شاعر در این شعر از عشق و رنجهای ناشی از آن سخن میگوید. او از سرگردانی و گمراهی خود در عشق شکایت کرده و از نیاز به رحمت و بخشش الهی میگوید. همچنین، از تأثیر عشق بر روح و روان خود و ناتوانی در رهایی از آن صحبت میکند. شاعر از خیال و تصویر معشوق در ذهن خود و تأثیرات آن بر زندگیاش یاد میکند و در نهایت، از تصمیم معشوق برای رفتن و حیرانی خود در این باره سخن میگوید.
این شعر دارای مفاهیم عمیق عاطفی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، موضوعاتی مانند عشق، رنج و سرگردانی ممکن است برای مخاطبان جوانتر چالشبرانگیز باشد و درک کامل آنها نیاز به سطحی از پختگی ذهنی دارد.
غزل ۳۹۰ - من که خمارم، به مسجدها مده را هم دگر
کین زمان میخوردم و در حال میخواهم دگر ۱
محنت من جمله از عشقست و رنج از آگهی
بادهای در ده، که عقلم هست و آگاهم دگر ۲
رحم بر گمراه و سرگردان نگفتی: واجبست؟
رحمتی بر من، که سرگردان و گمراهم دگر ۳
مدتی در بسته بودم دیده از دیدار خواب
صورت او در خیال آمد ز ناگاهم دگر ۴
روی گندمگون او با من نمیدانم چه کرد؟
این همی دانم که: همچون کاه میکاهم دگر ۵
با زنخدانش مرا میلیست، میدانم که: زود
خواهد افگندن به بازی اندر آن چاهم دگر ۶
هم ببخشیدی دلش بر نالهٔ شبهای من
گر به گوش او رسیدی ناله و آهم دگر ۷
من که بر عشقم بریدستند ناف از کودکی
چون توان از عشق ببریدن با کراهم دگر؟ ۸
اوحدی امسال اگر آهنگ رفتن میکند
گو: سفر میکن، که من حیران آن ماهم دگر ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.