این متن شعری است که در آن شاعر از عشق و درد ناشی از آن سخن میگوید. او از چشم مست معشوق و تاثیری که بر دلش گذاشته است، شکایت میکند. شاعر از عشق بیپاسخ و رنجهای ناشی از آن میگوید و از دوستانش میخواهد که پیامش را به معشوق برسانند. او همچنین از افتخار و خوشحالی که حتی لقب سگ کویم از سوی معشوق برایش دارد، سخن میگوید. در نهایت، شاعر از داغی که معشوق بر دلش گذاشته و خاطرهای که از او به جا مانده است، یاد میکند.
این متن شامل مفاهیم عمیق عاطفی و عاشقانه است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و مفاهیم پیچیدهی شعری نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد.
غزل ۶۸۴ - آن چشم مست بین، که دلم گشت زار ازو
ای دوستان، بسوخت مرا، زینهار ازو! ۱
گرد از تنم به قد برآورد و همچنان
بر دل نمیشود متصور گذار ازو ۲
گر پیش او گذار کنی، ای نسیم صبح
پیغام من بگوی و سلامی بیار ازو ۳
او گر به اختیار دل ما رود دمی
گردد دل شکستهٔ ما به اختیار ازو ۴
روزی به لطف اگر سگ کویم لقب نهد
زانگه مرا همیشه بس این افتخار ازو ۵
هر کس که با درخت گلی دوستی کند
شرط آن بود که: باز نگردد ز خار ازو ۶
آن کو به تیغ روی بگرداند از حبیب
عاشق نشد هنوز، تو باور مدار ازو ۷
گر دوست بر دل تو زند زخم بیشمار
آن زخم را بزرگ فتوحی شمار ازو ۸
تا از کنارم آن گهر شبچراغ رفت
از خون دیده پر گهرم شد کنار ازو ۹
او را به خون دیده بپروردهایم، لیک
شاخی بلند بود، نچیدیم بار ازو ۱۰
داغم گذاشت در دل و بر ما گذشت و ما
دل شاد میکنیم بدین یادگار ازو ۱۱
گفتم که: اوحدی ز غمت مرد، رحمتی
گفتا: مرا چه غم که بمیرد هزار ازو؟ ۱۲
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.