این شعر بیانگر درد و رنج عاشقی است که از فراق معشوق خود رنج میبرد. شاعر از جدایی و دوری معشوق شکایت کرده و از او میخواهد که بازگردد. او به معشوق یادآوری میکند که وجودش در دلش زنده است و از او میخواهد که به وعدههایش عمل کند. شاعر همچنین از تأثیر عمیق معشوق بر زندگی خود سخن میگوید و از او میخواهد که بازگردد تا دیگران از او نپرسند که چرا دیوانهوار رفتار میکند.
این شعر حاوی مفاهیم عمیق عاطفی و عاشقانه است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از زبان و اصطلاحات شعری کلاسیک ممکن است برای سنین پایینتر چالشبرانگیز باشد.
غزل ۸۷۱ - ای آنکه ز هجر تو ندیدیم رهایی
باز آی، که دل خسته شد از بار جدایی ۱
هر چند مرا هیچ نخوانی که: بیایم
این نامه نبشتم که: بخوانی و بیایی ۲
ما را همه کاری به فراق تو فرو بست
باشد که ز ناگه در وصلی بگشایی ۳
گفتی که: ز تقصیر تو بود این همه دوری
تقصیر چه باشد؟ چو ندانم که: کجایی؟ ۴
از بار غم خویش نبایست شکستن
ما را که شب و روز تو بایستی وبایی ۵
ای رفته و بر سینهٔ ما داغ نهاده
سوگند به جان تو که: اندر دل مایی ۶
هر چند پسند همه خلقی ز لطافت
اینت نپسندیم که در عهد نیایی ۷
بنمای بنا معقتدانم رخ رنگین
تا بیش نپرسند که: دیوانه چرایی؟ ۸
ز آیینه عجب دارم آرام نمودن
وقتی که تو آن روی به آیینه نمایی ۹
اندر دل یکتا شدهٔ اوحدی امروز
سوزیست که آتش برساند به دوتایی ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.