شاعر در این شعر از عشق و وابستگی شدید خود به معشوق سخن میگوید. او بیان میکند که تمام وجودش، از جمله صبر، جان و حتی موقعیت اجتماعیاش، در برابر عشق معشوق بیارزش است. شاعر حتی از دشمنان خود نیز شکایت میکند که به معشوق نزدیکترند، در حالی که او خود را وابسته به آستان معشوق میداند. او تأکید میکند که حتی اگر همه چیز را از دست بدهد، عشقش به معشوق تغییری نخواهد کرد.
این شعر حاوی مفاهیم عمیق عاطفی و عاشقانه است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و مفاهیم پیچیدهی ادبی نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد تا به درستی درک شود.
غزل ۳۰۰ - در عشق داستانم و بر تو به نیم جو
بازیچهٔ جهانم و بر تو به نیم جو ۱
گهگه شده است صبرم و بر تو به نیم گه
جوجو شداست جانم و بر تو به نیم جو ۲
بر طارم وصالت نارفته دست هجر
بشکست نردبانم و بر تو به نیم جو ۳
هر لحظه زیر پای سگ پاسبان تو
صد جان همی فشانم و بر تو به نیم جو ۴
خصمان من به حضرت تو خاصگی و من
موقوف آستانم و بر تو به نیم جو ۵
سوزی چنان که دانی جان مرا و من
سازم چنان که دانم و بر تو به نیم جو ۶
خاقانی ار نماند با تو به یک پشیز
من نیز اگر نمانم بر تو به نیم جو ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.