شاعر در این شعر به بیان عشق و علاقهی عمیق خود به معشوق میپردازد و تأکید میکند که هیچ چیز در جهان قابل مقایسه با زیبایی و جذابیت معشوق نیست. او از غم و اندوه عشق سخن میگوید، اما با وجود این غم، از عشق معشوق هیچگونه بیتفاوتی ندارد. شاعر همچنین از بدگویان و دشمنان خود شکایت میکند، اما تأکید میکند که این بدگوییها به او آسیبی نمیرساند، زیرا معشوق او بدخو نیست.
این شعر دارای مفاهیم عمیق عاشقانه و عرفانی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از اصطلاحات و تشبیهات پیچیدهی ادبی نیاز به سطحی از بلوغ فکری و ادبی دارد.
غزل ۴۳ - از تو بریدن صنما روی نیست
زانکه چو رویت به جهان روی نیست ۱
تا تو ز کوی تو برون رفتهای
کوی تو گویی که همان کوی نیست ۲
گرچه غمت کرد چو مویی مرا
فارغم از عشق تو یک موی نیست ۳
روی ترا ماه نگویم از آنک
ماه چو آن عارض دلجوی نیست ۴
زلف ترا مشک نخوانم از آنک
مشک بدان رنگ و بدان بوی نیست ۵
چون لب تو بادهٔ خوش رنگ نه
چون رخ تو لالهٔ خود روی نیست ۶
زلف تو چوگان و دلم گوی اوست
کیست که چوگان ترا گوی نیست ۷
طعنهٔ بدگوی نباشد زیانش
هرکه ورا دلبر بدخوی نیست ۸
انوری از خوی بد تست خوار
از سخن دشمن بدگوی نیست ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.