این شعر از خاقانی بیانگر درد و رنج عاشقی است که از بیتوجهی معشوق رنج میبرد. شاعر از بیوفایی و بیخبری معشوق شکایت میکند و از این که تلاشهایش برای جلب توجه و محبت او بیثمر مانده است، اظهار ناراحتی میکند. او از این که معشوق او را رها کرده و به او توجهی نکرده است، احساس ناامیدی و اندوه میکند.
این شعر حاوی مفاهیم عمیق عاطفی و عاشقانه است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از زبان و اصطلاحات ادبی قدیمی ممکن است برای نوجوانان چالشبرانگیز باشد. بنابراین، این متن برای افراد بالای 16 سال که توانایی درک و تحلیل مفاهیم پیچیدهتر را دارند، مناسب است.
غزل ۴۶ - دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت
ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت ۱
ما بیخبر شدیم که دیدیم حسن او
او خود ز حال بیخبر ما خبر نداشت ۲
ما را به چشم کرد که تا صید او شدیم
زان پس به چشم رحمت بر ما نظر نداشت ۳
گفتا جفا نجویم زین خود گذر نکرد
گفتا وفا نمایم زان خود اثر نداشت ۴
وصلش ز دست رفت که کیسه وفا نکرد
زخمش به دل رسید که سینه سپر نداشت ۵
گفتند خرم است شبستان وصل او
رفتم که بار خواهم دیدم که در نداشت ۶
گفتم که بر پرم سوی بام سرای او
چه سود مرغ همت من بال و پر نداشت ۷
خاقانی ارچه نرد وفا باخت با غمش
در ششدر اوفتاد که مهره گذر نداشت ۸
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.