شاعر در این شعر از غم و اندوه عمیق خود سخن میگوید. او احساس میکند که روزهای عمرش در تاریکی شب فرو رفته و امیدش به خورشید زندگی دوباره زنده شده است. شاعر از دردها و رنجهایش میگوید و بیان میکند که دلش در غمخانه باز شده و از بیداد زمانه شکایت دارد. او از آتش درون و فریادهایش سخن میگوید و احساس میکند که گویی کوههای پولادین بر او فشار آوردهاند.
این شعر دارای مفاهیم عمیق عرفانی و احساسی است که درک آن برای نوجوانان و بزرگسالان مناسب است. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیههای پیچیده ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنتر دشوار باشد.
غزل ۱۹۹ - روز عمرم در شب افتاده است باز
وز شبم روز عنا زاده است باز ۱
گویی اندر دامن آمد پای دل
کز پی آن در سر افتاده است باز ۲
چون نشینم کژ که خورشید امید
راست بالای سر استاده است باز ۳
قسم هرکس جرعه بود از جام غم
قسم من تا خط بغداد است باز ۴
همچو آب از آتش و آتش ز باد
دل به جوش و تن به فریاد است باز ۵
شایدم کالماس بارد چشم از آنک
بند بر من کوه پولاد است باز ۶
شد زبانم موی و شد مویم زبان
از تظلم کاین چه بیداد است باز ۷
سینهٔ من کآسمان در خون اوست
از خرابی محنت آباد است باز ۸
از مژه در آتشین آبم که دل
تف این غمها برون داده است باز ۹
رخت جان بربند خاقانی ازآنک
دل در غمخانه بگشاده است باز ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.