خلاصه و ردهبندی سنی
16+
شاعر در این متن از احساسات خود درباره زندگی و تجربیاتش سخن میگوید. او از تهی شدن خمرهها و ماندن در خمار، شرم از بازگشت به خانه، و ناامیدی از جهان و مردم میگوید. همچنین، از امیدواری به عنایت الهی و شرمساری از اعمال خود سخن میراند. در نهایت، او از دیگران میخواهد که داستانش را به کسی نگویند، زیرا چیزی برای سپردن به دیگران ندارد.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند ناامیدی و شرمساری نیاز به تجربه و بلوغ فکری بیشتری دارند.
غزل ۵۱۲ - به دکان میفروشان گروست هر چه دارم
به دکان میفروشان گروست هر چه دارم
همه خنبها تهی گشت و هنوز در خمارم ۱
ز گریزپایی من چو خبر به خانه آمد
نتوان به خانه رفتن، که ز خواجه شرم دارم ۲
ز جهانیان برآمد خبرم به میپرستی
کس ازین خبر ندارد که چه رند خاکسارم؟ ۳
سر بد پسندم آخر که چه فتنه کرد، دیدی
دل کژ گمان من بین که: هنوز امیدوارم ۴
دل و دین و دانشی را، که به عمر حاصل آمد
همه کردم اندرین کار و بدان که: در چه کارم؟ ۵
مگرم دهند راهی به کلیسای گبران
که به خانقاه رفتم شب و کس نداد بارم ۶
خبر عنایت او ز کسی شبی شنیدم
به امید آن عنایت شب و روز میگذارم ۷
به قیامت ار برآید تن من ز خاک محشر
دل من ز شرمساری نهلد که: سر برآرم ۸
بر اوحدی مگویید دگر حکایت من
چو نماند رخت و باری که به اوحدی سپارم ۹
همه خنبها تهی گشت و هنوز در خمارم ۱
ز گریزپایی من چو خبر به خانه آمد
نتوان به خانه رفتن، که ز خواجه شرم دارم ۲
ز جهانیان برآمد خبرم به میپرستی
کس ازین خبر ندارد که چه رند خاکسارم؟ ۳
سر بد پسندم آخر که چه فتنه کرد، دیدی
دل کژ گمان من بین که: هنوز امیدوارم ۴
دل و دین و دانشی را، که به عمر حاصل آمد
همه کردم اندرین کار و بدان که: در چه کارم؟ ۵
مگرم دهند راهی به کلیسای گبران
که به خانقاه رفتم شب و کس نداد بارم ۶
خبر عنایت او ز کسی شبی شنیدم
به امید آن عنایت شب و روز میگذارم ۷
به قیامت ار برآید تن من ز خاک محشر
دل من ز شرمساری نهلد که: سر برآرم ۸
بر اوحدی مگویید دگر حکایت من
چو نماند رخت و باری که به اوحدی سپارم ۹
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۵۱۱ - همه کامیم برآید، چو در آیی ز درم
گوهر بعدی:غزل ۵۱۳ - تا میسر گشت در گرمابه وصل آن نگارم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.