این شعر عاشقانه و عارفانه، بیانگر احساسات عمیق شاعر نسبت به معشوق است. شاعر از جدایی و دوری از معشوق سخن میگوید و بیان میکند که در حضور معشوق، خود را گم میکند و از خود بیخود میشود. او از وفاداری خود به معشوق سخن میگوید و تأکید میکند که هرگز پیمانشکنی نخواهد کرد. شاعر همچنین از عشق بیپایان خود به معشوق میگوید و بیان میکند که حتی در لحظه مرگ نیز به یاد معشوق خواهد بود.
این شعر دارای مفاهیم عمیق عاشقانه و عارفانه است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربه عاطفی دارد. همچنین، استفاده از زبان و اصطلاحات شعری کلاسیک ممکن است برای مخاطبان جوانتر چالشبرانگیز باشد.
غزل ۵۳۶ - سخن بگوی چو من در سخن نمیباشم
که در حضور تو با خویشتن نمیباشم ۱
چو بوی پیرهنت بشنوم ز خود بروم
چنان که گویی در پیرهن نمیباشم ۲
به وقت دیدنت ار در دعا کنم تقصیر
ز من مگیر، که آن لحظه من نمیباشم ۳
مرا اگر چه بسی عیب هست، شکر کنم
که در وفا چو تو پیمانشکن نمیباشم ۴
دلم به شکل دهان تو زان سبب تنگست
که هیچ بیسخن آن دهن نمیباشم ۵
من از برای تو گشتم مقیم، تا دانی
که بر گزاف درین انجمن نمیباشم ۶
به روز مردنم ار با جنازه خواهی بود
در انتظار حنوط و کفن نمیباشم ۷
برای مصلحت ار گفتم: از تو سیر شدم
از آن مرنج، که بر یک سخن نمیباشم ۸
اگر تو قصد تن و جان اوحدی داری
بیا، که زنده بدین جان و تن نمیباشم ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.