خلاصه و ردهبندی سنی
16+
این متن شعری است که در آن شاعر از دشواریهای بیان احساسات و وفاداری سخن میگوید. او از ناتوانی خود در بیان عذر و مهرورزی میگوید و اشاره میکند که اعتماد به معشوقش به حدی است که هیچ چیز نمیتواند آن را خدشهدار کند. شاعر همچنین از زیادهگویی در بیان احساسات خودداری میکند.
این متن دارای مفاهیم عمیق عاطفی و فلسفی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و زبان پیچیدهی شعری نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهی ادبی دارد.
غزل ۱۴۲ - سخن با او به موئی درنگیرد
سخن با او به موئی درنگیرد
وفا از هیچ روئی در نگیرد ۱
زبانم موی شد ز آوردن عذر
چه عذر آرم که موئی درنگیرد ۲
غلامش خواستم بودن، دلم گفت
که این دم با چنوئی درنگیرد ۳
چه جوئی مهر کینجوئی که با او
حدیث مهرجوئی درنگیرد ۴
بر آن رخ اعتمادش هست چندانک
چراغ از هیچ روئی درنگیرد ۵
ازین رنگین سخن خاقانیا بس
که با او رنگ جوئی در نگیرد ۶
وفا از هیچ روئی در نگیرد ۱
زبانم موی شد ز آوردن عذر
چه عذر آرم که موئی درنگیرد ۲
غلامش خواستم بودن، دلم گفت
که این دم با چنوئی درنگیرد ۳
چه جوئی مهر کینجوئی که با او
حدیث مهرجوئی درنگیرد ۴
بر آن رخ اعتمادش هست چندانک
چراغ از هیچ روئی درنگیرد ۵
ازین رنگین سخن خاقانیا بس
که با او رنگ جوئی در نگیرد ۶
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۱۴۱ - اندرآ ای جان که در پای تو جان خواهم فشاند
گوهر بعدی:غزل ۱۴۳ - دلم آخر به وصالش برسد
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.