هوش مصنوعی: این متن بخشی از داستان حماسی شاهنامه فردوسی است که به نبردها و رویدادهای جنگ میان ایرانیان و تورانیان می‌پردازد. در این بخش، شخصیت‌هایی مانند طوس، فرود، بهرام، گیو و دیگران درگیر نبردهای سخت و پیچیده‌ای هستند که با مرگ و زندگی، خیانت، وفاداری و سرنوشت تلخ همراه است. داستان پر از صحنه‌های نبرد، توصیف‌های حماسی و احساسات عمیق شخصیت‌هاست که نشان‌دهنده‌ی غرور، شجاعت و غم‌های انسانی است.
رده سنی: 16+ این متن شامل صحنه‌های خشونت‌آمیز، نبردهای خونین و موضوعات پیچیده‌ای مانند مرگ، خیانت و سرنوشت است که ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر نامناسب باشد. همچنین، زبان و سبک نوشتاری آن به دلیل استفاده از واژگان و ساختارهای ادبی قدیمی، ممکن است برای کودکان و نوجوانان کم‌سن‌وسال دشوار باشد.

گفتار اندر داستان فرود سیاوش

جهانجوی چون شد سرافراز و گرد
سپه را بدشمن نشاید سپرد ۱

سرشک اندر آید بمژگان ز رشک
سرشکی که درمان نداند پزشک ۲

کسی کز نژاد بزرگان بود
به بیشی بماند سترگ آن بود ۳

چو بی‌کام دل بنده باید بدن
بکام کسی داستانها زدن ۴

سپهبد چو خواند ورا دوستدار
نباشد خرد با دلش سازگار ۵

گرش زآرزو بازدارد سپهر
همان آفرینش نخواند بمهر ۶

ورا هیچ خوبی نخواهد به دل
شود آرزوهای او دلگسل ۷

و دیگر کش از بن نباشد خرد
خردمندش از مردمان نشمرد ۸

چو این داستان سربسر بشنوی
ببینی سر مایهٔ بدخوی ۹

چو خورشید بنمود بالای خویش
نشست از بر تند بالای خویش ۱۰

بزیر اندر آورد برج بره
چنین تا زمین زرد شد یکسره ۱۱

تبیره برآمد ز درگاه طوس
همان نالهٔ بوق و آوای کوس ۱۲

ز کشور برآمد سراسر خروش
زمین پرخروش و هوا پر ز جوش ۱۳

از آواز اسپان و گرد سپاه
بشد قیرگون روی خورشید و ماه ۱۴

ز چاک سلیح و ز آوای پیل
تو گفتی بیاگند گیتی به نیل ۱۵

هوا سرخ و زرد و کبود و بنفش
ز تابیدن کاویانی درفش ۱۶

بگردش سواران گودرزیان
میان اندرون اختر کاویان ۱۷

سپهدار با افسر و گرز و نای
بیامد ز بالای پرده‌سرای ۱۸

بشد طوس با کاویانی درفش
بپای اندرون کرده زرینه کفش ۱۹

یکی پیل پیکر درفش از برش
بابر اندر آورده تابان سرش ۲۰

بزرگان که با طوق و افسر بدند
جهانجوی وز تخم نوذر بدند ۲۱

برفتند یکسر چو کوهی سیاه
گرازان و تازان بنزدیک شاه ۲۲

بفرمود تا نامداران گرد
ز لشکر سپهبد سوی شاه برد ۲۳

چو لشکر همه نزد شاه آمدند
دمان با درفش و کلاه آمدند ۲۴

بدیشان چنین گفت بیدار شاه
که طوس سپهبد به پیش سپاه ۲۵

بپایست با اختر کاویان
بفرمان او بست باید میان ۲۶

بدو داد مهری به پیش سپاه
که سالار اویست و جوینده راه ۲۷

بفرمان او بود باید همه
کجا بندها زو گشاید همه ۲۸

بدو گفت مگذر ز پیمان من
نگه‌دار آیین و فرمان من ۲۹

نیازرد باید کسی را براه
چنینست آیین تخت و کلاه ۳۰

کشاورز گر مردم پیشه‌ور
کسی کو بلشکر نبندد کمر ۳۱

نباید که بر وی وزد باد سرد
مکوش ایچ جز با کسی همنبرد ۳۲

نباید نمودن به آبی رنج رنج
که بر کس نماند سرای سپنج ۳۳

گذر زی کلات ایچ گونه مکن
گر آن ره روی خام گردد سخن ۳۴

روان سیاوش چو خورشید باد
بدان گیتیش جای امید باد ۳۵

پسر بودش از دخت پیران یکی
که پیدا نبود از پدر اندکی ۳۶

برادر به من نیز ماننده بود
جوان بود و همسال و فرخنده بود ۳۷

کنون در کلاتست و با مادرست
جهانجوی با فر و با لشکرست ۳۸

نداند کسی را ز ایران بنام
ازان سو به نباید کشیدن لگام ۳۹

سپه دارد و نامداران جنگ
یکی کوه بر راه دشوار و تنگ ۴۰

همو مرد جنگست و گرد و سوار
بگوهر بزرگ و بتن نامدار ۴۱

براه بیابان بباید شدن
نه نیکو بود راه شیران زدن ۴۲

چنین گفت پس طوس با شهریار
که از رای تو نگذرد روزگار ۴۳

براهی روم کم تو فرمان دهی
نیاید ز فرمان تو جز بهی ۴۴

سپهبد بشد تیز و برگشت شاه
سوی کاخ با رستم و با سپاه ۴۵

یکی مجلس آراست با پیلتن
رد و موبد و خسرو رای زن ۴۶

فراوان سخن گفت ز افراسیاب
ز رنج تن خویش وز درد باب ۴۷

ز آزردن مادر پارسا
که با ما چه کرد آن بد پرجفا ۴۸

مرا زی شبانان بی‌مایه داد
ز من کس ندانست نام و نژاد ۴۹

فرستادم این بار طوس و سپاه
ازین پس من و تو گذاریم راه ۵۰

جهان بر بداندیش تنگ آوریم
سر دشمنان زیر سنگ آوریم ۵۱

ورا پیلتن گفت کین غم مدار
به کام تو گردد همه روزگار ۵۲

وزان روی منزل بمنزل سپاه
همی رفت و پیش‌اندر آمد دو راه ۵۳

ز یک سو بیابان بی آب و نم
کلات از دگر سوی و راه چرم ۵۴

بماندند بر جای پیلان و کوس
بدان تا بیاید سپهدار طوس ۵۵

کدامین پسند آیدش زین دو راه
بفرمان رود هم بران ره سپاه ۵۶

چو آمد بر سرکشان طوس نرم
سخن گفت ازان راه بی‌آب و گرم ۵۷

بگودرز گفت این بیابان خشک
اگر گرد عنبر دهد باد مشک ۵۸

چو رانیم روزی به تندی دراز
بب و بسایش آید نیاز ۵۹

همان به که سوی کلات و چرم
برانیم و منزل کنیم از میم ۶۰

چپ و راست آباد و آب روان
بیابان چه جوییم و رنج روان ۶۱

مرا بود روزی بدین ره گذر
چو گژدهم پیش سپه راهبر ۶۲

ندیدیم از این راه رنجی دراز
مگر بود لختی نشیب و فراز ۶۳

بدو گفت گودرز پرمایه شاه
ترا پیش‌رو کرد پیش سپاه ۶۴

بران ره که گفت او سپه را بران
نباید که آید کسی را زیان ۶۵

نباید که گردد دل‌آزرده شاه
بد آید ز آزار او بر سپاه ۶۶

بدو گفت طوس ای گو نامدار
ازین گونه اندیشه در دل مدار ۶۷

کزین شاه را دل نگردد دژم
سزد گر نداری روان جفت غم ۶۸

همان به که لشکر بدین سو بریم
بیابان و فرسنگها نشمریم ۶۹

بدین گفته بودند همداستان
برین بر نزد نیز کس داستان ۷۰

براندند ازان راه پیلان و کوس
بفرمان و رای سپهدار طوس ۷۱

پس آگاهی آمد بنزد فرود
که شد روی خورشید تابان کبود ۷۲

ز نعل ستوران وز پای پیل
جهان شد بکردار دریای نیل ۷۳

چو بشنید ناکار دیده جوان
دلش گشت پر درد و تیره روان ۷۴

بفرمود تا هرچ بودش یله
هیونان وز گوسفندان گله ۷۵

فسیله ببند اندر آرند نیز
نماند ایچ بر کوه و بر دشت چیز ۷۶

همه پاک سوی سپد کوه برد
ببند اندرون سوی انبوه برد ۷۷

جریره زنی بود مام فرود
ز بهر سیاوش دلش پر ز دود ۷۸

بر مادر آمد فرود جوان
بدو گفت کای مام روشن‌روان ۷۹

از ایران سپاه آمد و پیل و کوس
بپیش سپه در سرافراز طوس ۸۰

چه گویی چه باید کنون ساختن
نباید که آرد یکی تاختن ۸۱

جریره بدو گفت کای رزمساز
بدین روز هرگز مبادت نیاز ۸۲

بایران برادرت شاه نوست
جهاندار و بیدار کیخسروست ۸۳

ترا نیک داند به نام و گهر
ز هم خون وز مهرهٔ یک پدر ۸۴

برادرت گر کینه جوید همی
روان سیاوش بشوید همی ۸۵

گر او کینه جوید همی از نیا
ترا کینه زیباتر و کیمیا ۸۶

برت را بخفتان رومی بپوش
برو دل پر از جوش و سر پر خروش ۸۷

به پیش سپاه برادر برو
تو کینخواه نو باش و او شاه نو ۸۸

که زیبد کز این غم بنالد پلنگ
ز دریا خروشان برآید نهنگ ۸۹

وگر مرغ با ماهیان اندر آب
بخوانند نفرین به افراسیاب ۹۰

که اندر جهان چون سیاوش سوار
نبندد کمر نیز یک نامدار ۹۱

به گردی و مردی و جنگ و نژاد
باورنگ و فرهنگ و سنگ و بداد ۹۲

بدو داد پیران مرا از نخست
وگر نه ز ترکان همی زن نجست ۹۳

نژاد تو از مادر و از پدر
همه تاجدار و هم نامور ۹۴

تو پور چنان نامور مهتری
ز تخم کیانی و کی‌منظری ۹۵

کمربست باید بکین پدر
بجای آوریدن نژاد و گهر ۹۶

چنین گفت ازان پس بمادر فرود
کز ایران سخن با که باید سرود ۹۷

که باید که باشد مرا پایمرد
ازین سرفرازان روز نبرد ۹۸

کز ایشان ندانم کسی را بنام
نیامد بر من درود و پیام ۹۹

بدو گفت ز ایدر برو با تخوار
مدار این سخن بر دل خویش خوار ۱۰۰

کز ایران که و مه شناسد همه
بگوید نشان شبان و رمه ۱۰۱

ز بهرام وز زنگهٔ شاوران
نشان جو ز گردان و جنگ‌آوران ۱۰۲

همیشه سر و نام تو زنده باد
روان سیاوش فروزنده باد ۱۰۳

ازین هر دو هرگز نگشتی جدای
کنارنگ بودند و او پادشای ۱۰۴

نشان خواه ازین دو گو سرفراز
کز ایشان مرا و ترا نیست راز ۱۰۵

سران را و گردنکشان را بخوان
می و خلعت آرای و بالا و خوان ۱۰۶

ز گیتی برادر ترا گنج بس
همان کین و آیین به بیگانه کس ۱۰۷

سپه را تو باش این زمان پیش رو
تویی کینه‌خواه جهاندار نو ۱۰۸

ترا پیش باید بکین ساختن
کمر بر میان بستن و تاختن ۱۰۹

بدو گفت رای تو ای شیر زن
درفشان کند دوده و انجمن ۱۱۰

چو برخاست آوای کوس از چرم
جهان کرد چون آبنوس از میم ۱۱۱

یکی دیده‌بان آمد از دیده‌گاه
سخن گفت با او ز ایران سپاه ۱۱۲

که دشت و در و کوه پر لشکرست
تو خورشید گویی ببند اندرست ۱۱۳

ز دربند دژ تا بیابان گنگ
سپاهست و پیلان و مردان جنگ ۱۱۴

فرود از در دژ فرو هشت بند
نگه کرد لشکر ز کوه بلند ۱۱۵

وزان پس بیامد در دژ ببست
یکی بارهٔ تیز رو بر نشست ۱۱۶

برفتند پویان تخوار و فرود
جوان را سر بخت بر گرد بود ۱۱۷

از افراز چون کژ گردد سپهر
نه تندی بکار آید از بن نه مهر ۱۱۸

گزیدند تیغ یکی برز کوه
که دیدار بد یکسر ایران گروه ۱۱۹

جوان با تخوار سرایند گفت
که هر چت بپرسم نباید نهفت ۱۲۰

کنارنگ وز هرک دارد درفش
خداوند گوپال و زرینه کفش ۱۲۱

چو بینی به من نام ایشان بگوی
کسی را که دانی از ایران بروی ۱۲۲

سواران رسیدند بر تیغ کوه
سپاه اندر آمد گروها گروه ۱۲۳

سپردار با نیزه‌ور سی هزار
همه رزمجوی از در کارزار ۱۲۴

سوار و پیاده بزرین کمر
همه تیغ دار و همه نیزه‌ور ۱۲۵

ز بس ترگ زرین و زرین درفش
ز گوپال زرین و زرینه کفش ۱۲۶

تو گفتی به کان اندرون زر نماند
برآمد یکی ابر و گوهر فشاند ۱۲۷

ز بانگ تبیره میان دو کوه
دل کرگس اندر هوا شد ستوه ۱۲۸

چنین گفت کاکنون درفش مهان
بگو و مدار ایچ گونه نهان ۱۲۹

بدو گفت کان پیل پیکر درفش
سواران و آن تیغهای بنفش ۱۳۰

کرا باشد اندر میان سپاه
چنین آلت ساز و این دستگاه ۱۳۱

چو بشنید گفتار او را تخوار
چنین داد پاسخ که ای شهریار ۱۳۲

پس پشت طوس سپهبد بود
که در کینه پیکار او بد بود ۱۳۳

درفشی پش پشت او دیگرست
چو خورشید تابان بدو پیکرست ۱۳۴

برادر پدر تست با فر و کام
سپهبد فریبرز کاوس نام ۱۳۵

پسش ماه پیکر درفشی بزرگ
دلیران بسیار و گردی سترگ ۱۳۶

ورانام گستهم گژدهم خوان
که لرزان بود پیل ازو ز استخوان ۱۳۷

پسش گرگ پیکر درفشی دراز
بگردش بسی مردم رزمساز ۱۳۸

بزیر اندرش زنگهٔ شاوران
دلیران و گردان و کنداوران ۱۳۹

درفشی پرستار پیکر چو ماه
تنش لعل و جعد از حریر سیاه ۱۴۰

ورا بیژن گیو راند همی
که خون بآسمان برفشاند همی ۱۴۱

درفشی کجا پیکرش هست ببر
همی بشکند زو میان هژبر ۱۴۲

ورا گرد شیدوش دارد بپای
چو کوهی همی اندر آید ز جای ۱۴۳

درفش گرازست پیکر گراز
سپاهی کمندافگن و رزم ساز ۱۴۴

درفشی کجا پیکرش گاومیش
سپاه از پس و نیزه‌داران ز پیش ۱۴۵

چنان دان که آن شهره فرهاد راست
که گویی مگر با سپهرست راست ۱۴۶

درفشی کجا پیکرش دیزه گرگ
نشان سپهدار گیو سترگ ۱۴۷

درفشی کجا شیر پیکر بزر
که گودرز کشواد دارد بسر ۱۴۸

درفشی پلنگست پیکر گراز
پس ریونیزست با کام و ناز ۱۴۹

درفشی کجا آهویش پیکرست
که نستوه گودرز با لشکرست ۱۵۰

درفشی کجا غرم دارد نشان
ز بهرام گودرز کشوادگان ۱۵۱

همه شیرمردند و گرد و سوار
یکایک بگویم درازست کار ۱۵۲

چو یک‌یک بگفت از نشان گوان
بپیش فرود آن شه خسروان ۱۵۳

مهان و کهان را همه بنگرید
ز شادی رخش همچو گل بشکفید ۱۵۴

چو ایرانیان از بر کوهسار
بدیدند جای فرود و تخوار ۱۵۵

برآشفت ازیشان سپهدار طوس
فروداشت بر جای پیلان و کوس ۱۵۶

چنین گفت کز لشکر نامدار
سواری بباید کنون نیک‌یار ۱۵۷

که جوشان شود زین میان گروه
برد اسپ تا بر سر تیغ کوه ۱۵۸

ببیند که آن دو دلاور کیند
بران کوه سر بر ز بهر چیند ۱۵۹

گر ایدونک از لشکر ما یکیست
زند بر سرش تازیانه دویست ۱۶۰

وگر ترک باشند و پرخاش جوی
ببندد کشانش بیارد بروی ۱۶۱

وگر کشته آید سپارد بخاک
سزد گر ندارد از آن بیم و باک ۱۶۲

ورایدونک باشد ز کارآگاهان
که بشمرد خواهد سپه را نهان ۱۶۳

همانجا بدونیم باید زدن
فروهشتن از کوه و باز آمدن ۱۶۴

بسالار بهرام گودرز گفت
که این کار بر من نشاید نهفت ۱۶۵

روم هرچ گفتی بجای آورم
سر کوه یکسر بپای آورم ۱۶۶

بزد اسپ و راند از میان گروه
پراندیشه بنهاد سر سوی کوه ۱۶۷

چنین گفت پس نامور با تخوار
که این کیست کامد چنین خوارخوار ۱۶۸

همانانیندیشد از ما همی
بتندی برآید ببالا همی ۱۶۹

ییک باره‌ای برنشسته سمند
بفتراک بربسته دارد کمند ۱۷۰

چنین گفت پس رای‌زن با فرود
که این را بتندی نباید بسود ۱۷۱

بنام و نشانش ندانم همی
ز گودرزیانش گمانم همی ۱۷۲

چو خسرو ز توران بایران رسید
یکی مغفر شاه شد ناپدید ۱۷۳

گمانی همی آن برم بر سرش
زره تا میان خسروانی برش ۱۷۴

ز گودرز دارد همانا نژاد
یکی لب بپرسش بباید گشاد ۱۷۵

چو بهرام بر شد ببالای تیغ
بغرید برسان غرنده میغ ۱۷۶

چه مردی بدو گفت بر کوهسار
نبینی همی لشکر بیشمار ۱۷۷

همی نشنوی نالهٔ بوق و کوس
نترسی ز سالار بیدار طوس ۱۷۸

فرودش چنین پاسخ آورد باز
که تندی ندیدی تو تندی مساز ۱۷۹

سخن نرم گوی ای جهاندیده مرد
میارای لب را بگفتار سرد ۱۸۰

نه تو شیر جنگی و من گور دشت
برین گونه بر ما نشاید گذشت ۱۸۱

فزونی نداری تو چیزی ز من
بگردی و مردی و نیروی تن ۱۸۲

سر و دست و پای و دل و مغز و هوش
زبانی سراینده و چشم و گوش ۱۸۳

نگه کن بمن تا مرا نیز هست
اگر هست بیهوده منمای دست ۱۸۴

سخن پرسمت گر تو پاسخ دهی
شوم شاد اگر رای فرخ نهی ۱۸۵

بدو گفت بهرام بر گوی هین
تو بر آسمانی و من بر زمین ۱۸۶

فرود آن زمان گفت سالار کیست
برزم اندرون نامبردار کیست ۱۸۷

بدو گفت بهرام سالار طوس
که با اختر کاویانست و کوس ۱۸۸

ز گردان چو گودرز و رهام و گیو
چو گرگین و شیدوش و فرهاد نیو ۱۸۹

چو گستهم و چون زنگهٔ شاوران
گرازه سر مرد کنداوران ۱۹۰

بدو گفت کز چه ز بهرام نام
نبردی و بگذاشتی کار خام ۱۹۱

ز گودرزیان ما بدوییم شاد
مرا زو نکردی بلب هیچ یاد ۱۹۲

بدو گفت بهرام کای شیرمرد
چنین یاد بهرام با تو که کرد ۱۹۳

چنین داد پاسخ مر او را فرود
که این داستان من ز مادر شنود ۱۹۴

مرا گفت چون پیشت آید سپاه
پذیره شو و نام بهرام خواه ۱۹۵

دگر نامداری ز کنداوران
کجا نام او زنگهٔ شاوران ۱۹۶

همانند همشیرگان پدر
سزد گر بر ایشان بجویی گذر ۱۹۷

بدو گفت بهرام کای نیکبخت
تویی بار آن خسروانی درخت ۱۹۸

فرودی تو ای شهریار جوان
که جاوید بادی به روشن‌روان ۱۹۹

بدو گفت کآری فرودم درست
ازان سرو افگنده شاخی برست ۲۰۰

بدو گفت بهرام بنمای تن
برهنه نشان سیاوش بمن ۲۰۱

به بهرام بنمود بازو فرود
ز عنبر بگل بر یکی خال بود ۲۰۲

کزان گونه بتگر بپرگار چین
نداند نگارید کس بر زمین ۲۰۳

بدانست کو از نژاد قباد
ز تخم سیاوش دارد نژاد ۲۰۴

برو آفرین کرد و بردش نماز
برآمد ببالای تند و دراز ۲۰۵

فرود آمد از اسپ شاه جوان
نشست از بر سنگ روشن‌روان ۲۰۶

ببهرام گفت ای سرافراز مرد
جهاندار و بیدار و شیر نبرد ۲۰۷

دو چشم من ار زنده دیدی پدر
همانا نگشتی ازین شادتر ۲۰۸

که دیدم ترا شاد و روشن‌روان
هنرمند و بینادل و پهلوان ۲۰۹

بدان آمدستم بدین تیغ‌کوه
که از نامداران ایران گروه ۲۱۰

بپرسم ز مردی که سالار کیست
برزم اندرون نامبردار کیست ۲۱۱

یکی سور سازم چنانچون توان
ببینم بشادی رخ پهلوان ۲۱۲

ز اسپ و ز شمشیر و گرز و کمر
ببخشم ز هر چیز بسیار مر ۲۱۳

وزان پس گرایم به پیش سپاه
بتوران شوم داغ‌دل کینه‌خواه ۲۱۴

سزاوار این جستن کین منم
بجنگ آتش تیز برزین منم ۲۱۵

سزد گر بگویی تو با پهلوان
که آید برین سنگ روشن‌روان ۲۱۶

بباشیم یک هفته ایدر بهم
سگالیم هرگونه از بیش و کم ۲۱۷

به هشتم چو برخیزد آوای کوس
بزین اندر آید سپهدار طوس ۲۱۸

میان را ببندم بکین پدر
یکی جنگ سازم بدرد جگر ۲۱۹

که با شیر جنگ آشنایی دهد
ز نر پر کرگس گوایی دهد ۲۲۰

که اندر جهان کینه را زین نشان
نبندد میان کس ز گردنکشان ۲۲۱

بدو گفت بهرام کای شهریار
جوان و هنرمند و گرد و سوار ۲۲۲

بگویم من این هرچ گفتی بطوس
بخواهش دهم نیز بر دست بوس ۲۲۳

ولیکن سپهبد خردمند نیست
سر و مغز او از در پند نیست ۲۲۴

هنر دارد و خواسته هم نژاد
نیارد همی بر دل از شاه یاد ۲۲۵

بشورید با گیو و گودرز و شاه
ز بهر فریبرز و تخت و کلاه ۲۲۶

همی گوید از تخمهٔ نوذرم
جهان را بشاهی خود اندر خورم ۲۲۷

سزد گر بپیچد ز گفتار من
گراید بتندی ز کردار من ۲۲۸

جز از من هرآنکس که آید برت
نباید که بیند سر و مغفرت ۲۲۹

که خودکامه مردیست بی تار و پود
کسی دیگر آید نیارد درود ۲۳۰

و دیگر که با ما دلش نیست راست
که شاهی همی با فریبرز خواست ۲۳۱

مرا گفت بنگر که بر کوه کیست
چو رفتی مپرسش که از بهر چیست ۲۳۲

بگرز و بخنجر سخن گوی و بس
چرا باشد این روز بر کوه‌کس ۲۳۳

بمژده من آیم چنو گشت رام
ترا پیش لشکر برم شادکام ۲۳۴

وگر جز ز من دیگر آید کسی
نباید بدو بودن ایمن بسی ۲۳۵

نیاید بر تو به جز یک سوار
چنینست آیین این نامدار ۲۳۶

چو آید ببین تا چه آیدت رای
در دژ ببند و مپرداز جای ۲۳۷

یکی گرز پیروزه دسته بزر
فرود آن زمان برکشید از کمر ۲۳۸

بدو داد و گفت این ز من یادگار
همی دار تا خودکی آید بکار ۲۳۹

چو طوس سپهبد پذیرد خرام
بباشیم روشن‌دل و شادکام ۲۴۰

جزین هدیه‌ها باشد و اسپ و زین
بزر افسر و خسروانی نگین ۲۴۱

چو بهرام برگشت با طوس گفت
که با جان پاکت خرد باد جفت ۲۴۲

بدان کان فرودست فرزند شاه
سیاوش که شد کشته بر بی گناه ۲۴۳

نمود آن نشانی که اندر نژاد
ز کاوس دارند و ز کیقباد ۲۴۴

ترا شاه کیخسرو اندرز کرد
که گرد فرود سیاوش مگرد ۲۴۵

چنین داد پاسخ ستمکاره طوس
که من دارم این لشکر و بوق و کوس ۲۴۶

ترا گفتم او را بنزد من آر
سخن هیچگونه مکن خواستار ۲۴۷

گر او شهریارست پس من کیم
برین کوه گوید ز بهر چیم ۲۴۸

یکی ترک‌زاده چو زاغ سیاه
برین گونه بگرفت راه سپاه ۲۴۹

نبینم ز خودکامه گودرزیان
مگر آنک دارد سپه را زیان ۲۵۰

بترسیدی از بی‌هنر یک سوار
نه شیر ژیان بود بر کوهسار ۲۵۱

سپه دید و برگشت سوی فریب
بخیره سپردی فراز و نشیب ۲۵۲

وزان پس چنین گفت با سرکشان
که ای نامداران گردنکشان ۲۵۳

یکی نامور خواهم و نامجوی
کز ایدر نهد سوی آن ترک روی ۲۵۴

سرش را ببرد بخنجر ز تن
بپیش من آرد بدین انجمن ۲۵۵

میان را ببست اندران ریونیز
همی زان نبردش سرآمد قفیز ۲۵۶

بدو گفت بهرام کای پهلوان
مکن هیچ برخیره تیره روان ۲۵۷

بترس از خداوند خورشید و ماه
دلت را بشرم آور از روی شاه ۲۵۸

که پیوند اویست و همزاد اوی
سواریست نام‌آور و جنگ‌جوی ۲۵۹

که گر یک سوار از میان سپاه
شود نزد آن پرهنر پور شاه ۲۶۰

ز چنگش رهایی نیابد بجان
غم آری همی بر دل شادمان ۲۶۱

سپهبد شد آشفته از گفت اوی
نبد پند بهرام یل جفت اوی ۲۶۲

بفرمود تا نامبردار چند
بتازند نزدیک کوه بلند ۲۶۳

ز گردان فراوان برون تاختند
نبرد وراگردن افراختند ۲۶۴

بدیشان چنین گفت بهرام گرد
که این کار یکسر مدارید خرد ۲۶۵

بدان کوه سر خویش کیخسروست
که یک موی او به ز صد پهلوست ۲۶۶

هران کس که روی سیاوش بدید
نیارد ز دیدار او آرمید ۲۶۷

چو بهرام داد از فرود این نشان
ز ره بازگشتند گردنکشان ۲۶۸

بیامد دگرباره داماد طوس
همی کرد گردون برو بر فسوس ۲۶۹

ز راه چرم بر سپدکوه شد
دلش پرجفا بود نستوه شد ۲۷۰

چو از تیغ بالا فرودش بدید
ز قربان کمان کیان برکشید ۲۷۱

چنین گفت با رزم دیده تخوار
که طوس آن سخنها گرفتست خوار ۲۷۲

که آمد سواری و بهرام نیست
مرا دل درشتست و پدرام نیست ۲۷۳

ببین تا مگر یادت آید که کیست
سراپای در آهن از بهر چیست ۲۷۴

چنین داد پاسخ مر او را تخوار
که این ریونیزست گرد و سوار ۲۷۵

چهل خواهرستش چو خرم بهار
پسر خود جزین نیست اندر تبار ۲۷۶

فریبنده و ریمن و چاپلوس
دلیر و جوانست و داماد طوس ۲۷۷

چنین گفت با مرد بینا فرود
که هنگام جنگ این نباید شنود ۲۷۸

چو آید به پیکار کنداوران
بخوابمش بر دامن خواهران ۲۷۹

بدو گر کند باد کلکم گذار
اگر زنده ماند بمردم مدار ۲۸۰

بتیر اسپ بیجان کنم گر سوار
چه گویی تو ای کار دیده تخوار ۲۸۱

بدو گفت بر مرد بگشای بر
مگر طوس را زو بسوزد جگر ۲۸۲

بداند که تو دل بیاراستی
که بااو همی آشتی خواستی ۲۸۳

چنین با تو بر خیره جنگ آورد
همی بر برادرت ننگ آورد ۲۸۴

چو از دور نزدیک شد ریونیز
بزه برکشید آن خمانیده شیز ۲۸۵

ز بالا خدنگی بزد بر برش
که بر دوخت با ترگ رومی سرش ۲۸۶

بیفتاد و برگشت زو اسپ تیز
بخاک اندر آمد سر ریو نیز ۲۸۷

ببالا چو طوس از میم بنگرید
شد آن کوه بر چشم او ناپدید ۲۸۸

چنین داستان زد یکی پرخرد
که از خوی بد کوه کیفر برد ۲۸۹

چنین گفت پس پهلوان با زرسپ
که بفروز دل را چو آذرگشسپ ۲۹۰

سلیح سواران جنگی بپوش
بجان و تن خویشتن دار گوش ۲۹۱

تو خواهی مگر کین آن نامدار
وگرنه نبینم کسی خواستار ۲۹۲

زرسپ آمد و ترگ بر سر نهاد
دلی پر ز کین و لبی پر ز باد ۲۹۳

خروشان باسپ اندر آورد پای
بکردار آتش درآمد ز جای ۲۹۴

چنین گفت شیر ژیان با تخوار
که آمد دگرگون یکی نامدار ۲۹۵

ببین تا شناسی که این مرد کیست
یکی شهریار است اگر لشکریست ۲۹۶

چنین گفت با شاه جنگی تخوار
که آمد گه گردش روزگار ۲۹۷

که این پور طوسست نامش زرسپ
که از پیل جنگی نگرداند اسپ ۲۹۸

که جفتست با خواهر ریونیز
بکین آمدست این جهانجوی نیز ۲۹۹

چو بیند بر و بازوی و مغفرت
خدنگی بباید گشاد از برت ۳۰۰

بدان تا بخاک اندر آید سرش
نگون اندر آید ز باره برش ۳۰۱

بداند سپهدار دیوانه طوس
که ایدر نبودیم ما بر فسوس ۳۰۲

فرود دلاور برانگیخت اسپ
یکی تیر زد بر میان زرسپ ۳۰۳

که با کوههٔ زین تنش را بدوخت
روانش ز پیکان او برفروخت ۳۰۴

بیفتاد و برگشت ازو بادپای
همی شد دمان و دنان باز جای ۳۰۵

خروشی برآمد ز ایران سپاه
زسر برگرفتند گردان کلاه ۳۰۶

دل طوس پرخون و دیده پراب
بپوشید جوشن هم اندر شتاب ۳۰۷

ز گردان جنگی بنالید سخت
بلرزید برسان برگ درخت ۳۰۸

نشست از بر زین چو کوهی بزرگ
که بنهند بر پشت پیلی سترگ ۳۰۹

عنان را بپیچید سوی فرود
دلش پر ز کین و سرش پر ز دود ۳۱۰

تخوار سراینده گفت آن زمان
که آمد بر کوه کوهی دمان ۳۱۱

سپهدار طوسست کامد بجنگ
نتابی تو با کار دیده نهنگ ۳۱۲

برو تا در دژ ببندیم سخت
ببینیم تا چیست فرجام بخت ۳۱۳

چو فرزند و داماد او را برزم
تبه کردی اکنون میندیش بزم ۳۱۴

فرود جوان تیز شد با تخوار
که چون رزم پیش آید و کارزار ۳۱۵

چه طوس و چه شیر و چه پیل ژیان
چه جنگی نهنگ و چه ببر بیان ۳۱۶

بجنگ اندرون مرد را دل دهند
نه بر آتش تیز بر گل نهند ۳۱۷

چنین گفت با شاهزاده تخوار
که شاهان سخن را ندارند خوار ۳۱۸

تو هم یک سواری اگر ز آهنی
همی کوه خارا ز بن برکنی ۳۱۹

از ایرانیان نامور سی هزار
برزم تو آیند بر کوهسار ۳۲۰

نه دژ ماند اینجا نه سنگ و نه خاک
سراسر ز جا اندر آرند پاک ۳۲۱

وگر طوس را زین گزندی رسد
به خسرو ز دردش نژندی رسد ۳۲۲

بکین پدرت اندر آید شکست
شکستی که هرگز نشایدش بست ۳۲۳

بگردان عنان و مینداز تیر
بدژ شو مبر رنج بر خیره‌خیر ۳۲۴

سخن هرچ از پیش بایست گفت
نگفت و همی داشت اندر نهفت ۳۲۵

ز بی‌مایه دستور ناکاردان
ورا جنگ سود آمد و جان زیان ۳۲۶

فرود جوان را دژ آباد بود
بدژ درپرستنده هفتاد بود ۳۲۷

همه ماهرویان بباره بدند
چو دیبای چینی نظاره بدند ۳۲۸

ازان بازگشتن فرود جوان
ازیشان همی بود تیره‌روان ۳۲۹

چنین گفت با شاهزاده تخوار
که گر جست خواهی همی کارزار ۳۳۰

نگر نامور طوس را نشکنی
ترا آن به آید که اسپ افگنی ۳۳۱

و دیگر که باشد مر او را زمان
نیاید به یک چوبه تیر از کمان ۳۳۲

چو آمد سپهبد بر این تیغ کوه
بیاید کنون لشکرش همگروه ۳۳۳

ترا نیست در جنگ پایاب اوی
ندیدی براوهای پرتاب اوی ۳۳۴

فرود از تخوار این سخنها شنید
کمان را بزه کرد و اندر کشید ۳۳۵

خدنگی بر اسپ سپهبد بزد
چنان کز کمان سواران سزد ۳۳۶

نگون شد سر تازی و جان بداد
دل طوس پرکین و سر پر ز باد ۳۳۷

بلشکر گه آمد بگردن سپر
پیاده پر از گرد و آسیمه سر ۳۳۸

گواژه همی زد پس او فرود
که این نامور پهلوان را چه بود ۳۳۹

که ایدون ستوه آمد از یک سوار
چگونه چمد در صف کارزار ۳۴۰

پرستندگان خنده برداشتند
همی از چرم نعره برداشتند ۳۴۱

که پیش جوانی یکی مرد پیر
ز افراز غلتان شد از بیم تیر ۳۴۲

سپهبد فرود آمد از کوه سر
برفتند گردان پر اندوه سر ۳۴۳

که اکنون تو بازآمدی تندرست
بب مژه رخ نبایست شست ۳۴۴

بپیچید زان کار پرمایه گیو
که آمد پیاده سپهدار نیو ۳۴۵

چنین گفت کین را خود اندازه نیست
رخ نامداران برین تازه نیست ۳۴۶

اگر شهریارست با گوشوار
چه گیرد چنین لشکر کشن خوار ۳۴۷

نباید که باشیم همداستان
به هر گونهٔ کو زند داستان ۳۴۸

اگر طوس یک بار تندی نمود
زمانه پرآزار گشت از فرود ۳۴۹

همه جان فدای سیاوش کنیم
نباید که این بد فرامش کنیم ۳۵۰

زرسپ گرانمایه زو شد بباد
سواری سرافراز نوذرنژاد ۳۵۱

بخونست غرقه تن ریونیز
ازین بیش خواری چه بینیم نیز ۳۵۲

گرو پور جمست و مغز قباد
بنادانی این جنگ را برگشاد ۳۵۳

همی گفت و جوشن همی بست گرم
همی بر تنش بر بدرید چرم ۳۵۴

نشست از بر اژدهای دژم
خرامان بیامد براه چرم ۳۵۵

فرود سیاوش چو او را بدید
یکی باد سرد از جگر برکشید ۳۵۶

همی گفت کین لشکر رزمساز
ندانند راه نشیب و فراز ۳۵۷

همه یک ز دیگر دلاورترند
چو خورشید تابان بدو پیکرند ۳۵۸

ولیکن خرد نیست با پهلوان
سر بی‌خرد چون تن بی‌روان ۳۵۹

نباشند پیروز ترسم بکین
مگر خسرو آید بتوران زمین ۳۶۰

بکین پدر جمله پشت آوریم
مگر دشمنان را به مشت آوریم ۳۶۱

بگوکین سوار سرافراز کیست
که بر دست و تیغش بباید گریست ۳۶۲

نگه کرد ز افراز بالا تخوار
ببی دانشی بر چمن رست خار ۳۶۳

بدو گفت کین اژدهای دژم
که مرغ از هوا اندر آرد بدم ۳۶۴

که دست نیای تو پیران ببست
دو لشکر ز ترکان بهم برشکست ۳۶۵

بسی بی‌پدر کرد فرزند خرد
بسی کوه و رود و بیابان سپرد ۳۶۶

پدر نیز ازو شد بسی بی‌پسر
بپی بسپرد گردن شیر نر ۳۶۷

بایران برادرت را او کشید
بجیحون گذر کرد و کشتی ندید ۳۶۸

وراگیو خوانند پیلست و بس
که در رزم دریای نیلست و بس ۳۶۹

چو بر زه بشست اندر آری گره
خدنگت نیابد گذر بر زره ۳۷۰

سلیح سیاوش بپوشد بجنگ
نترسد ز پیکان تیر خدنگ ۳۷۱

بکش چرخ و پیکان سوی اسپ ران
مگر خسته گردد هیون گران ۳۷۲

پیاده شود بازگردد مگر
کشان چون سپهبد بگردن سپر ۳۷۳

کمان را بزه کرد جنگی فرود
پس آن قبضهٔ چرخ بر کف بسود ۳۷۴

بزد تیر بر سینهٔ اسپ گیو
فرود آمد از باره برگشت نیو ۳۷۵

ز بام سپد کوه خنده بخاست
همی مغز گیو از گواژه بکاست ۳۷۶

برفتند گردان همه پیش گیو
که یزدان سپاس ای سپهدار نیو ۳۷۷

که اسپ است خسته تو خسته نه‌ای
توان شد دگر بار بسته نه‌ای ۳۷۸

برگیو شد بیژن شیر مرد
فراوان سخنها بگفت از نبرد ۳۷۹

که ای باب شیراوژن تیزچنگ
کجا پیل با تو نرفتی بجنگ ۳۸۰

چرا دید پشت ترا یک سوار
که دست تو بودی بهر کارزار ۳۸۱

ز ترکی چنین اسپ خسته بدست
برفتی سراسیمه برسان مست ۳۸۲

بدو گفت چون کشته شد بارگی
بدو دادمی سر به یکبارگی ۳۸۳

همی گفت گفتارهای درشت
چو بیژن چنان دید بنمود پشت ۳۸۴

برآشفت گیو از گشاد برش
یکی تازیانه بزد بر سرش ۳۸۵

بدو گفت نشنیدی از رهنمای
که با رزمت اندیشه باید بجای ۳۸۶

نه تو مغز داری نه رای و خرد
چنین گفت را کس بکیفر برد ۳۸۷

دل بیژن آمد ز تندی بدرد
بدادار دارنده سوگند خورد ۳۸۸

که زین را نگردانم از پشت اسپ
مگر کشته آیم بکین زرسپ ۳۸۹

وزآنجا بیامد دلی پر ز غم
سری پر ز کینه بر گستهم ۳۹۰

کز اسپان تو باره‌ای دستکش
کجا بر خرامد بافراز خوش ۳۹۱

بده تا بپوشم سلیح نبرد
یکی تا پدید آید از مردمرد ۳۹۲

یکی ترک رفتست بر تیغ کوه
بدین سان نظاره برو بر گروه ۳۹۳

چنین داد پاسخ که این نیست روی
ابر خیره گرد بلاها مپوی ۳۹۴

زرسپ سپهدار چون ریونیز
سپهبد که گیتی ندارد بچیز ۳۹۵

پدرت آنکه پیل ژیان بشکرد
بگردنده گردون همی ننگرد ۳۹۶

ازو بازگشتند دل پر ز درد
کس آورد با کوه خارا نکرد ۳۹۷

مگر پر کرگس بود رهنمای
وگرنه بران دژ که پوید بپای ۳۹۸

بدو گفت بیژن که مشکن دلم
کنون یال و بازو ز هم بگسلم ۳۹۹

یکی سخت سوگند خوردم بماه
بدادار گیهان و دیهیم شاه ۴۰۰

کزین ترک من برنگردانم اسپ
زمانم سراید مگر چون زرسپ ۴۰۱

بدو گفت پس گستهم راه نیست
خرد خود از این تیزی آگاه نیست ۴۰۲

جهان پرفراز و نشیبست و دشت
گر ایدونک زینجا بباید گذشت ۴۰۳

مرا بارگیر اینک جوشن کشد
دو ماندست اگر زین یکی را کشد ۴۰۴

نیابم دگر نیز همتای او
برنگ و تگ و زور و بالای اوی ۴۰۵

بدو گفت بیژن بکین زرسپ
پیاده بپویم نخواهم خود اسپ ۴۰۶

چنین داد پاسخ بدو گستهم
که مویی نخواهم ز تو بیش و کم ۴۰۷

مرا گر بود بارگی ده هزار
همه موی پر از گوهر شاهوار ۴۰۸

ندارم بدین از تو آن را دریغ
نه گنج و نه جان و نه اسپ و نه تیغ ۴۰۹

برو یک بیک بارگیها ببین
کدامت به آید یکی برگزین ۴۱۰

بفرمای تا زین بر آن کت هواست
بسازند اگر کشته آید رواست ۴۱۱

یکی رخش بودش بکردار گرگ
کشیده زهار و بلند و سترگ ۴۱۲

ز بهر جهانجوی مرد جوان
برو برفگندند بر گستوان ۴۱۳

دل گیو شد زان سخن پر ز دود
چو اندیشه کرد از گشاد فرود ۴۱۴

فرستاد و مر گستهم را بخواند
بسی داستانهای نیکو براند ۴۱۵

فرستاد درع سیاوش برش
همان خسروانی یکی مغفرش ۴۱۶

بیاورد گستهم درع نبرد
بپوشید بیژن بکردار گرد ۴۱۷

بسوی سپد کوه بنهاد روی
چنانچون بود مردم جنگجوی ۴۱۸

چنین گفت شاه جوان با تخوار
که آمد بنوی یکی نامدار ۴۱۹

نگه کن ببین تا ورا نام چیست
بدین مرد جنگی که خواهد گریست ۴۲۰

بخسرو تخوار سراینده گفت
که این را ز ایران کسی نیست جفت ۴۲۱

که فرزند گیوست مردی دلیر
بهر رزم پیروز باشد چو شیر ۴۲۲

ندارد جز او گیو فرزند نیز
گرامیترستش ز گنج و ز چیز ۴۲۳

تو اکنون سوی بارگی دار دست
دل شاه ایران نشاید شکست ۴۲۴

و دیگر که دارد همی آن زره
کجا گیو زد بر میان برگره ۴۲۵

برو تیر و ژوپین نیابد گذار
سزد گر پیاده کند کارزار ۴۲۶

تو با او بسنده نباشی بجنگ
نگه کن که الماس دارد بچنگ ۴۲۷

بزد تیر بر اسپ بیژن فرود
تو گفتی باسپ اندرون جان نبود ۴۲۸

بیفتاد و بیژن جدا گشت ازوی
سوی تیغ با تیغ بنهاد روی ۴۲۹

یکی نعره زد کای سوار دلیر
بمان تا ببینی کنون رزم شیر ۴۳۰

ندانی که بی‌اسپ مردان جنگ
بیایند با تیغ هندی بچنگ ۴۳۱

ببینی مرا گر بمانی بجای
به پیکار ازین پس نیایدت رای ۴۳۲

چو بیژن همی برنگشت از فرود
فرود اندر آن کار تندی نمود ۴۳۳

یکی تیر دیگر بیانداخت شیر
سپر بر سر آورد مرد دلیر ۴۳۴

سپر بر درید و زره را نیافت
ازو روی بیژن بپستی نتافت ۴۳۵

ازان تند بالا چو بر سر کشید
بزد دست و تیغ از میان برکشید ۴۳۶

فرود گرانمایه زو بازگشت
همه بارهٔ دژ پرآواز گشت ۴۳۷

دوان بیژن آمد پس پشت اوی
یکی تیغ بد تیز در مشت اوی ۴۳۸

به برگستوان بر زد و کرد چاک
گرانمایه اسپ اندر آمد بخاک ۴۳۹

به دربند حصن اندر آمد فرود
دلیران در دژ ببستند زود ۴۴۰

ز باره فراوان ببارید سنگ
بدانست کان نیست جای درنگ ۴۴۱

خروشید بیژن که ای نامدار
ز مردی پیاده دلیر و سوار ۴۴۲

چنین بازگشتی و شرمت نبود
دریغ آن دل و نام جنگی فرود ۴۴۳

بیامد بر طوس زان رزمگاه
چنین گفت کای پهلوان سپاه ۴۴۴

سزد گر برزم چنین یک دلیر
شود نامبردار یک دشت شیر ۴۴۵

اگر کوه خارا ز پیکان اوی
شود آب و دریا بود کان اوی ۴۴۶

سپهبد نباید که دارد شگفت
ازین برتر اندازه نتوان گرفت ۴۴۷

سپهبد بدارنده سوگند خورد
کزین دژ برآرم بخورشید گرد ۴۴۸

بکین زرسپ گرامی سپاه
برآرم بسازم یکی رزمگاه ۴۴۹

تن ترک بدخواه بیجان کنم
ز خونش دل سنگ مرجان کنم ۴۵۰

چو خورشید تابنده شد ناپدید
شب تیره بر چرخ لشکر کشید ۴۵۱

دلیران دژدار مردی هزار
ز سوی کلات اندر آمد سوار ۴۵۲

در دژ ببستند زین روی تنگ
خروش جرس خاست و آوای زنگ ۴۵۳

جریره بتخت گرامی بخفت
شب تیره با درد و غم بود جفت ۴۵۴

بخواب آتشی دید کز دژ بلند
برافروختی پیش آن ارجمند ۴۵۵

سراسر سپد کوه بفروختی
پرستنده و دژ همی سوختی ۴۵۶

دلش گشت پر درد و بیدار گشت
روانش پر از درد و تیمار گشت ۴۵۷

بباره برآمد جهان بنگرید
همه کوه پرجوشن و نیزه دید ۴۵۸

رخش گشت پرخون و دل پر ز دود
بیامد به بالین فرخ فرود ۴۵۹

بدو گفت بیدار گرد ای پسر
که ما را بد آمد ز اختر بسر ۴۶۰

سراسر همه کوه پر دشمنست
در دژ پر از نیزه و جوشنست ۴۶۱

بمادر چنین گفت جنگی فرود
که از غم چه داری دلت پر ز دود ۴۶۲

مرا گر زمانه شدست اسپری
زمانه ز بخشش فزون نشمری ۴۶۳

بروز جوانی پدر کشته شد
مرا روز چون روز او گشته شد ۴۶۴

بدست گروی آمد او را زمان
سوی جان من بیژن آمد دمان ۴۶۵

بکوشم نمیرم مگر غرم‌وار
نخواهم ز ایرانیان زینهار ۴۶۶

سپه را همه ترگ و جوشن بداد
یکی ترگ رومی بسر برنهاد ۴۶۷

میانرا بخفتان رومی ببست
بیامد کمان کیانی بدست ۴۶۸

چو خورشید تابنده بنمود چهر
خرامان برآمد بخم سپهر ۴۶۹

ز هر سو برآمد خروش سران
گراییدن گرزهای گران ۴۷۰

غو کوس با نالهٔ کرنای
دم نای سرغین و هندی درای ۴۷۱

برون آمد از بارهٔ دژ فرود
دلیران ترکان هرآنکس که بود ۴۷۲

ز گرد سواران و ز گرز و تیر
سر کوه شد همچو دریای قیر ۴۷۳

نبد هیچ هامون و جای نبرد
همی کوه و سنگ اسپ را خیره کرد ۴۷۴

ازین گونه تا گشت خورشید راست
سپاه فرود دلاور بکاست ۴۷۵

فراز و نشیبش همه کشته شد
سربخت مرد جوان گشته شد ۴۷۶

بدو خیره ماندند ایرانیان
که چون او ندیدند شیر ژیان ۴۷۷

ز ترکان نماند ایچ با او سوار
ندید ایچ تنها رخ کارزار ۴۷۸

عنان را بپیچید و تنها برفت
ز بالا سوی دژ خرامید تفت ۴۷۹

چو رهام و بیژن کمین ساختند
فراز و نشیبش همی تاختند ۴۸۰

چو بیژن پدید آمد اندر نشیب
سبک شد عنان و گران شد رکیب ۴۸۱

فرود جوان ترگ بیژن بدید
بزد دست و تیغ از میان برکشید ۴۸۲

چو رهام گرد اندر آمد به پشت
خروشان یکی تیغ هندی به مشت ۴۸۳

بزد بر سر کتف مرد دلیر
فرود آمد از دوش دستش به زیر ۴۸۴

چو از وی جدا گشت بازوی و دوش
همی تاخت اسپ و همی زد خروش ۴۸۵

بنزدیک دژ بیژن اندر رسید
بزخمی پی بارهٔ او برید ۴۸۶

پیاده خود و چند زان چاکران
تبه گشته از چنگ کنداوران ۴۸۷

بدژ در شد و در ببستند زود
شد آن نامور شیر جنگی فرود ۴۸۸

بشد با پرستندگان مادرش
گرفتند پوشیدگان در برش ۴۸۹

بزاری فگندند بر تخت عاج
نبد شاه را روز هنگام تاج ۴۹۰

همه غالیه موی و مشکین کمند
پرستنده و مادر از بن بکند ۴۹۱

همی کند جان آن گرامی فرود
همه تخت مویه همه حصن رود ۴۹۲

چنین گفت چون لب ز هم برگرفت
که این موی کندن نباشد شگفت ۴۹۳

کنون اندر آیند ایرانیان
به تاراج دژ پاک بسته میان ۴۹۴

پرستندگان را اسیران کنند
دژ وباره کوه ویران کنند ۴۹۵

دل هرک بر من بسوزد همی
ز جانم رخش برفروزد همی ۴۹۶

همه پاک بر باره باید شدن
تن خویش را بر زمین بر زدن ۴۹۷

کجا بهر بیژن نماند یکی
نمانم من ایدر مگر اندکی ۴۹۸

کشنده تن و جان من درد اوست
پرستار و گنجم چه در خورد اوست ۴۹۹

بگفت این و رخسارگان کرد زرد
برآمد روانش بتیمار و درد ۵۰۰

ببازیگری ماند این چرخ مست
که بازی برآرد به هفتاد دست ۵۰۱

زمانی بخنجر زمانی بتیغ
زمانی بباد و زمانی بمیغ ۵۰۲

زمانی بدست یکی ناسزا
زمانی خود از درد و سختی رها ۵۰۳

زمانی دهد تخت و گنج و کلاه
زمانی غم و رنج و خواری و چاه ۵۰۴

همی خورد باید کسی را که هست
منم تنگدل تا شدم تنگدست ۵۰۵

اگر خود نزادی خردمند مرد
ندیدی ز گیتی چنین گرم و سرد ۵۰۶

بباید به کوری و ناکام زیست
برین زندگانی بباید گریست ۵۰۷

سرانجام خاکست بالین اوی
دریغ آن دل و رای و آیین اوی ۵۰۸

پرستندگان بر سر دژ شدند
همه خویشتن بر زمین برزدند ۵۰۹

یکی آتشی خود جریره فروخت
همه گنجها را بتش بسوخت ۵۱۰

یکی تیغ بگرفت زان پس بدست
در خانهٔ تازی اسپان ببست ۵۱۱

شکمشان بدرید و ببرید پی
همی ریخت از دیده خوناب و خوی ۵۱۲

بیامد ببالین فرخ فرود
یکی دشنه با او چو آب کبود ۵۱۳

دو رخ را بروی پسر بر نهاد
شکم بردرید و برش جان بداد ۵۱۴

در دژ بکندند ایرانیان
بغارت ببستند یکسر میان ۵۱۵

چو بهرام نزدیک آن باره شد
از اندوه یکسر دلش پاره شد ۵۱۶

بایرانیان گفت کین از پدر
بسی خوارتر مرد و هم زارتر ۵۱۷

کشنده سیاوش چاکر نبود
ببالینش بر کشته مادر نبود ۵۱۸

همه دژ سراسر برافروخته
همه خان و مان کنده و سوخته ۵۱۹

بایرانیان گفت کز کردگار
بترسید وز گردش روزگار ۵۲۰

ببد بس درازست چنگ سپهر
به بیدادگر برنگردد بمهر ۵۲۱

زکیخسرو اکنون ندارید شرم
که چندان سخن گفت با طوس نرم ۵۲۲

بکین سیاوش فرستادتان
بسی پند و اندرزها دادتان ۵۲۳

ز خون برادر چو آگه شود
همه شرم و آذرم کوته شود ۵۲۴

ز رهام وز بیژن تیز مغز
نیاید بگیتی یکی کار نغز ۵۲۵

هماننگه بیامد سپهدار طوس
براه کلات اندر آورد کوس ۵۲۶

چو گودرز و چون گیو کنداوران
ز گردان ایران سپاهی گران ۵۲۷

سپهبد بسوی سپدکوه شد
وزانجا بنزدیکی انبوه شد ۵۲۸

چو آمد ببالین آن کشته زار
بران تخت با مادر افگنده خوار ۵۲۹

بیک دست بهرام پر آب چشم
نشسته ببالین او پر ز خشم ۵۳۰

بدست دگر زنگهٔ شاوران
برو انجمن گشته کنداوران ۵۳۱

گوی چون درختی بران تخت عاج
بدیدار ماه و ببالای ساج ۵۳۲

سیاوش بد خفته بر تخت زر
ابا جوشن و تیغ و گرز و کمر ۵۳۳

برو زار بگریست گودرز و گیو
بزرگان چو گرگین و بهرام نیو ۵۳۴

رخ طوس شد پر ز خون جگر
ز درد فرود و ز درد پسر ۵۳۵

که تندی پشیمانی آردت بار
تو در بوستان تخم تندی مکار ۵۳۶

چنین گفت گودرز با طوس و گیو
همان نامداران و گردان نیو ۵۳۷

که تندی نه کار سپهبد بود
سپهبد که تندی کند بد بود ۵۳۸

جوانی بدین سان ز تخم کیان
بدین فر و این برز و یال و میان ۵۳۹

بدادی بتیزی و تندی بباد
زرسپ آن سپهدار نوذرنژاد ۵۴۰

ز تیزی گرفتار شد ریونیز
نبود از بد بخت ما مانده چیز ۵۴۱

هنر بی‌خرد در دل مرد تند
چو تیغی که گردد ز زنگار کند ۵۴۲

چو چندین بگفتند آب از دو چشم
ببارید و آمد ز تندی بخشم ۵۴۳

چنین پاسخ آورد کز بخت بد
بسی رنج وسختی بمردم رسد ۵۴۴

بفرمود تا دخمهٔ شاهوار
بکردند بر تیغ آن کوهسار ۵۴۵

نهادند زیراندرش تخت زر
بدیبای زربفت و زرین کمر ۵۴۶

تن شاهوارش بیاراستند
گل و مشک و کافور و می خواستند ۵۴۷

سرش را بکافور کردند خشک
رخش را بعطر و گلاب و بمشک ۵۴۸

نهادند بر تخت و گشتند باز
شد آن شیردل شاه گردن‌فراز ۵۴۹

زراسپ سرافراز با ریونیز
نهادند در پهلوی شاه نیز ۵۵۰

سپهبد بران ریش کافورگون
ببارید از دیدگان جوی خون ۵۵۱

چنینست هرچند مانیم دیر
نه پیل سرافراز ماند نه شیر ۵۵۲

دل سنگ و سندان بترسد ز مرگ
رهایی نیابد ازو بار و برگ ۵۵۳

سه روزش درنگ آمد اندر چرم
چهارم برآمد ز شیپور دم ۵۵۴

سپه برگرفت و بزد نای و کوس
زمین کوه تا کوه گشت آبنوس ۵۵۵

هرآنکس که دیدی ز توران سپاه
بکشتی تنش را فگندی براه ۵۵۶

همه مرزها کرد بی‌تار و پود
همی رفت پیروز تا کاسه‌رود ۵۵۷

بدان مرز لشکر فرود آورید
زمین گشت زان خیمه‌ها ناپدید ۵۵۸

خبر شد بترکان کز ایران سپاه
سوس کاسه رود اندر آمد براه ۵۵۹

ز تران بیامد دلیری جوان
پلاشان بیداردل پهلوان ۵۶۰

بیامد که لشکر همی بنگرد
درفش سران را همی بشمرد ۵۶۱

بلشکرگه اندر یکی کوه بود
بلند و بیکسو ز انبوه بود ۵۶۲

نشسته برو گیو و بیژن بهم
همی رفت هرگونه از بیش و کم ۵۶۳

درفش پلاشان ز توران سپاه
بدیدار ایشان برآمد ز راه ۵۶۴

چو از دور گیو دلاور بدید
بزد دست و تیغ از میان برکشید ۵۶۵

چنین گفت کامد پلاشان شیر
یکی نامداری سواری دلیر ۵۶۶

شوم گر سرش را ببرم ز تن
گرش بسته آرم بدین انجمن ۵۶۷

بدو گفت بیژن که گر شهریار
مرا داد خلعت بدین کارزار ۵۶۸

بفرمان مرا بست باید کمر
برزم پلاشان پرخاشخر ۵۶۹

به بیژن چنین گفت گیو دلیر
که مشتاب در چنگ این نره شیر ۵۷۰

نباید که با او نتابی بجنگ
کنی روز بر من برین جنگ تنگ ۵۷۱

پلاشان چو شیر است در مرغزار
جز از مرد جنگی نجوید شکار ۵۷۲

بدو گفت بیژن مرا زین سخن
به پیش جهاندار ننگی مکن ۵۷۳

سلیح سیاوش مرا ده بجنگ
پس آنگه نگه کن شکار پلنگ ۵۷۴

بدو داد گیو دلیر آن زره
همی بست بیژن زره را گره ۵۷۵

یکی بارهٔ تیزرو برنشست
بهامون خرامید نیزه بدست ۵۷۶

پلاشان یکی آهو افگنده بود
کبابش بر آتش پراگنده بود ۵۷۷

همی خورد و اسپش چران و چمان
پلاشان نشسته به بازو کمان ۵۷۸

چو اسپش ز دور اسپ بیژن بدید
خروشی برآورد و اندر دمید ۵۷۹

پلاشان بدانست کامد سوار
بیامد بسیچیدهٔ کارزار ۵۸۰

یکی بانگ برزد به بیژن بلند
منم گفت شیراوژن و و دیوبند ۵۸۱

بگو آشکارا که نام تو چیست
که اختر همی بر تو خواهد گریست ۵۸۲

دلاور بدو گفت من بیژنم
برزم اندرون پیل و رویین‌تنم ۵۸۳

نیا شیر جنگی پدر گیو گرد
هم اکنون ببینی ز من دستبرد ۵۸۴

بروز بلا در دم کارزار
تو بر کوه چون گرگ مردار خواه ۵۸۵

همی دود و خاکستر و خون خوری
گه آمد که لشکر بهامون بری ۵۸۶

پلاشان بپاسخ نکرد ایچ یاد
برانگیخت آن پیل‌تن را چو باد ۵۸۷

سواران بنیزه برآویختند
یکی گرد تیره برانگیختند ۵۸۸

سنانهای نیزه بهم برشکست
یلان سوی شمشیر بردند دست ۵۸۹

بزخم اندرون تیغ شد لخت لخت
ببودند لرزان چو شاخ درخت ۵۹۰

بب اندرون غرقه شد بارگی
سرانشان غمی گشت یکبارگی ۵۹۱

عمود گران برکشیدند باز
دو شیر سرافراز و دو رزمساز ۵۹۲

چنین تا برآورد بیژن خروش
عمودگران برنهاده بدوش ۵۹۳

بزد بر میان پلاشان گرد
همه مهرهٔ پشت بشکست خرد ۵۹۴

ز بالای اسپ اندر آمد تنش
نگون شد بر و مغفر و جوشنش ۵۹۵

فرود آمد از باره بیژن چو گرد
سر مرد جنگی ز تن دور کرد ۵۹۶

سلیح و سر و اسپ آن نامجوی
بیاورد و سوی پدر کرد روی ۵۹۷

دل گیو بد زان سخن پر ز درد
که چون گردد آن باد روز نبرد ۵۹۸

خروشان و جوشان بدان دیده‌گاه
که تا گرد بیژن کی آید ز راه ۵۹۹

همی آمد از راه پور جوان
سر و جوشن و اسپ آن پهلوان ۶۰۰

بیاورد و بنهاد پیش پدر
بدو گفت پیروز باش ای پسر ۶۰۱

برفتند با شادمانی ز جای
نهادند سر سوی پرده‌سرای ۶۰۲

بیاورد پیش سپهبد سرش
همان اسپ با جوشن و مغفرش ۶۰۳

چنان شاد شد زان سخن پهلوان
که گفتی برافشاند خواهد روان ۶۰۴

بدو گفت کای پور پشت سپاه
سر نامداران و دیهیم شاه ۶۰۵

همیشه بزی شاد و برترمنش
ز تو دور بادا بد بدکنش ۶۰۶

ازان پس خبر شد بافراسیاب
که شد مرز توران چو دریای آب ۶۰۷

سوی کاسه‌رود اندر آمد سپاه
زمین شد ز کین سیاوش سیاه ۶۰۸

سپهبد به پیران سالار گفت
که خسرو سخن برگشاد از نهفت ۶۰۹

مگر کین سخن را پذیره شویم
همه با درفش و تبیره شویم ۶۱۰

وگرنه ز ایران بیاید سپاه
نه خورشید بینیم روشن نه ماه ۶۱۱

برو لشکر آور ز هر سو فراز
سخنها نباید که گردد دراز ۶۱۲

وزین رو برآمد یکی تندباد
که کس را ز ایران نبد رزم یاد ۶۱۳

یکی ابر تند اندر آمد چو گرد
ز سرما همی لب بدندان فسرد ۶۱۴

سراپرده و خیمه‌ها گشت یخ
کشید از بر کوه بر برف نخ ۶۱۵

بیک هفته کس روی هامون ندید
همه کشور از برف شد ناپدید ۶۱۶

خور و خواب و آرامگه تنگ شد
تو گفتی که روی زمین سنگ شد ۶۱۷

کسی را نبد یاد روز نبرد
همی اسپ جنگی بکشت و بخورد ۶۱۸

تبه شد بسی مردم و چارپای
یکی را نبد چنگ و بازو بجای ۶۱۹

بهشتم برآمد بلند آفتاب
جهان شد سراسر چو دریای آب ۶۲۰

سپهبد سپه را همی گرد کرد
سخن رفت چندی ز روز نبرد ۶۲۱

که ایدر سپه شد ز تنگی تباه
سزد گر برانیم ازین رزمگاه ۶۲۲

مبادا برین بوم و برها درود
کلات و سپدکوه گر کاسه رود ۶۲۳

ز گردان سرافراز بهرام گفت
که این از سپهبد نشاید نهفت ۶۲۴

تو ما را بگفتار خامش کنی
همی رزم پور سیاوش کنی ۶۲۵

مکن کژ ابر خیره بر کار راست
بیک جان نگه کن که چندین بکاست ۶۲۶

هنوز از بدی تا چه آیدت پیش
به چرم اندر است این زمان گاومیش ۶۲۷

سپهبد چنین گفت کاذرگشسپ
نبد نامورتر ز جنگی زرسپ ۶۲۸

بلشکر نگه کن که چون ریونیز
که بینی بمردی و دیدار نیز ۶۲۹

نه بر بی‌گنه کشته آمد فرود
نوشته چنین بود بود آنچ بود ۶۳۰

مرا جام ازو پر می و شیر بود
جوان را ز بالا سخن تیر بود ۶۳۱

کنون از گذشته نیاریم یاد
به بیداد شد کشته او گر بداد ۶۳۲

چو خلعت ستد گیو گودرز ز شاه
که آن کوه هیزم بسوزد براه ۶۳۳

کنونست هنگام آن سوختن
به آتش سپهری برافروختن ۶۳۴

گشاده شود راه لشکر مگر
بباشد سپه را بروبر گذر ۶۳۵

بدو گفت گیو این سخن رنج نیست
وگر هست هم رنج بی‌گنج نیست ۶۳۶

غمی گشت بیژن بدین داستان
نباشم بدین گفت همداستان ۶۳۷

مرا با جوانی نباید نشست
بپیری کمر بر میان تو بست ۶۳۸

برنج و بسختی بپروردیم
بگفتار هرگز نیازردیم ۶۳۹

مرا برد باید بدین کار دست
نشاید تو با رنج و من با نشست ۶۴۰

بدو گفت گیو آنک من ساختم
بدین کار گردن برافراختم ۶۴۱

کنون ای پسر گاه آرایشست
نه هنگام پیری و بخشایشست ۶۴۲

ازین رفتن من ندار ایچ غم
که من کوه خارا بسوزم به دم ۶۴۳

بسختی گذشت از در کاسه‌رود
جهان را همه رنج برف آب بود ۶۴۴

چو آمد برران کوه هیزم فراز
ندانست بالا و پهناش باز ۶۴۵

ز پیکان تیر آتشی برفروخت
بکوه اندر افگند و هیزم بسوخت ۶۴۶

ز آتش سه هفته گذرشان نبود
ز تف زبانه ز باد و ز دود ۶۴۷

چهارم سپه برگذشتن گرفت
همان آب و آتش نشستن گرفت ۶۴۸

سپهبد چو لشکر برو گرد شد
ز آتش براه گروگرد شد ۶۴۹

سپاه اندر آمد چنانچون سزد
همه کوه و هامون سراپرده زد ۶۵۰

چنانچون ببایست برساختند
ز هر سو طلایه برون تاختند ۶۵۱

گروگرد بودی نشست تژاو
سواری که بودیش با شیر تاو ۶۵۲

فسیله بدان جایگه داشتی
چنان کوه تا کوه بگذاشتی ۶۵۳

خبر شد که آمد ز ایران سپاه
گله برد باید به یکسو ز راه ۶۵۴

فرستاد گردی هم اندر شتاب
بنزدیک چوپان افراسیاب ۶۵۵

کبوده بدش نام و شایسته بود
بشایستگی نیز بایسته بود ۶۵۶

بدو گفت چون تیره گردد سپهر
تو ز ایدر برو هیچ منمای چهر ۶۵۷

نگه کن که چندست ز ایران سپاه
ز گردان که دارد درفش و کلاه ۶۵۸

ازیدر بر ایشان شبیخون کنیم
همه کوه در جنگ هامون کنیم ۶۵۹

کبوده بیامد چو گرد سیاه
شب تیره نزدیک ایران سپاه ۶۶۰

طلایه شب تیره بهرام بود
کمندش سر پیل را دام بود ۶۶۱

برآورد اسپ کبوده خروش
ز لشکر برافراخت بهرام گوش ۶۶۲

کمان را بزه کرد و بفشارد ران
درآمد ز جای آن هیون گران ۶۶۳

یکی تیر بگشاد و نگشاد لب
کبوده نبود ایچ پیدا ز شب ۶۶۴

بزد بر کمربند چوپان شاه
همی گشت رنگ کبوده سیاه ۶۶۵

ز اسپ اندر افتاد و زنهار خواست
بدو گفت بهرام برگوی راست ۶۶۶

که ایدر فرستندهٔ تو که بود
کرا خواستی زین بزرگان بسود ۶۶۷

ببهرام گفت ار دهی زینهار
بگویم ترا هرچ پرسی ز کار ۶۶۸

تژاوست شاها فرستنده‌ام
بنزدیک او من پرستنده‌ام ۶۶۹

مکش مر مرا تا نمایمت راه
بجایی که او دارد آرامگاه ۶۷۰

بدو گفت بهرام با من تژاو
چو با شیر درنده پیکار گاو ۶۷۱

سرش را بخنجر ببرید پست
بفتراک زین کیانی ببست ۶۷۲

بلشکر گه آورد و بفگند خوار
نه نام‌آوری بد نه گردی سوار ۶۷۳

چو خورشید بر زد ز گردون درفش
دم شب شد از خنجر او بنفش ۶۷۴

غمی شد دل مرد پرخاشجوی
بدانست کو را بد آمد بروی ۶۷۵

برآمد خروش خروس و چکاو
کبوده نیامد بنزد تژاو ۶۷۶

سپاهی که بودند با او بخواند
وزان جایگه تیز لشکر براند ۶۷۷

تژاو سپهبد بشد با سپاه
بایران خروش آمد از دیده‌گاه ۶۷۸

که آمد سپاهی ز ترکان بجنگ
سپهبد نهنگی درفشی پلنگ ۶۷۹

ز گردنکشان پیش او رفت گیو
تنی چند با او ز گردان نیو ۶۸۰

برآشفت و نامش بپرسید زوی
چنین گفت کای مرد پرخاشجوی ۶۸۱

بدین مایه مردم بجنگ آمدی
ز هامون بکام نهنگ آمدی ۶۸۲

بپاسخ چنین گفت کای نامدار
ببینی کنون رزم شیر سوار ۶۸۳

بگیتی تژاوست نام مرا
بهر دم برآرند کام مرا ۶۸۴

نژادم بگوهر از ایران بدست
ز گردان وز پشت شیران بدست ۶۸۵

کنون مرزبانم بدین تخت و گاه
نگین بزرگان و داماد شاه ۶۸۶

بدو گفت گیو اینکه گفتی مگوی
که تیره شود زین سخن آبروی ۶۸۷

از ایران بتوران که دارد نشست
مگر خوردنش خون بود گر کبست ۶۸۸

اگر مرزبانی و داماد شاه
چرا بیشتر زین نداری سپاه ۶۸۹

بدین مایه لشکر تو تندی مجوی
بتندی بپیش دلیران مپوی ۶۹۰

که این پرهنر نامدار دلیر
سر مرزبان اندر آرد بزیر ۶۹۱

گر اایدونک فرمان کنی با سپاه
بایران خرامی بنزدیک شاه ۶۹۲

کنون پیش طوس سپهبد شوی
بگویی و گفتار او بشنوی ۶۹۳

ستانمت زو خلعت و خواسته
پرستنده و اسپ آراسته ۶۹۴

تژاو فریبنده گفت ای دلیر
درفش مرا کس نیارد بزیر ۶۹۵

مرا ایدر اکنون نگینست و گاه
پرستنده و گنج و تاج و سپاه ۶۹۶

همان مرز و شاهی چو افراسیاب
کس این را ز ایران نبیند بخواب ۶۹۷

پرستار وز مادیانان گله
بدشت گروگرد کرده یله ۶۹۸

تو این اندکی لشکر من مبین
مراجوی با گرز بر پشت زین ۶۹۹

من امروز با این سپاه آن کنم
کزین آمدن تان پشیمان کنم ۷۰۰

چنین گفت بیژن بفرخ پدر
که ای نامور گرد پرخاشخر ۷۰۱

سرافراز و بیداردل پهلوان
به پیری نه آنی که بودی جوان ۷۰۲

ترا با تژاو این همه پند چیست
بترکی چنین مهر و پیوند چیست ۷۰۳

همی گرز و خنجر بباید کشید
دل و مغز ایشان بباید درید ۷۰۴

برانگیخت اسپ و برآمد خروش
نهادند گوپال و خنجر بدوش ۷۰۵

یکی تیره گرد از میان بردمید
بدان سان که خورشید شد ناپدید ۷۰۶

جهان شد چو آبار بهمن سیاه
ستاره ندیدند روشن نه ماه ۷۰۷

بقلب سپاه اندرون گیو گرد
همی از جهان روشنایی ببرد ۷۰۸

بپیش اندرون بیژن تیزچنگ
همی بزمگاه آمدش جای جنگ ۷۰۹

وزان سوی با تاج بر سر تژاو
که بودیش با شیر درنده تاو ۷۱۰

یلانش همه نیک‌مردان و شیر
که هرگز نشدشان دل از رزم سیر ۷۱۱

بسی برنیامد برین روزگار
که آن ترک سیر آمد از کارزار ۷۱۲

سه بهره ز توران سپه کشته شد
سربخت آن ترک برگشته شد ۷۱۳

همی شد گریزان تژاو دلیر
پسش بیژن گیو برسان شیر ۷۱۴

خروشان و جوشان و نیزه بدست
تو گفتی که غرنده شیرست مست ۷۱۵

یکی نیزه زد بر میان تژاو
نماند آن زمان با تژاو ایچ تاو ۷۱۶

گراینده بدبند رومی زره
بپیچید و بگشاد بند گره ۷۱۷

بیفگند نیزه بیازید چنگ
چو بر کوه بر غرم تازد پلنگ ۷۱۸

بدان سان که شاهین رباید چکاو
ربود آن گرانمایه تاج تژاو ۷۱۹

که افراسیابش بسر برنهاد
نبودی جدا زو بخواب و بیاد ۷۲۰

چنین تا در دژ همی تاخت اسپ
پس‌اندرش بیژن چو آذرگشسپ ۷۲۱

چو نزدیکی دژ رسید اسپنوی
بیامد خروشان پر از آب روی ۷۲۲

که از کین چنین پشت برگاشتی
بدین دژ مرا خوار بگذاشتی ۷۲۳

سزد گر ز پس برنشانی مرا
بدین ره بدشمن نمانی مرا ۷۲۴

تژاو سرافراز را دل بسوخت
بکردار آتش رخش برفروخت ۷۲۵

فراز اسپنوی و تژاو از نشیب
بدو داد در تاختن یک رکیب ۷۲۶

پس اندر نشاندش چو ماه دمان
برآمد ز جا باره زیرش دنان ۷۲۷

همی تاخت چون گرد با اسپنوی
سوی راه توران نهادند روی ۷۲۸

زمانی دوید اسپ جنگی تژاو
نماند ایچ با اسپ و با مرد تاو ۷۲۹

تژاو آن زمان با پرستنده گفت
که دشوار کار آمد ای خوب جفت ۷۳۰

فروماند این اسپ جنگی ز کار
ز پس بدسگال آمد و پیش غار ۷۳۱

اگر دور از ایدر به بیژن رسم
بکام بداندیش دشمن رسم ۷۳۲

ترا نیست دشمن بیکبارگی
بمان تا برانم من این بارگی ۷۳۳

فرود آمد از اسپ او اسپنوی
تژاو از غم او پر از آب روی ۷۳۴

سبکبار شد اسپ و تندی گرفت
پسش بیژن گیو کندی گرفت ۷۳۵

چو دید آن رخ ماه‌روی اسپنوی
ز گلبرگ روی و پر از مشک موی ۷۳۶

پس پشت خویش اندرش جای کرد
سوی لشکر پهلوان رای کرد ۷۳۷

بشادی بیامد بدرگاه طوس
ز درگاه برخاست آوای کوس ۷۳۸

که بیدار دل شیر جنگی سوار
دمان با شکار آمد از مرغزار ۷۳۹

سپهدار و گردان پرخاشجوی
بویرانی دژ نهادند روی ۷۴۰

ازان پس برفتند سوی گله
که بودند بر دشت ترکان یله ۷۴۱

گرفتند هر یک کمندی بچنگ
چنانچون بود ساز مردان جنگ ۷۴۲

بخم اندر آمد سر بارگی
بیاراست لشکر بیکبارگی ۷۴۳

نشستند بر جایگاه تژاو
سواران ایران پر از خشم و تاو ۷۴۴

تژاو غمی با دو دیده پرآب
بیامد بنزدیک افراسیاب ۷۴۵

چنین گفت کامد سپهدار طوس
ابا لشکری گشن و پیلان کوس ۷۴۶

پلاشان و آن نامداران مرد
بخاک اندر آمد سرانشان ز گرد ۷۴۷

همه مرز و بوم آتش اندر زدند
فسیله سراسر بهم برزدند ۷۴۸

چو بشنید افراسیاب این سخن
غمی گشت و بر چاره افگند بن ۷۴۹

بپیران ویسه چنین گفت شاه
که گفتم بیاور ز هر سو سپاه ۷۵۰

درنگ آمدت رای از کاهلی
ز پیری گران گشته و بددلی ۷۵۱

نه دژ ماند اکنون نه اسپ و نه مرد
نشستن نشاید بدین مرز کرد ۷۵۲

بسی خویش و پیوند ما برده گشت
بسی مرد نیک‌اختر آزرده گشت ۷۵۳

کنون نیست امروز روز درنگ
جهان گشت بر مرد بیدار تنگ ۷۵۴

جهاندار پیران هم اندر شتاب
برون آمد از پیش افراسیاب ۷۵۵

ز هر مرز مردان جنگی بخواند
سلیح و درم داد و لشکر براند ۷۵۶

چو آمد ز پهلو برون پهلوان
همی نامزد کرد جای گوان ۷۵۷

سوی میمنه بارمان و تژاو
سواران که دارند با شیر تاو ۷۵۸

چو نستهین گرد بر میسره
کجا شیر بودی بچنگش بره ۷۵۹

جهان پر شد از نالهٔ کرنای
ز غریدن کوس و هندی درای ۷۶۰

هوا سربسر سرخ و زرد و بنفش
ز بس نیزه و گونه‌گونه درفش ۷۶۱

سپاهی ز جنگ‌آوران صدهزار
نهاده همه سر سوی کارزار ۷۶۲

ز دریا بدریا نبود ایچ راه
ز اسپ و ز پیل و هیون و سپاه ۷۶۳

همی رفت لشکر گروها گروه
نبد دشت پیدا نه دریا نه کوه ۷۶۴

بفرمود پیران که بیره روید
از ایدر سوی راه کوته روید ۷۶۵

نباید که یابند خود آگهی
ازین نامداران با فرهی ۷۶۶

مگر ناگهان بر سر آن گروه
فرود آرم این گشن لشکر چو کوه ۷۶۷

برون کرد کارآگهان ناگهان
همی جست بیدار کار جهان ۷۶۸

بتندی براه اندر آورد روی
بسوی گروگرد شد جنگجوی ۷۶۹

میان سرخس است نزدیک طوس
ز باورد برخاست آوای کوس ۷۷۰

بپیوست گفتار کارآگهان
بپیران بگفتند یک یک نهان ۷۷۱

که ایشان همه میگسارند و مست
شب و روز با جام پر می بدست ۷۷۲

سواری طلایه ندیدم براه
نه اندیشهٔ رزم توران سپاه ۷۷۳

چو بشنید پیران یلان را بخواند
ز لشکر فراوان سخنها براند ۷۷۴

که در رزم ما را چنین دستگاه
نبودست هرگز بایران سپاه ۷۷۵

گزین کرد زان لشکر نامدار
سواران شمشیرزن سی‌هزار ۷۷۶

برفتند نیمی گذشته ز شب
نه بانگ تبیره نه بوق و جلب ۷۷۷

چو پیران سالار لشکر براند
میان یلان هفت فرسنگ ماند ۷۷۸

نخستین رسیدند پیش گله
کجا بود بر دشت توران یله ۷۷۹

گرفتند بسیار و کشتند نیز
نبود از بد بخت مانند چیز ۷۸۰

گله‌دار و چوپان بسی کشته شد
سر بخت ایرانیان گشته شد ۷۸۱

وزان جایگه سوی ایران سپاه
برفتند برسان گرد سیاه ۷۸۲

همه مست بودند ایرانیان
گروهی نشسته گشاده میان ۷۸۳

بخیمه درون گیو بیدار بود
سپهدار گودرز هشیار بود ۷۸۴

خروش آمد و بانگ زخم تبر
سراسیمه شد گیو پرخاشخر ۷۸۵

ستاده ابر پیش پرده‌سرای
یکی اسپ بر گستوان ور بپای ۷۸۶

برآشفت با خویشتن چون پلنگ
ز بافیدن پای آمدش ننگ ۷۸۷

بیامد باسپ اندر آورد پای
بکردار باد اندر آمد ز جای ۷۸۸

بپرده‌سرای سپهبد رسید
ز گرد سپه آسمان تیره دید ۷۸۹

بدو گفت برخیز کامد سپاه
یکی گرد برخاست ز اوردگاه ۷۹۰

وزان جایگه رفت نزد پدر
بچنگ اندرون گرزهٔ گاو سر ۷۹۱

همی گشت بر گرد لشکر چو دود
برانگیخت آن را که هشیار بود ۷۹۲

یکی جنگ با بیژن افگند پی
که این دشت رزم است گر باغ می ۷۹۳

وزان پس بیامد سوی کارزار
بره برشتابید چندی سوار ۷۹۴

بدان اندکی برکشیدند نخ
سپاهی ز ترکان چو مور و ملخ ۷۹۵

همی کرد گودرز هر سو نگاه
سپاه اندر آمد بگرد سپاه ۷۹۶

سراسیمه شد خفته از داروگیر
برآمد یکی ابر بارانش تیر ۷۹۷

بزیر سر مست بالین نرم
زبر گرز و گوپال و شمشیر گرم ۷۹۸

سپیده چو برزد سر از برج شیر
بلشکر نگه کرد گیو دلیر ۷۹۹

همه دشت از ایرانیان کشته دید
سر بخت بیدار برگشته دید ۸۰۰

دریده درفش و نگونسار کوس
رخ زندگان تیره چون آبنوس ۸۰۱

سپهبد نگه کرد و گردان ندید
ز لشکر دلیران و مردان ندید ۸۰۲

همه رزمگه سربسر کشته بود
تنانشان بخون اندر آغشته بود ۸۰۳

پسر بی‌پدر شد پدر بی‌پسر
همه لشگر گشن زیر و زبر ۸۰۴

به بیچارگی روی برگاشتند
سراپرده و خیمه بگذاشتند ۸۰۵

نه کوس و نه لشکر نه بار و بنه
همه میسره خسته و میمنه ۸۰۶

ازین گونه لشکر سوی کاسه‌رود
برفتند بی‌مایه و تار و پود ۸۰۷

چنین آمد این گنبد تیزگرد
گهی شادمانی دهد گاه درد ۸۰۸

سواران توران پس پشت طوس
دلان پر ز کین و سران پر فسوس ۸۰۹

همی گرز بارید گویی ز ابر
پس پشت بر جوشن و خود و گبر ۸۱۰

نبد کس برزم اندرون پایدار
همه کوه کردند گردان حصار ۸۱۱

فرومانده اسپان و مردان جنگ
یکی را نبد هوش و توش و نه هنگ ۸۱۲

سپاهی ازین گونه گشتند باز
شده مانده از رزم و راه دراز ۸۱۳

ز هامون سپهبد سوی کوه شد
ز پیکار ترکان بی‌اندوه شد ۸۱۴

فراوان کم آمد ز ایرانیان
برآمد خروشی بدرد از میان ۸۱۵

همه خسته و بسته بد هرک زیست
شد آن کشته بر خسته باید گریست ۸۱۶

نه تاج و نه تخت و نه پرده‌سرای
نه اسپ و نه مردان جنگی بپای ۸۱۷

نه آباد بوم نه مردان کار
نه آن خستگانرا کسی خواستار ۸۱۸

پدر بر پسر چند گریان شده
وزان خستگان چند بریان شده ۸۱۹

چنین است رسم جهان جهان
که کردار خویش از تو دارد نهان ۸۲۰

همی با تو در پرده بازی کند
ز بیرون ترا بی‌نیازی کند ۸۲۱

ز باد آمدی رفت خواهی به گرد
چه دانی که با تو چه خواهند کرد ۸۲۲

ببند درازیم و در چنگ آز
ندانیم باز آشکارا ز راز ۸۲۳

دو بهره ز ایرانیان کشته بود
دگر خسته از رزم برگشته بود ۸۲۴

سپهبد ز پیکار دیوانه گشت
دلش با خرد همچو بیگانه گشت ۸۲۵

بلشکرگه اندر می و خوان و بزم
سپاه آرزو کرد بر جای رزم ۸۲۶

جهاندیده گودرز با پیر سر
نه پور و نبیره نه بوم و نه بر ۸۲۷

نه آن خستگان را خورش نه پزشک
همه جای غم بود و خونین سرشک ۸۲۸

جهاندیدگان پیش اوی آمدند
شکسته دل و راه‌جوی آمدند ۸۲۹

یکی دیدبان بر سر کوه کرد
کجا دیدگان سوی انبوه کرد ۸۳۰

طلایه فرستاد بر هر سویی
مگر یابد آن درد را دارویی ۸۳۱

یکی نامداری ز ایرانیان
بفرمود تا تنگ بندند میان ۸۳۲

دهد شاه را آگهی زین سخن
که سالار لشکر چهه افگند بن ۸۳۳

چه روز بد آمد بایرانیان
سران را ز بخشش سرآمد زیان ۸۳۴

رونده بر شاه برد آگهی
که تیره شد آن روزگار مهی ۸۳۵

چو شاه دلیر این سخنها شنید
بجوشید وز غم دلش بردمید ۸۳۶

ز کار برادر پر از درد بود
بران درد بر درد لشکر فزود ۸۳۷

زبان کرد گویا بنفرین طوس
شب تیره تا گاه بانگ خروس ۸۳۸

دبیر خردمند را پیش خواند
دل آگنده بودش ز غم برفشاند ۸۳۹

یکی نامه بنوشت پر آب چشم
ز بهر برادر پر از درد و خشم ۸۴۰

بسوی فریبرز کاوس شاه
یکی سوی پرمایگان سپاه ۸۴۱

سر نامه بود از نخست آفرین
چنانچون بود رسم آیین و دین ۸۴۲

بنام خداوند خورشید و ماه
کجا داد بر نیکوی دستگاه ۸۴۳

جهان و مکان و زمان آفرید
پی مور و پیل گران آفرید ۸۴۴

ازویست پیروزی و زو شکیب
بنیک و ببد زو رسد کام و زیب ۸۴۵

خرد داد و جان و تن زورمند
بزرگی و دیهیم و تخت بلند ۸۴۶

رهایی نیابد سر از بند اوی
یکی را همه فر و اورند اوی ۸۴۷

یکی را دگر شوربختی دهد
نیاز و غم و درد و سختی دهد ۸۴۸

ز رخشنده خورشید تا تیره خاک
همه داد بینم ز یزدان پاک ۸۴۹

بشد طوس با کاویانی درفش
ز لشکر چهل مرد زرینه کفش ۸۵۰

بتوران فرستادمش با سپاه
برادر شد از کین نخستین تباه ۸۵۱

بایران چنو هیچ مهتر مباد
وزین گونه سالار لشکر مباد ۸۵۲

دریغا برادر فرود جوان
سر نامداران و پشت گوان ۸۵۳

ز کین پدر زار و گریان بدم
بران درد یک چند بریان بدم ۸۵۴

کنون بر برادر بباید گریست
ندانم مرا دشمن و دوست کیست ۸۵۵

مرو گفتم او را براه چرم
مزن بر کلات و سپدکوه دم ۸۵۶

بران ره فرودست و با لشکرست
همان کی نژاد است و کنداور است ۸۵۷

نداند که این لشکر از بن کیند
از ایران سپاهند گر خود چیند ۸۵۸

ازان کوه جنگ آورد بی‌گمان
فراوان سران را سرآرد زمان ۸۵۹

دریغ آنچنان گرد خسرونژاد
که طوس فرومایه دادش بباد ۸۶۰

اگر پیش از این او سپهبد بدست
ز کاوس شاه اختر بد بدست ۸۶۱

برزم اندرون نیز خواب آیدش
چو بی می‌نشیند شتاب آیدش ۸۶۲

هنرها همه هست نزدیک اوی
مبادا چنان جان تاریک اوی ۸۶۳

چو این نامه خوانی هم‌اندر شتاب
ز دل دور کن خورد آرام و خواب ۸۶۴

سبک طوس را بازگردان بجای
ز فرمان مگرد و مزن هیچ رای ۸۶۵

سپهدار و سالار زرینه کفش
تو می باش با کاویانی درفش ۸۶۶

سرافراز گودرز ازان انجمن
بهر کار باشد ترا رای زن ۸۶۷

مکن هیچ در جنگ جستن شتاب
ز می دور باش و مپیمای خواب ۸۶۸

بتندی مجو ایچ رزم از نخست
همی باش تا خسته گردد درست ۸۶۹

ترا پیش رو گیو باشد بجنگ
که با فر و برزست و چنگ پلنگ ۸۷۰

فرازآور از هر سوی ساز رزم
مبادا که آید ترا رای بزم ۸۷۱

نهاد از بر نامه بر مهر شاه
فرستاده را گفت برکش براه ۸۷۲

ز رفتن شب و روز ماسای هیچ
بهر منزلی اسپ دیگر بسیچ ۸۷۳

بیامد فرستاده هم زین نشان
بنزدیک آن نامور سرکشان ۸۷۴

بنزد فریبرز شد نامه دار
بدو داد پس نامهٔ شهریار ۸۷۵

فریبرز طوس و یلان را بخواند
ز کار گذشته فراوان براند ۸۷۶

همان نامور گیو و گودرز را
سواران و گردان آن مرز را ۸۷۷

چو برخواند آن نامهٔ شهریار
جهان را درختی نو آمد ببار ۸۷۸

بزرگان و شیران ایران زمین
همه شاه را خواندند آفرین ۸۷۹

بیاورد طوس آن گرامی درفش
ابا کوس و پیلان و زرینه کفش ۸۸۰

بنزد فریبرز بردند و گفت
که آمد سزا را سزاوار جفت ۸۸۱

همه ساله بخت تو پیروز باد
همه روزگار تو نوروز باد ۸۸۲

برفت و ببرد آنک بد نوذری
سواران جنگ‌آور و لشکری ۸۸۳

بنزدیک شاه آمد از دشت جنگ
بره‌بر نکرد ایچ‌گونه درنگ ۸۸۴

زمین را ببوسید در پیش شاه
نکرد ایچ خسرو بدو در نگاه ۸۸۵

بدشنام بگشاد لب شهریار
بران انجمن طوس را کرد خوار ۸۸۶

ازان پس بدو گفت کای بدنشان
که کمباد نامت ز گردنکشان ۸۸۷

نترسی همی از جهاندار پاک
ز گردان نیامد ترا شرم و باک ۸۸۸

نگفتم مرو سوی راه چرم
برفتی و دادی دل من به غم ۸۸۹

نخستین بکین من آراستی
نژاد سیاوش را کاستی ۸۹۰

برادر سرافراز جنگی فرود
کجا هم چنو در زمانه نبود ۸۹۱

بکشتی کسی را که در کارزار
چو تو لشکری خواستی روزکار ۸۹۲

وزان پس که رفتی بران رزمگاه
نبودت به جز رامش و بزمگاه ۸۹۳

ترا جایگه نیست در شارستان
بزیبد ترا بند و بیمارستان ۸۹۴

ترا پیش آزادگان کار نیست
کجا مر ترا رای هشیار نیست ۸۹۵

سزاوار مسماری و بند و غل
نه اندر خور تاج و دیهیم و مل ۸۹۶

نژاد منوچهر و ریش سپید
ترا داد بر زندگانی امید ۸۹۷

وگرنه بفرمودمی تا سرت
بداندیش کردی جدا از برت ۸۹۸

برو جاودان خانه زندان توست
همان گوهر بد نگهبان توست ۸۹۹

ز پیشش براند و بفرمود بند
به بند از دلش بیخ شادی بکند ۹۰۰

فریبرز بنهاد بر سر کلاه
که هم پهلوان بود و هم پور شاه ۹۰۱

ازان پس بفرمود رهام را
که پیدا کند با گهر نام را ۹۰۲

بدو گفت رو پیش پیران خرام
ز من نزد آن پهلوان بر پیام ۹۰۳

بگویش که کردار گردان سپهر
همیشه چنین بود پر درد و مهر ۹۰۴

یکی را برآرد بچرخ بلند
یکی را کند زار و خوار و نژند ۹۰۵

کسی کو بلاجست گرد آن بود
شبیخون نه کردار مردان بود ۹۰۶

شبیخون نسازند کنداوران
کسی کو گراید بگرز گران ۹۰۷

تو گر با درنگی درنگ آوریم
گرت رای جنگست جنگ آوریم ۹۰۸

ز پیش فریبرز رهام گرد
برون رفت و پیغام و نامه ببرد ۹۰۹

بیامد طلایه بدیدش براه
بپرسیدش از نام وز جایگاه ۹۱۰

بدو گفت رهام جنگی منم
هنرمند و بیدار و سنگی منم ۹۱۱

پیام فریبرز کاوس شاه
به پیران رسانم بدین رزمگاه ۹۱۲

ز پیش طلایه سواری چو گرد
بیامد سخنها همه یاد کرد ۹۱۳

که رهام گودرز زان رزمگاه
بیامد سوی پهلوان سپاه ۹۱۴

بفرمود تا پیش اوی آورند
گشاده‌دل و تازه‌روی آورند ۹۱۵

سراینده رهام شد پیش اوی
بترس از نهان بداندیش اوی ۹۱۶

چو پیران ورا دید بنواختش
بپرسید و بر تخت بنشاختش ۹۱۷

برآورد رهام راز از نهفت
پیام فریبرز با او بگفت ۹۱۸

چنین گفت پیران برهام گرد
که این جنگ را خرد نتوان شمرد ۹۱۹

شما را بد این پیش دستی بجنگ
ندیدیم با طوس رای و درنگ ۹۲۰

بمرز اندر آمد چو گرگ سترگ
همی کشت بی‌باک خرد و بزرگ ۹۲۱

چه مایه بکشت و چه مایه ببرد
بدو نیک این مرز یکسان شمرد ۹۲۲

مکافات این بد کنون یافتند
اگر چند با کینه بشتافتند ۹۲۳

کنون گر تویی پهلوان سپاه
چنانچون ترا باید از من بخواه ۹۲۴

گر ایدونک یک ماه خواهی درنگ
ز لشکر نیاید سواری بجنگ ۹۲۵

وگر جنگ جویی منم برکنار
بیارای و برکش صف کارزار ۹۲۶

چو یک مه بدین آرزو بشمرید
که از مرز توران‌زمین بگذرید ۹۲۷

برانید لشکر سوی مرز خویش
ببینید یکسر همه ارز خویش ۹۲۸

وگرنه بجنگ اندر آرید چنگ
مخواهید زین پس زمان و درنگ ۹۲۹

یکی خلعت آراست رهام را
چنانچون بود درخور نام را ۹۳۰

بنزد فریبرز رهام گرد
بیاورد نامه چنانچون ببرد ۹۳۱

فریبرز چون یافت روز درنگ
بهر سو بیازید چون شیرچنگ ۹۳۲

سر بدره‌ها را گشادن گرفت
نهاده همه رای دادن گرفت ۹۳۳

کشیدند و لشکر بیاراستند
ز هر چیز لختی بپیراستند ۹۳۴

چو آمد سر ماه هنگام جنگ
ز پیمان بگشتند و از نام و ننگ ۹۳۵

خروشی برآمد ز هر دو سپاه
برفتند یکسر سوی رزمگاه ۹۳۶

ز بس ناله بوق و هندی درای
همی آسمان اندر آمد ز جای ۹۳۷

هم از یال اسپان و دست و عنان
ز گوپال و تیغ و کمان و سنان ۹۳۸

تو گفتی جهان دام نر اژدهاست
وگر آسمان بر زمین گشت راست ۹۳۹

نبد پشه را روزگار گذر
ز بس گرز و تیغ و سنان و سپر ۹۴۰

سوی میمنه گیو گودرز بود
رد و موبد و مهتر مرز بود ۹۴۱

سوی میسره اشکش تیزچنگ
که دریای خون راند هنگام جنگ ۹۴۲

یلان با فریبرز کاوس شاه
درفش از پس پشت در قلبگاه ۹۴۳

فریبرز با لشکر خویش گفت
که ما را هنرها شد اندر نهفت ۹۴۴

یک امروز چون شیر جنگ آوریم
جهان بر بداندیش تنگ آوریم ۹۴۵

کزین ننگ تا جاودان بر سپاه
بخندند همی گرز و رومی کلاه ۹۴۶

یکی تیرباران بکردند سخت
چو باد خزانی که ریزد درخت ۹۴۷

تو گفتی هوا پر کرگس شدست
زمین از پی پیل پامس شدست ۹۴۸

نبد بر هوا مرغ را جایگاه
ز تیر و ز گرز و ز گرد سپاه ۹۴۹

درفشیدن تیغ الماس گون
بکردار آتش بگرد اندرون ۹۵۰

تو گفتی زمین روی زنگی شدست
ستاره دل پیل جنگی شدست ۹۵۱

ز بس نیزه و گرز و شمشیر تیز
برآمد همی از جهان رستخیز ۹۵۲

ز قلب سپه گیو شد پیش صف
خروشان و بر لب برآورده کف ۹۵۳

ابا نامداران گودرزیان
کزیشان بدی راه سود و زیان ۹۵۴

بتیغ و بنیزه برآویختند
همی ز آهن آتش فرو ریختند ۹۵۵

چو شد رزم گودرز و پیران درشت
چو نهصد تن از تخم پیران بکشت ۹۵۶

چو دیدند لهاک و فرشیدورد
کزان لشکر گشن برخاست گرد ۹۵۷

یکی حمله بردند برسوی گیو
بران گرزداران و شیران نیو ۹۵۸

ببارید تیر از کمان سران
بران نامداران جوشن‌وران ۹۵۹

چنان شد که کس روی کشور ندید
ز بس کشتگان شد زمین ناپدید ۹۶۰

یکی پشت بر دیگری برنگاشت
نه بگذاشت آن جایگه را که داشت ۹۶۱

چنین گفت هومان به فرشیدورد
که با قلبگه جست باید نبرد ۹۶۲

فریبرز باید کزان قلبگاه
گریزان بیاید ز پشت سپاه ۹۶۳

پس آسان بود جنگ با میمنه
بچنگ آید آن رزمگاه و بنه ۹۶۴

برفتند پس تا بقلب سپاه
بجنگ فریبرز کاوس شاه ۹۶۵

ز هومان گریزان بشد پهلوان
شکست اندر آمد برزم گوان ۹۶۶

بدادند گردنکشان جای خویش
نبودند گستاخ با رای خویش ۹۶۷

یکایک بدشمن سپردند جای
ز گردان ایران نبد کس بپای ۹۶۸

بماندند بر جای کوس و درفش
ز پیکارشان دیده‌ها شد بنفش ۹۶۹

دلیران بدشمن نمودند پشت
ازان کارزار انده آمد بمشت ۹۷۰

نگون گشته کوس و درفش و سنان
نبود ایچ پیدا رکیب از عنان ۹۷۱

چو دشمن ز هر سو بانبوه شد
فریبرز بر دامن کوه شد ۹۷۲

برفتند ز ایرانیان هرک زیست
بران زندگانی بباید گریست ۹۷۳

همی بود بر جای گودرز و گیو
ز لشکر بسی نامبردار نیو ۹۷۴

چو گودرز کشواد بر قلبگاه
درفش فریبرز کاوس شاه ۹۷۵

ندید و یلان سپه را ندید
بکردار آتش دلش بردمید ۹۷۶

عنان کرد پیچان براه گریز
برآمد ز گودرزیان رستخیز ۹۷۷

بدو گفت گیو ای سپهدار پیر
بسی دیده‌ای گرز و گوپال و تیر ۹۷۸

اگر تو ز پیران بخواهی گریخت
بباید بسر بر مرا خاک ریخت ۹۷۹

نماند کسی زنده اندر جهان
دلیران و کارآزموده مهان ۹۸۰

ز مردن مرا و ترا چاره نیست
درنگی تر از مرگ پتیاره نیست ۹۸۱

چو پیش آمد این روزگار درشت
ترا روی بینند بهتر که پشت ۹۸۲

بپیچیم زین جایگه سوی جنگ
نیاریم بر خاک کشواد ننگ ۹۸۳

ز دانا تو نشنیدی آن داستان
که برگوید از گفتهٔ باستان ۹۸۴

که گر دو برادر نهد پشت پشت
تن کوه را سنگ ماند بمشت ۹۸۵

تو باشی و هفتاد جنگی پسر
ز دوده ستوده بسی نامور ۹۸۶

بخنجر دل دشمنان بشکنیم
وگر کوه باشد ز بن برکنیم ۹۸۷

چو گودرز بشنید گفتار گیو
بدید آن سر و ترگ بیدار نیو ۹۸۸

پشیمان شد از دانش و رای خویش
بیفشارد بر جایگه پای خویش ۹۸۹

گرازه برون آمد و گستهم
ابا برته و زنگهٔ یل بهم ۹۹۰

بخوردند سوگندهای گران
که پیمان شکستن نبود اندران ۹۹۱

کزین رزمگه برنتابیم روی
گر از گرز خون اندر آید بجوی ۹۹۲

وزان جایگه ران بیفشاردند
برزم اندرون گرز بگذاردند ۹۹۳

ز هر سو سپه بیکران کشته شد
زمانه همی بر بدی گشته شد ۹۹۴

به بیژن چنین گفت گودرز پیر
کز ایدر برو زود برسان تیر ۹۹۵

بسوی فریبرز برکش عنان
بپیش من آر اختر کاویان ۹۹۶

مگر خود فریبرز با آن درفش
بیاید کند روی دشمن بنفش ۹۹۷

چو بشنید بیژن برانگیخت اسپ
بیامد بکردار آذرگشسپ ۹۹۸

بنزد فریبرز و با او بگفت
که ایدر چه داری سپه در نهفت ۹۹۹

عنان را چو گردان یکی برگرای
برین کوه سر بر فزون زین مپای ۱۰۰۰

اگر تو نیایی مرا ده درفش
سواران و این تیغهای بنفش ۱۰۰۱

چو بیژن سخن با فریبرز گفت
نکرد او خرد با دل خویش جفت ۱۰۰۲

یکی بانگ برزد به بیژن که رو
که در کار تندی و در جنگ نو ۱۰۰۳

مرا شاه داد این درفش و سپاه
همین پهلوانی و تخت و کلاه ۱۰۰۴

درفش از در بیژن گیو نیست
نه اندر جهان سربسر نیو نیست ۱۰۰۵

یکی تیغ بگرفت بیژن بنفش
بزد ناگهان بر میان درفش ۱۰۰۶

بدو نیمه کرد اختر کاویان
یکی نیمه برداشت گرد از میان ۱۰۰۷

بیامد که آرد بنزد سپاه
چو ترکان بدیدند اختر براه ۱۰۰۸

یکی شیردل لشکری جنگجوی
همه سوی بیژن نهادند روی ۱۰۰۹

کشیدند گوپال و تیغ بنفش
به پیکار آن کاویانی درفش ۱۰۱۰

چنین گفت هومان که آن اخترست
که نیروی ایران بدو اندر است ۱۰۱۱

درفش بنفش ار بچنگ آوریم
جهان جمله بر شاه تنگ آوریم ۱۰۱۲

کمان را بزه کرد بیژن چو گرد
بریشان یکی تیرباران بکرد ۱۰۱۳

سپه یکسر از تیر او دور شد
همی گرگ درنده را سور شد ۱۰۱۴

بگفتند با گیو و با گستهم
سواران که بودند با او بهم ۱۰۱۵

که مان رفت باید بتوران سپاه
ربودن ازیشان همی تاج و گاه ۱۰۱۶

ز گردان ایران دلاور سران
برفتند بسیار نیزه‌وران ۱۰۱۷

بکشتند زیشان فراوان سوار
بیامد ز ره بیژن نامدار ۱۰۱۸

سپاه اندر آمد بگرد درفش
هوا شد ز گرد سواران بنفش ۱۰۱۹

دگر باره از جای برخاستند
بران دشت رزمی نو آراستند ۱۰۲۰

به پیش سپه کشته شد ریونیز
که کاوس را بد چو جان عزیز ۱۰۲۱

یکی تاجور شاه کهتر پسر
نیاز فریبرز و جان پدر ۱۰۲۲

سر و تاج او اندر آمد بخاک
بسی نامور جامه کردند چاک ۱۰۲۳

ازان پس خروشی برآورد گیو
که ای نامداران و گردان نیو ۱۰۲۴

چنویی نبود اندرین رزمگاه
جوان و سرافراز و فرزند شاه ۱۰۲۵

نبیره جهاندار کاوس پیر
سه تن کشته شد زار بر خیره خیر ۱۰۲۶

فرود سیاوش چون ریونیز
بگیتی فزون زین شگفتی چه چیز ۱۰۲۷

اگر تاج آن نارسیده جوان
بدشمن رسد شرم دارد روان ۱۰۲۸

اگر من بجنبم ازین رزمگاه
شکست اندر آید بایران سپاه ۱۰۲۹

نباید که آن افسر شهریار
بترکان رسد در صف کارزار ۱۰۳۰

فزاید بر این ننگها ننگ نیز
ازین افسر و کشتن ریو نیز ۱۰۳۱

چنان بد که بشنید آواز گیو
سپهبد سرافراز پیران نیو ۱۰۳۲

برامد بنوی یکی کارزار
ز لشکر بران افسر نامدار ۱۰۳۳

فراوان ز هر سو سپه کشته شد
سربخت گردنکشان گشته شد ۱۰۳۴

برآویخت چون شیر بهرام گرد
بنیزه بریشان یکی حمله برد ۱۰۳۵

بنوک سنان تاج را برگرفت
دو لشکر بدو مانده اندر شگفت ۱۰۳۶

همی بود زان گونه تا تیره گشت
همی دیده از تیرگی خیره گشت ۱۰۳۷

چنین هر زمانی برآشوفتند
همی بر سر یکدگر کوفتند ۱۰۳۸

ز گودرزیان هشت تن زنده بود
بران رزمگه دیگر افگنده بود ۱۰۳۹

هم از تخمهٔ گیو چون بیست و پنج
که بودند زیبای دیهیم و گنج ۱۰۴۰

هم از تخم کاوس هفتاد مرد
سواران و شیران روز نبرد ۱۰۴۱

جز از ریونیز آن سر تاجدار
سزد گر نیاید کسی در شمار ۱۰۴۲

چو سیصد تن از تخم افراسیاب
کجا بختشان اندر آمد بخواب ۱۰۴۳

ز خویشان پیران چو نهصد سوار
کم آمد برین روز در کارزار ۱۰۴۴

همان دست پیران بد و روز اوی
ازان اختر گیتی‌افروز اوی ۱۰۴۵

نبد روز پیکار ایرانیان
ازان جنگ جستن سرآمد زمان ۱۰۴۶

از آوردگه روی برگاشتند
همی خستگان خوار بگذاشتند ۱۰۴۷

بدانگه کجا بخت برگشته بود
دمان بارهٔ گستهم کشته بود ۱۰۴۸

پیاده همی رفت نیزه بدست
ابا جوشن و خود برسان مست ۱۰۴۹

چو بیژن بگستهم نزدیک شد
شب آمد همی روز تاریک شد ۱۰۵۰

بدو گفت هین برنشین از پسم
گرامی‌تر از تو نباشد کسم ۱۰۵۱

نشستند هر دو بران بارگی
چو خورشید شد تیره یکبارگی ۱۰۵۲

همه سوی آن دامن کوهسار
گریزان برفتند برگشته کار ۱۰۵۳

سواران ترکان همه شاددل
ز رنج و ز غم گشته آزاددل ۱۰۵۴

بلشکرگه خویش بازآمدند
گرازنده و بزم ساز آمدند ۱۰۵۵

ز گردان ایران برآمد خروش
همی کر شد از نالهٔ کوس گوش ۱۰۵۶

دوان رفت بهرام پیش پدر
که ای پهلوان یلان سربسر ۱۰۵۷

بدانگه که آن تاج برداشتم
بنیزه بابراندر افراشتم ۱۰۵۸

یکی تازیانه ز من گم شدست
چو گیرند بی‌مایه ترکان بدست ۱۰۵۹

ببهرام بر چند باشد فسوس
جهان پیش چشمم شود آبنوس ۱۰۶۰

نبشته بران چرم نام منست
سپهدار پیران بگیرد بدست ۱۰۶۱

شوم تیز و تازانه بازآورم
اگر چند رنج دراز آورم ۱۰۶۲

مرا این ز اختر بد آید همی
که نامم بخاک اندر آید همی ۱۰۶۳

بدو گفت گودرز پیر ای پسر
همی بخت خویش اندر آری بسر ۱۰۶۴

ز بهر یکی چوب بسته دوال
شوی در دم اختر شوم فال ۱۰۶۵

چنین گفت بهرام جنگی که من
نیم بهتر از دوده و انجمن ۱۰۶۶

بجایی توان مرد کاید زمان
بکژی چرا برد باید گمان ۱۰۶۷

بدو گفت گیو ای برادر مشو
فراوان مرا تازیانه‌ست نو ۱۰۶۸

یکی شوشهٔ زر بسیم اندر است
دو شیبش ز خوشاب وز گوهرست ۱۰۶۹

فرنگیس چون گنج بگشاد سر
مرا داد چندان سلیح و کمر ۱۰۷۰

من آن درع و تازانه برداشتم
بتوران دگر خوار بگذاشتم ۱۰۷۱

یکی نیز بخشید کاوس شاه
ز زر وز گوهر چو تابنده ماه ۱۰۷۲

دگر پنج دارم همه زرنگار
برو بافته گوهر شاهوار ۱۰۷۳

ترا بخشم این هفت ز ایدر مرو
یکی جنگ خیره میارای نو ۱۰۷۴

چنین گفت با گیو بهرام گرد
که این ننگ را خرد نتوان شمرد ۱۰۷۵

شما را ز رنگ و نگارست گفت
مرا آنک شد نام با ننگ جفت ۱۰۷۶

گر ایدونک تازانه بازآورم
وگر سر ز گوشش بگاز آورم ۱۰۷۷

بر او رای یزدان دگرگونه بود
همان گردش بخت وارونه بود ۱۰۷۸

هرانگه که بخت اندر آید بخواب
ترا گفت دانا نیاید صواب ۱۰۷۹

بزد اسپ و آمد بران رزمگاه
درخشان شده روی گیتی ز ماه ۱۰۸۰

همی زار بگریست بر کشتگان
بران داغ دل بخت‌برگشتگان ۱۰۸۱

تن ریونیز اندران خون و خاک
شده غرق و خفتان برو چاک چاک ۱۰۸۲

همی زار بگریست بهرام شیر
که زار ای جوان سوار دلیر ۱۰۸۳

چو تو کشته اکنون چه یک مشت خاک
بزرگان بایوان تو اندر مغاک ۱۰۸۴

بران کشتگان بر یکایک بگشت
که بودند افگنده بر پهن‌دشت ۱۰۸۵

ازان نامداران یکی خسته بود
بشمشیر ازیشان بجان رسته بود ۱۰۸۶

همی بازدانست بهرام را
بنالید و پرسید زو نام را ۱۰۸۷

بدو گفت کای شیر من زنده‌ام
بر کشتگان خوار افگنده‌ام ۱۰۸۸

سه روزست تا نان و آب آرزوست
مرا بر یکی جامه خواب آرزوست ۱۰۸۹

بشد تیز بهرام تا پیش اوی
بدل مهربان و بتن خویش اوی ۱۰۹۰

برو گشت گریان و رخ را بخست
بدرید پیراهن او را ببست ۱۰۹۱

بدو گفت مندیش کز خستگیست
تبه بودن این ز نابستگیست ۱۰۹۲

چو بستم کنون سوی لشکر شوی
وزین خستگی زود بهتر شوی ۱۰۹۳

یکی تازیانه بدین رزمگاه
ز من گم شدست از پی تاج شاه ۱۰۹۴

چو آن بازیابم بیایم برت
رسانم بزودی سوی لشکرت ۱۰۹۵

وزانجا سوی قلب لشکر شتافت
همی جست تا تازیانه بیافت ۱۰۹۶

میان تل کشتگان اندرون
برآمیخته خاک بسیار و خون ۱۰۹۷

فرود آمد از باره آن برگرفت
وزانجا خروشیدن اندر گرفت ۱۰۹۸

خروش دم مادیان یافت اسپ
بجوشید برسان آذرگشسپ ۱۰۹۹

سوی مادیان روی بنهاد تفت
غمی گشت بهرام و از پس برفت ۱۱۰۰

همی شد دمان تا رسید اندروی
ز ترگ و ز خفتان پر از آب روی ۱۱۰۱

چو بگرفت هم در زمان برنشست
یکی تیغ هندی گرفته بدست ۱۱۰۲

چو بفشارد ران هیچ نگذارد پی
سوار و تن باره پرخاک و خوی ۱۱۰۳

چنان تنگدل شد بیکبارگی
که شمشیر زد بر پی بارگی ۱۱۰۴

وزان جایگه تا بدین رزمگاه
پیاده بپیمود چون باد راه ۱۱۰۵

سراسر همه دشت پرکشته دید
زمین چون گل و ارغوان کشته دید ۱۱۰۶

همی گفت کاکنون چه سازیم روی
بر این دشت بی‌بارگی راه‌جوی ۱۱۰۷

ازو سرکشان آگهی یافتند
سواری صد از قلب بشتافتند ۱۱۰۸

که او را بگیرند زان رزمگاه
برندش بر پهلوان سپاه ۱۱۰۹

کمان را بزه کرد بهرام شیر
ببارید تیر از کمان دلیر ۱۱۱۰

چو تیری یکی در کمان راندی
بپیرامنش کس کجا ماندی ۱۱۱۱

ازیشان فراوان بخست و بکشت
پیاده نپیچید و ننمود پشت ۱۱۱۲

سواران همه بازگشتند ازوی
بنزدیک پیران نهادند روی ۱۱۱۳

چو لشکر ز بهرام شد ناپدید
ز هر سو بسی تیر گرد آورید ۱۱۱۴

چو لشکر بیامد بر پهلوان
بگفتند با او سراسر گوان ۱۱۱۵

فراوان سخن رفت زان رزمساز
ز پیکار او آشکارا و راز ۱۱۱۶

بگفتند کاینت هژبر دلیر
پیاده نگردد خود از جنگ سیر ۱۱۱۷

بپرسید پیران که این مرد کیست
ازان نامداران ورانام چیست ۱۱۱۸

یکی گفت بهرام شیراوژن است
که لشکر سراسر بدو روشن است ۱۱۱۹

برویین چنین گفت پیران که خیز
که بهرام را نیست جای گریز ۱۱۲۰

مگر زنده او را بچنگ آوری
زمانه براساید از داوری ۱۱۲۱

ز لشکر کسی را که باید ببر
کجا نامدارست و پرخاشخر ۱۱۲۲

چو بشنید رویین بیامد دمان
نبودش بس اندیشهٔ بدگمان ۱۱۲۳

بر تیر بنشست بهرام شیر
نهاده سپر بر سر و چرخ زیر ۱۱۲۴

یکی تیرباران برویین بکرد
که شد ماه تابنده چون لاژورد ۱۱۲۵

چو رویین پیران ز تیرش بخست
یلان را همه کند شد پای و دست ۱۱۲۶

بسستی بر پهلوان آمدند
پر از درد و تیره‌روان آمدند ۱۱۲۷

که هرگز چنین یک پیاده بجنگ
ز دریا ندیدیم جنگی نهنگ ۱۱۲۸

چو بشنید پیران غمی گشت سخت
بلرزید برسان برگ درخت ۱۱۲۹

نشست از بر بارهٔ تند تاز
همی رفت با او بسی رزمساز ۱۱۳۰

بیامد بدو گفت کای نامدار
پیاده چرا ساختی کارزار ۱۱۳۱

نه تو با سیاوش بتوران بدی
همانا بپرخاش و سوران بدی ۱۱۳۲

مرا با تو نان و نمک خوردن است
نشستن همان مهر پروردن است ۱۱۳۳

نباید که با این نژاد و گهر
بدین شیرمردی و چندین هنر ۱۱۳۴

ز بالا بخاک اندر آید سرت
بسوزد دل مهربان مادرت ۱۱۳۵

بیا تا بسازیم سوگند و بند
براهی که آید دلت را پسند ۱۱۳۶

ازان پس یکی با تو خویشی کنیم
چو خویشی بود رای بیشی کنیم ۱۱۳۷

پیاده تو با لشکری نامدار
نتابی مخور باتنت زینهار ۱۱۳۸

بدو گفت بهرام کای پهلوان
خردمند و بیناو روشن‌روان ۱۱۳۹

مرا حاجت از تو یکی بارگیست
وگر نه مرا جنگ یکبارگیست ۱۱۴۰

بدو گفت پیران که ای نامجوی
ندانی که این رای را نیست روی ۱۱۴۱

ترا این به آید که گفتم سخن
دلیری و بر خیره تندی مکن ۱۱۴۲

ببین تا سواران آن انجمن
نهند این چنین ننگ بر خویشتن ۱۱۴۳

که چندین تن از تخمهٔ مهتران
ز دیهیم داران و کنداوران ۱۱۴۴

ز پیکار تو کشته و خسته شد
چنین رزم ناگاه پیوسته شد ۱۱۴۵

که جوید گذر سوی ایران کنون
مگر آنک جوشد ورا مغز و خون ۱۱۴۶

اگر نیستی رنج افراسیاب
که گردد سرش زین سخن پرشتاب ۱۱۴۷

ترا بارگی دادمی ای جوان
بدان تات بردی بر پهلوان ۱۱۴۸

برفت او و آمد ز لشکر تژاو
سواری که بودیش با شیر تاو ۱۱۴۹

ز پیران بپرسید و پیران بگفت
که بهرام را از یلان نیست جفت ۱۱۵۰

بمهرش بدادم بسی پند خوب
نمودم بدو راه و پیوند خوب ۱۱۵۱

سخن را نبد بر دلش هیچ راه
همی راه جوید بایران سپاه ۱۱۵۲

بپیران چنین گفت جنگی تژاو
که با مهر جان ترا نیست تاو ۱۱۵۳

شوم گر پیاده بچنگ آرمش
سر اندر زمان زیر سنگ آرمش ۱۱۵۴

بیامد شتابان بدان رزمگاه
کجا بود بهرام یل بی‌سپاه ۱۱۵۵

چو بهرام را دید نیزه بدست
یکی برخروشید چون پیل مست ۱۱۵۶

بدو گفت ازین لشکر نامدار
پیاده یکی مرد و چندین سوار ۱۱۵۷

بایران گرازید خواهی همی
سرت برفرازید خواهی همی ۱۱۵۸

سران را سپردی سر اندر زمان
گه آمد که بر تو سرآید زمان ۱۱۵۹

پس آنگه بفرمود کاندر نهید
بتیر و بگرز و بژوپین دهید ۱۱۶۰

برو انجمن شد یکی لشکری
هرانکس که بد از دلیران سری ۱۱۶۱

کمان را بزه کرد بهرام گرد
بتیر از هوا روشنایی ببرد ۱۱۶۲

چو تیر اسپری شد سوی نیزه گشت
چو دریای خون شد همه کوه و دشت ۱۱۶۳

چو نیزه قلم شد بگرز و بتیغ
همی خون چکانید بر تیره میغ ۱۱۶۴

چو رزمش برین گونه پیوسته شد
بتیرش دلاور بسی خسته شد ۱۱۶۵

چو بهرام یل گشت بی‌توش و تاو
پس پشت او اندر آمد تژاو ۱۱۶۶

یکی تیغ زد بر سر کتف اوی
که شیر اندر آمد ز بالا بروی ۱۱۶۷

جدا شد ز تن دست خنجرگزار
فروماند از رزم و برگشت کار ۱۱۶۸

تژاو ستمگاره را دل بسوخت
بکردار آتش رخش برفروخت ۱۱۶۹

بپیچید ازو روی پر درد و شرم
بجوش آمدش در جگر خون گرم ۱۱۷۰

چو خورشید تابنده بنمود پشت
دل گیو گشت از برادر درشت ۱۱۷۱

ببیژن چنین گفت کای رهنمای
برادر نیامد همی باز جای ۱۱۷۲

بباید شدن تا وراکار چیست
نباید که بر رفته باید گریست ۱۱۷۳

دلیران برفتند هر دو چو گرد
بدان جای پرخاش و ننگ و نبرد ۱۱۷۴

بدیدار بهرامشان بد نیاز
همی خسته و کشته جستند باز ۱۱۷۵

همه دشت پرخسته و کشته بود
جهانی بخون اندر آغشته بود ۱۱۷۶

دلیران چو بهرام را یافتند
پر از آب و خون دیده بشتافتند ۱۱۷۷

بخاک و بخون اندر افگنده خوار
فتاده ازو دست و برگشته کار ۱۱۷۸

همی ریخت آب از بر چهراوی
پر از خون دو تن دیده از مهر اوی ۱۱۷۹

چو بازآمدش هوش بگشاد چشم
تنش پر ز خون بود و دل پر ز خشم ۱۱۸۰

چنین گفت با گیو کای نامجوی
مرا چون بپوشی بتابوت روی ۱۱۸۱

تو کین برادر بخواه از تژاو
ندارد مگر گاو با شیر تاو ۱۱۸۲

مرا دید پیران ویسه نخست
که با من بدش روزگاری نشست ۱۱۸۳

همه نامداران و گردان چین
بجستند با من بغاز کین ۱۱۸۴

تن من تژاو جفاپیشه خست
نکرد ایچ یاد از نژاد و نشست ۱۱۸۵

چو بهرام گرد این سخن یاد کرد
ببارید گیو از مژه آب زرد ۱۱۸۶

بدادار دارنده سوگند خورد
بروز سپید و شب لاژورد ۱۱۸۷

که جز ترگ رومی نبیند سرم
مگر کین بهرام بازآورم ۱۱۸۸

پر از درد و پر کین بزین برنشست
یکی تیغ هندی گرفته بدست ۱۱۸۹

بدانگه که شد روی گیتی سیاه
تژاو از طلایه برآمد براه ۱۱۹۰

چو از دور گیو دلیرش بدید
عنان را بپیچید و دم درکشید ۱۱۹۱

چو دانست کز لشکر اندر گذشت
ز گردان و گردنکشان دور گشت ۱۱۹۲

سوی او بیفکند پیچان کمند
میان تژاو اندر آمد به بند ۱۱۹۳

بران اندر آورد و برگشت زود
پس آسانش از پشت زین در ربود ۱۱۹۴

بخاک اندر افگند خوار و نژند
فرود آمد و دست کردش به بند ۱۱۹۵

نشست از بر اسپ و او را کشان
پس اندر همی برد چون بیهشان ۱۱۹۶

چنین گفت با او بخواهش تژاو
که با من نماند ای دلیر ایچ تاو ۱۱۹۷

چه کردم کزین بی‌شمار انجمن
شب تیره دوزخ نمودی بمن ۱۱۹۸

بزد بر سرش تازیانه دویست
بدو گفت کین جای گفتار نیست ۱۱۹۹

ندانی همی ای بد شور بخت
که در باغ کین تازه کشتی درخت ۱۲۰۰

که بالاش با چرخ همبر بود
تنش خون خورد بار او سر بود ۱۲۰۱

شکار تو بهرام باید بجنگ
ببینی کنون زخم کام نهنگ ۱۲۰۲

چنین گفت با گیو جنگی تژاو
که تو چون عقابی و من چون چکاو ۱۲۰۳

ز بهرام بر بد نبردم گمان
نه او را بدست من آمد زمان ۱۲۰۴

که من چون رسیدم سواران چین
ورا کشته بودند بر دشت کین ۱۲۰۵

بران بد که بهرام بیجان شدست
ز دردش دل گیو پیچان شدست ۱۲۰۶

کشانش بیارد گیو دلیر
بپیش جگر خسته بهرام شیر ۱۲۰۷

بدو گفت کاینک سر بی‌وفا
مکافات سازم جفا را جفا ۱۲۰۸

سپاس از جهان‌آفرین کردگار
که چندان زمان دیدم از روزگار ۱۲۰۹

که تیره‌روان بداندیش تو
بپردازم اکنون من از پیش تو ۱۲۱۰

همی کرد خواهش بریشان تژاو
همی خواست از کشتن خویش تاو ۱۲۱۱

همی گفت ار ایدونک این کار بود
سر من بخنجر بریدن چه سود ۱۲۱۲

یکی بنده باشم روان ترا
پرستش کنم گوربان ترا ۱۲۱۳

چنین گفت با گیو بهرام شیر
که ای نامور نامدار دلیر ۱۲۱۴

گر ایدونک از وی بمن بد رسید
همان روز مرگش نباید چشید ۱۲۱۵

سر پر گناهش روان داد من
بمان تا کند در جهان یاد من ۱۲۱۶

برادر چو بهرام را خسته دید
تژاو جفا پیشه را بسته دید ۱۲۱۷

خروشید و بگرفت ریش تژاو
بریدش سر از تن بسان چکاو ۱۲۱۸

دل گیو زان پس بریشان بسوخت
روانش ز غم آتشی برفروخت ۱۲۱۹

خروشی برآورد کاندر جهان
که دید این شگفت آشکار و نهان ۱۲۲۰

که گر من کشم ور کشی پیش من
برادر بود گر کسی خویش من ۱۲۲۱

بگفت این و بهرام یل جان بداد
جهان را چنین است ساز ونهاد ۱۲۲۲

عنان بزرگی هرآنکو بجست
نخستین بباید بخون دست شست ۱۲۲۳

اگر خود کشد گر کشندش بدرد
بگرد جهان تا توانی مگرد ۱۲۲۴

خروشان بر اسپ تژاوش ببست
به بیژن سپرد آنگهی برنشست ۱۲۲۵

بیاوردش از جایگاه تژاو
بنزدیک ایران دلش پر ز تاو ۱۲۲۶

چو شد دور زان جایگاه نبرد
بکردار ایوان یکی دخمه کرد ۱۲۲۷

بیاگند مغزش بمشک و عبیر
تنش را بپوشید چینی حریر ۱۲۲۸

برآیین شاهانش بر تخت عاج
بخوابید و آویخت بر سرش تاج ۱۲۲۹

سر دخمه کردند سرخ و کبود
تو گفتی که بهرام هرگز نبود ۱۲۳۰

شد آن لشکر نامور سوگوار
ز بهرام وز گردش روزگار ۱۲۳۱

چو برزد سر از کوه تابنده شید
برآمد سر تاج روز سپید ۱۲۳۲

سپاه پراگنده گردآمدند
همی هر کسی داستانها زدند ۱۲۳۳

که چندین ز ایرانیان کشته شد
سربخت سالار برگشته شد ۱۲۳۴

چنین چیره دست ترکان بجنگ
سپه را کنون نیست جای درنگ ۱۲۳۵

بر شاه باید شدن بی‌گمان
ببینیم تا بر چه گردد زمان ۱۲۳۶

اگر شاه را دل پر از جنگ نیست
مرا و تو را جای آهنگ نیست ۱۲۳۷

پسر بی‌پدر شد پدر بی‌پسر
بشد کشته و زنده خسته جگر ۱۲۳۸

اگر جنگ فرمان دهد شهریار
بسازد یکی لشکر نامدار ۱۲۳۹

بیاییم و دلها پر از کین و جنگ
کنیم این جهان بر بداندیش تنگ ۱۲۴۰

برین رای زان مرز گشتند باز
همه دل پر از خون و جان پر گداز ۱۲۴۱

برادر ز خون برادر به درد
زبانشان ز خویشان پر از یاد کرد ۱۲۴۲

برفتند یکسر سوی کاسه رود
روانشان ازان کشتگان پر درود ۱۲۴۳

طلایه بیامد بپیش سپاه
کسی را ندید اندران جایگاه ۱۲۴۴

بپیران فرستاد زود آگهی
کز ایرانیان گشت گیتی تهی ۱۲۴۵

چو بشنید پیران هم اندر زمان
بهر سو فرستاد کارآگهان ۱۲۴۶

چو برگشتن مهتران شد درست
سپهبد روان را ز انده بشست ۱۲۴۷

بیامد بشبگیر خود با سپاه
همی گشت بر گرد آن رزمگاه ۱۲۴۸

همه کوه و هم دشت و هامون و راغ
سراپرده و خیمه بد همچو باغ ۱۲۴۹

بلشکر ببخشید خود برگرفت
ز کار جهان مانده اندر شگفت ۱۲۵۰

که روزی فرازست و روزی نشیب
گهی شاد دارد گهی با نهیب ۱۲۵۱

همان به که با جام مانیم روز
همی بگذرانیم روزی بروز ۱۲۵۲

بدان آگهی نزد افراسیاب
هیونی برافگند هنگام خواب ۱۲۵۳

سپهبد بدان آگهی شاد شد
ز تیمار و درددل آزاد شد ۱۲۵۴

همه لشکرش گشته روشن‌روان
ببستند آیین ره پهلوان ۱۲۵۵

همه جامهٔ زینت آویختند
درم بر سر او همی ریختند ۱۲۵۶

چو آمد بنزدیکی شهر شاه
سپهبد پذیره شدش با سپاه ۱۲۵۷

برو آفرین کرد و بسیار گفت
که از پهلوانان ترا نیست جفت ۱۲۵۸

دو هفته ز ایوان افراسیاب
همی بر شد آواز چنگ و رباب ۱۲۵۹

سیم هفته پیران چنان کرد رای
که با شادمانی شود باز جای ۱۲۶۰

یکی خلعت آراست افراسیاب
که گر برشماری بگیرد شتاب ۱۲۶۱

ز دینار وز گوهر شاهوار
ز زرین کمرهای گوهرنگار ۱۲۶۲

از اسپان تازی بزرین ستام
ز شمشیر هندی بزرین نیام ۱۲۶۳

یکی تخت پرمایه از عاج و ساج
ز پیروزه مهد و ز بیجاده تاج ۱۲۶۴

پرستار چینی و رومی غلام
پر از مشک و عنبر دو پیروزه جام ۱۲۶۵

بنزدیک پیران فرستاد چیز
ازان پس بسی پندها داد نیز ۱۲۶۶

که با موبدان باش و بیدار باش
سپه را ز دشمن نگهدار باش ۱۲۶۷

نگه کن خردمند کارآگهان
بهرجای بفرست گرد جهان ۱۲۶۸

که کیخسرو امروز با خواستست
بداد و دهش گیتی آراستست ۱۲۶۹

نژاد و بزرگی و تخت و کلاه
چو شد گرد ازین بیش چیزی مخواه ۱۲۷۰

ز برگشتن دشمن ایمن مشو
زمان تا زمان آگهی خواه نو ۱۲۷۱

بجایی که رستم بود پهلوان
تو ایمن بخسپی بپیچد روان ۱۲۷۲

پذیرفت پیران همه پند اوی
که سالار او بود و پیوند اوی ۱۲۷۳

سپهدار پیران و آن انجمن
نهادند سر سوی راه ختن ۱۲۷۴

بپای آمد این داستان فرود
کنون رزم کاموس باید سرود ۱۲۷۵
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۹
کانال گوهرین در ایتا
۱۸۷۳
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

قبلی:پادشاهی کیخسرو شصت سال بود
بعدی:داستان کاموس کشانی
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.