این متن شعری است که در آن شاعر از درد دوری و جدایی از معشوق خود میگوید. او از این که معشوقش او را رها کرده و به او بیتوجهی میکند، شکایت میکند و از این که معشوقش با او بازی میکند و او را در آتش اندوه میسوزاند، ناراحت است. شاعر همچنین از این میترسد که معشوقش پس از دور کردن او، به دیگران روی آورد و او را فراموش کند. در نهایت، شاعر از معشوق میخواهد که او را رها نکند و به او توجه کند.
این متن دارای مفاهیم عمیق عاطفی و احساسی است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند درد جدایی و اندوه ممکن است برای سنین پایینتر سنگین و ناراحتکننده باشد.
غزل ۳۹۲ - نیک میخواهی که: از خود دورم اندازی دگر
و آن دل سنگین ز مهر من بپردازی دگر ۱
آتشی در من زدی از هجر و میگویی: مسوز
با من مسکین سر گردان نمیسازی دگر ۲
دل ز من بردی و گویی: با تو بازی میکنم
راست میپرسی؟ به خون من همی بازی دگر ۳
پردهای انداختی بر روی و سیلی در گذار
تا مرا در آتش اندوه نگدازی دگر ۴
زان همی ترسم که: چون فارغ شوی از قتل من
روی را رنگین کنی و زلف بترازی دگر ۵
بستهای بر دیگرانم باز و میدانم که چیست؟
ایمنم کردی که پنهان بر سرم تازی دگر ۶
سختم از حضرت جدا کردی و از درگاه دور
آه! اگر بر حال من چشمی بیندازی دگر ۷
مفلس و بیمایه مگذارم چنین، گر هیچ وقت
تازه خواهی کرد با من عهد انبازی دگر ۸
اوحدی را خون همی ریزی، که دورش میکنی
صوفی کافر نخواهی کشتن، ای غازی، دگر ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.