شاعر در این شعر از عشق و فراق سخن میگوید و از ساقی میخواهد تا شرابی بیاورد تا بتواند نام و ننگ را فراموش کند. او از درد فراق و عشق به معشوق مینالد و از همرهان میخواهد که یاد او را زنده نگه دارند. شاعر همچنین به فقیهی اشاره میکند که از عقل سخن میگوید اما خود فاقد عقل است. در پایان، شاعر از جنگ و صلح سخن میگوید و صلح را بر جنگ ترجیح میدهد.
این شعر حاوی مفاهیم عمیق عشق، فراق، و انتقاد اجتماعی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند انتقاد از فقیه و بحث دربارهی صلح و جنگ نیاز به سطحی از بلوغ فکری دارد.
غزل ۱۷ - پیشآر، ساقی، آن می چون زنگ را
تا ما براندازیم نام و ننگ را ۱
امشب زرنگ می برافروز آتشی
تا رنگ پوش ما بسوزد رنگ را ۲
بیروی او چون عود میسوزد تنم
مطرب، تو نیز آخر بساز آن چنگ را ۳
با فقیه از عقل میگوید سخن
عقلی نبودست این فقیه دنگ را ۴
بیاو نباشد دور اگر گریان شوم
دوری بگریاند کلوخ و سنگ را ۵
ای همرهان، پیش دهان تنگ او
یاد آورید این عاشق دلتنگ را ۶
وی ساربان، طاقت نداری پای ما
سرباز کش یک لحظه پیش آهنگ را ۷
ناچار باشد هر فراقی را اثر
وانگه فراق یار شوخ شنگ را ۸
ای آنکه کردی رخ به جنگ اوحدی
او صلح میجوید، رها کن جنگ را ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.