این شعر از عشق و رنج عاشقانه سخن میگوید. شاعر از معشوق خود گلایه میکند که با رفتارهای متناقض و نیشهای عاشقانه، دل او را به تنگ آورده است. معشوق با جذابیتهایش مانند زلف و خال و خط، لشکری از عشق به سوی شاعر میآورد و او را درگیر جنگ عشق میکند. شاعر از رنجهایی که تحمل میکند سخن میگوید و معشوق را به خوی پلنگمانندش تشبیه میکند. در نهایت، شاعر خود را خاک پای معشوق میخواند و از عشق بیپایان خود سخن میگوید.
این شعر حاوی مفاهیم عمیق عاشقانه و احساساتی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از تشبیهات و مفاهیم مانند رنج عشق و شکایت از معشوق نیاز به بلوغ فکری و تجربه بیشتری دارد تا به درستی درک شود.
غزل ۷۴۸ - همچو گل صد گونه رنگ آوردهای
غنچهوارم دل به تنگ آوردهای ۱
سوی من هر دم ز زلف و خال و خط
لشکری دیگر به جنگ آوردهای ۲
در مخالف میزنی چون دف مرا
راستی نیکم به چنگ آوردهای ۳
چون تو آهو زادهای حیفست حیف!
کآنچنان خوی پلنگ آوردهای ۴
بیگناهم کشتهای صدبار و باز
رفتهای، صد عذر لنگ آوردهای ۵
بس جهودی میکشم، گویی، مرا
با اسیران از فرنگ آوردهای ۶
اوحدی را خاک پای خویش خوان
چونکه دستش زیرسنگ آوردهای ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.