامد بسی روزگار
که بیمار شد ناگهان شهریار ۱۴

به کدبانو اندرز کرد و به مرد
جهانی پر از دادگو را سپرد ۱۵

ز خردی نشایست گو بخت را
نه تاج و کمر بستن و تخت را ۱۶

سران راهمه سر پر از گرد بود
ز جمهورشان دل پر از درد بود ۱۷

ز بخشیدن و خوردن و داد اوی
جهان بود یک سر پر از یاد اوی ۱۸

سپاهی و شهری همه انجمن
زن و کودک و مرد شد رای زن ۱۹

که این خرد کودک نداند سپاه
نه داد و نه خشم و نه تخت و کلاه ۲۰

همه پادشاهی شود پرگزند
اگر شهریاری نباشد بلند ۲۱

به دنبر برادر بد آن شاه را
خردمند وشایستهٔ گاه را ۲۲

کجا نام آن نامور مای بود
به دنبر نشسته دلارای بود ۲۳

جهاندیدگان یک به یک شاه‌جوی
ز سندل به دنبر نهادند روی ۲۴

بزرگان کشمیر تا مرز چین
به شاهی بدو خواندند آفرین ۲۵

ز دنبر بیامد سرافراز مای
به تخت کیان اندر آورد پای ۲۶

همان تاج جمهور بر سر نهاد
بداد و ببخشش در اندر گشاد ۲۷

چو با سازشد مام گو را بخواست
بپرورد و با جان همی‌داشت راست ۲۸

پری چهره آبستن آمد ز مای
پسر زاد ازین نامور کدخدای ۲۹

ورا پادشا نام طلخند کرد
روان را پر از مهر فرزند کرد ۳۰

دوساله شد این خرد و گو هفت سال
دلاور گوی بود با فر و یال ۳۱

پس از چند گه مای بیمار شد
دل زن برو پر ز تیمار شد ۳۲

دوهفته برآمد به زاری بمرد
برفت وجهان دیگری را سپرد ۳۳

همه سندلی زار و گریان شدند
ز درد دل مای بریان شدند ۳۴

نشستند یک ماه باسوگ شاه
سرماه یک سر بیامد سپاه ۳۵

همه نامداران وگردان شهر
هرآنکس که او را خرد بود بهر ۳۶

سخن رفت هرگونه بر انجمن
چنین گفت فرزانه‌ای رای‌زن ۳۷

که این زن که از تخم جمهور بود
همیشه ز کردار بد دور بود ۳۸

همه راستی خواستی نزد شوی
نبود ایچ تابود جز دادجوی ۳۹

نژادیست این ساخته داد را
همه راستی را و بنیاد را ۴۰

همان به که این زن بود شهریار
که او ماند زین مهتران یادگار ۴۱

زگفتار او رام گشت انجمن
فرستاده شد نزد آن پاک تن ۴۲

که تخت دو فرزند را خود بگیر
فزاینده کاریست این ناگزیر ۴۳

چوفرزند گردد سزاوار گاه
بدو ده بزرگی و گنج و سپاه ۴۴

ازان پس هم آموزگارش تو باش
دلارام و دستور و رایش تو باش ۴۵

به گفتار ایشان زن نیک بخت
بیفراخت تاج و بیاراست تخت ۴۶

فزونی وخوبی وفرهنگ وداد
همه پادشاهی بدو گشت شاد ۴۷

دوموبد گزین کرد پاکیزه‌رای
هنرمند و گیتی سپرده به پای ۴۸

بدیشان سپرد آن دو فرزند را
دو مهتر نژاد خردمند را ۴۹

نبودند ز ایشان جدا یک زمان
بدیدار ایشان شده شادمان ۵۰

چو نیرو گرفتند و دانا شدند
بهر دانشی بر توانا شدند ۵۱

زمان تا زمان یک ز دیگر جدا
شدندی برمادر پارسا ۵۲

که ازماکدامست شایسته‌تر
به دل برتر و نیز بایسته‌تر ۵۳

چنین گفت مادر به هر دو پسر
که تا از شما باکه یابم هنر ۵۴

خردمندی ورای و پرهیز و دین
زبان چرب و گوینده و بفرین ۵۵

چودارید هر دو ز شاهی نژاد
خرد باید و شرم و پرهیز وداد ۵۶

چوتنها شدی سوی مادر یکی
چنین هم سخن راندی اندکی ۵۷

که از ما دو فرزند کشور کراست
به شاهی و این تخت و افسرکراست ۵۸

بدو مام گفتی که تخت آن تست
هنرمندی و رای و بخت آن تست ۵۹

به دیگر پسرهم ازینسان سخن
همی‌راندی تا سخن شد کهن ۶۰

دل هرد وان شاد کردی به تخت
به گنج وسپاه وبنام و به بخت ۶۱

رسیدند هر دو به مردی به جای
بدآموز شد هر دو را رهنمای ۶۲

زرشک اوفتادند هردو به رنج
برآشوفتند ازپی تاج وگنج ۶۳

همه شهرزایشان بدونیم گشت
دل نیک مردان پرازبیم گشت ۶۴

زگفت بدآموز جوشان شدند
به نزدیک مادرخروشان شدند ۶۵

بگفتند کزماکه زیباترست
که برنیک وبد برشکیباترست ۶۶

چنین پاسخ آورد فرزانه زن
که باموبدی یکدل ورای زن ۶۷

شمارابباید نشستن نخست
برام وباکام فرجام جست ۶۸

ازان پس خنیده بزرگان شهر
هرآنکس که اودارد از رای بهر ۶۹

یکایک بگوییم با رهنمون
نه خوبست گرمی به کاراندرون ۷۰

کسی کو بجوید همی تاج وگاه
خردباید ورای وگنج وسپاه ۷۱

چو بیدادگر پادشاهی کند
جهان پر ز گرم وتباهی کند ۷۲

به مادر چنین گفت پرمایه گو
کزین پرسش اندر زمانه مرو ۷۳

اگر کشور ازمن نگیرد فروغ
به کژی مکن هیچ رای دروغ ۷۴

به طلخند بسپار گنج وسپاه
من او را یکی کهترم نیکخواه ۷۵

وگر من به سال وخرد مهترم
هم از پشت جمهور کنداورم ۷۶

بدو گوی تا از پی تاج و تخت
نگیرد به بی‌دانشی کارسخت ۷۷

بدو گفت مادر که تندی مکن
براندیشه باید که رانی سخن ۷۸

هرآنکس که برتخت شاهی نشست
میان بسته باید گشاده دو دست ۷۹

نگه داشتن جان پاک از بدی
بدانش سپردن ره بخردی ۸۰

هم از دشمن آژیر بودن به جنگ
نگه داشتن بهرهٔ نام و ننگ ۸۱

ز داد و ز بیداد شهر و سپاه
بپرسد خداوند خورشید و ماه ۸۲

اگر پشه از شاه یابد ستم
روانش به دوزخ بماند دژم ۸۳

جهان از شب تیره تاریک‌تر
دلی باید ازموی باریک‌تر ۸۴

که از بد کند جان و تن را رها
بداند که کژی نیارد بها ۸۵

چو بر سرنهد تاج بر تخت داد
جهانی ازان داد باشند شاد ۸۶

سرانجام بستر ز خشتست وخاک
وگر سوخته گردد اندر مغاک ۸۷

ازین دودمان شاه جمهور بود
که رایش ز کردار بد دور بود ۸۸

نه هنگام بد مردن او را بمرد
جهان را به کهتر برادر سپرد ۸۹

زد نبر بیامد سرافراز مای
جوان بود و بینا دل وپاک رای ۹۰

همه سندلی پیش اوآمدند
پر از خون دل و شاه جو آمدند ۹۱

بیامد به تخت مهی برنشست
میان تنگ بسته گشاده دو دست ۹۲

مرا خواست انباز گشتیم وجفت
بدان تا نماند سخن درنهفت ۹۳

اگر زانک مهتر برادر تویی
به هوش وخرد نیز برتر تویی ۹۴

همان کن که جان را نداری به رنج
ز بهر سرافرازی و تاج وگنج ۹۵

یکی ازشما گرکنم من گزین
دل دیگری گردد از من بکین ۹۶

مریزید خون از پی تاج وگنج
که برکس نماند سرای سپنج ۹۷

ز مادر چو بشنید طلخند پند
نیامدش گفتار او سودمند ۹۸

بمارد چنین گفت کز مهتری
همی از پی گو کنی داوری ۹۹

به سال ار برادر ز من مهترست
نه هرکس که او مهتر او بهترست ۱۰۰

بدین لشکر من فروان کسست
که همسال او به آسمان کرکسست ۱۰۱

که هرگز نجویند گاه وسپاه
نه تخت و نه افسر نه گنج و کلاه ۱۰۲

پدر گر به روز جوانی بمرد
نه تخت بزرگی کسی راسپرد ۱۰۳

دلت جفت بینم همی سوی گو
برآنی که او را کنی پیشرو ۱۰۴

من ازگل برین گونه مردم کنم
مبادا که نام پدر گم کنم ۱۰۵

یکی مادرش سخت سوگند خورد
که بیزارم از گنبد لاژورد ۱۰۶

اگرهرگز این آرزو خواستم
ز یزدان وبردل بیاراستم ۱۰۷

مبر زین سن جز به نیکی گمان
مشو تیز باگردش آسمان ۱۰۸

که آن راکه خواهد دهد نیکوی
نگر جز به یزدان به کس نگروی ۱۰۹

من انداختم هرچ آمد ز پند
اگر نیست پند منت سودمند ۱۱۰

نگر تاچه بهتر ز کارآن کنید
وزین پند من توشهٔ جان کنید ۱۱۱

وزان پس همه بخردان را بخواند
همه پندها پیش ایشان براند ۱۱۲

کلید درگنج دو پادشا
که بودند بادانش و پارسا ۱۱۳

بیاورد وکرد آشکارا نهان
به پیش جهاندیدگان ومهان ۱۱۴

سراسر بر ایشان ببخشید راست
همه کام آن هر دو فرزند خواست ۱۱۵

چنین گفت زان پس به طلخند گو
که ای نیک دل نامور یار نو ۱۱۶

شنیدم که جمهور چندی ز مای
سرافرازتر بد به سال و برای ۱۱۷

پدرت آن گرانمایه نیکخوی
نکرد ایچ ازان پیش تخت آرزوی ۱۱۸

نه ننگ آمدش هرگز از کهتری
نجست ایچ بر مهتران مهتری ۱۱۹

نگر تا پسندد چنین دادگر
که من پیش کهتر ببندم کمر ۱۲۰

نگفت مادر سخن جز به داد
تو را دل چرا شد ز بیداد شاد ۱۲۱

ز لشکر بخوانیم چندی مهان
خردمند و برگشته گرد جهان ۱۲۲

ز فرزانگان چون سخن بشنویم
برای و به گفتارشان بگرویم ۱۲۳

ز ایوان مادر بدین گفت‌وگوی
برفتند ودلشان پر از جست‌وجوی ۱۲۴

برین برنهادند هر دو جوان
کزان پس ز گردان وز پهلوان ۱۲۵

ز دانا وپاکان سخن بشنویم
بران سان که باشد بدان بگرویم ۱۲۶

کز ایشان همی دانش آموختیم
به فرهنگ دلها برافروختیم ۱۲۷

بیامد دو فرزانه رهنمای
میانشان همی‌رفت هر گونه رای ۱۲۸

همی‌خواست فرزانه گو که گو
بود شاه درسندلی پیشرو ۱۲۹

هم آنکس که استاد طلخند بود
به فرزانگی هم خردمند بود ۱۳۰

همی این بران بر زد وآن برین
چنین تا دو مهتر گرفتند کین ۱۳۱

نهاده بدند اندر ایوان دو تخت
نشسته به تخت آن دو پیروز بخت ۱۳۲

دلاور دو فرزانه بردست راست
همی هریکی ازجهان بهرخواست ۱۳۳

گرانمایگان را همه خواندند
بایوان چپ و راست بنشاندند ۱۳۴

زبان برگشادند فرزانگان
که ای سرفرازان ومردانگان ۱۳۵

ازین نامداران فرخ‌نژاد
که دارید رسم پدرشان به یاد ۱۳۶

که خواهید برخویشتن پادشا
که دانید زین دوجوان پارسا ۱۳۷

فروماندند اندران موبدان
بزرگان و بیدار دل بخردان ۱۳۸

نشسته همی دوجوان بر دو تخت
بگفت دو فرزانه نیکبخت ۱۳۹

بدانست شهری و هم لشکری
کزان کارجنگ آید و داوری ۱۴۰

همه پادشاهی شود بر دو نیم
خردمند ماند به رنج وبه بیم ۱۴۱

یکی ز انجمن سر برآورد راست
به آوا سخن گفت و برپای خاست ۱۴۲

که ما از دو دستور دو شهریار
چه یاریم گفتن که آید به کار ۱۴۳

بسازیم فردا یکی انجمن
بگوییم با یکدگر تن به تن ۱۴۴

وزان پس فرستیم یک یک پیام
مگر شهریاران بیابند کام ۱۴۵

برفتند ز ایوان ژکان و دژم
لبان پر ز باد و روان پر ز غم ۱۴۶

بگفتند کین کار با رنج گشت
ز دست جهاندیده اندر گذشت ۱۴۷

برادر ندیدیم هرگز دو شاه
دو دستور بدخواه در پیشگاه ۱۴۸

ببودند یک شب پرآژنگ چهر
بدانگه که برزد سر از کوه مهر ۱۴۹

برفتند یک سر بزرگان شهر
هرآنکس که شان بود زان کار بهر ۱۵۰

پر آواز شد سندلی چار سوی
سخن رفت هرگونه بی‌آرزوی ۱۵۱

یکی راز ز گردان بگو بود رای
یکی سوی طلخند بد رهنمای ۱۵۲

زبانها ز گفتارشان شد ستوه
نگشتند همرای و با هم گروه ۱۵۳

پراگنده گشت آن بزرگ انجمن
سپاهی وشهری همه تن به تن ۱۵۴

یکی سوی طلخند پیغام کرد
زبان را زگو پر ز دشنام کرد ۱۵۵

دگر سوی گر رفت با گرز و تیغ
که از شاه جان را ندارم دریغ ۱۵۶

پرآشوب شد کشور سندلی
بدان نیکخواهی و آن یک دلی ۱۵۷

خردمند گوید که در یک سرای
چوفرمان دوگردد نماند به جای ۱۵۸

پس آگاهی آمد به طلخند و گو
که هر بر زنی بایکی پیشرو ۱۵۹

همه شهر ویران کنند از هوا
نباید که دارند شاهان روا ۱۶۰

ببودند زان آگهی پر هراس
همی‌داشتندی شب و روز پاس ۱۶۱

چنان بد که روزی دو شاه جوان
برفتند بی‌لشکر و پهلوان ۱۶۲

زبان برگشادند یک با دگر
پرآژنگ روی و پراز جنگ سر ۱۶۳

به طلخند گفت ای برادر مکن
کز اندازه بگذشت ما را سخن ۱۶۴

بتا روی بر خیره چیزی مجوی
که فرزانگان آن نبینند روی ۱۶۵

شنیدی که جمهور تا زنده بود
برادر ورا چون یکی بنده بود ۱۶۶

بمرد او و من ماندم خوار و خرد
یکی خرد را گاه نتوان سپرد ۱۶۷

جهان پر ز خوبی بد از رای اوی
نیارست جستن کسی جای اوی ۱۶۸

برادر ورا همچو جان بود و تن
بشاهی ورا خواندند انجمن ۱۶۹

اگر بودمی من سزاوار گاه
نکردی به مای اندرون کس نگاه ۱۷۰

بر آیین شاهان گیتی رویم
ز فرزانگان نیک و بد بشنویم ۱۷۱

من ازتو به سال وخرد مهترم
توگویی که من کهترم بهترم ۱۷۲

مکن ناسزا تخت شاهی مجوی
مکن روی کشور پر از گفت‌وگوی ۱۷۳

چنین پاسخ آورد طلخند پس
به افسون بزرگی نجستست کس ۱۷۴

من این تاج و تخت از پدر یافتم
ز تخمی که او کشت بریافتم ۱۷۵

همه پادشاهی و گنج و سپاه
ازین پس به شمشیر دارم نگاه ۱۷۶

ز جمهور وز مای چندین مگوی
اگر آمنی تخت را رزم جوی ۱۷۷

سرانشان پر از جنگ باز آمدند
به شهر اندرون رزمساز آمدند ۱۷۸

سپاهی وشهری همه جنگجوی
بدرگاه شاهان نهادند روی ۱۷۹

گروهی به طلخند کردند رای
دگر را بگو بود دل رهنمای ۱۸۰

برآمد خروش از در هر دو شاه
یکی را نبود اندر آن شهر راه ۱۸۱

نخستین بیاراست طلخند جنگ
نبودش به جنگ دلیران درنگ ۱۸۲

سرگنجهای پدر بر گشاد
سپه راهمه ترگ وجوشن بداد ۱۸۳

همه شهر یکسر پر از بیم شد
دل مرد بخرد بدو نیم شد ۱۸۴

که تا چون بود گردش آسمان
کرا برکشد زین دومهتر زمان ۱۸۵

همه کشور آگاه شد زین دو شاه
دمادم بیامد زهر سو سپاه ۱۸۶

بپوشید طلخند جوشن نخست
به خون ریختن چنگها را بشست ۱۸۷

بیاورد گو نیز خفتان وخود
همی‌داد جان پدر را درود ۱۸۸

بدان تندی ازجای برخاستند
همی پشت پیلان بیاراستند ۱۸۹

نهادند برکوهه پیل زین
توگفتی همی راه جوید زمین ۱۹۰

همه دشت پر زنگ وهندی درای
همه گوش پر ناله کرنای ۱۹۱

به لشکر گه آمد دوشاه جوان
همه بهر بیشی نهاده روان ۱۹۲

سپهر اندران رزمگه خیره شد
ز گرد سپه چشمها تیره شد ۱۹۳

بر آمد خروشیدن گاو دم
ز دو رویه آواز رویینه خم ۱۹۴

بیاراست با میمنه میسره
تو گفتی زمین کوه شد یکسره ۱۹۵

دولشکر کشیدند صف بر دو میل
دو شاه سرافراز بر پشت پیل ۱۹۶

درفشی درفشان به سر بر به پای
یکی پیکرش ببر و دیگر همای ۱۹۷

پیاده به پیش اندرون نیزه‌دار
سپردار و شایستهٔ کار زار ۱۹۸

نگه کرد گو اندران دشت جنگ
هوا دید چون پشت جنگی پلنگ ۱۹۹

همه کام خاک وهمه دشت خون
بگرد اندرون نیزه بد رهنمون ۲۰۰

به طلخند هرچند جانش بسوخت
ز خشم او دو چشم خرد رابدوخت ۲۰۱

گزین کرد مردی سخنگوی گو
کزان مهتران او بدی پیشرو ۲۰۲

که رو پیش طلخند و او را بگوی
که بیداد جنگ برادر مجوی ۲۰۳

که هر خون که باشد برین ریخته
تو باشی بدان گیتی آویخته ۲۰۴

یکی گوش بگشای بر پندگو
به گفتار بدگوی غره مشو ۲۰۵

نباید که از ما بدین کارزار
نکوهش بود در جهان یادگار ۲۰۶

که این کشور هند ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود ۲۰۷

بپرهیز ازین جنگ و آویختن
به بیداد بر خیره خون ریختن ۲۰۸

دل من بدین آشتی شاد کن
ز فام خرد گردن آزاد کن ۲۰۹

ازین مرز تا پیش دریای چین
تو راباد چندانک خواهی زمین ۲۱۰

همه مهر با جان برابر کنیم
تو را بر سرخویش افسر کنیم ۲۱۱

ببخشیم شاهی به کردار گنج
که این تخت و افسر نیرزد به رنج ۲۱۲

وگر چند بیداد جویی همه
پراگندن گرد کرده رمه ۲۱۳

بدین گیتی اندر نکوهش بود
همین رابدان سر پژوهش بود ۲۱۴

مکن ای برادر به بیداد رای
که بیداد را نیست با داد پای ۲۱۵

فرستاده چون پیش طلخند شد
به پیغام شاه از در پند شد ۲۱۶

چنین داد پاسخ که او را بگوی
که درجنگ چندین بهانه مجوی ۲۱۷

برادر نخوانم تو را من نه دوست
نه مغز تو از دودهٔ ما نه پوست ۲۱۸

همه پادشاهی تو ویران کنی
چوآهنگ جنگ دلیران کنی ۲۱۹

همه بدسگالان به نزد تواند
به بهرام روز اورمزد تواند ۲۲۰

گنهکار هم پیش یزدان تویی
که بد نام و بد گوهر و بد خویی ۲۲۱

ز خونی که ریزند زین پس به کین
تو باشی به نفرین و من به آفرین ۲۲۲

و دیگر که گفتی ببخشیم تاج
هم این مرزبانی و این تخت عاج ۲۲۳

هر آنگه که تو شهریاری کنی
مرا مرز بخشی و یاری کنی ۲۲۴

نخواهم که جان باشد اندر تنم
وگر چشم برتاج شاه افگنم ۲۲۵

کنون جنگ را بر کشیدم رده
هوا شد چو دیبا به زر آژده ۲۲۶

ز تیر و ز ژوپین و نوک سنان
نداند کنون گورکیب ازعنان ۲۲۷

برآورد گه بر سرافشان کنم
همه لشکرش را خروشان کنم ۲۲۸

بران سان سپاه اندر آرم به جنگ
که سیرآید ازجنگ جنگی پلنگ ۲۲۹

بیارند گو را کنون بسته دست
سپاهش ببینند هر سو شکست ۲۳۰

که ازبندگان نیز با شهریار
نپوشد کسی جوشن کارزار ۲۳۱

چو پاسخ شنید آن خردمند مرد
بیامد همه یک به یک یاد کرد ۲۳۲

غمی شد دل گوچو پاسخ شنید
که طلخند را رای پاسخ ندید ۲۳۳

پر اندیشه فرزانه را پیش خواند
ز پاسخ فراوان سخنها براند ۲۳۴

بدو گفت کای مرد فرهنگ جوی
یکی چارهٔ کار با من بگوی ۲۳۵

همه دشت خونست و بی تن سرست
روان را گذر بر جهانداورست ۲۳۶

نباید کزین جنگ فرجام کار
به ما بازماند بد روزگار ۲۳۷

بدو گفت فرزانه کای شهریار
نباید تو را پندآموزگار ۲۳۸

گر از من همی بازجویی سخن
به جنگ برادر درشتی مکن ۲۳۹

فرستاده‌ای تیز نزدیک اوی
سرافراز با دانش و نرم گوی ۲۴۰

بباید فرستاد و دادن پیام
بگردد مگر او ازین جنگ رام ۲۴۱

بدو ده همه گنج نابرده رنج
تو جان برادر گزین کن ز گنج ۲۴۲

چو باشد تو را تاج و انگشتری
به دینار با او مکن داوری ۲۴۳

نگه کردم از گردش آسمان
بدین زودی او را سرآید زمان ۲۴۴

ز گردنده هفت اختر اندر سپهر
یکی را ندیدم بدو رای ومهر ۲۴۵

تبه گردد او هم بدین دشت جنگ
نباید گرفتن خود این کار تنگ ۲۴۶

مگر مهر شاهی و تخت و کلاه
بدان تات بد دل نخواند سپاه ۲۴۷

دگر هرچ خواهد ز اسب و ز گنج
بده تا نباشد روانش به رنج ۲۴۸

تو گر شهریاری و نیک‌اختری
به کار سپهری تواناتری ۲۴۹

ز فرزانه بشنید شاه این سخن
دگر باره رای نوافگند بن ۲۵۰

ز درد برادر پر از آب روی
گزین کرد نیک اختری چرب‌گوی ۲۵۱

بدوگفت گو پیش طلخند شو
بگویش که پر درد و رنجست گو ۲۵۲

ازین گردش رزم و این کارزار
همی‌خواهد از داور کردگار ۲۵۳

که گرداند اندر دلت هوش ومهر
به تابی ز جنگ برادر توچهر ۲۵۴

به فرزانه‌ای کو به نزدیک تست
فروزندهٔ جان تاریک تست ۲۵۵

بپرس از شمار ده و دو و هفت
که چون خواهد این کار بیداد رفت ۲۵۶

اگر چند تندی و کنداوری
هم از گردش چرخ برنگذری ۲۵۷

همه گرد بر گرد ما دشمنست
جهانی پر از مردم ریمنست ۲۵۸

همان شاه کشمیر وفغفور چین
که تنگست از ایشان به ما بر زمین ۲۵۹

نکوهیده باشیم ازین هر دو روی
هم از نامداران پرخاشجوی ۲۶۰

که گویند کز بهر تخت وکلاه
چرا ساخت طلخند و گو رزمگاه ۲۶۱

به گوهر مگر هم نژاده نیند
همان از گهر پاکزاده نیند ۲۶۲

ز لشکر گر آیی به نزدیک من
درفشان کنی جان تاریک من ۲۶۳

ز دینار و دیبا و از اسب و گنج
ببخشم نمانم که مانی به رنج ۲۶۴

هم از دست من کشور و مهر و تاج
بیابی همان یاره و تخت عاج ۲۶۵

زمهر برادر تو را ننگ نیست
مگر آرزویت جز از جنگ نیست ۲۶۶

اگر پند من سر به سر نشنوی
به فرجام زین بد پشیمان شوی ۲۶۷

فرستاده آمد چو باد دمان
به نزدیک طلخند تیره روان ۲۶۸

بگفت آنچ بشنید و بفزود نیز
ز شاهی و ز گنج و دینار و چیز ۲۶۹

چو بشنید طلخند گفتار اوی
خردمندی و رای و دیدار اوی ۲۷۰

ازان کآسمان را دگر بود راز
بگفت برادر نیامد فراز ۲۷۱

چنین داد پاسخ که گو رابگوی
که هرگز مبادی جزا ز چاره جوی ۲۷۲

بریده زوانت بشمشیر بد
تنت سوخته ز آتش هیربد ۲۷۳

شنیدم همه خام گفتار تو
نبینم جزا ز چاره بازار تو ۲۷۴

چگونه دهی گنج و شاهی بمن
توخود کیستی زین بزرگ انجمن ۲۷۵

توانایی و گنج و شاهی مراست
ز خورشید تا آب و ماهی مراست ۲۷۶

همانا زمانت فراز آمدست
کت اندیشه‌های دراز آمدست ۲۷۷

سپاه ایستاده چنین بر دومیل
ز آورد مردان و پیکار پیل ۲۷۸

بیارای لشکر فراز آر جنگ
به رزم آمدی چیست رای درنگ ۲۷۹

چنان بینی اکنون ز من دستبرد
که روزت ستاره بباید شمرد ۲۸۰

ندانی جز افسون و بند و فریب
چودیدی که آمد بپیشت نشیب ۲۸۱

ازاندیشه‌ای دور و ز تاج و تخت
نخواند تو را دانشی نیکبخت ۲۸۲

فرستاده آمد سری پر ز باد
همه پاسخ پادشا کرد یاد ۲۸۳

چنین تا شب تیره بنمود روی
فرستاده آمد همی زین بدوی ۲۸۴

فرود آمدند اندران رزمگاه
یکی کنده کندند پیش سپاه ۲۸۵

طلایه همی‌گشت بر گرد دشت
بدین گونه تارامش اندر گذشت ۲۸۶

چوبرزد سر از برج شیرآفتاب
زمین شد بکردار دریای آب ۲۸۷

یکی چادر آورد خورشید زرد
بگسترد برکشور لاژورد ۲۸۸

برآمد خروشیدن کرنای
هم آواز کوس از دو پرده سرای ۲۸۹

درفش دو شاه نوآمد به دید
سپه میمنه میسره برکشید ۲۹۰

دو شاه سرافراز در قلبگاه
دو دستور فرزانه درپیش شاه ۲۹۱

به فرزانهٔ خویش فرمود گو
که گوید به آواز با پیشرو ۲۹۲

که بر پای دارید یکسر درفش
کشیده همه تیغهای بنفش ۲۹۳

یکی ازیلان پیش منهید پای
نباید که جنبد پیاده ز جای ۲۹۴

که هرکس تندی کند روز جنگ
نباشد خردمند یا مرد سنگ ۲۹۵

ببینم که طلخند با این سپاه
چگونه خرامد به آوردگاه ۲۹۶

نباشد جز از رای یزدان پاک
ز رخشنده خورشید تا تیره خاک ۲۹۷

ز پند آزمودیم وز مهر چند
نبود ایچ ازین پندها سودمند ۲۹۸

گر ایدون که پیروز گردد سپاه
مرا بردهد گردش هور و ماه ۲۹۹

مریزید خون از پی خواسته
که یابید خود گنج آراسته ۳۰۰

وگر نامداری بود زین سپاه
که اسب افگند تیز برقلبگاه ۳۰۱

چو طلخند را یابد اندر نبرد
نباید که بر وی فشانند گرد ۳۰۲

نیایش کنان پیش پیل ژیان
بباید شدن تنگ بسته میان ۳۰۳

خروشی برآمد که فرمان کنیم
ز رای توآرایش جان کنیم ۳۰۴

وزان روی طلخند پیش سپاه
چنین گفت با پاسبانان گاه ۳۰۵

گر ایدون که باشیم پیروزگر
دهد گردش اختر نیک بر ۳۰۶

همه تیغها کینه رابر کشیم
به یزدان پناهیم و دم در کشیم ۳۰۷

چو یابید گو را نبایدش کشت
نه با اوسخن نیز گفتن درشت ۳۰۸

بگیریدش از پشت آن پیل مست
به پیش من آرید بسته دو دست ۳۰۹

همانگه خروشیدن کرنای
برآمد زدهلیز پرده‌سرای ۳۱۰

همه کوه و دریا پر آواز گشت
توگفتی سپهر روان بازگشت ۳۱۱

ز بس نعره و چاک چاک تبر
ندانست کس پای گیتی ز سر ۳۱۲

ز رخشنده پیکان و پر عقاب
همی دامن اندر کشید آفتاب ۳۱۳

زمین شد به کردار دریای خون
در ودشت بد زیرخون اندرون ۳۱۴

دو پیل ژیان شاهزاده دو شاه
براندند هر دو ز قلب سپاه ۳۱۵

برآمد خروشی ز طلخند وگو
که از باد ژوپین من دور شو ۳۱۶

به جنگ برادر مکن دست پیش
نگه دار ز آواز من جای خویش ۳۱۷

همی این بدان گفت وآن هم بدین
چودریای خون شد سراسر زمین ۳۱۸

یلانی که بودند خنجر گزار
بگشتند پیرامن کارزار ۳۱۹

ز زخم دوشاه آن دو پرخاشجوی
همی خون و مغز اندر آمد به جوی ۳۲۰

برین گونه تا خور ز گنبد بگشت
وز اندازه آویزش اندرگذشت ۳۲۱

خروش آمد از دشت و آواز گو
که ای جنگسازان و گردان نو ۳۲۲

هرآنکس که خواهد زما زینهار
مدارید ازو کینه در کارزدار ۳۲۳

بدان تا برادر بترسد ز جنگ
چوتنها بماند نسازد درنگ ۳۲۴

بسی خواستند از یلان زینهار
بسی کشته شد در دم کار زار ۳۲۵

چو طلخند بر پیل تنها بماند
گو او را به آواز چندی بخواند ۳۲۶

که رو ای برادر به ایوان خویش
نگه کن به ایوان و دیوان خویش ۳۲۷

نیابی همانا بسی زنده تن
از آن تیغزن نامدار انجمن ۳۲۸

همه خوب کاری ز یزدان شاس
وزو دار تا زنده باشی سپاس ۳۲۹

که زنده برفتی توازپیش جنگ
نه هنگام رایست و روز درنگ ۳۳۰

چوبشنید طلخند آواز اوی
شد از ننگ پیچان و پر آب روی ۳۳۱

به مرغ آمد از دشت آوردگاه
فراز آمدندش زهر سو سپاه ۳۳۲

در گنج بگشاد و روزی بداد
سپاهش شد آباد و با کام وشاد ۳۳۳

سزاوار خلعت هر آنکس که دید
بیاراست او را چنانچون سزید ۳۳۴

به دینار چون لشکر آباد گشت
دل جنگجوی از غم آزادگشت ۳۳۵

پیامی فرستاد نزدیک گو
که ای تخت را چون بپالیز خو ۳۳۶

برآنی که از من شدی بی‌گزند
دلت را به زنار افسون مبند ۳۳۷

به آتش شوی ناگهان سوخته
روان آژده چشمها دوخته ۳۳۸

چو بشنید گو آن پیام درشت
دلش راز مهر برادر بشست ۳۳۹

دلش زان سخن گشت اندوهگین
به فرزانه گفت این شگفتی ببین ۳۴۰

بدوگفت فرزانه کای شهریار
تویی از پدر تخت را یادگار ۳۴۱

ز دانش پژوهان تو داناتری
هم از تاجداران تواناتری ۳۴۲

مرا این درستست و گفتم بشاه
ز گردنده خورشید و تابنده ماه ۳۴۳

که این نامور تا نگردد هلاک
بگردد چو مار اندرین تیره خاک ۳۴۴

به پاسخ تو با او درشتی مگوی
بپیوند و آزرم او را بجوی ۳۴۵

اگر جنگ سازد بسازیم جنگ
که او با شتابست و ما با درنگ ۳۴۶

سپهبد فرستاده را پیش خواند
به خوبی فراوان سخنها براند ۳۴۷

بدوگفت رو با برادر بگوی
که چندین درشتی و تندی مجوی ۳۴۸

درشتی نه زیباست با شهریار
پدرنامور بود و تو نامدار ۳۴۹

مرا این درستست کز پند من
تو دوری نجویی ز پیوند من ۳۵۰

ولیکن مرا ز آنک هست آرزوی
که تو نامور باشی و نامجوی ۳۵۱

بگویم همه آنچ اندر دلست
سخنها که جانم برو مایلست ۳۵۲

تو را سر بپیچد ز دستور بد
زآسانی و رای وراه خرد ۳۵۳

مگوی ای برادر سخن جز بداد
که گیتی سراسر فسونست و باد ۳۵۴

سوی راستی یاز تا هرچ هست
ز گنج ومردان خسروپرست ۳۵۵

فرستم همه سر به سر پیش تو
ببیند روان بداندیش تو ۳۵۶

که اندر دل من جز از داد نیست
مباد آنک از جان تو شاد نیست ۳۵۷

برینست رایم که دادم پیام
اگر بشنود مهتر خویش کام ۳۵۸

ور ایدون که رایت جز از جنگ نیست
به خوبی و پیوندت آهنگ نیست ۳۵۹

بسازم کنون جنگ را لشکری
که باید سپاه مرا کشوری ۳۶۰

ازین مرز آباد ما بگذریم
سپه را همه پیش دریا بریم ۳۶۱

یکی کنده سازیم گرد سپاه
برین جنگجویان ببندیم راه ۳۶۲

ز دریا بکنده در آب افگنیم
سراسر سر اندر شتاب افگنیم ۳۶۳

بدان تا هرآنکس که بیند شکست
ز کنده نباشد ورا راه جست ۳۶۴

ز ماهرک پیروز گردد به جنگ
بریزیم خون اندرین جای تنگ ۳۶۵

سپه را همه دستگیر آوریم
مبادا که شمشیر و تیر آوریم ۳۶۶

فرستاده برگشت و آمد چو باد
بروبر سخنهای گو کرد یاد ۳۶۷

چوطلخند بشنید گفتار گو
ز لشکر هرآنکس که بد پیشرو ۳۶۸

بفرمود تا پیش او خواندند
سزاوار هر جای بنشاندند ۳۶۹

همه پاسخ گو بدیشان بگفت
همه رازها برگشاد از نهفت ۳۷۰

به لشکر چنین گفت کین جنگ نو
به دریا که اندیشه کردست گو ۳۷۱

چه بینید واین را چه رای آوریم
که اندیشه او به جای آوریم ۳۷۲

اگر بود خواهید با من یکی
نپیچید سر را ز داد اندکی ۳۷۳

اگر جنگ جویم چه دریا چه کوه
چو در جنگ لشکر بود هم گروه ۳۷۴

اگر یار باشید با من به جنگ
از آواز روبه نترسد پلنگ ۳۷۵

هر آنکس که جویند نام بزرگ
ز گیتی بیابند کام بزرگ ۳۷۶

جهانجوی اگر کشته گردد به نام
به از زنده دشمن بدو شادکام ۳۷۷

هر آنکس که درجنگ تندی کند
همی از پی سودمندی کند ۳۷۸

بیابید چندان ز من خواسته
پرستنده و اسب آراسته ۳۷۹

ز کشمیر تا پیش دریای چین
به هر شهر برماکنند آفرین ۳۸۰

ببخشم همه شهرها بر سپاه
چوفرمان مرا گردد و تاج و گاه ۳۸۱

بپاسخ همه مهتران پیش اوی
یکایک نهادند برخاک روی ۳۸۲

که ما نام جوییم و تو شهریار
ببینی کنون گردش روزگار ۳۸۳

ز درگاه طلخند برشد خروش
ز لشکر همه کشور آمد بجوش ۳۸۴

سپه را همه سوی دریا کشید
وزان پس سپاه گوآمد پدید ۳۸۵

برابر فرود آمدند آن دو شاه
که بوند با یکدگر کینه خواه ۳۸۶

بگرد اندرون کنده‌ای ساختند
چوشد ژرف آب اندر انداختند ۳۸۷

دو لشکر برابر کشیدند صف
سواران همه بر لب آورده کف ۳۸۸

بیاراست با میسره میمنه
کشیدند نزدیک دریا بنه ۳۸۹

دو شاه گرانمایه پر درد و کین
نهادند برپشت پیلان دو زین ۳۹۰

به قلب اندرون ساخته جای خویش
شده هر یکی لشکر آرای خویش ۳۹۱

زمین قار شد آسمان شد بنفش
ز بس نیزه و پرنیانی درفش ۳۹۲

هوا شد ز گرد سپاه آبنوس
ز نالیدن بوق وآوای کوس ۳۹۳

تو گفتی که دریا بجوشد همی
نهنگ اندرو خون خروشد همی ۳۹۴

ز زخم تبرزین و گوپال و تیغ
ز دریا برآمد یکی تیره میغ ۳۹۵

چو بر چرخ خورشید دامن کشید
چنان شد که کس نیز کس را ندید ۳۹۶

توگفتی هوا تیغ بارد همی
بخاک اندرون لاله کارد همی ۳۹۷

ز افگنده گیتی بران گونه گشت
که کرکس نیارست برسرگذشت ۳۹۸

گروهی بکنده درون پر ز خون
دگر سر بریده فگنده نگون ۳۹۹

ز دریا همی‌خاست از باد موج
سپاه اندر آمد همی فوج فوج ۴۰۰

همه دشت مغز و جگر بود و دل
همه نعل اسبان ز خون پر ز گل ۴۰۱

نگه کرد طلخند از پشت پیل
زمین دید برسان دریای نیل ۴۰۲

همه باد بر سوی طلخند گشت
به راه و به آب آرزومند گشت ۴۰۳

ز باد و ز خورشید و شمشیر تیز
نه آرام دید و نه راه گریز ۴۰۴

بران زین زرین بخفت و بمرد
همه کشور هند گو راسپرد ۴۰۵

ببیشی نهادست مردم دو چشم
ز کمی بود دل پر از درد وخشم ۴۰۶

نه آن ماند ای مرد دانا نه این
ز گیتی همه شادمانی گزین ۴۰۷

اگر چند بفزاید از رنج گنج
همان گنج گیتی نیرزد به رنج ۴۰۸

زقلب سپه چون نگه کرد گو
ندید آن درفش سپهدار نو ۴۰۹

سواری فرستاد تا پشت پیل
بگردد بجوید همه میل میل ۴۱۰

ببیند که آن لعل رخشان درفش
کزو بود روی سواران بنفش ۴۱۱

کجاشد که بنشست جوش نبرد
مگر چشم من تیره گون شد ز گرد ۴۱۲

سوار آمد و سر به سر بنگرید
درفش سرنامداران ندید ۴۱۳

همه قلب گه دید پر گفت و گوی
سواران کشور همه شاه جوی ۴۱۴

فرستاده برگشت و آمد چو باد
سخنها همه پیش او کرد یاد ۴۱۵

سپهبد فرود آمد از پشت پیل
پیاده همی‌رفت گریان دو میل ۴۱۶

بیامد چوطلخند را مرده دید
دل لشکر از درد پژمرده دید ۴۱۷

سراپای او سر به سر بنگرید
به جایی برو پوست خسته ندید ۴۱۸

خروشان همه گوشت بازو بکند
نشست از برش سوگوار و نژند ۴۱۹

همی‌گفت زار ای نبرده جوان
برفتی پر از درد و خسته روان ۴۲۰

تو راگردش اختر بد بکشت
وگرنه نزد بر تو بادی درشت ۴۲۱

بپیچید ز آموزگاران سرت
تو رفتی ومسکین دل مادرت ۴۲۲

بخوبی بسی راندم با تو پند
نیامد تو را پند من سودمند ۴۲۳

چو فرزانه گو بد آنجا رسید
جهان جوی طلخند را مرده دید ۴۲۴

برادرش گریان و پر درد گشت
خروش سواران بران پهن دشت ۴۲۵

خروشان بغلتید در پیش گو
همی‌گفت زار ای جهان‌دار نو ۴۲۶

ازان پس بیاراست فرزانه پند
بگو گفت کای شهریار بلند ۴۲۷

ازین زاری و سوگواری چه سود
چنین رفت و این بودنی کار بود ۴۲۸

سپاس از جهان آفرینت یکیست
که طلخند بر دست تو کشته نیست ۴۲۹

همه بودنی گفته بودم به شاه
ز کیوان و بهرام و خورشید و ماه ۴۳۰

که چندان به پیچید برزم این جوان
که برخویشتن بر سر آرد زمان ۴۳۱

کنون کار طلخند چون بادگشت
بنادانی و تیزی اندر گذشت ۴۳۲

سپاهست چندان پر از درد و خشم
سراسر همه برتو دارند چشم ۴۳۳

بیارام و ما را تو آرام ده
خرد را به آرام دل کام ده ۴۳۴

که چون پادشا را ببیند سپاه
پر از درد و گریان پیاده به راه ۴۳۵

بکاهدش نزد سپاه آبروی
فرومایه گستاخ گردد بروی ۴۳۶

به کردار جام گلابست شاه
که از گرد یکباره گردد تباه ۴۳۷

ز دانا خردمند بشنید پند
خروشی ز لشکر برآمد بلند ۴۳۸

که آن لشکر اکنون جدا نیست زین
همه آفرین باد بر آن و این ۴۳۹

همه پاک در زینهار منید
وزین بر منش یادگار منید ۴۴۰

ازان پس چو دانندگان را بخواند
به مژگان بسی خون دل برفشاند ۴۴۱

ز پند آنچ طلخند را داده بود
بدیاشن بگفت آنچ ازو هم شنود ۴۴۲

یکی تخت تابوت کردش ز عاج
ز زر و ز پیروزه و خوب ساج ۴۴۳

بپوشید رویش به چینی پرند
شد آن نامور نامبردار هند ۴۴۴

بدبق و بقیر و بکافور و مشک
سرتنگ تابوت کردند خشک ۴۴۵

وزان جایگه تیز لشکر براند
به راه و به منزل فراوان نماند ۴۴۶

چو شاهان گزیدند جای نبرد
بشد مادر از خواب و آرام و خورد ۴۴۷

همیشه بره دیدبان داشتی
به تلخی همی روز بگذاشتی ۴۴۸

چوازراه برخاست گرد سپاه
نگه کرد بینادل از دیده‌گاه ۴۴۹

همی دیده‌بان بنگرید از دو میل
که بیند مگر تاج طلخند و پیل ۴۵۰

ز بالا درفش گو آمد پدید
همه روی کشور سپه گسترید ۴۵۱

نیامد پدید از میان سپاه
سواری برافگند از دیده‌گاه ۴۵۲

که لشکر گذر کرد زین روی کوه
گو وهرک بودند با او گروه ۴۵۳

نه طلخند پیدا نه پیل و درفش
نه آن نامداران زرینه کفش ۴۵۴

ز مژگان فروریخت خون مادرش
فراوان به دیوار بر زد سرش ۴۵۵

ازان پس چوآمد به مام آگهی
که تیره شد آن فر شاهنشهی ۴۵۶

جهاندار طلخند بر زین بمرد
سرگاه شاهی بگو در سپرد ۴۵۷

همی جامه زد چاک و رخ را بکند
به گنجور گنج آتش اندر فگند ۴۵۸

به ایوان او شد دمان مادرش
به خون اندرون غرقه گشته سرش ۴۵۹

همه کاخ وتاج بزرگی بسوخت
ازان پس بلند آتشی برفروخت ۴۶۰

که سوزد تن خویش به آیین هند
ازان سوگ پیداکند دین هند ۴۶۱

چو از مادر آگاهی آمد بگو
برانگیخت آن بارهٔ تیزرو ۴۶۲

بیامد ورا تنگ در بر گرفت
پر از خون مژه خواهش اندر گرفت ۴۶۳

بدو گفت کای مهربان گوش دار
که ما بیگناهیم زین کارزار ۴۶۴

نه من کشتم او را نه یاران من
نه گردی گمان برد زین انجمن ۴۶۵

که خود پیش او دم توان زد درشت
ورا گردش اختر بد بکشت ۴۶۶

بدو گفت مادر که ای بدکنش
ز چرخ بلند آیدت سرزنش ۴۶۷

برادر کشی از پی تاج و تخت
نخواند تو را نیکدل نیکبخت ۴۶۸

چنین داد پاسخ که ای مهربان
نشاید که برمن شوی بدگمان ۴۶۹

بیارام تا گردش روزمگاه
نمایم تو را کار شاه و سپاه ۴۷۰

که یارست شد پیش او رزمجوی
کرا بود در سر خود این گفت وگوی ۴۷۱

به دادار کو داد ومهر آفرید
شب و روز و گردان سپهر آفرید ۴۷۲

کزین پس نبیند مرا مهر و گاه
نه اسب و نه گرز و نه تخت و کلاه ۴۷۳

مگر کین سخن آشکارا کنم
ز تندی دلت پرمداراکنم ۴۷۴

که او را بدست کسی بد زمان
که مردم رهایی نیابد ازان ۴۷۵

که یابد به گیتی رهایی ز مرگ
وگر جان بپوشد به پولاد ترگ ۴۷۶

چنان شمع رخشان فرو پژمرد
بگیت کسی یک نفس نشمرد ۴۷۷

وگر چون نمایم نگردی تو رام
به دادار دارنده کوراست کام ۴۷۸

که پیشت به آتش بر خویش را
بسوزم ز بهر بداندیش را ۴۷۹

چو بشنید مادر سخنهای گو
دریغ آمدش برز و بالای گو ۴۸۰

بدو گفت مادر که بنمای راه
که چون مرد بر پیل طلخند شاه ۴۸۱

مگر بر من این آشکارا شود
پر آتش دلم پرمدارا شود ۴۸۲

پر از در شد گو بایوان خویش
جهاندیده فرزانه را خواند پیش ۴۸۳

بگفت آنچ با مادرش رفته بود
ز مادر که برآتش آشفته بود ۴۸۴

نشستند هر دو بهم رای زن
گو و مرد فرزانه بی‌انجمن ۴۸۵

بدو گفت فرزانه کای نیکخوی
نگردد بما راست این آرزوی ۴۸۶

ز هر سو بخوانیم برنا و پیر
کجا نامداری بود تیزویر ۴۸۷

ز کشمیر وز دنبر و مرغ و مای
وزان تیزویران جوینده رای ۴۸۸

ز دریا و از کنده وزرمگاه
بگوییم با مرد جوینده راه ۴۸۹

سواران بهر سو پراگند گو
بجایی که بد موبدی پیشرو ۴۹۰

سراسر بدرگاه شاه آمدند
بدان نامور بارگاه آمدند ۴۹۱

جهاندار بنشست با موبدان
بزرگان دانادل و بخردان ۴۹۲

صفت کرد فرزانه آن رزمگاه
که چون رفت پیکار جنگ وسپاه ۴۹۳

ز دریا و از کنده و آبگیر
یکایک بگفتند با تیزویر ۴۹۴

نخفتند زایشان یکی تیره شب
نه بر یکدگر برگشادند لب ۴۹۵

ز میدان چو برخاست آواز کوس
جهاندیدگان خواستند آبنوس ۴۹۶

یکی تخت کردند از چارسوی
دومرد گرانمایه و نیکخوی ۴۹۷

همانند آن کنده و رزمگاه
بروی اندر آورده روی سپاه ۴۹۸

بران تخت صدخانه کرده نگار
صفی کرد او لشکر کارزار ۴۹۹

پس آنگه دولشکر زساج و زعاج
دو شاه سرافراز با پیل وتاج ۵۰۰

پیاده بدید اندرو با سوار
همه کرده آرایش کارزار ۵۰۱

ز اسبان و پیلان و دستور شاه
مبارز که اسب افگند بر سپاه ۵۰۲

همه کرده پیکر به آیین جنگ
یک تیز وجنبان یکی با درنگ ۵۰۳

بیاراسته شاه قلب سپاه
ز یک دست فرزانهٔ نیک‌خواه ۵۰۴

ابر دست شاه از دو رویه دو پیل
ز پیلان شده گرد همرنگ نیل ۵۰۵

دو اشتر بر پیل کرده به پای
نشانده برایشان دو پاکیزه رای ۵۰۶

به زیر شتر در دو اسب و دو مرد
که پرخاش جویند روز نبرد ۵۰۷

مبارز دو رخ بر دو روی دوصف
ز خون جگر بر لب آورده کف ۵۰۸

پیاده برفتی ز پیش و ز پس
کجا بود در جنگ فریادرس ۵۰۹

چو بگذاشتی تا سر آوردگاه
نشستی چو فرزانه بر دست شاه ۵۱۰

همان نیزه فرزانه یک خانه بیش
نرفتی نبودی ازین شاه پیش ۵۱۱

سه خانه برفتی سرافراز پیل
بدیدی همه رزم گه از دو میل ۵۱۲

سه خانه برفتی شتر همچنان
برآورد گه بر دمان و دنان ۵۱۳

نرفتی کسی پیش رخ کینه‌خواه
همی‌تاختی او همه رزمگاه ۵۱۴

همی‌راند هر یک به میدان خویش
برفتن نکردی کسی کم و بیش ۵۱۵

چو دیدی کسی شاه را در نبرد
به آواز گفتی که شاها بگرد ۵۱۶

ازان پس ببستند بر شاه راه
رخ و اسب و فرزین و پیل و سپاه ۵۱۷

نگه کرد شاه اندران چارسوی
سپه دید افگنده چین در بروی ۵۱۸

ز اسب و ز کنده بر و بسته راه
چپ و راست و پیش و پس اندر سپاه ۵۱۹

شد از رنج وز تشنگی شاه مات
چنین یافت از چرخ گردان برات ۵۲۰

ز شطرنج طلخند بد آرزوی
گوآن شاه آزاده و نیکخوی ۵۲۱

همی‌کرد مادر ببازی نگاه
پر از خون دل از بهر طلخند شاه ۵۲۲

نشسته شب و روز پر درد وخشم
ببازی شطرنج داده دو چشم ۵۲۳

همه کام و رایش به شطرنج بود
ز طلخند جانش پر از رنج بود ۵۲۴

همیشه همی‌ریخت خونین سرشک
بران درد شطرنج بودش پزشک ۵۲۵

بدین گونه بد تاچمان و چران
چنین تا سر آمد بروبر زمان ۵۲۶

سرآمد کنون برمن این داستان
چنان هم که بشنیدم ازباستان ۵۲۷
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۵۲۷
کانال گوهرین در ایتا
۶۶۴
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۶ - داستان درنهادن شطرنج
گوهر بعدی:بخش ۸ - داستان کلیله ودمنه
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.