هوش مصنوعی:
این متن داستانی حماسی و تاریخی است که روایتهایی از پادشاهان و جنگهای آنها را شامل میشود. داستان با سخنان یک دهقان پیر آغاز میشود که به اهمیت یادگیری از بزرگان و پادشاهان گذشته اشاره میکند. سپس به روایتهایی از پادشاهان مختلف مانند خاقان چین، کسری، و دیگر پادشاهان پرداخته میشود که شامل جنگها، هدیهها، و روابط دیپلماتیک بین آنهاست. در ادامه، داستان به توصیف جنگها، پیروزیها، و شکستها میپردازد و در نهایت به صلح و آرامش در زمان پادشاهی کسری ختم میشود.
رده سنی:
16+
این متن شامل مفاهیم پیچیدهای مانند جنگ، سیاست، و فلسفه است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، برخی از صحنههای جنگ و خشونت ممکن است برای سنین پایین مناسب نباشد.
بخش ۵ - رزم خاقان چین با هیتالیان
چنین گفت پرمایه دهقان پیر
سخن هرچ زو بشنوی یادگیر ۱
که از نامداران با فر و داد
ز مردان جنگی به فر ونژاد ۲
چوخاقان چینی نبود از مهان
گذشته ز کسری بگرد جهان ۳
همان تا لب رود جیحون ز چین
برو خواندندی بداد آفرین ۴
سپهدار با لشکر و گنج و تاج
بگلزریون بودزان روی چاج ۵
سخنهای کسری به گرد جهان
پراگنده شد درمیان مهان ۶
به مردی و دانایی و فرهی
بزرگی وآیین شاهنشهی ۷
خردمند خاقان بدان روزگار
همی دوستی جست با شهریار ۸
یکی چند بنشست با رایزن
همه نامداران شدند انجمن ۹
بدان دوستی را همی جای جست
همان از رد و موبدان رای جست ۱۰
یکی هدیه آراست پس بیشمار
همه یاد کرد از در شهریار ۱۱
ز اسبان چینی و دیبای چین
ز تخت وز تاج وز تیغ و نگین ۱۲
طرایف که باشد به چین اندرون
بیاراست از هر دری برهیون ۱۳
ز دینار چینی ز بهر نثار
به گنجور فرمود تا سی هزار ۱۴
بیاورد و با هدیهها یار کرد
دگر را همه بار دینار کرد ۱۵
سخنگوی مردی بجست از مهان
خردمند و گردیده گرد جهان ۱۶
بفرمود تا پیش اوشد دبیر
ز خاقان یکی نامهای برحریر ۱۷
نبشتند برسان ارژنگ چین
سوی شاه با صد هزار آفرین ۱۸
گذر مرد را سوی هیتال بود
همه ره پر از تیغ و کوپال بود ۱۹
ز سغد اندرون تا به جیحون سپاه
کشیده رده پیش هیتال شاه ۲۰
گوی غاتفر نام سالارشان
به جنگ اندورن نامبردارشان ۲۱
چو آگه شد از کار خاقان چین
وزان هدیهٔ شهریار زمین ۲۲
ز لشکر جهاندیده گان را بخواند
سخن سر به سر پیش ایشان براند ۲۳
چنین گفت باسرکشان غاتفر
که مارا بدآمد ز اختر به سر ۲۴
اگر شاه ایران و خاقان چین
بسازند وز دل کنند آفرین ۲۵
هراسست زین دوستی بهر ما
برین روی ویران شود شهرما ۲۶
بباید یکی تاختن ساختن
جهان از فرستاده پرداختن ۲۷
زلشکر یکی نامور برگزید
سرافراز جنگی چنانچون سزید ۲۸
بتاراج داد آن همه خواسته
هیونان واسبان آراسته ۲۹
فرستاده را سر بریدند پست
ز ترکان چینی سواری نجست ۳۰
چوآگاهی آمد به خاقان چین
دلش گشت پر درد و سر پر ز کین ۳۱
سپه را ز قجغارباشی براند
به چین وختن نامداری نماند ۳۲
ز خویشان ارجاسب وافراسیاب
نپرداخت یک تن به آرام و خواب ۳۳
برفتند یکسر به گلزریون
همه سر پر از خشم و دل پر زخون ۳۴
سپهدار خاقان چین سنجه بود
همی به آسمان بر زد از خاک دود ۳۵
ز جوش سواران به چاچ اندرون
چو خون شد به رنگ آب گلزریون ۳۶
چو آگاه شد غاتفر زان سخن
که خاقان چینی چه افگند بن ۳۷
سپاهی ز هیتالیان برگزید
که گشت آفتاب ازجهان ناپدید ۳۸
زبلخ وز شگنان و آموی و زم
سلیح وسپه خواست و گنج درم ۳۹
ز سومان وز ترمذ و ویسه گرد
سپاهی برآمد زهرسوی گرد ۴۰
ز کوه و بیابان وز ریگ و شخ
بجوشید لشکر چو مور و ملخ ۴۱
چو بگذشت خاقان برود برک
توگفتی همی تیغ بارد فلک ۴۲
سپاه انجمن کرد بر مای و مرغ
سیه گشت خورشید چون پر چرغ ۴۳
ز بس نیزه وتیغهای بنفش
درفشیدن گونه گونه درفش ۴۴
به خارا پر از گرد وکوپال بود
که لشکرگه شاه هیتال بود ۴۵
بشد غاتفر با سپاهی چو کوه
ز هیتال گرد آور دیده گروه ۴۶
چو تنگ اندرآمد ز هر سو سپاه
ز تنگی ببستند بر باد راه ۴۷
درخشیدن تیغهای سران
گراییدن گرزهای گران ۴۸
توگفتی که آهن زبان داردی
هوا گرز را ترجمان داردی ۴۹
یکی باد برخاست و گردی سیاه
بشد روشنایی ز خورشید و ماه ۵۰
کشانی وسغدی شدند انجمن
پر از آب رو کودک و مرد وزن ۵۱
که تا چون بود کارآن رزمگاه
کرا بردهد گردش هور وماه ۵۲
یکی هفته آن لشکر جنگجوی
بروی اندر آورده بودند روی ۵۳
به هر جای برتودهای کشته بود
ز خون خاک وسنک ارغوان گشته بود ۵۴
ز بس نیزه و گرز و کوپال و تیغ
توگفتی همی سنگ بارد ز میغ ۵۵
نهان شد بگرد اندرون آفتاب
پر از خاک شد چشم پران عقاب ۵۶
بهشتم سوی غاتفر گشت گرد
سیه شد جهان چوشب لاژورد ۵۷
شکست اندر آمد به هیتالیان
شکستی که بستنش تا سالیان ۵۸
ندیدند وهرکس کزیشان بماند
به دل در همی نام یزدان بخواند ۵۹
پراگنده بر هر سویی خسته بود
همه مرز پرکشته وبسته بود ۶۰
همی این بدان آن بدین گفت جنگ
ندیدیم هرگز چنین با درنگ ۶۱
همانا نه مردم بدند آن سپاه
نشایست کردن بدیشان نگاه ۶۲
به چهره همه دیو بودند و دد
به دل دور ز اندیشه نیک و بد ۶۳
ز ژوپین وز نیزه و گرز و تیغ
توگفتی ندانند راه گریغ ۶۴
همه چهرهٔ اژدها داشتند
همه نیزه بر ابر بگذاشتند ۶۵
همه چنگهاشان بسان پلنگ
نشد سیر دلشان توگویی ز جنگ ۶۶
یکی زین ز اسبان نبرداشتند
بخفتند و بر برف بگذاشتند ۶۷
خورش بارگی راهمه خار بود
سواری بخفتی دو بیدار بود ۶۸
نداریم ما تاب خاقان چین
گذر کرد باید به ایران زمین ۶۹
گر ای دون که فرمان برد غاتفر
ببندد به فرمان کسری کمر ۷۰
سپارد بدو شهر هیتال را
فرامش کند گرز و کوپال را ۷۱
وگرنه خود از تخمهٔ خوشنواز
گزینیم جنگاوری سرفراز ۷۲
که اوشاد باشد بنوشینروان
بدو دولت پیر گردد جوان ۷۳
بگوید بدو کار خاقان چین
جهانی بروبر کنند آفرین ۷۴
که با فر و برزست و بخش و خرد
همی راستی را خرد پرورد ۷۵
نهادست بر قیصران باژ و ساو
ندارند با او کسی زور و تاو ۷۶
ز هیتالیان کودک و مرد وزن
برین یک سخن برشدند انجمن ۷۷
چغانی گوی بود فرخنژاد
جهانجوی پر دانش و بخش و داد ۷۸
خردمند و نامش فغانیش بود
که با گنج و با لشکر خویش بود ۷۹
بزرگان هیتال وخاقان چین
به شاهی برو خواندند آفرین ۸۰
پس آگاهی آمد به شاه بزرگ
ز خاقان که شد نامدار سترگ ۸۱
ز هیتال و گردان آن انجمن
که آمد ز خاقان بریشان شکن ۸۲
ز شاه چغانی که با بخت نو
بیامد نشست از بر تخت نو ۸۳
پراندیشه بنشست شاه جهان
ز گفتار بیدار کارآگهان ۸۴
به ایوان بیاراست جای نشست
برفتند گردان خسروپرست ۸۵
ابا موبد موبدان اردشیر
چوشاپور وچون یزدگرد دبیر ۸۶
همان بخردان نماینده راه
نشستند یک سر بر تخت شاه ۸۷
چنین گفت کسری که ای بخردان
جهان گشته و کار دیده ردان ۸۸
یکی آگهی یافتم ناپسند
سخنهای ناخوب و ناسودمند ۸۹
ز هیتال وز ترک وخاقان چین
وزان مرزبانان توران زمین ۹۰
بی اندازه لشکر شدند انجمن
ز چاچ وز چین وز ترک و ختن ۹۱
یکی هفته هیتال با ترک و چین
ز اسبان نبرداشتند ایچ زین ۹۲
به فرجام هیتال برگشته شد
دو بهره مگر خسته و کشته شد ۹۳
بدان نامداری که هیتال بود
جهانی پر از گرز وکوپال بود ۹۴
شگفتست کآمد بریشان شکست
سپهبد مباد ایچ با رای پست ۹۵
اگر غاتفر داشتی نام و رای
نبردی سپهر آن سپه را ز جای ۹۶
چوشد مرز هیتالیان پر ز شور
بجستند از تخم بهرام گور ۹۷
نو آیین یکی شاه بنشاندند
به شاهی برو آفرین خواندند ۹۸
نشستست خاقان بدان روی چاج
سرافراز با لشگر و گنج تاج ۹۹
ز خویشان ارجاسب و افراسیاب
جز از مرز ایران نبینند به خواب ۱۰۰
ز پیروزی لشکر غاتفر
همیبرفرازد به خورشید سر ۱۰۱
سزد گر نباشیم همداستان
که خاقان نخواند چنین داستان ۱۰۲
که تا آن زمین پادشاهی مراست
که دارند ازو چینیان پشت راست ۱۰۳
همه زیردستان از ایشان به رنج
سپرده بدیشان زن و مرد و گنج ۱۰۴
چه بینید یکسر کنون اندرین
چه سازیم با ترک وخاقان چین ۱۰۵
بزرگان داننده برخاستند
همه پاسخش را بیاراستند ۱۰۶
گرفتند یک سر برو آفرین
که ای شاه نیک اختر و پاکدین ۱۰۷
همه مرز هیتال آهرمنند
دورویند واین مرز را دشمنند ۱۰۸
بریشان سزد هرچ آید ز بد
هم از شاه گفتار نیکو سزد ۱۰۹
ازیشان اگر نیستی کین و درد
جز از خون آن شاه آزادمرد ۱۱۰
بکشتند پیروز را ناگهان
چنان شهریاری چراغ جهان ۱۱۱
مبادا که باشند یک روز شاد
که هرگز نخیزد ز بیداد داد ۱۱۲
چنینست بادافره دادگر
همان بدکنش را بد آید به سر ۱۱۳
ز خاقان اگر شاه راند سخن
که دارد به دل کین و درد کهن ۱۱۴
سزد گر ز خویشان افراسیاب
بدآموز دارد دو دیده پرآب ۱۱۵
دگر آنک پیروز شد دل گرفت
اگر زو بترسی نباشد شگفت ۱۱۶
ز هیتال وز لشکر غاتفر
مکن یاد وتیمار ایشان مخور ۱۱۷
ز خویشان ارجاسب و افراسیاب
زخاقان که بنشست ازان روی آب ۱۱۸
به روشن روان کار ایشان بساز
تویی درجهان شاه گردن فراز ۱۱۹
فروغ از تو گیرد روان و خرد
انوشه کسی کو روان پرورد ۱۲۰
تو داناتری از بزرگ انجمن
نبایدت فرزانه و رای زن ۱۲۱
تو را زیبد اندر جهان تاج وتخت
که با فر و برزی و با رای و بخت ۱۲۲
اگر شاه سوی خراسان شود
ازین پادشاهی هراسان شود ۱۲۳
هرآن گه که بینند بیشاه بوم
زمان تا زمان لشکر آید ز روم ۱۲۴
از ایرانیان باز خواهند کین
نماند بروبوم ایران زمین ۱۲۵
نه کس پای برخاک ایران نهاد
نه زین پادشاهی ببد کرد یاد ۱۲۶
اگر شاه را رای کینست وجنگ
ازو رام گردد به دریا نهنگ ۱۲۷
چو بشنید ز ایرانیان شهریار
ز بزم وز پرخاش وز کارزار ۱۲۸
کسی را نبد گرد رزم آرزوی
به بزم و بناز اندرون کرده خوی ۱۲۹
بدانست شاه جهان کدخدای
که اندر دل بخردان چیست رای ۱۳۰
چنین داد پاسخ که یزدان سپاس
کزو دارم اندر دو گیتی هراس ۱۳۱
که ایشان نجستند جز خواب وخورد
فراموش کردند گرد نبرد ۱۳۲
شما را بر آسایش و بزمگاه
گران شد چنینتان سر از رزمگاه ۱۳۳
تن آسان شود هرک رنج آورد
ز رنج تنش باز گنج آورد ۱۳۴
به نیروی یزدان سرماه را
بسیجیم یک سر همه راه را ۱۳۵
به سوی خراسان کشم لشکری
بخواهم سپاهی ز هرکشوری ۱۳۶
جهان از بدان پاک بیخوکنم
بداد ودهش کشوری نو کنم ۱۳۷
همه نامداران فروماندند
به پوزش برو آفرین خواندند ۱۳۸
که ای شاه پیروز با فر و داد
زمانه به دیدار توشاد باد ۱۳۹
همه نامداران تو را بندهایم
به فرمان و رایت سرافگندهایم ۱۴۰
هرآنگه که فرمان دهد کارزار
نبیند ز ما کاهلی شهریار ۱۴۱
ازان پس چو بنشست با رایزن
بزرگان وکسری شدند انجمن ۱۴۲
همیبود ازین گونه تا ماه نو
برآمد نشست از برگاه نو ۱۴۳
تو گفتی که جامی ز یاقوت زرد
نهادند بر چادر لاژورد ۱۴۴
بدیدند بر چهرهٔ شاه ماه
خروشی برآمد ز درگاه شاه ۱۴۵
چو برزد سر از کوه رخشان چراغ
زمین شد به کردار زرین جناغ ۱۴۶
خروش آمد و نالهٔ گاو دم
ببستند بر پیل رویینه خم ۱۴۷
دمادم به لشکر گه آمد سپاه
تبیره زنان برگرفتند راه ۱۴۸
بدرگاه شد یزدگرد دبیر
ابا رایزن موبد اردشیر ۱۴۹
نبشتند نامه به هر کشوری
بهر نامداری و هرمهتری ۱۵۰
که شد شاه با لشکر از بهر رزم
شما کهتری را مسازید بزم ۱۵۱
بفرمود نامه بخاقان چین
فغانیش راهم بکرد آفرین ۱۵۲
یکی لشکری از مداین براند
که روی زمین جز بدریا نماند ۱۵۳
زمین کوه تاکوه یک سر سپاه
درفش جهاندار بر قلبگاه ۱۵۴
یکی لشکری سوی گرگان کشید
که گشت آفتاب از جهان ناپدید ۱۵۵
بیاسود چندی ز بهر شکار
همیگشت درکوه و در مرغزار ۱۵۶
بسغد اندرون بود خاقان که شاه
به گرگان همی رای زد با سپاه ۱۵۷
ز خویشان ارجاسب و افراسیاب
شده سغد یکسر چو دریای آب ۱۵۸
همیگفت خاقان سپاه مرا
زمین برنتابد کلاه مرا ۱۵۹
از ایدر سپه سوی ایران کشیم
وز ایران به دشت دلیران کشیم ۱۶۰
همه خاک ایران به چین آوریم
همان تازیان را بدین آوریم ۱۶۱
نمانم که کس تاج دارد نه تخت
نه اورنگ شاهی نه از تخت بخت ۱۶۲
همیبود یک چند باگفت وگوی
جهانجوی با لشکری جنگجوی ۱۶۳
چنین تا بیامد ز شاه آگهی
کز ایران بجنبید با فرهی ۱۶۴
وزان به خت پیروزی و دستگاه
ز دریا به دریا کشیده سپاه ۱۶۵
بپیچید خاقان چو آگاه شد
به رزم اندرون راه کوتاه شد ۱۶۶
به اندیشه بنشست با رایزن
بزرگان لشکر شدند انجمن ۱۶۷
سپهدار خاقان به دستور گفت
که این آگهی خوار نتوان نهفت ۱۶۸
شنیدم که کسری به گرگان رسید
همه روی کشور سپه گسترید ۱۶۹
ندارد همانا ز ما آگاهی
وگر تارک از رای دارد تهی ۱۷۰
ز چین تا به جیحون سپاه منست
جهان زیر فر کلاه منست ۱۷۱
مرا پیش او رفت باید به جنگ
بپوشد درم آتش نام وننگ ۱۷۲
گماند کزو بگذری راه نیست
و گر در زمانه جز او شاه نیست ۱۷۳
بیاگاهد اکنون چومن جنگجوی
شوم با سواران چین پیش اوی ۱۷۴
خردمند مردی به خاقان چین
چنین گفت کای شهریار زمین ۱۷۵
تو با شاه ایران مکن رزم یاد
مده پادشاهی و لشکر به باد ۱۷۶
ز شاهان نجوید کسی جای اوی
مگر تیره باشد دل و رای اوی ۱۷۷
که با فر او تخت را شاه نیست
بدیدار او در فلک ماه نیست ۱۷۸
همی باژ خواهد ز هند وز روم
ز جایی که گنجست و آباد بوم ۱۷۹
خداوند تاجست و زیبای تخت
جهاندار و بیدار و پیروز بخت ۱۸۰
چوبشنید خاقان ز موبد سخن
یکی رای شایسته افگند بن ۱۸۱
چنین گفت با کاردان راهجوی
که این را چه بیند خردمند روی ۱۸۲
دوکارست پیش اندرون ناگزیر
که خامش نشاید بدن خیره خیر ۱۸۳
که آن را به پایان جز از رنج نیست
به از بر پراگندن گنج نیست ۱۸۴
ز دینار پوشش نیاید نه خورد
نه گستردنی روز ننگ و نبرد ۱۸۵
بدو ایمنی باید و خوردنی
همان پوشش و نغز گستردنی ۱۸۶
هرآنکس که از بد هراسان شود
درم خوار گیرد تن آسان شود ۱۸۷
ز لشکر سخنگوی ده برگزید
که دانند گفتار دانا شنید ۱۸۸
یکی نامه بنبشت با آفرین
سخندان چینی چو ار تنگ چین ۱۸۹
برفت آن خرد یافته ده سوار
نهان پرسخن تا درشهریار ۱۹۰
به کسری چو برداشتند آگهی
بیاراست ایوان شاهنشهی ۱۹۱
بفرمود تا پرده برداشتند
ز درگاهشان شاد بگذاشتند ۱۹۲
برفتند هر ده برشهریار
ابا نامه و هدیه و با نثار ۱۹۳
جهاندار چون دید بنواختشان
ز خاقان بپرسید و بنشاختشان ۱۹۴
نهادند سر پیش او بر زمین
بدادند پیغام خاقان چین ۱۹۵
به چینی یکی نامهای برحریر
فرستاده بنهاد پیش دبیر ۱۹۶
دبیر آن زمان نامه خواندن گرفت
همه انجمن ماند اندر شگفت ۱۹۷
سر نامه بود از نخست آفرین
ز دادار بر شهریار زمین ۱۹۸
دگر سر فرازی و گنج و سپاه
سلیح وبزرگی نمودن به شاه ۱۹۹
سه دیگر سخن آنک فغفور چین
مراخواند اندر جهان آفرین ۲۰۰
مرا داد بیآرزو دخترش
نجویند جز رای من لشکرش ۲۰۱
وزان هدیه کز پیش نزدیک شاه
فرستاد وهیتال بستد ز راه ۲۰۲
بران کینه رفتم من از شهر چاج
که بستانم از غاتفر گنج وتاج ۲۰۳
بدان گونه رفتم ز گلزریون
که شد لعلگون آب جیحون ز خون ۲۰۴
چو آگاهی آمد به ماچین و چین
بگوینده برخواندیم آفرین ۲۰۵
ز پیروزی شاه ومردانگی
خردمندی و شرم و فرزانگی ۲۰۶
همه دوستی بودی اندرنهان
که جوییم باشهریار جهان ۲۰۷
چو آن نامه بشنید و گفتار اوی
بزرگی ومردی وبازار اوی ۲۰۸
فرستاده راجایگه ساختند
ستودند بسیار و بنواختند ۲۰۹
چو خوان ومی آراستی میگسار
فرستاده راخواستی شهریار ۲۱۰
ببودند یک ماه نزدیک شاه
به ایوان بزم و به نخچیرگاه ۲۱۱
یکی بارگه ساخت روزی به دشت
ز گردسواران هوا تیره گشت ۲۱۲
همه مرزبانان زرین کمر
بلوچی و گیلی به زرین سپر ۲۱۳
سراسر بدان بارگاه آمدند
پرستنده نزدیک شاه آمدند ۲۱۴
چوسیصدز پیلان زرین ستام
ببردند وشمشیر زرین نیام ۲۱۵
درخشیدن تیغ و ژوپین وخشت
توگویی که زر اندر آهن سرشت ۲۱۶
بدیبا بیاراسته پشت پیل
بدو تخت پیروزه هم رنگ نیل ۲۱۷
زمین پرخروش وهوا پر ز جوش
همی کر شد مردم تیزگوش ۲۱۸
فرستادهٔ بردع وهند و روم
ز هر شهریاری ز آباد بوم ۲۱۹
ز دشت سواران نیزه گزار
برفتند یک سر سوی شهریار ۲۲۰
به چینی نمود آنک شاهی کراست
ز خورشید تا پشت ماهی کراست ۲۲۱
هوا پر شد از جوش گرد سوار
زمین پرشد از آلت کار زار ۲۲۲
به دشت اندر آورد گه ساختند
سواران جنگی همیتاختند ۲۲۳
به کوپال و تیغ و بتیر و کمان
بگشتند گردنکشان یک زمان ۲۲۴
همه دشت ژوپینزن و نیزهدار
به یک سو پیاده به یک سو سوار ۲۲۵
فرستادهگان را ز هر کشوری
ز هر نامداری و هر مهتری ۲۲۶
شگفت آمد از لشکر و ساز اوی
همان چهره و نام وآواز اوی ۲۲۷
فرستادگان یک به دیگر به راز
بگفتند کین شاه گردنفراز ۲۲۸
هنر جوید وهیچ پیچد عنان
به کردار پیکر نماید سنان ۲۲۹
هنرگرد نمودی به ما شهریار
ازو داشتی هر یکی یادگار ۲۳۰
چو هریک برفتی برشاه خویش
سخن داشتی یارهمراه خویش ۲۳۱
بگفتی که چون شاه نوشینروان
بدیده نبینند پیر و جوان ۲۳۲
سخن هرچ گفتند اندر نهان
بگفتند با شهریار جهان ۲۳۳
به گنجور فرمود پس شهریار
که آرد به دشت آلت کارزار ۲۳۴
بیاورد خفتان وخود و زره
بفرمود تا برگشاید گره ۲۳۵
گشاده برون کرد زورآزمای
نبرداشتی جوشن او زجای ۲۳۶
همان خود و خفتان و کوپال اوی
نبرداشتی جز بر و یال اوی ۲۳۷
کمانکش نبودی به لشکر چنوی
نه ازنامداران چنان جنگجوی ۲۳۸
به آوردگه رفت چون پیل مست
یکی گرزه گاو پیکر به دست ۲۳۹
به زیر اندرون با رهٔ گامزن
ز بالای او خیره شد انجمن ۲۴۰
خروش آمد و ناله کرنای
هم از پشت پیلان جرنگ درای ۲۴۱
تبیره زنان پیش بردند سنج
زمین آمد از سم اسبان به رنج ۲۴۲
شهنشاه با خود و گبر و سنان
چپ و راست گردان و پیچان عنان ۲۴۳
فرستادگان خواندند آفرین
یکایک نهادند سر بر زمین ۲۴۴
به ایوان شد از دشت شاه جهان
یکایک برفتند با اومهان ۲۴۵
بفرمود تا پیش او شد دبیر
ابا موبد موبدان اردشیر ۲۴۶
به قرطاس برنامهٔ خسروی
نویسنده بنوشت بر پهلوی ۲۴۷
قلم چون دو رخ را به عنبر بشست
سرنامه کرد آفرین از نخست ۲۴۸
بران دادگر کوسپهر آفرید
بلندی وتندی و مهر آفرید ۲۴۹
همه بندهگانیم و او پادشاست
خرد برتوانایی او گواست ۲۵۰
نفس جز به فرمان اونشمرد
پی مور بی او زمین نسپرد ۲۵۱
ازو خواستم تا مگر آفرین
رساند ز ما سوی خاقان چین ۲۵۲
نخست آنک گفتی ز هیتالیان
کزان گونه بستند بد را میان ۲۵۳
به بیداد برخیره خون ریختند
به دام نهاده خود آویختند ۲۵۴
اگر بد کنش زور دارد چو شیر
نباید که باشد به یزدان دلیر ۲۵۵
چوایشان گرفتند راه پلنگ
تو پیروز گشتی برایشان به جنگ ۲۵۶
و دیگر که گفتی ز گنج و سپاه
ز نیروی فغفور و تخت و کلاه ۲۵۷
کسی کز بزرگی زند داستان
نباشد خردمند همداستان ۲۵۸
توتخت بزرگی ندیدی نه تاج
شگفت آمدت لشکر و مرز چاج ۲۵۹
چنین باکسی گفت باید که گنج
نبیند نه لشکر نه رزم و نه رنج ۲۶۰
بزرگان گیتی مرا دیدهاند
کسان کم ندیدند بشنیدهاند ۲۶۱
که دریای چین را ندارم به آب
شود کوه از آرام من درشتاب ۲۶۲
سراسر زمین زیر گنج منست
کجا آب وخاکست رنج منست ۲۶۳
سه دیگر کجا دوستی خواستی
به پیوند ما دل بیاراستی ۲۶۴
همی بزم جویی مرا نیست رزم
نه خرد کسی رزم هرگز به بزم ۲۶۵
و دیگر که با نامبردار مرد
نجوید خردمند هرگز نبرد ۲۶۶
بویژه که خود کرده باشد به جنگ
گه رزم جستن نجوید درنگ ۲۶۷
بسی دیده باشد گه کارزار
نخواهد گه رزم آموزگار ۲۶۸
دل خویش باید که درجنگ سخت
چنان رام دارد که با تاج و تخت ۲۶۹
تو را یار بادا جهان آفرین
بماناد روشن کلاه و نگین ۲۷۰
نهادند برنامه بر مهر شاه
بیاراست آن خسروی تاج و گاه ۲۷۱
برسم کیان خلعت آراستند
فرستاده را پیش اوخواستند ۲۷۲
ز پیغام هرچش به دل بود نیز
به گفتار بر نامه بفزود نیز ۲۷۳
بخوبی برفتند ز ایوان شاه
ستایش کنان برگرفتند راه ۲۷۴
رسیدند پس پیش خاقان چین
سراسر زبانها پر از آفرین ۲۷۵
جهاندیده خاقان بپردخت جای
بیامد برتخت او رهنمای ۲۷۶
فرستادهگان راهمه پیش خواند
ز کسری فراوان سخنها براند ۲۷۷
نخست ازهش و دانش و رای اوی
ز گفتار و دیدار و بالای او ۲۷۸
دگر گفت چندست با او سپاه
ازیشان که دارد نگین و کلاه ۲۷۹
ز داد وز بیداد وز کشورش
هم از لشکر و گنج وز افسرش ۲۸۰
فرستاده گویا زبان برگشاد
همه دیدها پیش او کرد یاد ۲۸۱
به خاقان چین گفت کای شهریار
تواو را بدین زیردستی مدار ۲۸۲
بدین روزگاری که ما نزد اوی
ببودیم شادان دل و تازه روی ۲۸۳
به ایوان رزم و به دشت شکار
ندیدیم هرگز چنو شهریار ۲۸۴
به بالای سروست و هم زور پیل
به بخشندگی همچو دریای نیل ۲۸۵
چو برگاه باشد سپهر وفاست
به آورد گه هم نهنگ بلاست ۲۸۶
اگر تیز گردد بغرد چو ابر
از آواز او رام گردد هژبر ۲۸۷
وگر میگسارد به آواز نرم
همی دل ستاند به گفتار گرم ۲۸۸
خجسته سرو شست بر گاه و تخت
یکی بارور شاخ زیبا درخت ۲۸۹
همه شهر ایران سپاه ویند
پرستندگان کلاه ویند ۲۹۰
چوسازد به دشت اندرون بارگاه
نگنجد همی درجهان آن سپاه ۲۹۱
همه گرزداران با زیب وفر
همه پیشکاران به زرین کمر ۲۹۲
ز پیل وز بالا و از تخت عاج
ز اورنگ وز یاره و طوق و تاج ۲۹۳
کس آیین او رانداند شمار
به گیتی جز از دادگر شهریار ۲۹۴
اگر دشمنش کوه آهن شود
برخشم اوچشم سوزن شود ۲۹۵
هرآنکس که سیر آید از روزگار
شود تیز وبا او کند کارزار ۲۹۶
چوخاقان چین آن سخنها شنید
بپژمرد وشد چون گل شنبلید ۲۹۷
دلش زان سخنها بدو نیم شد
وز اندیشه مغزش پر از بیم شد ۲۹۸
پراندیشه بنشست با رایزن
چنین گفت با نامدار انجمن ۲۹۹
که ای بخردان روی این کارچیست
پراندیشه وخسته ز آزار کیست ۳۰۰
نباید که پیروز گشته به جنگ
همه نامها بازگردد به ننگ ۳۰۱
ز هرگونهٔ موبدان خواستند
چپ و راست گفتند و آراستند ۳۰۲
چنین گفت خاقان که اینست راه
که مردم فرستیم نزدیک شاه ۳۰۳
به اندیشه در کار پیشی کنیم
بسازیم با شاه وخویشی کنیم ۳۰۴
پس پرده ما بسی دخترست
که برتارک بانوان افسرست ۳۰۵
یکی را به نام شهنشه کنیم
ز کار وی اندیشه کوته کنیم ۳۰۶
چو پیوند سازیم با او به خون
نباشد کس اورا به بد رهنمون ۳۰۷
بدو نازش وسرفرازی بود
وزو بگذری جنگ و بازی بود ۳۰۸
ردان را پسند آمد این رایشاه
به آواز گفتند کاین است راه ۳۰۹
ز لشکر سه پرمایه را برگزید
که گویند و دانند پاسخ شنید ۳۱۰
درگنج دینار بگشاد و گفت
که گوهر چرا باید اندر نهفت ۳۱۱
اگر نام راباید و ننگ را
وگر بخشش و رزم و آهنگ را ۳۱۲
یکی هدیهای ساخت کاندر جهان
کسی آن ندید از کهان ومهان ۳۱۳
دبیر جهاندیده را پیش خواند
سخن هرچ بودش به دل در براند ۳۱۴
نخست آفرین کرد برکردگار
توانا ودانا و پروردگار ۳۱۵
خداوند کیوان و خورشید وماه
خداوند پیروزی ودستگاه ۳۱۶
ز بنده نخواهد جز از راستی
نجوید به داد اندرون کاستی ۳۱۷
ازو باد برشاه ایران درود
خداوند شمشیر و کوپال و خود ۳۱۸
خداوند دانایی وتاج وتخت
ز پیروزگر یافته کام و بخت ۳۱۹
بداند جهاندار خسرونژاد
خردمند با سنگ و فرهنگ و راد ۳۲۰
که مردم به مردم بوند ارجمند
اگر چند باشد بزرگ و بلند ۳۲۱
فرستادگان خردمند من
که بودند نزدیک پیوند من ۳۲۲
ازان بارگه چون بدین بارگاه
رسیدند وگفتند چندی ز شاه ۳۲۳
ز داد وخردمندی و بخت اوی
ز تاج و سرافرازی و تخت اوی ۳۲۴
چنان آرزو خاست کز فر تو
بباشیم در سایهٔ پرتو ۳۲۵
گرامیتو راز خون دل چیز نیست
هنرمند فرزند با دل یکیست ۳۲۶
یکی پاک دامن که آهستهتر
فزونتر بدیدار وشایستهتر ۳۲۷
بخواهد ز من گر پسند آیدش
همانا که این سودمند آیدش ۳۲۸
نباشد جدا مرز ایران ز چین
فزاید ز ما درجهان آفرین ۳۲۹
پس اندر نبشتند چینی حریر
ببردند با مهر پیش وزیر ۳۳۰
سه مرد گرانمایه وچربگوی
گزین کرد خاقان ز خویشان اوی ۳۳۱
برفتند زان بارگاه بلند
به ایران به نزدیک شاه ارجمند ۳۳۲
چو بشنید کسری بیاراست تاج
نشست از بر خسروی تخت عاج ۳۳۳
سه مرد گرانمایه و هوشمند
رسیدند نزدیک تخت بلند ۳۳۴
سه بدره ز دینار چون سی هزار
ببردند و کردند پیشش نثار ۳۳۵
ز زرین و سیمین و دیبای چین
درفشانتر ازآسمان بر زمین ۳۳۶
فرستادگان را چو بنشاختند
به چینی زبان آفرین ساختند ۳۳۷
سزاوار ایشان یکی جایگاه
همانگه بیاراست دستور شاه ۳۳۸
بگشت اندرین نیز یک شب سپهر
چو برزد سر از کوه تابنده مهر ۳۳۹
نشست از برتخت پیروز شاه
ز یاقوت بنهاد بر سر کلاه ۳۴۰
بفرمود تاموبد و رایزن
برفتند با نامدار انجمن ۳۴۱
چنین گفت کان نامهٔ برحریر
بیارند و بنهند پیش دبیر ۳۴۲
همه نامداران نشستند گرد
خرامان بر شاه شد یزدگرد ۳۴۳
چو آن نامه بر شاه ایران بخواند
همه انجمن در شگفتی بماند ۳۴۴
ز بس خوبی و پوزش وآفرین
که پیدا بد از گفت خاقان چین ۳۴۵
همه سرفرازان پرهیزکار
ستایش گرفتند برشهریار ۳۴۶
که یزدان سپاس و بدویم پناه
که ننشست یک شاه بر پیشگاه ۳۴۷
به پیروزی و فرو اورند شاه
بخوبی ونرمی و پیوند شاه ۳۴۸
همه دشمنان پیش تو بندهاند
وگر کهتری راسرافگندهاند ۳۴۹
همه بیم زان لشکر چاج بود
ز خاقان که با گنج و با تاج بود ۳۵۰
به فر شهنشاه شد نیکخواه
همی راه جوید به نزدیک شاه ۳۵۱
هرآنکس که دارد ز گردان خرد
تن آسانی و راستی پرورد ۳۵۲
چودانست خاقان که او تاو شاه
ندارد به پیوند او جست راه ۳۵۳
نباید بدین کار کردن درنگ
که کس را ز پیوند اونیست ننگ ۳۵۴
ز چین تا بخارا سپاه ویند
همه مهتران نیک خواه ویند ۳۵۵
چو بشنید گفتار آن بخردان
بزرگان و بیداردل موبدان ۳۵۶
ز بیگانه ایوان بپرداختند
فرستاده را پیش بنشاختند ۳۵۷
شهنشاه بسیار بنواختشان
به نزدیکی تخت بنشاختشان ۳۵۸
پیام جهاندار بگزاردند
براسب سخن پای بفشاردند ۳۵۹
چو بشنید شاه آن سخنهای گرم
ز گردان چینی به آواز نرم ۳۶۰
چنین داد پاسخ که خاقان چین
بزرگست و با دانش وآفرین ۳۶۱
به فرزند پیوند جوید همی
رخ دوستی را بشوید همی ۳۶۲
هرآنکس که دارد روانش خرد
به چشم خرد کارها بنگرد ۳۶۳
بسازیم و این رای فرخ نهیم
سخن هرچ گفتست پاسخ دهیم ۳۶۴
چنان باید اکنون که خاقان چین
دل ماکند شاد بر به گزین ۳۶۵
کسی را فرستم که دارد خرد
شبستان او سر به سر بنگرد ۳۶۶
یکی برگزیند که نامی ترست
به خاقان چین برگرامی ترست ۳۶۷
ببیند که تا چون بود مادرش
بود از نژاد کیان گوهرش ۳۶۸
چواین کرده باشد که کردیم یاد
سخن را به پیوستگی داد داد ۳۶۹
فرستادگان خواندند آفرین
که از شاه شادست خاقان چین ۳۷۰
که در پرده پوشیده رویان اوی
ز دیدار آنکس نپوشند روی ۳۷۱
شهنشاه بشنید ز ایشان سخن
برو تازه شد روزگار کهن ۳۷۲
نویسندهٔ نامه را پیش خواند
ز خاقان فراوان سخنها براند ۳۷۳
بفرمود تا نامه پاسخ نبشت
گزینده سخنهای فرخ نبشت ۳۷۴
نخست آفرین کرد بر کردگار
جهاندار پیروز و پروردگار ۳۷۵
به فرمان اویست گیتی به پای
همویست بر نیک و بد رهنمای ۳۷۶
کسی راکه خواهد کند ارجمند
ز پستی برآرد به چرخ بلند ۳۷۷
دگر مانده اندر بد روزگار
چو نیکی نخواهد بدو کردگار ۳۷۸
بهرنیکی از وی شناسم سپاس
وگر بد کنم زو دل اندر هراس ۳۷۹
نباید که جان باشد اندر تنم
اگر بیم و امید از و برکنم ۳۸۰
رسید این فرستادهٔ به آفرین
ابا گرم گفتار خاقان چین ۳۸۱
شنیدم ز پیوستگی هرچ گفت
ز پاکان که او دارد اندر نهفت ۳۸۲
مرا شاد شد دل زپیوند تو
بویژه ز پوشیده فرزند تو ۳۸۳
فرستادم اینک یکی هوشمند
که دارد خرد جان او را ببند ۳۸۴
بیاید بگوید همه راز من
ز فرجام پیوند و آغاز من ۳۸۵
همیشه تن و جانت پرشرم باد
دلت شاد و پشتت به ما گرم باد ۳۸۶
نویسنده چون خامه بیکار گشت
بیاراست قرطاس واندر نوشت ۳۸۷
همان چون سرشک قلم کرد خشک
نهادند مهری بروبر ز مشک ۳۸۸
برایشان یکی خلعت افگند شاه
کزان ماند اندر شگفتی سپاه ۳۸۹
گزین کرد کسری خردمند و راد
کجا نام او بود مهران ستاد ۳۹۰
ز ایرانیان نامور صد سوار
سخنگوی و شایسته و نامدار ۳۹۱
چنین گفت کسری به مهران ستاد
که رو شاد و پیروز با مهر و داد ۳۹۲
زبان وگمان بایدت چربگوی
خرد رهنمای ودل آزر مجوی ۳۹۳
شبستان او را نگه کن نخست
بد و نیک بایدکه دانی درست ۳۹۴
به آرایش چهره و فر و زیب
نباید که گیرندت اندر فریب ۳۹۵
پس پردهٔ او بسی درخترست
که با فر و بالا و با افسرست ۳۹۶
پرستار زاده نیاید به کار
اگر چند باشد پدر شهریار ۳۹۷
نگر تا کدامست با شرم و داد
به مادر که دارد ز خاتون نژاد ۳۹۸
نبیره جهاندار فغفور چین
ز پشت سپهدار خاقان چین ۳۹۹
اگر گوهرتن بود با نژاد
جهان زو شود شاد او نیز شاد ۴۰۰
چوبشنید مهران ستاد این ز شاه
بسی آفرین کرد بر تاج و گاه ۴۰۱
برفت از بر گاه گیتیفروز
به فرخنده فال و بخرداد روز ۴۰۲
به خاقان چین آگهی شد که شاه
فرستاده مهران ستاد و سپاه ۴۰۳
چوآمد به نزدیک خاقان چین
زمین را ببوسید و کرد آفرین ۴۰۴
جهانجوی چون دید بنواختش
یکی نامور جایگه ساختش ۴۰۵
ازان کارخاقان پراندیشه گشت
به سوی شبستان خاتون گذشت ۴۰۶
سخنهای نوشینروان برگشاد
ز گنج وز لشکر بسی کرد یاد ۴۰۷
بدو گفت کین شاه نوشینروان
جوانست و بیدار و دولت جوان ۴۰۸
یکی دختری داد باید بدوی
که ما را فزاید بدو آبروی ۴۰۹
تو را در پس پرده یک دخترست
کجا بر سر بانوان افسرست ۴۱۰
مرا آرزویست از مهر اوی
که دیده نبردارم از چهر اوی ۴۱۱
چهارست نیز از پرستندگان
پرستار و بیداردل بندگان ۴۱۲
از ایشان یکی را سپارم بدوی
برآسایم از جنگ وز گفت و گوی ۴۱۳
بدو گفت خاتون که با رای تو
نگیرد کس اندر جهان جای تو ۴۱۴
برین گونه یک شب بپیمود خواب
چنین تا برآمد ز کوه آفتاب ۴۱۵
بیامد بدر گاه مهران ستاد
برتخت او رفت و نامه بداد ۴۱۶
چوآن نامه برخواند خاقان چین
ز پیمان بخندید وز به گزین ۴۱۷
کلید شبستان بدو داد و گفت
برو تا کرا بینی اندر نهفت ۴۱۸
پرستار با او بیامد چهار
که خاقان بدیشان بدی استوار ۴۱۹
چومهران ستاد آن سخنها شنید
بیاورد با استواران کلید ۴۲۰
درحجره بگشاد و اندر شدند
پرستندگان داستانها زدند ۴۲۱
که آن راکه اکنون تو بینی بداد
ستاره ندیدست و خورشید و باد ۴۲۲
شبستان بهشتی شد آراسته
پر از ماه و خورشید و پرخواسته ۴۲۳
پری چهره بر گاه بنشست پنج
همه برسران تاج و در زیر گنج ۴۲۴
مگر دخت خاتون که افسر نداشت
همان یاره وطوق وگوهرنداشت ۴۲۵
یکی جامهٔ کهنه بد بر برش
کلاهی زمشک ایزدی بر سرش ۴۲۶
ز گرده برخ برنگارش نبود
جز آرایش کردگارش نبود ۴۲۷
یکی سرو بد بر سرش ماه نو
فروزان ز دیدار او گاه نو ۴۲۸
چومهران ستاد اندرو بنگرید
یکی را بدیدار چون او ندید ۴۲۹
بدانست بینادل رای راد
که دورند خاقان وخاتون ز داد ۴۳۰
به دستار ودستان همی چشم اوی
بپوشید وزان تازه شد خشم اوی ۴۳۱
پرستنده را گفت نزدیک شاه
فراوان بود یاره و تاج و گاه ۴۳۲
من این را که بیتاج و آرایشست
گزیدم که این اندر افزایشست ۴۳۳
به رنج از پی به گزین آمدم
نه از بهر دیبای چین آمدم ۴۳۴
بدو گفت خاتون که ای مرد پیر
نگویی همی یک سخن دلپذیر ۴۳۵
تو آن را با فر و زیبست و رای
دل فروز گشته رسیده به جای ۴۳۶
به بالای سرو و برخ چون بهار
بداند پرستیدن شهریار ۴۳۷
همی کودکی نارسیده به جای
برو برگزینی نه ای پاکرای ۴۳۸
چنین پاسخ آورد مهران ستاد
که خاقان اگر سر بپیچد ز داد ۴۳۹
بداند که شاه جهان کدخدای
بخواند مرا نیز ناپاک رای ۴۴۰
من این را پسندم که بیتخت عاج
ندارد ز بن یاره وطوق وتاج ۴۴۱
اگر مهتران این نبینند رای
چوفرمان بود باز گردم به جای ۴۴۲
نگه کرد خاقان به گفتار اوی
شگفت آمدش رای وکردار اوی ۴۴۳
بدانست کان پیر پاکیزه مغز
بزرگست و شاسیته کار نغز ۴۴۴
خردمند بنشست با رایزن
بپالود زایوان شاه انجمن ۴۴۵
چو پردخته شد جایگاه نشست
برفتند با زیج رومی بدست ۴۴۶
ستاره شناسان و کندآوران
هرآنکس که بودند ز ایشان سران ۴۴۷
بفرمود تا هر کرا بود مهر
بجستند یک سر شمار سپهر ۴۴۸
همیکرد موبد به اختر نگاه
زکردار خاقان و پیوند شاه ۴۴۹
چنین گفت فرجام کای شهریار
دلت را ببد هیچ رنجه مدار ۴۵۰
که این کار جز بر بهی نگذرد
ببد رای دشمن جهان نسپرد ۴۵۱
چنینست راز سپهر بلند
همان گردش اختر سودمند ۴۵۲
کزین دخت خاقان وز پشت شاه
بیاید یکی شاه زیبای گاه ۴۵۳
برو شهریاران کنند آفرین
همان پرهنر سرفرازان چین ۴۵۴
چو بشنید خاقان دلش گشت خوش
بخندید خاتون خورشیدفش ۴۵۵
چو از چاره دلها بپرداختند
فرستاده را پیش بنشاختند ۴۵۶
بگفتند چیزی که بایست گفت
ز فرزند خاتون که بد در نهفت ۴۵۷
بپذرفت مهران ستاد از پدر
به نام شهنشاه پیروزگر ۴۵۸
میانجی بپذرفت خاقان به داد
همان راکه دارد ز خاتون نژاد ۴۵۹
پرستندگان با نثار آمدند
به شادی بر شهریار آمدند ۴۶۰
وزان پس یکی گنج آراسته
بدو در ز هر گونهای خواسته ۴۶۱
ز دینار و ز گوهر و طوق و تاج
همان مهر پیروزه و تخت عاج ۴۶۲
یکی دیگر ازعود هندی به زر
برو بافته چند گونه گهر ۴۶۳
ابا هر یکی افسری شاهوار
صد اسب و صد استر به زین و به بار ۴۶۴
شتر بارکرده ز دیبای چین
بیاراسته پشت اسبان به زین ۴۶۵
چهل را ز دیبای زربفت گون
کشیده زبر جد به زر اندرون ۴۶۶
صد اشتر ز گستردنی بار کرد
پرستنده سیصد پدیدار کرد ۴۶۷
همیبود تاهرکسی برنشست
برآیین چین با درفشی بدست ۴۶۸
بفرمود خاقان پیروزبخت
که بنهند برکوههٔ پیل تخت ۴۶۹
برو بافته شوشهٔ سیم و زر
به شوشه درون چند گونه گهر ۴۷۰
درفشی درفشان به دیبای چین
که پیدا نبودی ز دیبا زمین ۴۷۱
به صد مردش از جای برداشتند
ز هامون به گردون برافراشتند ۴۷۲
ز دیبا بیاراست مهدی به زر
به مهد اندرون نابسوده گهر ۴۷۳
چو سیصد پرستار با ماهروی
برفتند شاداندل و راهجوی ۴۷۴
فرستاد فرزند را نزد شاه
سپاهی همیرفت با او به راه ۴۷۵
پرستنده پنجاه و خادم چهل
برو برگذشتند شادان به دل ۴۷۶
چوپردخته شد زان بیامد دبیر
بیاورد مشک و گلاب وحریر ۴۷۷
یکی نامه بنوشت ار تنگوار
پر آرایش و بوی و رنگ و نگار ۴۷۸
نخستین ستود آفریننده را
جهاندار و بیدار و بیننده را ۴۷۹
که هرچیز کو سازد اندر بوش
بران سو بود بندگان را روش ۴۸۰
شهنشاه ایران مرا افسرست
نه پیوند او از پی دخترست ۴۸۱
که تامن شنیدستم از بخردان
بزرگان و بیدار دل موبدان ۴۸۲
ز فر و بزرگی و اورند شاه
بجستم همی رای و پیوند شاه ۴۸۳
که اندر جهان سر به سر دادگر
جهاندار چون او نبندد کمر ۴۸۴
به مردی و پیروزی و دستگاه
به فر و بنیرو و تخت و کلاه ۴۸۵
به رادی و دانش به رای وخرد
ورا دین یزدان همیپرورد ۴۸۶
فرستادم اینک جهان بین خویش
سوی شاه کسری به آیین خویش ۴۸۷
بفرمودهام تا بود بندهوار
چوشاید پس پردهٔ شهریار ۴۸۸
خردگیرد از فر و فرهنگ اوی
بیاموزد آیین وآهنگ اوی ۴۸۹
که بخت وخرد رهنمون تو باد
بزرگی ودانش ستون تو باد ۴۹۰
نهادند مهر از بر مشک چین
فرستاده را داد و کرد آفرین ۴۹۱
یکی خلعت از بهر مهران ستاد
بیاراست کان کس ندارد به یاد ۴۹۲
که دادی کسی از مهان جهان
فرستاده را آشکار ونهان ۴۹۳
همان نیز یارانش را هدیه داد
ز دینار وز مشکشان کرد شاد ۴۹۴
همیرفت با دختر وخواسته
سواران و پیلان آراسته ۴۹۵
چنین تا لب رود جیحون کشید
به مژگان همی از دلش خون کشید ۴۹۶
همیبود تا رود بگذاشتند
ز خشکی بران روی برداشتند ۴۹۷
ز جیحون دلی پر زخون بازگشت
ز فرزند با درد انباز گشت ۴۹۸
جو آگاهی آمد ز مهران ستاد
همی هر کس آن مر ده را هدیه داد ۴۹۹
یکایک همیخواندند آفرین
ابرشاه ایران وسالار چین ۵۰۰
دلی شاد با هدیه و با نثار
همه مهربان و همه دوستار ۵۰۱
ببستند آذین به شهر و به راه
درم ریختند از بر تخت شاه ۵۰۲
به آموی و راه بیابان مرو
زمین بود یک سر چو پر تذرو ۵۰۳
چنین تا به بسطام وگرگان رسید
تو گفتی زمین آسمان را ندید ۵۰۴
زآیین که بستند بر شهر و دشت
براهی که لشکر همیبرگذشت ۵۰۵
وز ایران همه کودک و مرد و زن
به راه بت چین شدند انجمن ۵۰۶
ز بالا بر ایشان گهر ریختند
به پی زعفران و درم بیختند ۵۰۷
برآمیخته طشتهای خلوق
جهان پرشد از نالهٔ کوس و بوق ۵۰۸
همه یال اسبان پر از مشک ومی
شکر با درم ریخته زیر پی ۵۰۹
ز بس نالهٔ نای و چنگ و رباب
نبد بر زمین جای آرام وخواب ۵۱۰
چوآمد بت اندر شبستان شاه
به مهد اندرون کرد کسری نگاه ۵۱۱
یکی سرو دین از برش گرد ماه
نهاده به مه بر ز عنبر کلاه ۵۱۲
کلاهی به کردار مشکین زره
ز گوهر کشیده گره برگره ۵۱۳
گره بسته از تار و برتافته
به افسون یک اندر دگر بافته ۵۱۴
چو از غالیه برگل انگشتری
همه زیر انگشتری مشتری ۵۱۵
درو شاه نوشینروان خیره ماند
برو نام یزدان فراوان بخواند ۵۱۶
سزاوار او جای بگزید شاه
بیاراستند از پی ماه گاه ۵۱۷
چو آگاهی آمد به خاقان چین
ز ایران و ز شاه ایران زمین ۵۱۸
وزان شادمانی به فرزند اوی
شدن شاد وخرم به پیوند اوی ۵۱۹
بپردخت سغد وسمرقند وچاج
به قجغار باشی فرستاد تاج ۵۲۰
ازین شهرها چون برفت آن سپاه
همی مرزبانان فرستاد شاه ۵۲۱
جهان شد پر از داد نوشینروان
بخفتند بردشت پیر و جوان ۵۲۲
یکایک همیخواندند آفرین
ز هر جای برشهریار زمین ۵۲۳
همه دست برداشته به آسمان
که ای کردگارمکان و زمان ۵۲۴
تواین داد برشاه کسری بدار
بگردان ز جانش بد روزگار ۵۲۵
که از فر و اورند او در جهان
بدی دور گشت آشکار و نهان ۵۲۶
به نخجیر چون او به گرگان رسید
گشاده کسی روی خاقان ندید ۵۲۷
بشد خواب وخورد از سواران چین
سواری نبرداشت از اسب زین ۵۲۸
پراگنده شد ترک سیصد هزار
به جایی نبد کوشش کارزار ۵۲۹
کمانی نبایست کردن به زه
نه که بد از ایدر نه چینی نه مه ۵۳۰
بدین سان بود فر و برز کیان
به نخچیر آهنگ شیر ژیان ۵۳۱
که نام وی و اختر شاه بود
که هم تخت و هم بخت همراه بود ۵۳۲
وزان پس بزرگان شدند انجمن
از آموی تا شهر چاچ و ختن ۵۳۳
بگفتند کاین شهرهای فراخ
پر از باغ و میدان و ایوان و کاخ ۵۳۴
ز چاچ و برک تا سمرقند و سغد
بسی بود ویران و آرام جغد ۵۳۵
چغانی وسومان وختلان و بلخ
شده روز بر هر کسی تار و تلخ ۵۳۶
بخارا وخوارزم وآموی و زم
بسی یاد دارمی با درد و غم ۵۳۷
ز بیداد وز رنج افراسیاب
کسی را نبد جای آرام وخواب ۵۳۸
چوکیخسرو آمد برستیم از اوی
جهانی برآسود از گفت وگوی ۵۳۹
ازان پس چو ارجاسب شد زورمند
شد این مرزها پر ز درد وگزند ۵۴۰
از ایران چو گشتاسب آمد به جنگ
ندید ایچ ارجاسب جای درنگ ۵۴۱
برآسود گیتی ز کردار اوی
که هرگز مبادا فلک یاراوی ۵۴۲
ازان پس چونرسی سپهدار شد
همه شهرها پر ز تیمار شد ۵۴۳
چوشاپور ارمزد بگرفت جای
ندانست نرسی سرش را ز پای ۵۴۴
جهان سوی داد آمد و ایمنی
ز بد بسته شد دست آهرمنی ۵۴۵
چوخاقان جهان بستد از یزدگرد
ببد تیزدستی برآورد گرد ۵۴۶
بیامد جهاندار بهرام گور
ازو گشت خاقان پر از درد و شور ۵۴۷
شد از داد او شهرها چون بهشت
پراگنده شد کار ناخوب و زشت ۵۴۸
به هنگام پیروز چون خوشنواز
جهان کرد پر درد و گرم و گداز ۵۴۹
مبادا فغانیش فرزند اوی
مه خویشان مه تخت ومه اورند اوی ۵۵۰
جهاندار کسری کنون مرز ما
بپذرفت و پرمایه شد ارز ما ۵۵۱
بماناد تا جاودان این بر اوی
جهان سر به سر چون تن و چون سر اوی ۵۵۲
که از وی زمین داد بیند کنون
نبینیم رنج ونه ریزیم خون ۵۵۳
ازان پس ز هیتال وترک وختن
به گلزریون برشدند انجمن ۵۵۴
به هر سو که بد موبدی کاردان
ردی پاک وهشیار و بسیاردان ۵۵۵
ز پیران هرآنکس که بد رایزن
بروبر ز ترکان شدند انجمن ۵۵۶
چنان رای دیدند یک سر سپاه
که آیند با هدیه نزدیک شاه ۵۵۷
چو نزدیک نوشینروان آمدند
همه یک دل و یک زبان آمدند ۵۵۸
چنان گشت ز انبوه درگاه شاه
که بستند برمور و بر پشه راه ۵۵۹
همه برنهادند سر برزمین
همه شاه راخواندند آفرین ۵۶۰
بگفتند کای شاه ما بندهایم
به فرمان تو در جهان زندهایم ۵۶۱
همه سرفرازیم با ساز جنگ
به هامون بدریم چرم پلنگ ۵۶۲
شهنشاه پذرفت ز ایشان نثار
برستند پاک از بد روزگار ۵۶۳
از ایشان فغانیش بد پیشرو
سپاهی پسش جنگ سازان نو ۵۶۴
ز گردان چو خشنود شد شهریار
بیامد به درگاه سالار بار ۵۶۵
بپرسید بسیار و بنواختشان
بهر برزنی جایگه ساختشان ۵۶۶
وزان پس شهنشاه یزدانپرست
به خاک آمد از جایگاه نشست ۵۶۷
ستایش همیکرد برکردگار
که ای برتر از گردش روزگار ۵۶۸
تودادی مرا فر وفرهنگ و رای
تو باشی بهر نیکئی رهنمای ۵۶۹
هر آنکس که یابد ز من آگهی
ازین پس نجوید کلاه مهی ۵۷۰
همه کهتری را بسازند کار
ندارد کسی زهرهٔ کارزار ۵۷۱
به کوه اندرون مرغ و ماهی بر آب
چو من خفته باشم نجویند خواب ۵۷۲
همه دام ودد پاسبان منند
مهان جهان کهتران منند ۵۷۳
کرا برگزینی تو او خوار نیست
جهان را جز از تو جهاندار نیست ۵۷۴
تو نیرو دهی تا مگر در جهان
نخسبد ز من مور خسته روان ۵۷۵
چنین پیش یزدان فراوان گریست
نگر تا چنین درجهان شاه کیست ۵۷۶
به تخت آمد از جایگه نماز
ز گرگان برفتن گرفتند ساز ۵۷۷
برآمد خروشیدن گاودم
ز درگاه آواز رویینه خم ۵۷۸
سپه برنشست و بنه برنهاد
ز یزدان نیکی دهش کرد یاد ۵۷۹
ز دینار و دیبا و تاج و کمر
ز گنج درم هم ز در و گهر ۵۸۰
ز اسبان و پوشیده رویان و تاج
دگر مهد پیروزه و تخت عاج ۵۸۱
نشستند بر زین پرستندگان
بت آرای وهرگونهای بندگان ۵۸۲
فرستاد یکسر سوی طیسفون
شبستان چینی به پیش اندرون ۵۸۳
به فرخنده فال و به روز آسمان
برفتند گرد اندرش خادمان ۵۸۴
سرموبدان بود مهران ستاد
بشد با شبستان خاقان نژاد ۵۸۵
سوی طیسفون رفت گنج و بنه
سپاهی نماند از یلان یک تنه ۵۸۶
همه ویژه گردان آزداگان
بیامد سوی آذرآبادگان ۵۸۷
سپاهی بیامد ز هر کشوری
ز گیلان و ز دیلمان لشکری ۵۸۸
ز کوه بلوج و ز دشت سروچ
گرازان برفتند گردان کوچ ۵۸۹
همه پاک با هدیه و با نثار
به پیش سراپردهٔ شهریار ۵۹۰
بدان شهرشد شهریار بزرگ
که ازمیش کوته کند چنگ گرگ ۵۹۱
به فر جهاندار کسری سپهر
دگرگونهتر شد به کین و به مهر ۵۹۲
به شهری کجا برگذشتی سپاه
نیازارد زان کشتمندی به راه ۵۹۳
نجستی کسی ازکسی نان وآب
برهبر بیاراستی جای خواب ۵۹۴
برینسان همی گرد گیتی بگشت
نگه کرد هرجای هامون و دشت ۵۹۵
جهان دید یک سر پر از کشتمند
در و دشت پرگاو و پرگوسفند ۵۹۶
زمینی که آباد هرگز نبود
بروبر ندیدند کشت و درود ۵۹۷
نگه کرد کسری برومند یافت
بهرخانهای چند فرزند یافت ۵۹۸
خمیده سر از بار شاخ درخت
به فر جهاندار بیداربخت ۵۹۹
به منزل رسیدند نزدیک شاه
فرستادهٔ قیصر آمد به راه ۶۰۰
ابا هدیه و جامه و سیم و زر
ز دیبای رومی و چینی کمر ۶۰۱
نثاری که پوشیده شد روی بوم
چنان باژ هرگز نیامد ز روم ۶۰۲
ز دینار پر کرده ده چرم گاو
سه ساله فرستاده شد باژ و ساو ۶۰۳
ز قیصر یکی نامهای با نثار
نبشته سوی نامور شهریار ۶۰۴
فرستاده را پیش بنشاندند
نگه کرد و نامه برو خواندند ۶۰۵
بسی نرم پیغامها داده بود
ز چیزی که پیشش فرستاده بود ۶۰۶
کزین پس فزونتر فرستیم چیز
که این ساو بد باژ بایست نیز ۶۰۷
بپذرفت شاه آنک او دید رنج
فرستاد یکسر همه سوی گنج ۶۰۸
وزان تخت شاه اندر آمد به اسب
همیراند تا خان آذرگشسب ۶۰۹
چو از دور جای پرستش بدید
شد از آب دیده رخش ناپدید ۶۱۰
فرود آمد از اسب برسم بدست
به زمزم همیگفت ولب را ببست ۶۱۱
همان پیش آتش ستایش گرفت
جهان آفرین را نیایش گرفت ۶۱۲
همه زر و گوهر فزونی که برد
سراسر به گنجور آتش سپرد ۶۱۳
پراگند بر موبدان سیم و زر
همه جامه بخشیدشان با گهر ۶۱۴
همه موبدان زو توانگر شدند
نیایش کنان پیش آذر شدند ۶۱۵
به زمزم همیخواندند آفرین
بران دادگر شهریار زمین ۶۱۶
و زانجا بیامد سوی طیسفون
زمین شد ز لشکر که بیستون ۶۱۷
ز بس خواسته کان پراگنده شد
ز زر و درم کشور آگنده شد ۶۱۸
وزان شهر سوی مداین کشید
که آنجا بدی گنجها را کلید ۶۱۹
گلستان چین با چهل اوستاد
همیراند در پیش مهران ستاد ۶۲۰
چو کسری بیامد برتخت خویش
گرازان و انباز با بخت خویش ۶۲۱
جهان چون بهشتی شد آراسته
ز داد و ز خوبی پر از خواسته ۶۲۲
نشستند شاهان ز آویختن
به هر جای بیداد و خون ریختن ۶۲۳
جهان پرشد از فره ایزدی
ببستند گفتی دو دست از بدی ۶۲۴
ندانست کس غارت و تاختن
دگر دست سوی بدی آختن ۶۲۵
جهانی به فرمان شاه آمدند
ز کژی و تاری به راه آمدند ۶۲۶
کسی کو بره بر درم ریختی
ازان خواسته دزد بگریختی ۶۲۷
ز دیبا و دینار بر خشک و آب
برخشنده روز و به هنگام خواب ۶۲۸
بپیوست نامه به هر کشوری
به هرنامداری و هر مهتری ۶۲۹
ز بازارگانان ترک و ز چین
ز سقلاب وهرکشوری همچنین ۶۳۰
ز بس نافهٔ مشک و چینی پرند
از آرایش روم وز بوی هند ۶۳۱
شد ایران به کردار خرم بهشت
همه خاک عنبر شد و زر خشت ۶۳۲
جهانی به ایران نهادند روی
بر آسوده از رنج وز گفت وگوی ۶۳۳
گلابست گویی هوا را سرشک
بر آسوده از رنج مرد و پزشک ۶۳۴
ببارید برگل به هنگام نم
نبد کشتورزی ز باران دژم ۶۳۵
جهان گشت پرسبزه وچارپای
در و دشت گل بود و بام سرای ۶۳۶
همه رودها همچو دریا شده
به پالیز گلبن ثریا شده ۶۳۷
به ایران زبانها بیاموختند
روانها بدانش برافروختند ۶۳۸
ز بازارگانان هر مرز و بوم
ز ترک و ز چین و ز سقلاب و روم ۶۳۹
ستایش گرفتند بر رهنمای
فزایش گرفت از گیا چارپای ۶۴۰
هرآنکس که از دانش آگاه بود
ز گویندگان بر در شاه بود ۶۴۱
رد وموبد و بخردان ارجمند
بداندیش ترسان ز بیم گزند ۶۴۲
چوخورشید گیتی بیاراستی
خروشی ز درگاه برخاستی ۶۴۳
که ای زیردستان شاه جهان
مدارید یک تن بد اندر نهان ۶۴۴
هرآنکس که از کار دیدهست رنج
نیابد به اندازهٔ رنج گنج ۶۴۵
بگویند یکسر به سالار بار
کز آنکس کند مزد او خواستار ۶۴۶
وگر فام خواهی بیاید ز راه
درم خواهد از مرد بیدستگاه ۶۴۷
نباید که یابد تهیدست رنج
که گنجور فامش بتوزد ز گنج ۶۴۸
کسی کو کند در زن کس نگاه
چوخصمش بیاید به درگاه شاه ۶۴۹
نبیند مگر چاه ودار بلند
که با دار تیرست و با چاه بند ۶۵۰
وگر اسب یابند جایی یله
که دهقان بدر بر کند زان گله ۶۵۱
بریزند خونش بران کشتمند
برد گوشت آنکس که یابد گزند ۶۵۲
پیاده بماند سوارش ز اسب
به پوزش رود نزد آذرگشسب ۶۵۳
عرض بسترد نام دیوان اوی
به پای اندر آرند ایوان اوی ۶۵۴
گناهی نباشد کم و بیش ازین
ز پستر بود آنک بد پیش ازین ۶۵۵
نباشد بران شاه همداستان
بدر بر نخواهد جز از راستان ۶۵۶
هرآنکس که نپسندد این راه ما
مبادا که باشد به درگاه ما ۶۵۷
جهاندار یک روز بنشست شاد
بزرگان داننده را بار داد ۶۵۸
سخن گفت خندان و بگشاد چهر
برتخت بنشست بوزرجمهر ۶۵۹
یکی آفرین کرد برکردگار
خداوند پیروز و پروردگار ۶۶۰
چنین گفت کای داور تازه روی
که بر تو نیابد سخن زشت گوی ۶۶۱
خجسته شهنشاه پیروزگر
جهاندار بادانش و با گهر ۶۶۲
نبشتم سخن چند بر پهلوی
ابر دفتر و کاغذ خسروی ۶۶۳
سپردم به گنجور تا روزگار
برآید بخواند مگر شهریار ۶۶۴
بدیدم که این گنبد دیرساز
نخواهد همی لب گشادن به راز ۶۶۵
اگرمرد برخیزد از تخت بزم
نهد برکف خویش جان را برزم ۶۶۶
زمین را بپردازد از دشمنان
شود ایمن از رنج آهرمنان ۶۶۷
شود پادشا بر جهان سر به سر
بیابد سخنها همه دربدر ۶۶۸
شود دستگاهش چو خواهد فراخ
کند گلشن و باغ و میدان و کاخ ۶۶۹
نهد گنج و فرزند گرد آورد
بسی روز برآرزو بشمرد ۶۷۰
فر از آورد لشکر وخواسته
شود کاخ و ایوانش آراسته ۶۷۱
گر ای دون که درویشباشد به رنج
فراز آرد از هر سویی نام و گنج ۶۷۲
ز روی ریا هرچ گرد آورد
ز صد سال بودنش برنگذرد ۶۷۳
شود خاک وبیبر شود رنج اوی
به دشمن بماند همه گنج اوی ۶۷۴
نه فرزند ماند نه تخت و کلاه
نه ایوان شاهی نه گنج و سپاه ۶۷۵
چو بشنید آن جستن و باد اوی
ز گیتی نگیرد کسییاد اوی ۶۷۶
بدین کار چون بگذرد روزگار
ازو نام نیکی بود یادگار ۶۷۷
ز گیتی دوچیزیست جاوید بس
دگر هرچباشد نماند به کس ۶۷۸
سخن گفتن نغز و کردار نیک
نگردد کهن تا جهانست ریک ۶۷۹
بدین سان بود گردش روزگار
خنک مرد با شرم و پرهیزگار ۶۸۰
مکن شهریارا گنه تا توان
بویژه کزو شرم دارد روان ۶۸۱
بیآزاری وسودمندی گزین
که اینست فرهنگ آیین و دین ۶۸۲
ز من یادگارست چندی سخن
گمانم که هرگز نگردد کهن ۶۸۳
چو بگشاد روشن دل شهریار
فروان سخن کرد زو خواستار ۶۸۴
بدو گفت فرخ کدامست مرد
که دارد دلی شاد بیباد سرد ۶۸۵
چنین گفت کانکو بود بیگناه
نبردست آهرمن او راز راه ۶۸۶
بپرسیدش از کژی و راه دیو
ز راه جهاندار کیهان خدیو ۶۸۷
بدو گفت فرمان یزدان بهیست
که اندر دوگیتی ازو فرهیست ۶۸۸
دربرتری راه آهرمنست
که مرد پرستنده را دشمنست ۶۸۹
خنک درجهان مرد پیمان منش
که پاکی وشرمست پیرامنش ۶۹۰
چوجانش تنش را نگهبان بود
همه زندگانیش آسان بود ۶۹۱
بماند بدو رادی و راستی
نکوبد درکژی وکاستی ۶۹۲
هران چیز کان بهره تن بود
روانش پس از مرگ روشن بود ۶۹۳
ازین هر دو چیزی ندارد دریغ
که به هر نیامست گر به هر تیغ ۶۹۴
کسی کو بود برخرد پادشا
روان را ندارد به راه هوا ۶۹۵
سخن نشنو ازمرد افزون منش
که با جان روشن بود بدکنش ۶۹۶
چوخستو بیاید به دیگر سرای
هم ایدر پر از درد ماند به جای ۶۹۷
کزین بگذری سفله آن را شناس
که از پاک یزدان ندارد سپاس ۶۹۸
دریغ آیدش بهرهٔ تن ز تن
شود ز آرزوها ببندد دهن ۶۹۹
همان بهر جانش که دانش بود
نداند نه از دانشی بشنود ۷۰۰
بپرسید کسری که از کهتران
کرا باشد اندیشهٔ مهتران ۷۰۱
چنین گفت کان کس که داناترست
بهر آرزو بر تواناترست ۷۰۲
کدامست دانا بدوشاه گفت
که دانش بود مرد را درنهفت ۷۰۳
چنین گفت کان کو به فرمان دیو
نپردازد از راه کیهان خدیو ۷۰۴
دهاند اهرمن هم به نیروی شیر
که آرند جان وخرد را به زیر ۷۰۵
بدو گفت کسری که ده دیو چیست
کزیشان خرد را بباید گریست ۷۰۶
چنین داد پاسخ که آز و نیاز
دو دیوند با زور و گردن فراز ۷۰۷
دگر خشم و رشک است و ننگ است و کین
چو نمام و دوروی و ناپاک دین ۷۰۸
دهم آنک از کس ندارد سپاس
به نیکی وهم نیست یزدان شناس ۷۰۹
بدو گفت ازین شوم ده باگزند
کدامست آهرمن زورمند ۷۱۰
چنین داد پاسخ به کسری که آز
ستمکاره دیوی بود دیرساز ۷۱۱
که اورا نبینند خشنود ایچ
همه درفزونیش باشد بسیچ ۷۱۲
نیاز آنک او را ز اندوه و درد
همی کور بینند و رخساره زرد ۷۱۳
کزین بگذری خسرو ادیو رشک
یکی دردمندی بود بیپزشک ۷۱۴
اگر در زمانه کسی بیگزند
به تندی شود جان او دردمند ۷۱۵
دگر ننگ دیوی بود با ستیز
همیشه ببد کرده چنگال تیز ۷۱۶
دگر دیو کینست پرخشم وجوش
ز مردم بتابد گه خشم هوش ۷۱۷
نه بخشایش آرد بروبر نه مهر
دژآگاه دیوی پرآژنگ چهر ۷۱۸
دگر دیو نمام کو جز دروغ
نداند نراند سخن با فروغ ۷۱۹
بماند سخن چین ودوروی دیو
بریده دل از بیم کیهان خدیو ۷۲۰
میان دوتن کین وجنگ آورد
بکوشد که پیوستگی بشکرد ۷۲۱
دگر دیو بیدانش وناسپاس
نباشد خردمند و نیکی شناس ۷۲۲
به نزدیک او رای و شرم اندکیست
به چشمش بدو نیک هردو یکیست ۷۲۳
ز دانا بپرسید پس شهریار
که چون دیو با دل کند کارزار ۷۲۴
ببنده چه دادست کیهان خدیو
که از کار کوته کند دست دیو ۷۲۵
چنین داد پاسخ که دست خرد
ز کردار آهرمنان بگذرد ۷۲۶
خرد باد جان تو را رهنمون
که راهی درازست پیش اندرون ۷۲۷
ز شمشیر دیوان خرد جوشنست
دل وجان داننده زو روشنست ۷۲۸
گذشته سخن یاد دارد خرد
به دانش روان را همیپرورد ۷۲۹
وگر خود بود آنک خوانیم خیم
که با او ندارد دل از دیو بیم ۷۳۰
جهان خوش بود بردل نیکخوی
نگردد بگرد در آرزوی ۷۳۱
سخنهای باینده گویم کنون
که دلرا به شادی بود رهنمون ۷۳۲
همیشه خردمند و امیدوار
نبیند جز از شادی روزگار ۷۳۳
نیندیشد از کار بد یک زمان
ره راست گیرد نگیرد کمان ۷۳۴
دگر هر که خشنود باشد به گنج
نیازد نیارد تنش را به رنج ۷۳۵
کسی کو به گنج و درم ننگرد
همه روز او برخوشی بگذرد ۷۳۶
دگر دین یزدان پرستست و بس
به رنج و به گنج و به آزرم کس ۷۳۷
ز فرمان یزدان نگردد سرش
سرشت بدی نیست هم گوهرش ۷۳۸
برین همنشانست پرهیز نیز
که نفروشد او راه یزدان به چیز ۷۳۹
بدو گفت زین ده کدامست شاه
سوی نیکویها نماینده راه ۷۴۰
چنین داد پاسخ که راه خرد
ز هر دانشی بیگمان بگذرد ۷۴۱
همان خوی نیکوکه مردم بدوی
بماند همه ساله با آب روی ۷۴۲
وزین گوهران گوهر استوار
تن خشندی دیدم از روزگار ۷۴۳
وزیشان امیدست آهستهتر
برآسوده از رنج و شایستهتر ۷۴۴
وزین گوهران آز دیدم به رنج
که همواره سیری نیابد ز گنج ۷۴۵
بدو گفت شاه از هنرها چه به
که گردد بدو مرد جوینده مه ۷۴۶
چنین داد پاسخ که هر کو ز راه
نگردد بود با تنی بیگناه ۷۴۷
بیابد ز گیتی همه کام ونام
از انجام فرجام و آرام و کام ۷۴۸
بپرسید ازو نامبردار گو
کزین ده کدامین بود پیشرو ۷۴۹
چنین داد پاسخ به آواز نرم
سخنهای دانش به گفتار گرم ۷۵۰
فزونی نجوید برین بر خرد
خرد بیگمان برهنر بگذرد ۷۵۱
وزان پس ز دانا بپرسید مه
که فرهنگ مردم کدامست به ۷۵۲
چنین داد پاسخ که دانش بهست
خردمند خود برجهان برمهست ۷۵۳
که دانا بلندی نیازد به گنج
تن خویش را دور دارد ز رنج ۷۵۴
ز نیروی خصمش بپرسید شاه
که چون جست خواهی همی دستگاه ۷۵۵
چنین داد پاسخ که کردار بد
بود خصم روشنروان وخرد ۷۵۶
ز دانا بپرسید پس دادگر
که فرهنگ بهتر بود گر گهر ۷۵۷
چنین داد پاسخ بدو رهنمون
که فرهنگ باشد ز گوهر فزون ۷۵۸
گهر بی هنر زار وخوارست وسست
به فرهنگ باشد روان تندرست ۷۵۹
بدو گفت جان را زدودن بچیست
هنرهای تن را ستودن بچیست ۷۶۰
بگویم کنون گفتها سر به سر
اگر یادگیری همه دربدر ۷۶۱
خرد مرد را خلعت ایزدیست
ز اندیشه دورست ودور از بدیست ۷۶۲
هنرمند کز خویشتن درشگفت
بماند هنر زو نباید گرفت ۷۶۳
همان خوش منش مردم خویش دار
نباشد به چشم خردمند خوار ۷۶۴
اگر بخشش ودانش و رسم و داد
خردمند گرد آورد با نژاد ۷۶۵
بزرگی و افزونی و راستی
همیگیرد از خوی بدکاستی ۷۶۶
ازان پس بپرسید کسری ازوی
کهای نامور مرد فرهنگ جوی ۷۶۷
بزرگی به کوشش بود گر به بخت
که یابد جهاندار ازو تاج وتخت ۷۶۸
چنین داد پاسخ که بخت وهنر
چنانند چون جفت با یکدیگر ۷۶۹
چنان چون تن وجان که یارند وجفت
تنومند پیدا و جان در نهفت ۷۷۰
همان کالبد مرد را پوششست
اگر بخت بیدار در کوششست ۷۷۱
به کوشش نیاید بزرگی به جای
مگر بخت نیکش بود رهنمای ۷۷۲
و دیگر که گیتی فسانه ست و باد
چو خوابی که بیننده دارد به یاد ۷۷۳
چو بیدار گردد نبیند به چشم
اگر نیکویی دید اگر درد وخشم ۷۷۴
دگر پرسشی برگشاد از نهفت
بدانا ستوده کدامست گفت ۷۷۵
چنین داد پاسخ که شاهی که تخت
بیاراید و زور یابد ز بخت ۷۷۶
اگر دادگر باشد و نیکنام
بیابد ز گفتار و کردار کام ۷۷۷
بدو گفت کاندر جهان مستمند
کدامست بدروز و ناسودمند ۷۷۸
چنین داد پاسخ که درویش زشت
که نه کام یابد نه خرم بهشت ۷۷۹
بپرسید و گفتا که بدبخت کیست
که همواره از درد باید گریست ۷۸۰
چنین داد پاسخ که داننده مرد
که دارد ز کردار بد روی زرد ۷۸۱
بپرسید ازو گفت خرسند کیست
به بیشی ز چیز آرزومند کیست ۷۸۲
چنین داد پاسخ که آنکس که مهر
ندارد برین گرد گردان سپهر ۷۸۳
بدو گفت ما را چه شایستهتر
چنین گفت کان کس که آهستهتر ۷۸۴
بپرسید ازو گفت آهسته کیست
که بر تیز مردم بباید گریست ۷۸۵
چنین داد پاسخ که از عیب جوی
نگر تاکه پیچد سر از گفتگوی ۷۸۶
به نزدیک او شرم و آهستگی
هنرمندی و رای و شایستگی ۷۸۷
بپرسید ازو نامور شهریار
که ازمردمان کیست امیدوار ۷۸۸
چنین گفت کان کس که کوشاترست
دوگوشش بدانش نیوشاترست ۷۸۹
بپرسید ازو شهریار جهان
از آگاهی نیک و بد در نهان ۷۹۰
چنین داد پاسخ که از آگهی
فراوان بود کژ ومغزش تهی ۷۹۱
مگر آنک گفتند خاکست جای
ندانم چه گویم ز دیگر سرای ۷۹۲
بدو گفت کسری که آباد شهر
کدامست و مازو چه داریم بهر ۷۹۳
چنین داد پاسخ که آبادجای
ز داد جهاندار باشد به پای ۷۹۴
بپرسید کسری که بیدارتر
پسندیدهتر مرد وهشیارتر ۷۹۵
به گیتی کدامست بامن بگوی
که بفزاید از دانش آبروی ۷۹۶
چنین داد پاسخ که دانای پیر
که با آزمایش بود یادگیر ۷۹۷
بدو گفت کسری که رامش کراست
که دارد به شادی همی پشت راست ۷۹۸
چنین داد پاسخ که هر کو زبیم
بود ایمن و باشدش زر و سیم ۷۹۹
بدو گفت ما را ستایش به چیست
به نزدیک هرکس پسندیده کیست ۸۰۰
چنین داد پاسخ که او را نیاز
بپوشد همی رشک با ننگ و آز ۸۰۱
همان رشک و کینش نباشد نهان
پسندیده او باشد اندر جهان ۸۰۲
ز مرد شکیبا بپرسید شاه
که از صبر دارد به سر بر کلاه ۸۰۳
چنین گفت کان کس که نومید گشت
دل تیرهرایش چوخورشید گشت ۸۰۴
دگرآنک روزش بباید شمرد
به کار بزرگ اندرون دست برد ۸۰۵
بدو گفت غم دردل کیست بیش
کز اندوه سیرآید از جان خویش ۸۰۶
چنین داد پاسخ که آنکو ز تخت
بیفتاد و نومید گردد ز بخت ۸۰۷
بپرسید ازو شهریار بلند
که از ما که دارد دلی دردمند ۸۰۸
چنین گفت کان کو خردمند نیست
توانگر کش از بخت فرزند نیست ۸۰۹
بپرسید شاه از دل مستمند
نشسته به گرم اندرون بی گزند ۸۱۰
بدو گفت با دانشی پارسا
که گردد برو ابلهی پادشا ۸۱۱
بپرسید نومیدتر کس کدام
که دارد توانایی و نیک نام ۸۱۲
چنین گفت کان کو ز کار بزرگ
بیفتد بماند نژند وسترگ ۸۱۳
بپرسید ازو شاه نوشینروان
که ای مرد دانا و روشنروان ۸۱۴
که دانی که بینام وآرایشست
که او از در مهر و بخشایشست ۸۱۵
بدو گفت مرد فراوان گناه
گنهکار درویش و بیدستگاه ۸۱۶
بپرسید وگفتش که برگوی راست
که تا از گذشته پشیمان کراست ۸۱۷
چنین داد پاسخ که آن تیره ترگ
که بر سر نهد پادشا روز مرگ ۸۱۸
پشیمان شود دل کند پرهراس
که جانش به یزدان بود ناسپاس ۸۱۹
ودیگر که کردار دارد بسی
به نزدیک آن ناسپاسان کسی ۸۲۰
بپرسید وگفت ای خرد یافته
هنرها یک اندر دگر بافته ۸۲۱
چه دانی کزو تن بود سودمند
همان بر دل هر کسی ارجمند ۸۲۲
چنین داد پاسخ که ناتندرست
که دل را جز از شادمانی نجست ۸۲۳
چو از درد روزی بسستی بود
همه آرزو تندرستی بود ۸۲۴
بپرسید و گفتش که از آرزوی
چه بیشست پیداکن ای نیک خوی ۸۲۵
بدو گفت چون سرفرازی بود
همه آرزو بینیازی بود ۸۲۶
چو ازبینیازی بود تندرست
نباید جز از کام دل چیز جست ۸۲۷
ازان پس چنین گفت با رهنمون
که بردل چه اندیشه آید فزون ۸۲۸
چنین داد پاسخ که ای را سه روی
بسازد خردمند با راهجوی ۸۲۹
یکی آنک اندیشد از روز بد
مگر بیگنه برتنش بد رسد ۸۳۰
بترسد ز کار فریبنده دوست
که با مغز جان خواهد وخون وپوست ۸۳۱
سه دیگر ز بیدادگر شهریار
که بیگار بستاند از مرد کار ۸۳۲
چه نیکو بود گردش روزگار
خردیافته مرد آموزگار ۸۳۳
جهان روشن وپادشا دادگر
ز گردون نیابی فزون زین هنر ۸۳۴
بپرسیدش از دین و از راستی
کزو دور باشد بدو کاستی ۸۳۵
بدو گفت شاها بدینی گرای
کزو نگسلد یاد کرد خدای ۸۳۶
همان دوری از کژی و راه دیو
بترس از جهانبان و کیهان خدیو ۸۳۷
به فرمان یزدان نهاده دو گوش
وزیشان نباشد کسی با خروش ۸۳۸
ازان پس بپرسیدش از پادشا
که فرماروانست بر پارسا ۸۳۹
کزایشان کدامست پیروزبخت
که باشد به گیتی سزاوار تخت ۸۴۰
چنین گفت کان کوبود دادگر
خرد دارد و رای و شرم و هنر ۸۴۱
بپرسیدش از دوستان کهن
که باشند هم کوشه و یکسخن ۸۴۲
چنین داد پاسخ که از مرد دوست
جوانمردی وداد دادن نکوست ۸۴۳
نخواهد به تو بد به آزرم کس
به سختی بود یار و فریادرس ۸۴۴
بدو گفت کسری کرا بیش دوست
که با او یکی بود از مغز و پوست ۸۴۵
چنین داد پاسخ که از نیک دل
جدایی نخواهد جز از دل گسل ۸۴۶
دگر آنکسی کو نوازندهتر
نکوتر به کردار و سازندهتر ۸۴۷
بپرسید دشمن کرا بیشتر
که باشد بدو بر بداندیشتر ۸۴۸
چنین داد پاسخ که برترمنش
که باشد فروان بدو سرزنش ۸۴۹
همان نیز کاو آز دارد درشت
پرآژنگ رخساره و بسته مشت ۸۵۰
بپرسید تا جاودان دوست کیست
ز درد جدایی که خواهد گریست ۸۵۱
چنین داد پاسخ که کردار نیک
نخواهد جدا بودن از یار نیک ۸۵۲
چه ماند بدو گفت جاوید چیز
که آن چیز کمی نگیرد به نیز ۸۵۳
چنین داد پاسخ که انباز مرد
نه کاهد نه سوزد نه ترسد ز درد ۸۵۴
چنین گفت کین جان دانا بود
که بر آرزوها توانا بود ۸۵۵
بدو گفت شاه ای خداوند مهر
چه باشد به پهنا فزون از سپهر ۸۵۶
چنین گفت کان شاه بخشنده دست
ودیگر دل مرد یزدانپرست ۸۵۷
بپرسید وگفتا چه با زیبتر
کزان برفرازد خردمند سر ۸۵۸
چنین داد پاسخ که ای پادشا
مده گنج هرگز بناپارسا ۸۵۹
چو کردار با ناسپاسان کنی
همی خشن خشک اندر آب افگنی ۸۶۰
بدو گفت اندر چه چیزست رنج
کزو کم شود مرد را آز گنج ۸۶۱
بدو داد پاسخ که ای شهریار
همیشه دلت باد چون نوبهار ۸۶۲
پرستندهٔ شاه بدخو ز رنج
نخواهد تن و زندگانی و گنج ۸۶۳
بپرسید وگفتش چه دیدی شگفت
کزان برتر اندازه نتوان گرفت ۸۶۴
چنین گفت با شاه بوزرجمهر
که یک سر شگفتست کار سپهر ۸۶۵
یکی مرد بینیم با دستگاه
کلاهش رسیده بابر سیاه ۸۶۶
که او دست چپ را نداند ز راست
ز بخشش فزونی نداند نه کاست ۸۶۷
یکی گردش آسمان بلند
ستاره بگوید که چونست وچند ۸۶۸
فلک رهنمونش به سختی بود
همه بهر او شوربختی بود ۸۶۹
گرانتر چه دانی بدو گفت شاه
چنین داد پاسخ که سنگ گناه ۸۷۰
بپرسید کز برتری کارها
ز گفتارها هم ز کردارها ۸۷۱
کدامست با ننگ و با سرزنش
که باشد ورا هر کسی بدکنش ۸۷۲
چنین داد پاسخ که زفتی ز شاه
ستیهیدن مردم بیگناه ۸۷۳
توانگرکه تنگی کند درخورش
دریغ آیدش پوشش و پرورش ۸۷۴
زنانی که ایشان ندارند شرم
بگفتن ندارند آواز نرم ۸۷۵
همان نیکمردان که تندی کنند
وگر تنگدستان بلندی کنند ۸۷۶
دروغ آنک بیرنگ و زشتست وخوار
چه بر نابکار و چه بر شهریار ۸۷۷
به گیتی ز نیکی چه چیزست گفت
که هم آشکارست و هم در نهفت ۸۷۸
کزو مرد داننده جوشن کند
روان را بدان چیز روشن کند ۸۷۹
چنین داد پاسخ که کوشان بدین
به گیتی نیابد جز از آفرین ۸۸۰
دگر آنک دارد ز یزدان سپاس
بود دانشی مرد نیکی شناس ۸۸۱
بدو گفت کسری که کرده چه به
چه ناکرده از شاه وز مرد مه ۸۸۲
چه بهتر کزو باز داریم چنگ
گرفته چه بهتر ز بهر درنگ ۸۸۳
چه بهتر ز فرمودن وداشتن
وگر مرد را خوار بگذاشتن ۸۸۴
به پاسخ نگه داشتن گفت خشم
که از بیگناهان بخوابند چشم ۸۸۵
دگر آنک بیدار داری روان
بکوشی تو در کارها تا توان ۸۸۶
فروهشته کین برگرفته امید
بتابد روان زو به کردار شید ۸۸۷
ز کار بزه چند یابی مزه
بیفگن مزه دور باش از بزه ۸۸۸
سپاس ازخداوند خورشید و ماه
که رستم ز بوزرجمهر و ز شاه ۸۸۹
چو این کار دلگیرت آمد ببن
ز شطرنج باید که رانی سخن ۸۹۰
سخن هرچ زو بشنوی یادگیر ۱
که از نامداران با فر و داد
ز مردان جنگی به فر ونژاد ۲
چوخاقان چینی نبود از مهان
گذشته ز کسری بگرد جهان ۳
همان تا لب رود جیحون ز چین
برو خواندندی بداد آفرین ۴
سپهدار با لشکر و گنج و تاج
بگلزریون بودزان روی چاج ۵
سخنهای کسری به گرد جهان
پراگنده شد درمیان مهان ۶
به مردی و دانایی و فرهی
بزرگی وآیین شاهنشهی ۷
خردمند خاقان بدان روزگار
همی دوستی جست با شهریار ۸
یکی چند بنشست با رایزن
همه نامداران شدند انجمن ۹
بدان دوستی را همی جای جست
همان از رد و موبدان رای جست ۱۰
یکی هدیه آراست پس بیشمار
همه یاد کرد از در شهریار ۱۱
ز اسبان چینی و دیبای چین
ز تخت وز تاج وز تیغ و نگین ۱۲
طرایف که باشد به چین اندرون
بیاراست از هر دری برهیون ۱۳
ز دینار چینی ز بهر نثار
به گنجور فرمود تا سی هزار ۱۴
بیاورد و با هدیهها یار کرد
دگر را همه بار دینار کرد ۱۵
سخنگوی مردی بجست از مهان
خردمند و گردیده گرد جهان ۱۶
بفرمود تا پیش اوشد دبیر
ز خاقان یکی نامهای برحریر ۱۷
نبشتند برسان ارژنگ چین
سوی شاه با صد هزار آفرین ۱۸
گذر مرد را سوی هیتال بود
همه ره پر از تیغ و کوپال بود ۱۹
ز سغد اندرون تا به جیحون سپاه
کشیده رده پیش هیتال شاه ۲۰
گوی غاتفر نام سالارشان
به جنگ اندورن نامبردارشان ۲۱
چو آگه شد از کار خاقان چین
وزان هدیهٔ شهریار زمین ۲۲
ز لشکر جهاندیده گان را بخواند
سخن سر به سر پیش ایشان براند ۲۳
چنین گفت باسرکشان غاتفر
که مارا بدآمد ز اختر به سر ۲۴
اگر شاه ایران و خاقان چین
بسازند وز دل کنند آفرین ۲۵
هراسست زین دوستی بهر ما
برین روی ویران شود شهرما ۲۶
بباید یکی تاختن ساختن
جهان از فرستاده پرداختن ۲۷
زلشکر یکی نامور برگزید
سرافراز جنگی چنانچون سزید ۲۸
بتاراج داد آن همه خواسته
هیونان واسبان آراسته ۲۹
فرستاده را سر بریدند پست
ز ترکان چینی سواری نجست ۳۰
چوآگاهی آمد به خاقان چین
دلش گشت پر درد و سر پر ز کین ۳۱
سپه را ز قجغارباشی براند
به چین وختن نامداری نماند ۳۲
ز خویشان ارجاسب وافراسیاب
نپرداخت یک تن به آرام و خواب ۳۳
برفتند یکسر به گلزریون
همه سر پر از خشم و دل پر زخون ۳۴
سپهدار خاقان چین سنجه بود
همی به آسمان بر زد از خاک دود ۳۵
ز جوش سواران به چاچ اندرون
چو خون شد به رنگ آب گلزریون ۳۶
چو آگاه شد غاتفر زان سخن
که خاقان چینی چه افگند بن ۳۷
سپاهی ز هیتالیان برگزید
که گشت آفتاب ازجهان ناپدید ۳۸
زبلخ وز شگنان و آموی و زم
سلیح وسپه خواست و گنج درم ۳۹
ز سومان وز ترمذ و ویسه گرد
سپاهی برآمد زهرسوی گرد ۴۰
ز کوه و بیابان وز ریگ و شخ
بجوشید لشکر چو مور و ملخ ۴۱
چو بگذشت خاقان برود برک
توگفتی همی تیغ بارد فلک ۴۲
سپاه انجمن کرد بر مای و مرغ
سیه گشت خورشید چون پر چرغ ۴۳
ز بس نیزه وتیغهای بنفش
درفشیدن گونه گونه درفش ۴۴
به خارا پر از گرد وکوپال بود
که لشکرگه شاه هیتال بود ۴۵
بشد غاتفر با سپاهی چو کوه
ز هیتال گرد آور دیده گروه ۴۶
چو تنگ اندرآمد ز هر سو سپاه
ز تنگی ببستند بر باد راه ۴۷
درخشیدن تیغهای سران
گراییدن گرزهای گران ۴۸
توگفتی که آهن زبان داردی
هوا گرز را ترجمان داردی ۴۹
یکی باد برخاست و گردی سیاه
بشد روشنایی ز خورشید و ماه ۵۰
کشانی وسغدی شدند انجمن
پر از آب رو کودک و مرد وزن ۵۱
که تا چون بود کارآن رزمگاه
کرا بردهد گردش هور وماه ۵۲
یکی هفته آن لشکر جنگجوی
بروی اندر آورده بودند روی ۵۳
به هر جای برتودهای کشته بود
ز خون خاک وسنک ارغوان گشته بود ۵۴
ز بس نیزه و گرز و کوپال و تیغ
توگفتی همی سنگ بارد ز میغ ۵۵
نهان شد بگرد اندرون آفتاب
پر از خاک شد چشم پران عقاب ۵۶
بهشتم سوی غاتفر گشت گرد
سیه شد جهان چوشب لاژورد ۵۷
شکست اندر آمد به هیتالیان
شکستی که بستنش تا سالیان ۵۸
ندیدند وهرکس کزیشان بماند
به دل در همی نام یزدان بخواند ۵۹
پراگنده بر هر سویی خسته بود
همه مرز پرکشته وبسته بود ۶۰
همی این بدان آن بدین گفت جنگ
ندیدیم هرگز چنین با درنگ ۶۱
همانا نه مردم بدند آن سپاه
نشایست کردن بدیشان نگاه ۶۲
به چهره همه دیو بودند و دد
به دل دور ز اندیشه نیک و بد ۶۳
ز ژوپین وز نیزه و گرز و تیغ
توگفتی ندانند راه گریغ ۶۴
همه چهرهٔ اژدها داشتند
همه نیزه بر ابر بگذاشتند ۶۵
همه چنگهاشان بسان پلنگ
نشد سیر دلشان توگویی ز جنگ ۶۶
یکی زین ز اسبان نبرداشتند
بخفتند و بر برف بگذاشتند ۶۷
خورش بارگی راهمه خار بود
سواری بخفتی دو بیدار بود ۶۸
نداریم ما تاب خاقان چین
گذر کرد باید به ایران زمین ۶۹
گر ای دون که فرمان برد غاتفر
ببندد به فرمان کسری کمر ۷۰
سپارد بدو شهر هیتال را
فرامش کند گرز و کوپال را ۷۱
وگرنه خود از تخمهٔ خوشنواز
گزینیم جنگاوری سرفراز ۷۲
که اوشاد باشد بنوشینروان
بدو دولت پیر گردد جوان ۷۳
بگوید بدو کار خاقان چین
جهانی بروبر کنند آفرین ۷۴
که با فر و برزست و بخش و خرد
همی راستی را خرد پرورد ۷۵
نهادست بر قیصران باژ و ساو
ندارند با او کسی زور و تاو ۷۶
ز هیتالیان کودک و مرد وزن
برین یک سخن برشدند انجمن ۷۷
چغانی گوی بود فرخنژاد
جهانجوی پر دانش و بخش و داد ۷۸
خردمند و نامش فغانیش بود
که با گنج و با لشکر خویش بود ۷۹
بزرگان هیتال وخاقان چین
به شاهی برو خواندند آفرین ۸۰
پس آگاهی آمد به شاه بزرگ
ز خاقان که شد نامدار سترگ ۸۱
ز هیتال و گردان آن انجمن
که آمد ز خاقان بریشان شکن ۸۲
ز شاه چغانی که با بخت نو
بیامد نشست از بر تخت نو ۸۳
پراندیشه بنشست شاه جهان
ز گفتار بیدار کارآگهان ۸۴
به ایوان بیاراست جای نشست
برفتند گردان خسروپرست ۸۵
ابا موبد موبدان اردشیر
چوشاپور وچون یزدگرد دبیر ۸۶
همان بخردان نماینده راه
نشستند یک سر بر تخت شاه ۸۷
چنین گفت کسری که ای بخردان
جهان گشته و کار دیده ردان ۸۸
یکی آگهی یافتم ناپسند
سخنهای ناخوب و ناسودمند ۸۹
ز هیتال وز ترک وخاقان چین
وزان مرزبانان توران زمین ۹۰
بی اندازه لشکر شدند انجمن
ز چاچ وز چین وز ترک و ختن ۹۱
یکی هفته هیتال با ترک و چین
ز اسبان نبرداشتند ایچ زین ۹۲
به فرجام هیتال برگشته شد
دو بهره مگر خسته و کشته شد ۹۳
بدان نامداری که هیتال بود
جهانی پر از گرز وکوپال بود ۹۴
شگفتست کآمد بریشان شکست
سپهبد مباد ایچ با رای پست ۹۵
اگر غاتفر داشتی نام و رای
نبردی سپهر آن سپه را ز جای ۹۶
چوشد مرز هیتالیان پر ز شور
بجستند از تخم بهرام گور ۹۷
نو آیین یکی شاه بنشاندند
به شاهی برو آفرین خواندند ۹۸
نشستست خاقان بدان روی چاج
سرافراز با لشگر و گنج تاج ۹۹
ز خویشان ارجاسب و افراسیاب
جز از مرز ایران نبینند به خواب ۱۰۰
ز پیروزی لشکر غاتفر
همیبرفرازد به خورشید سر ۱۰۱
سزد گر نباشیم همداستان
که خاقان نخواند چنین داستان ۱۰۲
که تا آن زمین پادشاهی مراست
که دارند ازو چینیان پشت راست ۱۰۳
همه زیردستان از ایشان به رنج
سپرده بدیشان زن و مرد و گنج ۱۰۴
چه بینید یکسر کنون اندرین
چه سازیم با ترک وخاقان چین ۱۰۵
بزرگان داننده برخاستند
همه پاسخش را بیاراستند ۱۰۶
گرفتند یک سر برو آفرین
که ای شاه نیک اختر و پاکدین ۱۰۷
همه مرز هیتال آهرمنند
دورویند واین مرز را دشمنند ۱۰۸
بریشان سزد هرچ آید ز بد
هم از شاه گفتار نیکو سزد ۱۰۹
ازیشان اگر نیستی کین و درد
جز از خون آن شاه آزادمرد ۱۱۰
بکشتند پیروز را ناگهان
چنان شهریاری چراغ جهان ۱۱۱
مبادا که باشند یک روز شاد
که هرگز نخیزد ز بیداد داد ۱۱۲
چنینست بادافره دادگر
همان بدکنش را بد آید به سر ۱۱۳
ز خاقان اگر شاه راند سخن
که دارد به دل کین و درد کهن ۱۱۴
سزد گر ز خویشان افراسیاب
بدآموز دارد دو دیده پرآب ۱۱۵
دگر آنک پیروز شد دل گرفت
اگر زو بترسی نباشد شگفت ۱۱۶
ز هیتال وز لشکر غاتفر
مکن یاد وتیمار ایشان مخور ۱۱۷
ز خویشان ارجاسب و افراسیاب
زخاقان که بنشست ازان روی آب ۱۱۸
به روشن روان کار ایشان بساز
تویی درجهان شاه گردن فراز ۱۱۹
فروغ از تو گیرد روان و خرد
انوشه کسی کو روان پرورد ۱۲۰
تو داناتری از بزرگ انجمن
نبایدت فرزانه و رای زن ۱۲۱
تو را زیبد اندر جهان تاج وتخت
که با فر و برزی و با رای و بخت ۱۲۲
اگر شاه سوی خراسان شود
ازین پادشاهی هراسان شود ۱۲۳
هرآن گه که بینند بیشاه بوم
زمان تا زمان لشکر آید ز روم ۱۲۴
از ایرانیان باز خواهند کین
نماند بروبوم ایران زمین ۱۲۵
نه کس پای برخاک ایران نهاد
نه زین پادشاهی ببد کرد یاد ۱۲۶
اگر شاه را رای کینست وجنگ
ازو رام گردد به دریا نهنگ ۱۲۷
چو بشنید ز ایرانیان شهریار
ز بزم وز پرخاش وز کارزار ۱۲۸
کسی را نبد گرد رزم آرزوی
به بزم و بناز اندرون کرده خوی ۱۲۹
بدانست شاه جهان کدخدای
که اندر دل بخردان چیست رای ۱۳۰
چنین داد پاسخ که یزدان سپاس
کزو دارم اندر دو گیتی هراس ۱۳۱
که ایشان نجستند جز خواب وخورد
فراموش کردند گرد نبرد ۱۳۲
شما را بر آسایش و بزمگاه
گران شد چنینتان سر از رزمگاه ۱۳۳
تن آسان شود هرک رنج آورد
ز رنج تنش باز گنج آورد ۱۳۴
به نیروی یزدان سرماه را
بسیجیم یک سر همه راه را ۱۳۵
به سوی خراسان کشم لشکری
بخواهم سپاهی ز هرکشوری ۱۳۶
جهان از بدان پاک بیخوکنم
بداد ودهش کشوری نو کنم ۱۳۷
همه نامداران فروماندند
به پوزش برو آفرین خواندند ۱۳۸
که ای شاه پیروز با فر و داد
زمانه به دیدار توشاد باد ۱۳۹
همه نامداران تو را بندهایم
به فرمان و رایت سرافگندهایم ۱۴۰
هرآنگه که فرمان دهد کارزار
نبیند ز ما کاهلی شهریار ۱۴۱
ازان پس چو بنشست با رایزن
بزرگان وکسری شدند انجمن ۱۴۲
همیبود ازین گونه تا ماه نو
برآمد نشست از برگاه نو ۱۴۳
تو گفتی که جامی ز یاقوت زرد
نهادند بر چادر لاژورد ۱۴۴
بدیدند بر چهرهٔ شاه ماه
خروشی برآمد ز درگاه شاه ۱۴۵
چو برزد سر از کوه رخشان چراغ
زمین شد به کردار زرین جناغ ۱۴۶
خروش آمد و نالهٔ گاو دم
ببستند بر پیل رویینه خم ۱۴۷
دمادم به لشکر گه آمد سپاه
تبیره زنان برگرفتند راه ۱۴۸
بدرگاه شد یزدگرد دبیر
ابا رایزن موبد اردشیر ۱۴۹
نبشتند نامه به هر کشوری
بهر نامداری و هرمهتری ۱۵۰
که شد شاه با لشکر از بهر رزم
شما کهتری را مسازید بزم ۱۵۱
بفرمود نامه بخاقان چین
فغانیش راهم بکرد آفرین ۱۵۲
یکی لشکری از مداین براند
که روی زمین جز بدریا نماند ۱۵۳
زمین کوه تاکوه یک سر سپاه
درفش جهاندار بر قلبگاه ۱۵۴
یکی لشکری سوی گرگان کشید
که گشت آفتاب از جهان ناپدید ۱۵۵
بیاسود چندی ز بهر شکار
همیگشت درکوه و در مرغزار ۱۵۶
بسغد اندرون بود خاقان که شاه
به گرگان همی رای زد با سپاه ۱۵۷
ز خویشان ارجاسب و افراسیاب
شده سغد یکسر چو دریای آب ۱۵۸
همیگفت خاقان سپاه مرا
زمین برنتابد کلاه مرا ۱۵۹
از ایدر سپه سوی ایران کشیم
وز ایران به دشت دلیران کشیم ۱۶۰
همه خاک ایران به چین آوریم
همان تازیان را بدین آوریم ۱۶۱
نمانم که کس تاج دارد نه تخت
نه اورنگ شاهی نه از تخت بخت ۱۶۲
همیبود یک چند باگفت وگوی
جهانجوی با لشکری جنگجوی ۱۶۳
چنین تا بیامد ز شاه آگهی
کز ایران بجنبید با فرهی ۱۶۴
وزان به خت پیروزی و دستگاه
ز دریا به دریا کشیده سپاه ۱۶۵
بپیچید خاقان چو آگاه شد
به رزم اندرون راه کوتاه شد ۱۶۶
به اندیشه بنشست با رایزن
بزرگان لشکر شدند انجمن ۱۶۷
سپهدار خاقان به دستور گفت
که این آگهی خوار نتوان نهفت ۱۶۸
شنیدم که کسری به گرگان رسید
همه روی کشور سپه گسترید ۱۶۹
ندارد همانا ز ما آگاهی
وگر تارک از رای دارد تهی ۱۷۰
ز چین تا به جیحون سپاه منست
جهان زیر فر کلاه منست ۱۷۱
مرا پیش او رفت باید به جنگ
بپوشد درم آتش نام وننگ ۱۷۲
گماند کزو بگذری راه نیست
و گر در زمانه جز او شاه نیست ۱۷۳
بیاگاهد اکنون چومن جنگجوی
شوم با سواران چین پیش اوی ۱۷۴
خردمند مردی به خاقان چین
چنین گفت کای شهریار زمین ۱۷۵
تو با شاه ایران مکن رزم یاد
مده پادشاهی و لشکر به باد ۱۷۶
ز شاهان نجوید کسی جای اوی
مگر تیره باشد دل و رای اوی ۱۷۷
که با فر او تخت را شاه نیست
بدیدار او در فلک ماه نیست ۱۷۸
همی باژ خواهد ز هند وز روم
ز جایی که گنجست و آباد بوم ۱۷۹
خداوند تاجست و زیبای تخت
جهاندار و بیدار و پیروز بخت ۱۸۰
چوبشنید خاقان ز موبد سخن
یکی رای شایسته افگند بن ۱۸۱
چنین گفت با کاردان راهجوی
که این را چه بیند خردمند روی ۱۸۲
دوکارست پیش اندرون ناگزیر
که خامش نشاید بدن خیره خیر ۱۸۳
که آن را به پایان جز از رنج نیست
به از بر پراگندن گنج نیست ۱۸۴
ز دینار پوشش نیاید نه خورد
نه گستردنی روز ننگ و نبرد ۱۸۵
بدو ایمنی باید و خوردنی
همان پوشش و نغز گستردنی ۱۸۶
هرآنکس که از بد هراسان شود
درم خوار گیرد تن آسان شود ۱۸۷
ز لشکر سخنگوی ده برگزید
که دانند گفتار دانا شنید ۱۸۸
یکی نامه بنبشت با آفرین
سخندان چینی چو ار تنگ چین ۱۸۹
برفت آن خرد یافته ده سوار
نهان پرسخن تا درشهریار ۱۹۰
به کسری چو برداشتند آگهی
بیاراست ایوان شاهنشهی ۱۹۱
بفرمود تا پرده برداشتند
ز درگاهشان شاد بگذاشتند ۱۹۲
برفتند هر ده برشهریار
ابا نامه و هدیه و با نثار ۱۹۳
جهاندار چون دید بنواختشان
ز خاقان بپرسید و بنشاختشان ۱۹۴
نهادند سر پیش او بر زمین
بدادند پیغام خاقان چین ۱۹۵
به چینی یکی نامهای برحریر
فرستاده بنهاد پیش دبیر ۱۹۶
دبیر آن زمان نامه خواندن گرفت
همه انجمن ماند اندر شگفت ۱۹۷
سر نامه بود از نخست آفرین
ز دادار بر شهریار زمین ۱۹۸
دگر سر فرازی و گنج و سپاه
سلیح وبزرگی نمودن به شاه ۱۹۹
سه دیگر سخن آنک فغفور چین
مراخواند اندر جهان آفرین ۲۰۰
مرا داد بیآرزو دخترش
نجویند جز رای من لشکرش ۲۰۱
وزان هدیه کز پیش نزدیک شاه
فرستاد وهیتال بستد ز راه ۲۰۲
بران کینه رفتم من از شهر چاج
که بستانم از غاتفر گنج وتاج ۲۰۳
بدان گونه رفتم ز گلزریون
که شد لعلگون آب جیحون ز خون ۲۰۴
چو آگاهی آمد به ماچین و چین
بگوینده برخواندیم آفرین ۲۰۵
ز پیروزی شاه ومردانگی
خردمندی و شرم و فرزانگی ۲۰۶
همه دوستی بودی اندرنهان
که جوییم باشهریار جهان ۲۰۷
چو آن نامه بشنید و گفتار اوی
بزرگی ومردی وبازار اوی ۲۰۸
فرستاده راجایگه ساختند
ستودند بسیار و بنواختند ۲۰۹
چو خوان ومی آراستی میگسار
فرستاده راخواستی شهریار ۲۱۰
ببودند یک ماه نزدیک شاه
به ایوان بزم و به نخچیرگاه ۲۱۱
یکی بارگه ساخت روزی به دشت
ز گردسواران هوا تیره گشت ۲۱۲
همه مرزبانان زرین کمر
بلوچی و گیلی به زرین سپر ۲۱۳
سراسر بدان بارگاه آمدند
پرستنده نزدیک شاه آمدند ۲۱۴
چوسیصدز پیلان زرین ستام
ببردند وشمشیر زرین نیام ۲۱۵
درخشیدن تیغ و ژوپین وخشت
توگویی که زر اندر آهن سرشت ۲۱۶
بدیبا بیاراسته پشت پیل
بدو تخت پیروزه هم رنگ نیل ۲۱۷
زمین پرخروش وهوا پر ز جوش
همی کر شد مردم تیزگوش ۲۱۸
فرستادهٔ بردع وهند و روم
ز هر شهریاری ز آباد بوم ۲۱۹
ز دشت سواران نیزه گزار
برفتند یک سر سوی شهریار ۲۲۰
به چینی نمود آنک شاهی کراست
ز خورشید تا پشت ماهی کراست ۲۲۱
هوا پر شد از جوش گرد سوار
زمین پرشد از آلت کار زار ۲۲۲
به دشت اندر آورد گه ساختند
سواران جنگی همیتاختند ۲۲۳
به کوپال و تیغ و بتیر و کمان
بگشتند گردنکشان یک زمان ۲۲۴
همه دشت ژوپینزن و نیزهدار
به یک سو پیاده به یک سو سوار ۲۲۵
فرستادهگان را ز هر کشوری
ز هر نامداری و هر مهتری ۲۲۶
شگفت آمد از لشکر و ساز اوی
همان چهره و نام وآواز اوی ۲۲۷
فرستادگان یک به دیگر به راز
بگفتند کین شاه گردنفراز ۲۲۸
هنر جوید وهیچ پیچد عنان
به کردار پیکر نماید سنان ۲۲۹
هنرگرد نمودی به ما شهریار
ازو داشتی هر یکی یادگار ۲۳۰
چو هریک برفتی برشاه خویش
سخن داشتی یارهمراه خویش ۲۳۱
بگفتی که چون شاه نوشینروان
بدیده نبینند پیر و جوان ۲۳۲
سخن هرچ گفتند اندر نهان
بگفتند با شهریار جهان ۲۳۳
به گنجور فرمود پس شهریار
که آرد به دشت آلت کارزار ۲۳۴
بیاورد خفتان وخود و زره
بفرمود تا برگشاید گره ۲۳۵
گشاده برون کرد زورآزمای
نبرداشتی جوشن او زجای ۲۳۶
همان خود و خفتان و کوپال اوی
نبرداشتی جز بر و یال اوی ۲۳۷
کمانکش نبودی به لشکر چنوی
نه ازنامداران چنان جنگجوی ۲۳۸
به آوردگه رفت چون پیل مست
یکی گرزه گاو پیکر به دست ۲۳۹
به زیر اندرون با رهٔ گامزن
ز بالای او خیره شد انجمن ۲۴۰
خروش آمد و ناله کرنای
هم از پشت پیلان جرنگ درای ۲۴۱
تبیره زنان پیش بردند سنج
زمین آمد از سم اسبان به رنج ۲۴۲
شهنشاه با خود و گبر و سنان
چپ و راست گردان و پیچان عنان ۲۴۳
فرستادگان خواندند آفرین
یکایک نهادند سر بر زمین ۲۴۴
به ایوان شد از دشت شاه جهان
یکایک برفتند با اومهان ۲۴۵
بفرمود تا پیش او شد دبیر
ابا موبد موبدان اردشیر ۲۴۶
به قرطاس برنامهٔ خسروی
نویسنده بنوشت بر پهلوی ۲۴۷
قلم چون دو رخ را به عنبر بشست
سرنامه کرد آفرین از نخست ۲۴۸
بران دادگر کوسپهر آفرید
بلندی وتندی و مهر آفرید ۲۴۹
همه بندهگانیم و او پادشاست
خرد برتوانایی او گواست ۲۵۰
نفس جز به فرمان اونشمرد
پی مور بی او زمین نسپرد ۲۵۱
ازو خواستم تا مگر آفرین
رساند ز ما سوی خاقان چین ۲۵۲
نخست آنک گفتی ز هیتالیان
کزان گونه بستند بد را میان ۲۵۳
به بیداد برخیره خون ریختند
به دام نهاده خود آویختند ۲۵۴
اگر بد کنش زور دارد چو شیر
نباید که باشد به یزدان دلیر ۲۵۵
چوایشان گرفتند راه پلنگ
تو پیروز گشتی برایشان به جنگ ۲۵۶
و دیگر که گفتی ز گنج و سپاه
ز نیروی فغفور و تخت و کلاه ۲۵۷
کسی کز بزرگی زند داستان
نباشد خردمند همداستان ۲۵۸
توتخت بزرگی ندیدی نه تاج
شگفت آمدت لشکر و مرز چاج ۲۵۹
چنین باکسی گفت باید که گنج
نبیند نه لشکر نه رزم و نه رنج ۲۶۰
بزرگان گیتی مرا دیدهاند
کسان کم ندیدند بشنیدهاند ۲۶۱
که دریای چین را ندارم به آب
شود کوه از آرام من درشتاب ۲۶۲
سراسر زمین زیر گنج منست
کجا آب وخاکست رنج منست ۲۶۳
سه دیگر کجا دوستی خواستی
به پیوند ما دل بیاراستی ۲۶۴
همی بزم جویی مرا نیست رزم
نه خرد کسی رزم هرگز به بزم ۲۶۵
و دیگر که با نامبردار مرد
نجوید خردمند هرگز نبرد ۲۶۶
بویژه که خود کرده باشد به جنگ
گه رزم جستن نجوید درنگ ۲۶۷
بسی دیده باشد گه کارزار
نخواهد گه رزم آموزگار ۲۶۸
دل خویش باید که درجنگ سخت
چنان رام دارد که با تاج و تخت ۲۶۹
تو را یار بادا جهان آفرین
بماناد روشن کلاه و نگین ۲۷۰
نهادند برنامه بر مهر شاه
بیاراست آن خسروی تاج و گاه ۲۷۱
برسم کیان خلعت آراستند
فرستاده را پیش اوخواستند ۲۷۲
ز پیغام هرچش به دل بود نیز
به گفتار بر نامه بفزود نیز ۲۷۳
بخوبی برفتند ز ایوان شاه
ستایش کنان برگرفتند راه ۲۷۴
رسیدند پس پیش خاقان چین
سراسر زبانها پر از آفرین ۲۷۵
جهاندیده خاقان بپردخت جای
بیامد برتخت او رهنمای ۲۷۶
فرستادهگان راهمه پیش خواند
ز کسری فراوان سخنها براند ۲۷۷
نخست ازهش و دانش و رای اوی
ز گفتار و دیدار و بالای او ۲۷۸
دگر گفت چندست با او سپاه
ازیشان که دارد نگین و کلاه ۲۷۹
ز داد وز بیداد وز کشورش
هم از لشکر و گنج وز افسرش ۲۸۰
فرستاده گویا زبان برگشاد
همه دیدها پیش او کرد یاد ۲۸۱
به خاقان چین گفت کای شهریار
تواو را بدین زیردستی مدار ۲۸۲
بدین روزگاری که ما نزد اوی
ببودیم شادان دل و تازه روی ۲۸۳
به ایوان رزم و به دشت شکار
ندیدیم هرگز چنو شهریار ۲۸۴
به بالای سروست و هم زور پیل
به بخشندگی همچو دریای نیل ۲۸۵
چو برگاه باشد سپهر وفاست
به آورد گه هم نهنگ بلاست ۲۸۶
اگر تیز گردد بغرد چو ابر
از آواز او رام گردد هژبر ۲۸۷
وگر میگسارد به آواز نرم
همی دل ستاند به گفتار گرم ۲۸۸
خجسته سرو شست بر گاه و تخت
یکی بارور شاخ زیبا درخت ۲۸۹
همه شهر ایران سپاه ویند
پرستندگان کلاه ویند ۲۹۰
چوسازد به دشت اندرون بارگاه
نگنجد همی درجهان آن سپاه ۲۹۱
همه گرزداران با زیب وفر
همه پیشکاران به زرین کمر ۲۹۲
ز پیل وز بالا و از تخت عاج
ز اورنگ وز یاره و طوق و تاج ۲۹۳
کس آیین او رانداند شمار
به گیتی جز از دادگر شهریار ۲۹۴
اگر دشمنش کوه آهن شود
برخشم اوچشم سوزن شود ۲۹۵
هرآنکس که سیر آید از روزگار
شود تیز وبا او کند کارزار ۲۹۶
چوخاقان چین آن سخنها شنید
بپژمرد وشد چون گل شنبلید ۲۹۷
دلش زان سخنها بدو نیم شد
وز اندیشه مغزش پر از بیم شد ۲۹۸
پراندیشه بنشست با رایزن
چنین گفت با نامدار انجمن ۲۹۹
که ای بخردان روی این کارچیست
پراندیشه وخسته ز آزار کیست ۳۰۰
نباید که پیروز گشته به جنگ
همه نامها بازگردد به ننگ ۳۰۱
ز هرگونهٔ موبدان خواستند
چپ و راست گفتند و آراستند ۳۰۲
چنین گفت خاقان که اینست راه
که مردم فرستیم نزدیک شاه ۳۰۳
به اندیشه در کار پیشی کنیم
بسازیم با شاه وخویشی کنیم ۳۰۴
پس پرده ما بسی دخترست
که برتارک بانوان افسرست ۳۰۵
یکی را به نام شهنشه کنیم
ز کار وی اندیشه کوته کنیم ۳۰۶
چو پیوند سازیم با او به خون
نباشد کس اورا به بد رهنمون ۳۰۷
بدو نازش وسرفرازی بود
وزو بگذری جنگ و بازی بود ۳۰۸
ردان را پسند آمد این رایشاه
به آواز گفتند کاین است راه ۳۰۹
ز لشکر سه پرمایه را برگزید
که گویند و دانند پاسخ شنید ۳۱۰
درگنج دینار بگشاد و گفت
که گوهر چرا باید اندر نهفت ۳۱۱
اگر نام راباید و ننگ را
وگر بخشش و رزم و آهنگ را ۳۱۲
یکی هدیهای ساخت کاندر جهان
کسی آن ندید از کهان ومهان ۳۱۳
دبیر جهاندیده را پیش خواند
سخن هرچ بودش به دل در براند ۳۱۴
نخست آفرین کرد برکردگار
توانا ودانا و پروردگار ۳۱۵
خداوند کیوان و خورشید وماه
خداوند پیروزی ودستگاه ۳۱۶
ز بنده نخواهد جز از راستی
نجوید به داد اندرون کاستی ۳۱۷
ازو باد برشاه ایران درود
خداوند شمشیر و کوپال و خود ۳۱۸
خداوند دانایی وتاج وتخت
ز پیروزگر یافته کام و بخت ۳۱۹
بداند جهاندار خسرونژاد
خردمند با سنگ و فرهنگ و راد ۳۲۰
که مردم به مردم بوند ارجمند
اگر چند باشد بزرگ و بلند ۳۲۱
فرستادگان خردمند من
که بودند نزدیک پیوند من ۳۲۲
ازان بارگه چون بدین بارگاه
رسیدند وگفتند چندی ز شاه ۳۲۳
ز داد وخردمندی و بخت اوی
ز تاج و سرافرازی و تخت اوی ۳۲۴
چنان آرزو خاست کز فر تو
بباشیم در سایهٔ پرتو ۳۲۵
گرامیتو راز خون دل چیز نیست
هنرمند فرزند با دل یکیست ۳۲۶
یکی پاک دامن که آهستهتر
فزونتر بدیدار وشایستهتر ۳۲۷
بخواهد ز من گر پسند آیدش
همانا که این سودمند آیدش ۳۲۸
نباشد جدا مرز ایران ز چین
فزاید ز ما درجهان آفرین ۳۲۹
پس اندر نبشتند چینی حریر
ببردند با مهر پیش وزیر ۳۳۰
سه مرد گرانمایه وچربگوی
گزین کرد خاقان ز خویشان اوی ۳۳۱
برفتند زان بارگاه بلند
به ایران به نزدیک شاه ارجمند ۳۳۲
چو بشنید کسری بیاراست تاج
نشست از بر خسروی تخت عاج ۳۳۳
سه مرد گرانمایه و هوشمند
رسیدند نزدیک تخت بلند ۳۳۴
سه بدره ز دینار چون سی هزار
ببردند و کردند پیشش نثار ۳۳۵
ز زرین و سیمین و دیبای چین
درفشانتر ازآسمان بر زمین ۳۳۶
فرستادگان را چو بنشاختند
به چینی زبان آفرین ساختند ۳۳۷
سزاوار ایشان یکی جایگاه
همانگه بیاراست دستور شاه ۳۳۸
بگشت اندرین نیز یک شب سپهر
چو برزد سر از کوه تابنده مهر ۳۳۹
نشست از برتخت پیروز شاه
ز یاقوت بنهاد بر سر کلاه ۳۴۰
بفرمود تاموبد و رایزن
برفتند با نامدار انجمن ۳۴۱
چنین گفت کان نامهٔ برحریر
بیارند و بنهند پیش دبیر ۳۴۲
همه نامداران نشستند گرد
خرامان بر شاه شد یزدگرد ۳۴۳
چو آن نامه بر شاه ایران بخواند
همه انجمن در شگفتی بماند ۳۴۴
ز بس خوبی و پوزش وآفرین
که پیدا بد از گفت خاقان چین ۳۴۵
همه سرفرازان پرهیزکار
ستایش گرفتند برشهریار ۳۴۶
که یزدان سپاس و بدویم پناه
که ننشست یک شاه بر پیشگاه ۳۴۷
به پیروزی و فرو اورند شاه
بخوبی ونرمی و پیوند شاه ۳۴۸
همه دشمنان پیش تو بندهاند
وگر کهتری راسرافگندهاند ۳۴۹
همه بیم زان لشکر چاج بود
ز خاقان که با گنج و با تاج بود ۳۵۰
به فر شهنشاه شد نیکخواه
همی راه جوید به نزدیک شاه ۳۵۱
هرآنکس که دارد ز گردان خرد
تن آسانی و راستی پرورد ۳۵۲
چودانست خاقان که او تاو شاه
ندارد به پیوند او جست راه ۳۵۳
نباید بدین کار کردن درنگ
که کس را ز پیوند اونیست ننگ ۳۵۴
ز چین تا بخارا سپاه ویند
همه مهتران نیک خواه ویند ۳۵۵
چو بشنید گفتار آن بخردان
بزرگان و بیداردل موبدان ۳۵۶
ز بیگانه ایوان بپرداختند
فرستاده را پیش بنشاختند ۳۵۷
شهنشاه بسیار بنواختشان
به نزدیکی تخت بنشاختشان ۳۵۸
پیام جهاندار بگزاردند
براسب سخن پای بفشاردند ۳۵۹
چو بشنید شاه آن سخنهای گرم
ز گردان چینی به آواز نرم ۳۶۰
چنین داد پاسخ که خاقان چین
بزرگست و با دانش وآفرین ۳۶۱
به فرزند پیوند جوید همی
رخ دوستی را بشوید همی ۳۶۲
هرآنکس که دارد روانش خرد
به چشم خرد کارها بنگرد ۳۶۳
بسازیم و این رای فرخ نهیم
سخن هرچ گفتست پاسخ دهیم ۳۶۴
چنان باید اکنون که خاقان چین
دل ماکند شاد بر به گزین ۳۶۵
کسی را فرستم که دارد خرد
شبستان او سر به سر بنگرد ۳۶۶
یکی برگزیند که نامی ترست
به خاقان چین برگرامی ترست ۳۶۷
ببیند که تا چون بود مادرش
بود از نژاد کیان گوهرش ۳۶۸
چواین کرده باشد که کردیم یاد
سخن را به پیوستگی داد داد ۳۶۹
فرستادگان خواندند آفرین
که از شاه شادست خاقان چین ۳۷۰
که در پرده پوشیده رویان اوی
ز دیدار آنکس نپوشند روی ۳۷۱
شهنشاه بشنید ز ایشان سخن
برو تازه شد روزگار کهن ۳۷۲
نویسندهٔ نامه را پیش خواند
ز خاقان فراوان سخنها براند ۳۷۳
بفرمود تا نامه پاسخ نبشت
گزینده سخنهای فرخ نبشت ۳۷۴
نخست آفرین کرد بر کردگار
جهاندار پیروز و پروردگار ۳۷۵
به فرمان اویست گیتی به پای
همویست بر نیک و بد رهنمای ۳۷۶
کسی راکه خواهد کند ارجمند
ز پستی برآرد به چرخ بلند ۳۷۷
دگر مانده اندر بد روزگار
چو نیکی نخواهد بدو کردگار ۳۷۸
بهرنیکی از وی شناسم سپاس
وگر بد کنم زو دل اندر هراس ۳۷۹
نباید که جان باشد اندر تنم
اگر بیم و امید از و برکنم ۳۸۰
رسید این فرستادهٔ به آفرین
ابا گرم گفتار خاقان چین ۳۸۱
شنیدم ز پیوستگی هرچ گفت
ز پاکان که او دارد اندر نهفت ۳۸۲
مرا شاد شد دل زپیوند تو
بویژه ز پوشیده فرزند تو ۳۸۳
فرستادم اینک یکی هوشمند
که دارد خرد جان او را ببند ۳۸۴
بیاید بگوید همه راز من
ز فرجام پیوند و آغاز من ۳۸۵
همیشه تن و جانت پرشرم باد
دلت شاد و پشتت به ما گرم باد ۳۸۶
نویسنده چون خامه بیکار گشت
بیاراست قرطاس واندر نوشت ۳۸۷
همان چون سرشک قلم کرد خشک
نهادند مهری بروبر ز مشک ۳۸۸
برایشان یکی خلعت افگند شاه
کزان ماند اندر شگفتی سپاه ۳۸۹
گزین کرد کسری خردمند و راد
کجا نام او بود مهران ستاد ۳۹۰
ز ایرانیان نامور صد سوار
سخنگوی و شایسته و نامدار ۳۹۱
چنین گفت کسری به مهران ستاد
که رو شاد و پیروز با مهر و داد ۳۹۲
زبان وگمان بایدت چربگوی
خرد رهنمای ودل آزر مجوی ۳۹۳
شبستان او را نگه کن نخست
بد و نیک بایدکه دانی درست ۳۹۴
به آرایش چهره و فر و زیب
نباید که گیرندت اندر فریب ۳۹۵
پس پردهٔ او بسی درخترست
که با فر و بالا و با افسرست ۳۹۶
پرستار زاده نیاید به کار
اگر چند باشد پدر شهریار ۳۹۷
نگر تا کدامست با شرم و داد
به مادر که دارد ز خاتون نژاد ۳۹۸
نبیره جهاندار فغفور چین
ز پشت سپهدار خاقان چین ۳۹۹
اگر گوهرتن بود با نژاد
جهان زو شود شاد او نیز شاد ۴۰۰
چوبشنید مهران ستاد این ز شاه
بسی آفرین کرد بر تاج و گاه ۴۰۱
برفت از بر گاه گیتیفروز
به فرخنده فال و بخرداد روز ۴۰۲
به خاقان چین آگهی شد که شاه
فرستاده مهران ستاد و سپاه ۴۰۳
چوآمد به نزدیک خاقان چین
زمین را ببوسید و کرد آفرین ۴۰۴
جهانجوی چون دید بنواختش
یکی نامور جایگه ساختش ۴۰۵
ازان کارخاقان پراندیشه گشت
به سوی شبستان خاتون گذشت ۴۰۶
سخنهای نوشینروان برگشاد
ز گنج وز لشکر بسی کرد یاد ۴۰۷
بدو گفت کین شاه نوشینروان
جوانست و بیدار و دولت جوان ۴۰۸
یکی دختری داد باید بدوی
که ما را فزاید بدو آبروی ۴۰۹
تو را در پس پرده یک دخترست
کجا بر سر بانوان افسرست ۴۱۰
مرا آرزویست از مهر اوی
که دیده نبردارم از چهر اوی ۴۱۱
چهارست نیز از پرستندگان
پرستار و بیداردل بندگان ۴۱۲
از ایشان یکی را سپارم بدوی
برآسایم از جنگ وز گفت و گوی ۴۱۳
بدو گفت خاتون که با رای تو
نگیرد کس اندر جهان جای تو ۴۱۴
برین گونه یک شب بپیمود خواب
چنین تا برآمد ز کوه آفتاب ۴۱۵
بیامد بدر گاه مهران ستاد
برتخت او رفت و نامه بداد ۴۱۶
چوآن نامه برخواند خاقان چین
ز پیمان بخندید وز به گزین ۴۱۷
کلید شبستان بدو داد و گفت
برو تا کرا بینی اندر نهفت ۴۱۸
پرستار با او بیامد چهار
که خاقان بدیشان بدی استوار ۴۱۹
چومهران ستاد آن سخنها شنید
بیاورد با استواران کلید ۴۲۰
درحجره بگشاد و اندر شدند
پرستندگان داستانها زدند ۴۲۱
که آن راکه اکنون تو بینی بداد
ستاره ندیدست و خورشید و باد ۴۲۲
شبستان بهشتی شد آراسته
پر از ماه و خورشید و پرخواسته ۴۲۳
پری چهره بر گاه بنشست پنج
همه برسران تاج و در زیر گنج ۴۲۴
مگر دخت خاتون که افسر نداشت
همان یاره وطوق وگوهرنداشت ۴۲۵
یکی جامهٔ کهنه بد بر برش
کلاهی زمشک ایزدی بر سرش ۴۲۶
ز گرده برخ برنگارش نبود
جز آرایش کردگارش نبود ۴۲۷
یکی سرو بد بر سرش ماه نو
فروزان ز دیدار او گاه نو ۴۲۸
چومهران ستاد اندرو بنگرید
یکی را بدیدار چون او ندید ۴۲۹
بدانست بینادل رای راد
که دورند خاقان وخاتون ز داد ۴۳۰
به دستار ودستان همی چشم اوی
بپوشید وزان تازه شد خشم اوی ۴۳۱
پرستنده را گفت نزدیک شاه
فراوان بود یاره و تاج و گاه ۴۳۲
من این را که بیتاج و آرایشست
گزیدم که این اندر افزایشست ۴۳۳
به رنج از پی به گزین آمدم
نه از بهر دیبای چین آمدم ۴۳۴
بدو گفت خاتون که ای مرد پیر
نگویی همی یک سخن دلپذیر ۴۳۵
تو آن را با فر و زیبست و رای
دل فروز گشته رسیده به جای ۴۳۶
به بالای سرو و برخ چون بهار
بداند پرستیدن شهریار ۴۳۷
همی کودکی نارسیده به جای
برو برگزینی نه ای پاکرای ۴۳۸
چنین پاسخ آورد مهران ستاد
که خاقان اگر سر بپیچد ز داد ۴۳۹
بداند که شاه جهان کدخدای
بخواند مرا نیز ناپاک رای ۴۴۰
من این را پسندم که بیتخت عاج
ندارد ز بن یاره وطوق وتاج ۴۴۱
اگر مهتران این نبینند رای
چوفرمان بود باز گردم به جای ۴۴۲
نگه کرد خاقان به گفتار اوی
شگفت آمدش رای وکردار اوی ۴۴۳
بدانست کان پیر پاکیزه مغز
بزرگست و شاسیته کار نغز ۴۴۴
خردمند بنشست با رایزن
بپالود زایوان شاه انجمن ۴۴۵
چو پردخته شد جایگاه نشست
برفتند با زیج رومی بدست ۴۴۶
ستاره شناسان و کندآوران
هرآنکس که بودند ز ایشان سران ۴۴۷
بفرمود تا هر کرا بود مهر
بجستند یک سر شمار سپهر ۴۴۸
همیکرد موبد به اختر نگاه
زکردار خاقان و پیوند شاه ۴۴۹
چنین گفت فرجام کای شهریار
دلت را ببد هیچ رنجه مدار ۴۵۰
که این کار جز بر بهی نگذرد
ببد رای دشمن جهان نسپرد ۴۵۱
چنینست راز سپهر بلند
همان گردش اختر سودمند ۴۵۲
کزین دخت خاقان وز پشت شاه
بیاید یکی شاه زیبای گاه ۴۵۳
برو شهریاران کنند آفرین
همان پرهنر سرفرازان چین ۴۵۴
چو بشنید خاقان دلش گشت خوش
بخندید خاتون خورشیدفش ۴۵۵
چو از چاره دلها بپرداختند
فرستاده را پیش بنشاختند ۴۵۶
بگفتند چیزی که بایست گفت
ز فرزند خاتون که بد در نهفت ۴۵۷
بپذرفت مهران ستاد از پدر
به نام شهنشاه پیروزگر ۴۵۸
میانجی بپذرفت خاقان به داد
همان راکه دارد ز خاتون نژاد ۴۵۹
پرستندگان با نثار آمدند
به شادی بر شهریار آمدند ۴۶۰
وزان پس یکی گنج آراسته
بدو در ز هر گونهای خواسته ۴۶۱
ز دینار و ز گوهر و طوق و تاج
همان مهر پیروزه و تخت عاج ۴۶۲
یکی دیگر ازعود هندی به زر
برو بافته چند گونه گهر ۴۶۳
ابا هر یکی افسری شاهوار
صد اسب و صد استر به زین و به بار ۴۶۴
شتر بارکرده ز دیبای چین
بیاراسته پشت اسبان به زین ۴۶۵
چهل را ز دیبای زربفت گون
کشیده زبر جد به زر اندرون ۴۶۶
صد اشتر ز گستردنی بار کرد
پرستنده سیصد پدیدار کرد ۴۶۷
همیبود تاهرکسی برنشست
برآیین چین با درفشی بدست ۴۶۸
بفرمود خاقان پیروزبخت
که بنهند برکوههٔ پیل تخت ۴۶۹
برو بافته شوشهٔ سیم و زر
به شوشه درون چند گونه گهر ۴۷۰
درفشی درفشان به دیبای چین
که پیدا نبودی ز دیبا زمین ۴۷۱
به صد مردش از جای برداشتند
ز هامون به گردون برافراشتند ۴۷۲
ز دیبا بیاراست مهدی به زر
به مهد اندرون نابسوده گهر ۴۷۳
چو سیصد پرستار با ماهروی
برفتند شاداندل و راهجوی ۴۷۴
فرستاد فرزند را نزد شاه
سپاهی همیرفت با او به راه ۴۷۵
پرستنده پنجاه و خادم چهل
برو برگذشتند شادان به دل ۴۷۶
چوپردخته شد زان بیامد دبیر
بیاورد مشک و گلاب وحریر ۴۷۷
یکی نامه بنوشت ار تنگوار
پر آرایش و بوی و رنگ و نگار ۴۷۸
نخستین ستود آفریننده را
جهاندار و بیدار و بیننده را ۴۷۹
که هرچیز کو سازد اندر بوش
بران سو بود بندگان را روش ۴۸۰
شهنشاه ایران مرا افسرست
نه پیوند او از پی دخترست ۴۸۱
که تامن شنیدستم از بخردان
بزرگان و بیدار دل موبدان ۴۸۲
ز فر و بزرگی و اورند شاه
بجستم همی رای و پیوند شاه ۴۸۳
که اندر جهان سر به سر دادگر
جهاندار چون او نبندد کمر ۴۸۴
به مردی و پیروزی و دستگاه
به فر و بنیرو و تخت و کلاه ۴۸۵
به رادی و دانش به رای وخرد
ورا دین یزدان همیپرورد ۴۸۶
فرستادم اینک جهان بین خویش
سوی شاه کسری به آیین خویش ۴۸۷
بفرمودهام تا بود بندهوار
چوشاید پس پردهٔ شهریار ۴۸۸
خردگیرد از فر و فرهنگ اوی
بیاموزد آیین وآهنگ اوی ۴۸۹
که بخت وخرد رهنمون تو باد
بزرگی ودانش ستون تو باد ۴۹۰
نهادند مهر از بر مشک چین
فرستاده را داد و کرد آفرین ۴۹۱
یکی خلعت از بهر مهران ستاد
بیاراست کان کس ندارد به یاد ۴۹۲
که دادی کسی از مهان جهان
فرستاده را آشکار ونهان ۴۹۳
همان نیز یارانش را هدیه داد
ز دینار وز مشکشان کرد شاد ۴۹۴
همیرفت با دختر وخواسته
سواران و پیلان آراسته ۴۹۵
چنین تا لب رود جیحون کشید
به مژگان همی از دلش خون کشید ۴۹۶
همیبود تا رود بگذاشتند
ز خشکی بران روی برداشتند ۴۹۷
ز جیحون دلی پر زخون بازگشت
ز فرزند با درد انباز گشت ۴۹۸
جو آگاهی آمد ز مهران ستاد
همی هر کس آن مر ده را هدیه داد ۴۹۹
یکایک همیخواندند آفرین
ابرشاه ایران وسالار چین ۵۰۰
دلی شاد با هدیه و با نثار
همه مهربان و همه دوستار ۵۰۱
ببستند آذین به شهر و به راه
درم ریختند از بر تخت شاه ۵۰۲
به آموی و راه بیابان مرو
زمین بود یک سر چو پر تذرو ۵۰۳
چنین تا به بسطام وگرگان رسید
تو گفتی زمین آسمان را ندید ۵۰۴
زآیین که بستند بر شهر و دشت
براهی که لشکر همیبرگذشت ۵۰۵
وز ایران همه کودک و مرد و زن
به راه بت چین شدند انجمن ۵۰۶
ز بالا بر ایشان گهر ریختند
به پی زعفران و درم بیختند ۵۰۷
برآمیخته طشتهای خلوق
جهان پرشد از نالهٔ کوس و بوق ۵۰۸
همه یال اسبان پر از مشک ومی
شکر با درم ریخته زیر پی ۵۰۹
ز بس نالهٔ نای و چنگ و رباب
نبد بر زمین جای آرام وخواب ۵۱۰
چوآمد بت اندر شبستان شاه
به مهد اندرون کرد کسری نگاه ۵۱۱
یکی سرو دین از برش گرد ماه
نهاده به مه بر ز عنبر کلاه ۵۱۲
کلاهی به کردار مشکین زره
ز گوهر کشیده گره برگره ۵۱۳
گره بسته از تار و برتافته
به افسون یک اندر دگر بافته ۵۱۴
چو از غالیه برگل انگشتری
همه زیر انگشتری مشتری ۵۱۵
درو شاه نوشینروان خیره ماند
برو نام یزدان فراوان بخواند ۵۱۶
سزاوار او جای بگزید شاه
بیاراستند از پی ماه گاه ۵۱۷
چو آگاهی آمد به خاقان چین
ز ایران و ز شاه ایران زمین ۵۱۸
وزان شادمانی به فرزند اوی
شدن شاد وخرم به پیوند اوی ۵۱۹
بپردخت سغد وسمرقند وچاج
به قجغار باشی فرستاد تاج ۵۲۰
ازین شهرها چون برفت آن سپاه
همی مرزبانان فرستاد شاه ۵۲۱
جهان شد پر از داد نوشینروان
بخفتند بردشت پیر و جوان ۵۲۲
یکایک همیخواندند آفرین
ز هر جای برشهریار زمین ۵۲۳
همه دست برداشته به آسمان
که ای کردگارمکان و زمان ۵۲۴
تواین داد برشاه کسری بدار
بگردان ز جانش بد روزگار ۵۲۵
که از فر و اورند او در جهان
بدی دور گشت آشکار و نهان ۵۲۶
به نخجیر چون او به گرگان رسید
گشاده کسی روی خاقان ندید ۵۲۷
بشد خواب وخورد از سواران چین
سواری نبرداشت از اسب زین ۵۲۸
پراگنده شد ترک سیصد هزار
به جایی نبد کوشش کارزار ۵۲۹
کمانی نبایست کردن به زه
نه که بد از ایدر نه چینی نه مه ۵۳۰
بدین سان بود فر و برز کیان
به نخچیر آهنگ شیر ژیان ۵۳۱
که نام وی و اختر شاه بود
که هم تخت و هم بخت همراه بود ۵۳۲
وزان پس بزرگان شدند انجمن
از آموی تا شهر چاچ و ختن ۵۳۳
بگفتند کاین شهرهای فراخ
پر از باغ و میدان و ایوان و کاخ ۵۳۴
ز چاچ و برک تا سمرقند و سغد
بسی بود ویران و آرام جغد ۵۳۵
چغانی وسومان وختلان و بلخ
شده روز بر هر کسی تار و تلخ ۵۳۶
بخارا وخوارزم وآموی و زم
بسی یاد دارمی با درد و غم ۵۳۷
ز بیداد وز رنج افراسیاب
کسی را نبد جای آرام وخواب ۵۳۸
چوکیخسرو آمد برستیم از اوی
جهانی برآسود از گفت وگوی ۵۳۹
ازان پس چو ارجاسب شد زورمند
شد این مرزها پر ز درد وگزند ۵۴۰
از ایران چو گشتاسب آمد به جنگ
ندید ایچ ارجاسب جای درنگ ۵۴۱
برآسود گیتی ز کردار اوی
که هرگز مبادا فلک یاراوی ۵۴۲
ازان پس چونرسی سپهدار شد
همه شهرها پر ز تیمار شد ۵۴۳
چوشاپور ارمزد بگرفت جای
ندانست نرسی سرش را ز پای ۵۴۴
جهان سوی داد آمد و ایمنی
ز بد بسته شد دست آهرمنی ۵۴۵
چوخاقان جهان بستد از یزدگرد
ببد تیزدستی برآورد گرد ۵۴۶
بیامد جهاندار بهرام گور
ازو گشت خاقان پر از درد و شور ۵۴۷
شد از داد او شهرها چون بهشت
پراگنده شد کار ناخوب و زشت ۵۴۸
به هنگام پیروز چون خوشنواز
جهان کرد پر درد و گرم و گداز ۵۴۹
مبادا فغانیش فرزند اوی
مه خویشان مه تخت ومه اورند اوی ۵۵۰
جهاندار کسری کنون مرز ما
بپذرفت و پرمایه شد ارز ما ۵۵۱
بماناد تا جاودان این بر اوی
جهان سر به سر چون تن و چون سر اوی ۵۵۲
که از وی زمین داد بیند کنون
نبینیم رنج ونه ریزیم خون ۵۵۳
ازان پس ز هیتال وترک وختن
به گلزریون برشدند انجمن ۵۵۴
به هر سو که بد موبدی کاردان
ردی پاک وهشیار و بسیاردان ۵۵۵
ز پیران هرآنکس که بد رایزن
بروبر ز ترکان شدند انجمن ۵۵۶
چنان رای دیدند یک سر سپاه
که آیند با هدیه نزدیک شاه ۵۵۷
چو نزدیک نوشینروان آمدند
همه یک دل و یک زبان آمدند ۵۵۸
چنان گشت ز انبوه درگاه شاه
که بستند برمور و بر پشه راه ۵۵۹
همه برنهادند سر برزمین
همه شاه راخواندند آفرین ۵۶۰
بگفتند کای شاه ما بندهایم
به فرمان تو در جهان زندهایم ۵۶۱
همه سرفرازیم با ساز جنگ
به هامون بدریم چرم پلنگ ۵۶۲
شهنشاه پذرفت ز ایشان نثار
برستند پاک از بد روزگار ۵۶۳
از ایشان فغانیش بد پیشرو
سپاهی پسش جنگ سازان نو ۵۶۴
ز گردان چو خشنود شد شهریار
بیامد به درگاه سالار بار ۵۶۵
بپرسید بسیار و بنواختشان
بهر برزنی جایگه ساختشان ۵۶۶
وزان پس شهنشاه یزدانپرست
به خاک آمد از جایگاه نشست ۵۶۷
ستایش همیکرد برکردگار
که ای برتر از گردش روزگار ۵۶۸
تودادی مرا فر وفرهنگ و رای
تو باشی بهر نیکئی رهنمای ۵۶۹
هر آنکس که یابد ز من آگهی
ازین پس نجوید کلاه مهی ۵۷۰
همه کهتری را بسازند کار
ندارد کسی زهرهٔ کارزار ۵۷۱
به کوه اندرون مرغ و ماهی بر آب
چو من خفته باشم نجویند خواب ۵۷۲
همه دام ودد پاسبان منند
مهان جهان کهتران منند ۵۷۳
کرا برگزینی تو او خوار نیست
جهان را جز از تو جهاندار نیست ۵۷۴
تو نیرو دهی تا مگر در جهان
نخسبد ز من مور خسته روان ۵۷۵
چنین پیش یزدان فراوان گریست
نگر تا چنین درجهان شاه کیست ۵۷۶
به تخت آمد از جایگه نماز
ز گرگان برفتن گرفتند ساز ۵۷۷
برآمد خروشیدن گاودم
ز درگاه آواز رویینه خم ۵۷۸
سپه برنشست و بنه برنهاد
ز یزدان نیکی دهش کرد یاد ۵۷۹
ز دینار و دیبا و تاج و کمر
ز گنج درم هم ز در و گهر ۵۸۰
ز اسبان و پوشیده رویان و تاج
دگر مهد پیروزه و تخت عاج ۵۸۱
نشستند بر زین پرستندگان
بت آرای وهرگونهای بندگان ۵۸۲
فرستاد یکسر سوی طیسفون
شبستان چینی به پیش اندرون ۵۸۳
به فرخنده فال و به روز آسمان
برفتند گرد اندرش خادمان ۵۸۴
سرموبدان بود مهران ستاد
بشد با شبستان خاقان نژاد ۵۸۵
سوی طیسفون رفت گنج و بنه
سپاهی نماند از یلان یک تنه ۵۸۶
همه ویژه گردان آزداگان
بیامد سوی آذرآبادگان ۵۸۷
سپاهی بیامد ز هر کشوری
ز گیلان و ز دیلمان لشکری ۵۸۸
ز کوه بلوج و ز دشت سروچ
گرازان برفتند گردان کوچ ۵۸۹
همه پاک با هدیه و با نثار
به پیش سراپردهٔ شهریار ۵۹۰
بدان شهرشد شهریار بزرگ
که ازمیش کوته کند چنگ گرگ ۵۹۱
به فر جهاندار کسری سپهر
دگرگونهتر شد به کین و به مهر ۵۹۲
به شهری کجا برگذشتی سپاه
نیازارد زان کشتمندی به راه ۵۹۳
نجستی کسی ازکسی نان وآب
برهبر بیاراستی جای خواب ۵۹۴
برینسان همی گرد گیتی بگشت
نگه کرد هرجای هامون و دشت ۵۹۵
جهان دید یک سر پر از کشتمند
در و دشت پرگاو و پرگوسفند ۵۹۶
زمینی که آباد هرگز نبود
بروبر ندیدند کشت و درود ۵۹۷
نگه کرد کسری برومند یافت
بهرخانهای چند فرزند یافت ۵۹۸
خمیده سر از بار شاخ درخت
به فر جهاندار بیداربخت ۵۹۹
به منزل رسیدند نزدیک شاه
فرستادهٔ قیصر آمد به راه ۶۰۰
ابا هدیه و جامه و سیم و زر
ز دیبای رومی و چینی کمر ۶۰۱
نثاری که پوشیده شد روی بوم
چنان باژ هرگز نیامد ز روم ۶۰۲
ز دینار پر کرده ده چرم گاو
سه ساله فرستاده شد باژ و ساو ۶۰۳
ز قیصر یکی نامهای با نثار
نبشته سوی نامور شهریار ۶۰۴
فرستاده را پیش بنشاندند
نگه کرد و نامه برو خواندند ۶۰۵
بسی نرم پیغامها داده بود
ز چیزی که پیشش فرستاده بود ۶۰۶
کزین پس فزونتر فرستیم چیز
که این ساو بد باژ بایست نیز ۶۰۷
بپذرفت شاه آنک او دید رنج
فرستاد یکسر همه سوی گنج ۶۰۸
وزان تخت شاه اندر آمد به اسب
همیراند تا خان آذرگشسب ۶۰۹
چو از دور جای پرستش بدید
شد از آب دیده رخش ناپدید ۶۱۰
فرود آمد از اسب برسم بدست
به زمزم همیگفت ولب را ببست ۶۱۱
همان پیش آتش ستایش گرفت
جهان آفرین را نیایش گرفت ۶۱۲
همه زر و گوهر فزونی که برد
سراسر به گنجور آتش سپرد ۶۱۳
پراگند بر موبدان سیم و زر
همه جامه بخشیدشان با گهر ۶۱۴
همه موبدان زو توانگر شدند
نیایش کنان پیش آذر شدند ۶۱۵
به زمزم همیخواندند آفرین
بران دادگر شهریار زمین ۶۱۶
و زانجا بیامد سوی طیسفون
زمین شد ز لشکر که بیستون ۶۱۷
ز بس خواسته کان پراگنده شد
ز زر و درم کشور آگنده شد ۶۱۸
وزان شهر سوی مداین کشید
که آنجا بدی گنجها را کلید ۶۱۹
گلستان چین با چهل اوستاد
همیراند در پیش مهران ستاد ۶۲۰
چو کسری بیامد برتخت خویش
گرازان و انباز با بخت خویش ۶۲۱
جهان چون بهشتی شد آراسته
ز داد و ز خوبی پر از خواسته ۶۲۲
نشستند شاهان ز آویختن
به هر جای بیداد و خون ریختن ۶۲۳
جهان پرشد از فره ایزدی
ببستند گفتی دو دست از بدی ۶۲۴
ندانست کس غارت و تاختن
دگر دست سوی بدی آختن ۶۲۵
جهانی به فرمان شاه آمدند
ز کژی و تاری به راه آمدند ۶۲۶
کسی کو بره بر درم ریختی
ازان خواسته دزد بگریختی ۶۲۷
ز دیبا و دینار بر خشک و آب
برخشنده روز و به هنگام خواب ۶۲۸
بپیوست نامه به هر کشوری
به هرنامداری و هر مهتری ۶۲۹
ز بازارگانان ترک و ز چین
ز سقلاب وهرکشوری همچنین ۶۳۰
ز بس نافهٔ مشک و چینی پرند
از آرایش روم وز بوی هند ۶۳۱
شد ایران به کردار خرم بهشت
همه خاک عنبر شد و زر خشت ۶۳۲
جهانی به ایران نهادند روی
بر آسوده از رنج وز گفت وگوی ۶۳۳
گلابست گویی هوا را سرشک
بر آسوده از رنج مرد و پزشک ۶۳۴
ببارید برگل به هنگام نم
نبد کشتورزی ز باران دژم ۶۳۵
جهان گشت پرسبزه وچارپای
در و دشت گل بود و بام سرای ۶۳۶
همه رودها همچو دریا شده
به پالیز گلبن ثریا شده ۶۳۷
به ایران زبانها بیاموختند
روانها بدانش برافروختند ۶۳۸
ز بازارگانان هر مرز و بوم
ز ترک و ز چین و ز سقلاب و روم ۶۳۹
ستایش گرفتند بر رهنمای
فزایش گرفت از گیا چارپای ۶۴۰
هرآنکس که از دانش آگاه بود
ز گویندگان بر در شاه بود ۶۴۱
رد وموبد و بخردان ارجمند
بداندیش ترسان ز بیم گزند ۶۴۲
چوخورشید گیتی بیاراستی
خروشی ز درگاه برخاستی ۶۴۳
که ای زیردستان شاه جهان
مدارید یک تن بد اندر نهان ۶۴۴
هرآنکس که از کار دیدهست رنج
نیابد به اندازهٔ رنج گنج ۶۴۵
بگویند یکسر به سالار بار
کز آنکس کند مزد او خواستار ۶۴۶
وگر فام خواهی بیاید ز راه
درم خواهد از مرد بیدستگاه ۶۴۷
نباید که یابد تهیدست رنج
که گنجور فامش بتوزد ز گنج ۶۴۸
کسی کو کند در زن کس نگاه
چوخصمش بیاید به درگاه شاه ۶۴۹
نبیند مگر چاه ودار بلند
که با دار تیرست و با چاه بند ۶۵۰
وگر اسب یابند جایی یله
که دهقان بدر بر کند زان گله ۶۵۱
بریزند خونش بران کشتمند
برد گوشت آنکس که یابد گزند ۶۵۲
پیاده بماند سوارش ز اسب
به پوزش رود نزد آذرگشسب ۶۵۳
عرض بسترد نام دیوان اوی
به پای اندر آرند ایوان اوی ۶۵۴
گناهی نباشد کم و بیش ازین
ز پستر بود آنک بد پیش ازین ۶۵۵
نباشد بران شاه همداستان
بدر بر نخواهد جز از راستان ۶۵۶
هرآنکس که نپسندد این راه ما
مبادا که باشد به درگاه ما ۶۵۷
جهاندار یک روز بنشست شاد
بزرگان داننده را بار داد ۶۵۸
سخن گفت خندان و بگشاد چهر
برتخت بنشست بوزرجمهر ۶۵۹
یکی آفرین کرد برکردگار
خداوند پیروز و پروردگار ۶۶۰
چنین گفت کای داور تازه روی
که بر تو نیابد سخن زشت گوی ۶۶۱
خجسته شهنشاه پیروزگر
جهاندار بادانش و با گهر ۶۶۲
نبشتم سخن چند بر پهلوی
ابر دفتر و کاغذ خسروی ۶۶۳
سپردم به گنجور تا روزگار
برآید بخواند مگر شهریار ۶۶۴
بدیدم که این گنبد دیرساز
نخواهد همی لب گشادن به راز ۶۶۵
اگرمرد برخیزد از تخت بزم
نهد برکف خویش جان را برزم ۶۶۶
زمین را بپردازد از دشمنان
شود ایمن از رنج آهرمنان ۶۶۷
شود پادشا بر جهان سر به سر
بیابد سخنها همه دربدر ۶۶۸
شود دستگاهش چو خواهد فراخ
کند گلشن و باغ و میدان و کاخ ۶۶۹
نهد گنج و فرزند گرد آورد
بسی روز برآرزو بشمرد ۶۷۰
فر از آورد لشکر وخواسته
شود کاخ و ایوانش آراسته ۶۷۱
گر ای دون که درویشباشد به رنج
فراز آرد از هر سویی نام و گنج ۶۷۲
ز روی ریا هرچ گرد آورد
ز صد سال بودنش برنگذرد ۶۷۳
شود خاک وبیبر شود رنج اوی
به دشمن بماند همه گنج اوی ۶۷۴
نه فرزند ماند نه تخت و کلاه
نه ایوان شاهی نه گنج و سپاه ۶۷۵
چو بشنید آن جستن و باد اوی
ز گیتی نگیرد کسییاد اوی ۶۷۶
بدین کار چون بگذرد روزگار
ازو نام نیکی بود یادگار ۶۷۷
ز گیتی دوچیزیست جاوید بس
دگر هرچباشد نماند به کس ۶۷۸
سخن گفتن نغز و کردار نیک
نگردد کهن تا جهانست ریک ۶۷۹
بدین سان بود گردش روزگار
خنک مرد با شرم و پرهیزگار ۶۸۰
مکن شهریارا گنه تا توان
بویژه کزو شرم دارد روان ۶۸۱
بیآزاری وسودمندی گزین
که اینست فرهنگ آیین و دین ۶۸۲
ز من یادگارست چندی سخن
گمانم که هرگز نگردد کهن ۶۸۳
چو بگشاد روشن دل شهریار
فروان سخن کرد زو خواستار ۶۸۴
بدو گفت فرخ کدامست مرد
که دارد دلی شاد بیباد سرد ۶۸۵
چنین گفت کانکو بود بیگناه
نبردست آهرمن او راز راه ۶۸۶
بپرسیدش از کژی و راه دیو
ز راه جهاندار کیهان خدیو ۶۸۷
بدو گفت فرمان یزدان بهیست
که اندر دوگیتی ازو فرهیست ۶۸۸
دربرتری راه آهرمنست
که مرد پرستنده را دشمنست ۶۸۹
خنک درجهان مرد پیمان منش
که پاکی وشرمست پیرامنش ۶۹۰
چوجانش تنش را نگهبان بود
همه زندگانیش آسان بود ۶۹۱
بماند بدو رادی و راستی
نکوبد درکژی وکاستی ۶۹۲
هران چیز کان بهره تن بود
روانش پس از مرگ روشن بود ۶۹۳
ازین هر دو چیزی ندارد دریغ
که به هر نیامست گر به هر تیغ ۶۹۴
کسی کو بود برخرد پادشا
روان را ندارد به راه هوا ۶۹۵
سخن نشنو ازمرد افزون منش
که با جان روشن بود بدکنش ۶۹۶
چوخستو بیاید به دیگر سرای
هم ایدر پر از درد ماند به جای ۶۹۷
کزین بگذری سفله آن را شناس
که از پاک یزدان ندارد سپاس ۶۹۸
دریغ آیدش بهرهٔ تن ز تن
شود ز آرزوها ببندد دهن ۶۹۹
همان بهر جانش که دانش بود
نداند نه از دانشی بشنود ۷۰۰
بپرسید کسری که از کهتران
کرا باشد اندیشهٔ مهتران ۷۰۱
چنین گفت کان کس که داناترست
بهر آرزو بر تواناترست ۷۰۲
کدامست دانا بدوشاه گفت
که دانش بود مرد را درنهفت ۷۰۳
چنین گفت کان کو به فرمان دیو
نپردازد از راه کیهان خدیو ۷۰۴
دهاند اهرمن هم به نیروی شیر
که آرند جان وخرد را به زیر ۷۰۵
بدو گفت کسری که ده دیو چیست
کزیشان خرد را بباید گریست ۷۰۶
چنین داد پاسخ که آز و نیاز
دو دیوند با زور و گردن فراز ۷۰۷
دگر خشم و رشک است و ننگ است و کین
چو نمام و دوروی و ناپاک دین ۷۰۸
دهم آنک از کس ندارد سپاس
به نیکی وهم نیست یزدان شناس ۷۰۹
بدو گفت ازین شوم ده باگزند
کدامست آهرمن زورمند ۷۱۰
چنین داد پاسخ به کسری که آز
ستمکاره دیوی بود دیرساز ۷۱۱
که اورا نبینند خشنود ایچ
همه درفزونیش باشد بسیچ ۷۱۲
نیاز آنک او را ز اندوه و درد
همی کور بینند و رخساره زرد ۷۱۳
کزین بگذری خسرو ادیو رشک
یکی دردمندی بود بیپزشک ۷۱۴
اگر در زمانه کسی بیگزند
به تندی شود جان او دردمند ۷۱۵
دگر ننگ دیوی بود با ستیز
همیشه ببد کرده چنگال تیز ۷۱۶
دگر دیو کینست پرخشم وجوش
ز مردم بتابد گه خشم هوش ۷۱۷
نه بخشایش آرد بروبر نه مهر
دژآگاه دیوی پرآژنگ چهر ۷۱۸
دگر دیو نمام کو جز دروغ
نداند نراند سخن با فروغ ۷۱۹
بماند سخن چین ودوروی دیو
بریده دل از بیم کیهان خدیو ۷۲۰
میان دوتن کین وجنگ آورد
بکوشد که پیوستگی بشکرد ۷۲۱
دگر دیو بیدانش وناسپاس
نباشد خردمند و نیکی شناس ۷۲۲
به نزدیک او رای و شرم اندکیست
به چشمش بدو نیک هردو یکیست ۷۲۳
ز دانا بپرسید پس شهریار
که چون دیو با دل کند کارزار ۷۲۴
ببنده چه دادست کیهان خدیو
که از کار کوته کند دست دیو ۷۲۵
چنین داد پاسخ که دست خرد
ز کردار آهرمنان بگذرد ۷۲۶
خرد باد جان تو را رهنمون
که راهی درازست پیش اندرون ۷۲۷
ز شمشیر دیوان خرد جوشنست
دل وجان داننده زو روشنست ۷۲۸
گذشته سخن یاد دارد خرد
به دانش روان را همیپرورد ۷۲۹
وگر خود بود آنک خوانیم خیم
که با او ندارد دل از دیو بیم ۷۳۰
جهان خوش بود بردل نیکخوی
نگردد بگرد در آرزوی ۷۳۱
سخنهای باینده گویم کنون
که دلرا به شادی بود رهنمون ۷۳۲
همیشه خردمند و امیدوار
نبیند جز از شادی روزگار ۷۳۳
نیندیشد از کار بد یک زمان
ره راست گیرد نگیرد کمان ۷۳۴
دگر هر که خشنود باشد به گنج
نیازد نیارد تنش را به رنج ۷۳۵
کسی کو به گنج و درم ننگرد
همه روز او برخوشی بگذرد ۷۳۶
دگر دین یزدان پرستست و بس
به رنج و به گنج و به آزرم کس ۷۳۷
ز فرمان یزدان نگردد سرش
سرشت بدی نیست هم گوهرش ۷۳۸
برین همنشانست پرهیز نیز
که نفروشد او راه یزدان به چیز ۷۳۹
بدو گفت زین ده کدامست شاه
سوی نیکویها نماینده راه ۷۴۰
چنین داد پاسخ که راه خرد
ز هر دانشی بیگمان بگذرد ۷۴۱
همان خوی نیکوکه مردم بدوی
بماند همه ساله با آب روی ۷۴۲
وزین گوهران گوهر استوار
تن خشندی دیدم از روزگار ۷۴۳
وزیشان امیدست آهستهتر
برآسوده از رنج و شایستهتر ۷۴۴
وزین گوهران آز دیدم به رنج
که همواره سیری نیابد ز گنج ۷۴۵
بدو گفت شاه از هنرها چه به
که گردد بدو مرد جوینده مه ۷۴۶
چنین داد پاسخ که هر کو ز راه
نگردد بود با تنی بیگناه ۷۴۷
بیابد ز گیتی همه کام ونام
از انجام فرجام و آرام و کام ۷۴۸
بپرسید ازو نامبردار گو
کزین ده کدامین بود پیشرو ۷۴۹
چنین داد پاسخ به آواز نرم
سخنهای دانش به گفتار گرم ۷۵۰
فزونی نجوید برین بر خرد
خرد بیگمان برهنر بگذرد ۷۵۱
وزان پس ز دانا بپرسید مه
که فرهنگ مردم کدامست به ۷۵۲
چنین داد پاسخ که دانش بهست
خردمند خود برجهان برمهست ۷۵۳
که دانا بلندی نیازد به گنج
تن خویش را دور دارد ز رنج ۷۵۴
ز نیروی خصمش بپرسید شاه
که چون جست خواهی همی دستگاه ۷۵۵
چنین داد پاسخ که کردار بد
بود خصم روشنروان وخرد ۷۵۶
ز دانا بپرسید پس دادگر
که فرهنگ بهتر بود گر گهر ۷۵۷
چنین داد پاسخ بدو رهنمون
که فرهنگ باشد ز گوهر فزون ۷۵۸
گهر بی هنر زار وخوارست وسست
به فرهنگ باشد روان تندرست ۷۵۹
بدو گفت جان را زدودن بچیست
هنرهای تن را ستودن بچیست ۷۶۰
بگویم کنون گفتها سر به سر
اگر یادگیری همه دربدر ۷۶۱
خرد مرد را خلعت ایزدیست
ز اندیشه دورست ودور از بدیست ۷۶۲
هنرمند کز خویشتن درشگفت
بماند هنر زو نباید گرفت ۷۶۳
همان خوش منش مردم خویش دار
نباشد به چشم خردمند خوار ۷۶۴
اگر بخشش ودانش و رسم و داد
خردمند گرد آورد با نژاد ۷۶۵
بزرگی و افزونی و راستی
همیگیرد از خوی بدکاستی ۷۶۶
ازان پس بپرسید کسری ازوی
کهای نامور مرد فرهنگ جوی ۷۶۷
بزرگی به کوشش بود گر به بخت
که یابد جهاندار ازو تاج وتخت ۷۶۸
چنین داد پاسخ که بخت وهنر
چنانند چون جفت با یکدیگر ۷۶۹
چنان چون تن وجان که یارند وجفت
تنومند پیدا و جان در نهفت ۷۷۰
همان کالبد مرد را پوششست
اگر بخت بیدار در کوششست ۷۷۱
به کوشش نیاید بزرگی به جای
مگر بخت نیکش بود رهنمای ۷۷۲
و دیگر که گیتی فسانه ست و باد
چو خوابی که بیننده دارد به یاد ۷۷۳
چو بیدار گردد نبیند به چشم
اگر نیکویی دید اگر درد وخشم ۷۷۴
دگر پرسشی برگشاد از نهفت
بدانا ستوده کدامست گفت ۷۷۵
چنین داد پاسخ که شاهی که تخت
بیاراید و زور یابد ز بخت ۷۷۶
اگر دادگر باشد و نیکنام
بیابد ز گفتار و کردار کام ۷۷۷
بدو گفت کاندر جهان مستمند
کدامست بدروز و ناسودمند ۷۷۸
چنین داد پاسخ که درویش زشت
که نه کام یابد نه خرم بهشت ۷۷۹
بپرسید و گفتا که بدبخت کیست
که همواره از درد باید گریست ۷۸۰
چنین داد پاسخ که داننده مرد
که دارد ز کردار بد روی زرد ۷۸۱
بپرسید ازو گفت خرسند کیست
به بیشی ز چیز آرزومند کیست ۷۸۲
چنین داد پاسخ که آنکس که مهر
ندارد برین گرد گردان سپهر ۷۸۳
بدو گفت ما را چه شایستهتر
چنین گفت کان کس که آهستهتر ۷۸۴
بپرسید ازو گفت آهسته کیست
که بر تیز مردم بباید گریست ۷۸۵
چنین داد پاسخ که از عیب جوی
نگر تاکه پیچد سر از گفتگوی ۷۸۶
به نزدیک او شرم و آهستگی
هنرمندی و رای و شایستگی ۷۸۷
بپرسید ازو نامور شهریار
که ازمردمان کیست امیدوار ۷۸۸
چنین گفت کان کس که کوشاترست
دوگوشش بدانش نیوشاترست ۷۸۹
بپرسید ازو شهریار جهان
از آگاهی نیک و بد در نهان ۷۹۰
چنین داد پاسخ که از آگهی
فراوان بود کژ ومغزش تهی ۷۹۱
مگر آنک گفتند خاکست جای
ندانم چه گویم ز دیگر سرای ۷۹۲
بدو گفت کسری که آباد شهر
کدامست و مازو چه داریم بهر ۷۹۳
چنین داد پاسخ که آبادجای
ز داد جهاندار باشد به پای ۷۹۴
بپرسید کسری که بیدارتر
پسندیدهتر مرد وهشیارتر ۷۹۵
به گیتی کدامست بامن بگوی
که بفزاید از دانش آبروی ۷۹۶
چنین داد پاسخ که دانای پیر
که با آزمایش بود یادگیر ۷۹۷
بدو گفت کسری که رامش کراست
که دارد به شادی همی پشت راست ۷۹۸
چنین داد پاسخ که هر کو زبیم
بود ایمن و باشدش زر و سیم ۷۹۹
بدو گفت ما را ستایش به چیست
به نزدیک هرکس پسندیده کیست ۸۰۰
چنین داد پاسخ که او را نیاز
بپوشد همی رشک با ننگ و آز ۸۰۱
همان رشک و کینش نباشد نهان
پسندیده او باشد اندر جهان ۸۰۲
ز مرد شکیبا بپرسید شاه
که از صبر دارد به سر بر کلاه ۸۰۳
چنین گفت کان کس که نومید گشت
دل تیرهرایش چوخورشید گشت ۸۰۴
دگرآنک روزش بباید شمرد
به کار بزرگ اندرون دست برد ۸۰۵
بدو گفت غم دردل کیست بیش
کز اندوه سیرآید از جان خویش ۸۰۶
چنین داد پاسخ که آنکو ز تخت
بیفتاد و نومید گردد ز بخت ۸۰۷
بپرسید ازو شهریار بلند
که از ما که دارد دلی دردمند ۸۰۸
چنین گفت کان کو خردمند نیست
توانگر کش از بخت فرزند نیست ۸۰۹
بپرسید شاه از دل مستمند
نشسته به گرم اندرون بی گزند ۸۱۰
بدو گفت با دانشی پارسا
که گردد برو ابلهی پادشا ۸۱۱
بپرسید نومیدتر کس کدام
که دارد توانایی و نیک نام ۸۱۲
چنین گفت کان کو ز کار بزرگ
بیفتد بماند نژند وسترگ ۸۱۳
بپرسید ازو شاه نوشینروان
که ای مرد دانا و روشنروان ۸۱۴
که دانی که بینام وآرایشست
که او از در مهر و بخشایشست ۸۱۵
بدو گفت مرد فراوان گناه
گنهکار درویش و بیدستگاه ۸۱۶
بپرسید وگفتش که برگوی راست
که تا از گذشته پشیمان کراست ۸۱۷
چنین داد پاسخ که آن تیره ترگ
که بر سر نهد پادشا روز مرگ ۸۱۸
پشیمان شود دل کند پرهراس
که جانش به یزدان بود ناسپاس ۸۱۹
ودیگر که کردار دارد بسی
به نزدیک آن ناسپاسان کسی ۸۲۰
بپرسید وگفت ای خرد یافته
هنرها یک اندر دگر بافته ۸۲۱
چه دانی کزو تن بود سودمند
همان بر دل هر کسی ارجمند ۸۲۲
چنین داد پاسخ که ناتندرست
که دل را جز از شادمانی نجست ۸۲۳
چو از درد روزی بسستی بود
همه آرزو تندرستی بود ۸۲۴
بپرسید و گفتش که از آرزوی
چه بیشست پیداکن ای نیک خوی ۸۲۵
بدو گفت چون سرفرازی بود
همه آرزو بینیازی بود ۸۲۶
چو ازبینیازی بود تندرست
نباید جز از کام دل چیز جست ۸۲۷
ازان پس چنین گفت با رهنمون
که بردل چه اندیشه آید فزون ۸۲۸
چنین داد پاسخ که ای را سه روی
بسازد خردمند با راهجوی ۸۲۹
یکی آنک اندیشد از روز بد
مگر بیگنه برتنش بد رسد ۸۳۰
بترسد ز کار فریبنده دوست
که با مغز جان خواهد وخون وپوست ۸۳۱
سه دیگر ز بیدادگر شهریار
که بیگار بستاند از مرد کار ۸۳۲
چه نیکو بود گردش روزگار
خردیافته مرد آموزگار ۸۳۳
جهان روشن وپادشا دادگر
ز گردون نیابی فزون زین هنر ۸۳۴
بپرسیدش از دین و از راستی
کزو دور باشد بدو کاستی ۸۳۵
بدو گفت شاها بدینی گرای
کزو نگسلد یاد کرد خدای ۸۳۶
همان دوری از کژی و راه دیو
بترس از جهانبان و کیهان خدیو ۸۳۷
به فرمان یزدان نهاده دو گوش
وزیشان نباشد کسی با خروش ۸۳۸
ازان پس بپرسیدش از پادشا
که فرماروانست بر پارسا ۸۳۹
کزایشان کدامست پیروزبخت
که باشد به گیتی سزاوار تخت ۸۴۰
چنین گفت کان کوبود دادگر
خرد دارد و رای و شرم و هنر ۸۴۱
بپرسیدش از دوستان کهن
که باشند هم کوشه و یکسخن ۸۴۲
چنین داد پاسخ که از مرد دوست
جوانمردی وداد دادن نکوست ۸۴۳
نخواهد به تو بد به آزرم کس
به سختی بود یار و فریادرس ۸۴۴
بدو گفت کسری کرا بیش دوست
که با او یکی بود از مغز و پوست ۸۴۵
چنین داد پاسخ که از نیک دل
جدایی نخواهد جز از دل گسل ۸۴۶
دگر آنکسی کو نوازندهتر
نکوتر به کردار و سازندهتر ۸۴۷
بپرسید دشمن کرا بیشتر
که باشد بدو بر بداندیشتر ۸۴۸
چنین داد پاسخ که برترمنش
که باشد فروان بدو سرزنش ۸۴۹
همان نیز کاو آز دارد درشت
پرآژنگ رخساره و بسته مشت ۸۵۰
بپرسید تا جاودان دوست کیست
ز درد جدایی که خواهد گریست ۸۵۱
چنین داد پاسخ که کردار نیک
نخواهد جدا بودن از یار نیک ۸۵۲
چه ماند بدو گفت جاوید چیز
که آن چیز کمی نگیرد به نیز ۸۵۳
چنین داد پاسخ که انباز مرد
نه کاهد نه سوزد نه ترسد ز درد ۸۵۴
چنین گفت کین جان دانا بود
که بر آرزوها توانا بود ۸۵۵
بدو گفت شاه ای خداوند مهر
چه باشد به پهنا فزون از سپهر ۸۵۶
چنین گفت کان شاه بخشنده دست
ودیگر دل مرد یزدانپرست ۸۵۷
بپرسید وگفتا چه با زیبتر
کزان برفرازد خردمند سر ۸۵۸
چنین داد پاسخ که ای پادشا
مده گنج هرگز بناپارسا ۸۵۹
چو کردار با ناسپاسان کنی
همی خشن خشک اندر آب افگنی ۸۶۰
بدو گفت اندر چه چیزست رنج
کزو کم شود مرد را آز گنج ۸۶۱
بدو داد پاسخ که ای شهریار
همیشه دلت باد چون نوبهار ۸۶۲
پرستندهٔ شاه بدخو ز رنج
نخواهد تن و زندگانی و گنج ۸۶۳
بپرسید وگفتش چه دیدی شگفت
کزان برتر اندازه نتوان گرفت ۸۶۴
چنین گفت با شاه بوزرجمهر
که یک سر شگفتست کار سپهر ۸۶۵
یکی مرد بینیم با دستگاه
کلاهش رسیده بابر سیاه ۸۶۶
که او دست چپ را نداند ز راست
ز بخشش فزونی نداند نه کاست ۸۶۷
یکی گردش آسمان بلند
ستاره بگوید که چونست وچند ۸۶۸
فلک رهنمونش به سختی بود
همه بهر او شوربختی بود ۸۶۹
گرانتر چه دانی بدو گفت شاه
چنین داد پاسخ که سنگ گناه ۸۷۰
بپرسید کز برتری کارها
ز گفتارها هم ز کردارها ۸۷۱
کدامست با ننگ و با سرزنش
که باشد ورا هر کسی بدکنش ۸۷۲
چنین داد پاسخ که زفتی ز شاه
ستیهیدن مردم بیگناه ۸۷۳
توانگرکه تنگی کند درخورش
دریغ آیدش پوشش و پرورش ۸۷۴
زنانی که ایشان ندارند شرم
بگفتن ندارند آواز نرم ۸۷۵
همان نیکمردان که تندی کنند
وگر تنگدستان بلندی کنند ۸۷۶
دروغ آنک بیرنگ و زشتست وخوار
چه بر نابکار و چه بر شهریار ۸۷۷
به گیتی ز نیکی چه چیزست گفت
که هم آشکارست و هم در نهفت ۸۷۸
کزو مرد داننده جوشن کند
روان را بدان چیز روشن کند ۸۷۹
چنین داد پاسخ که کوشان بدین
به گیتی نیابد جز از آفرین ۸۸۰
دگر آنک دارد ز یزدان سپاس
بود دانشی مرد نیکی شناس ۸۸۱
بدو گفت کسری که کرده چه به
چه ناکرده از شاه وز مرد مه ۸۸۲
چه بهتر کزو باز داریم چنگ
گرفته چه بهتر ز بهر درنگ ۸۸۳
چه بهتر ز فرمودن وداشتن
وگر مرد را خوار بگذاشتن ۸۸۴
به پاسخ نگه داشتن گفت خشم
که از بیگناهان بخوابند چشم ۸۸۵
دگر آنک بیدار داری روان
بکوشی تو در کارها تا توان ۸۸۶
فروهشته کین برگرفته امید
بتابد روان زو به کردار شید ۸۸۷
ز کار بزه چند یابی مزه
بیفگن مزه دور باش از بزه ۸۸۸
سپاس ازخداوند خورشید و ماه
که رستم ز بوزرجمهر و ز شاه ۸۸۹
چو این کار دلگیرت آمد ببن
ز شطرنج باید که رانی سخن ۸۹۰
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۸۹۰
۱۸۱۸
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۴ - داستان مهبود با زروان
گوهر بعدی:بخش ۶ - داستان درنهادن شطرنج
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.