این متن شعری است که در آن شاعر از فراق و جدایی از معشوق خود سخن میگوید. او به یاد روزهای خوش گذشته میافتد که در کنار معشوق بود و از عشق و وفای او بهره میبرد. اما اکنون در شب هجران و دوری از معشوق به سر میبرد و از این حال تلخ شکایت میکند. شاعر از بیوفایی معشوق و رنجی که از این جدایی متحمل شده است، گله میکند و از زلف و خال معشوق به عنوان نمادهای جذابیت و فریبندگی او یاد میکند.
این متن حاوی مفاهیم عاشقانه و احساسات عمیق است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، موضوعات فراق و اندوه نیاز به سطحی از بلوغ عاطفی دارد که معمولاً در سنین بالاتر دیده میشود.
غزل ۳۲۸ - آن روز کو که روی غم اندر زوال بود؟
با او مرا به بوسه جواب و سؤال بود ۱
با آن رخ چو ماه و جبین چو مشتری
هر ساعتم ز روی وفا اتصال بود ۲
از روز وصل در شب هجر او فتادهام
آه! آن زمان کجا شد و باز این چه حال بود؟ ۳
بر من چه شب گذشت ز هجران یار دوش؟
نهنه، شبش چگونه توان گفت؟سال بود ۴
گفتم که: بی رخش بتوان بود مدتی
خود بیرخش بدیدم و بودن محال بود ۵
آن بیوفا نگر که: جدا گشت و خود نگفت
روزی دلی ربودهٔ این زلف و خال بود ۶
ای اوحدی، بریدن ازان زلف همچو جیم
دیدی که بر بلای دل خسته دال بود؟ ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.