شاعر در این متن از ناامیدی و تلاشهای بیثمر خود در زندگی سخن میگوید. او از ناملایمات روزگار، بیعدالتیها و نبود همراهان خوب شکایت میکند. شاعر احساس میکند که در زندگی به آرزوهایش نرسیده و از نبود حمایت و همدلی رنج میبرد. او همچنین از نبود امید و درمان برای دردهایش مینالد و در نهایت، از جور روزگار و نبود افراد خوشدل و رادمرد در اطراف خود اظهار ناراحتی میکند.
این متن حاوی مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، موضوعاتی مانند ناامیدی و شکایت از روزگار ممکن است برای مخاطبان جوانتر سنگین و نامناسب باشد.
غزل ۲۱۵ - از گشت چرخ کار به سامان نیافتم
وز دور دهر عمر تن آسان نیافتم ۱
زین روزگار بیبر و گردون کژ نهاد
یک رنج بازگوی که من آن نیافتم ۲
نطقم از آن گسست که همدم ندیدهام
دردم از آن فزود که درمان نیافتم ۳
از قبضهٔ کمان فلک بر دلم به قهر
تیری چنان گذشت که پیکان نیافتم ۴
خوانی نهاد دهر به پیشم ز خوردنی
جز قرص آفتاب در آن خوان نیافتم ۵
بر ابلق امید نشستم به جد و جهد
جولان نکرد بخت که میدان نیافتم ۶
بر چرخ هفتمین شدم از نحس روزگار
یک همنشین سعد چو کیوان نیافتم ۷
پشتم شکست چرخ که رویم نگه نداشت
آبم ببرد دهر کز او نان نیافتم ۸
در مصر انتظار چو یوسف بماندهام
بسیار جهد کردم و کنعان نیافتم ۹
گوئی سکندرم ز پی آب زندگی
عمرم گذشت و چشمهٔ حیوان نیافتم ۱۰
ز افراسیاب دهر خراب است ملک دل
دردا که زور رستم دستان نیافتم ۱۱
گویا ترم ز بلبل لیکن ز غم چو باز
خاموش از آن شدم که سخندان نیافتم ۱۲
خاقانیا تو غم خور کز جور روزگار
یک رادمرد خوشدل و خندان نیافتم ۱۳
داد سخن دهم که زمانه به رمز گفت
آن یافتم ز تو که ز حسان نیافتم ۱۴
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.