متن روایتگر حوادثی است که پس از ضعف سلجوقیان و قدرت گرفتن شاه ملک در خوارزم رخ داد. شاه ملک با ارسال پیامهای تهدیدآمیز به اسمعیل و شکر، خواستار تسلیم خوارزم شد. پس از جنگهای شدید و کشتههای فراوان، شاه ملک پیروز شد و بر تخت خوارزم نشست. در این میان، اختلافات داخلی میان خوارزمیان و سلجوقیان نیز به اوج رسید و سرانجام شاه ملک کنترل منطقه را به دست گرفت. متن همچنین به عجایب و عبرتهای این حوادث اشاره دارد.
متن شامل توصیفاتی از جنگها، کشتهشدگان و حوادث سیاسی پیچیده است که برای مخاطبان زیر 16 سال ممکن است سنگین یا نامناسب باشد. همچنین، درک کامل متن نیاز به آشنایی با مفاهیم تاریخی و سیاسی دارد.
بخش ۸ - پایان کتاب
و شاه ملک رسولی فرستاد نزدیک اسمعیل بخوارزم و پیغام داد که «هرون سلجوقیان را که دشمنان من بودند و ایشان را بزدم و بیمردم کردم و ناچیز کردم و بینزل شدند و بیمنزل، قوی کرد و کافر نعمت شد و قصد خداوند و ولایتش کرد بر آنکه ایشان بر مقدّمه باشند، تا خدای، عزّ و جلّ، نپسندید و برسید بدو آنچه رسید و امروز سلجوقیان بخراسان رفتند، و اگر مرا با هرون عهدی بود، آن گذشت و امروز میان من و از آن شما شمشیر است و میآیم، ساخته باشید که خوارزم خواهم گرفت و شمایان را که کافران نعمتاید برانداخت. و چون از شما فارغ شوم بخراسان روم و سلجوقیان را که دشمنان منند، بتمامی آواره کنم در خدمت و هوای سلطان .
و دانم که آن خداوند این ولایت از من دریغ ندارد، که چنین خدمتی کرده باشم و دشمن را از ولایت وی برکنده.» و در سر شاه ملک این باد کبر و تصلّف احمد عبد الصّمد نهاد تا اسمعیل و شکر برافتادند و او کین پسر خویش و قوم بازخواست، هر چند شاه ملک نیز در سر این شد، چنانکه در روزگار ملک امیر مودود، رحمة اللّه علیه، آورده شود- و اسمعیل و شکر بجای آوردند که آن تیر از جعبه وزیر احمد عبد الصّمد رفته است و این باب بیشتر وی نهاده است، رسول شاه ملک را بازگردانیدند با جوابهای سخت و درشت و گفتند «ما ساختهایم، هر گاه که مراد باشد، بباید آمد. و گناه هرون را بود که چون چشم بر تو افگند با لشکر بدان بزرگی و تو ضعیف، سلجوقیان را که تبع وی بودند نگفت که دمار از تو برآورند تا امروز چنین خواب بینی .»
و پس از مدّتی بو نصر بزغشی را که بر شغل وزارت بود فروگرفتند و بو القاسم اسکافی را وزارت دادند غرّه محرّم سنه ثمان و عشرین و اربعمائه، و بهانه نشاندن بزغشی آن نهادند که هوای امیر مسعود میخواهد . و احمد عبد الصّمد او را و شاه ملک را مدد میداد هم برای درست و هم برسول و نامههای سلطانی، تا کار بدانجا رسید که چون کار سلجوقیان بالا گرفت بدانچه بگتغدی و حاجب سباشی را بشکستند، امیر خالی کرد با وزیر و گفت: تعدّی سلجوقیان از حد و اندازه میبگذرد، ولایت خوارزم شاه ملک را باید داد تا طمع را فرود آید و این کافران نعمت را براندازد و خوارزم بگیرد که بآمدن او آنجا درد سر از ما دور شود هم از خوارزمیان و هم از سلجوقیان . وزیر گفت «خداوند این رای سخت نیکو دیده است»، و منشوری نبشتند بنام شاه ملک و خلعتی نیکو با آن ضمّ کردند و حسن تبّانی که او یکی بود از فرودستتر معتمدان درگاه و رسولیها کردی، پیری گربز و پسندیده رای، با چند سوار نامزد کردند و وی برفت با خلعت و منشور و پیغامهای جزم .
و مدّتی دراز روزگار گرفت آمد شد رسولان میان شاه ملک و خوارزمیان [و] بسیار سخن رفت، که شاه ملک میگفت و حجّت بر میگرفت که امیر مسعود امیر بحقّ است بفرمان امیر المؤمنین و ولایت مرا داده است، شما این ولایت بپردازید و خوارزمیان جواب میدادند که «ایشان کس را نشناسند و ولایت ایشان راست، بشمشیر از ایشان باز باید ستد و بباید آمد تا ایزد، عزّ ذکره، چه تقدیر کرده است و دست کرا باشد .» و شاه ملک فرود آمد با لشکر بسیار بصحرائی که آنرا اسیب گویند و برابر شد با شکر روز آدینه ششم ماه جمادی الأخری سنه اثنتین و ثلاثین و اربعمائه .
جنگی رفت سه شبانروز میان ایشان، چنانکه آسیا بر خون بگشت و بسیار مردم از هر دو روی کشته آمد. و حسن تبّانی با شاه ملک بود، پس از آن مرا گفت که در بسیار جنگها بودم با امیر محمود چون مرو و هرات و سیمجوریان و ظفر در مرو و خانیات بدشت کرد و جز آن، چنین جنگ که در میان این دو گروه افتاد یاد ندارم.
و آخر دست شاه ملک را بود، روز سوم نماز پیشین خوارزمیان را بزد و برگشتند و بهزیمت بشهر آمدند و حصار بگرفتند ؛ و اگر جنگ حصار کردندی، بپیچیدی و کار دراز شدی، نکردند، که خذلان ایزد، عزّ ذکره، بر ایشان رسیده بود. و شاه- ملک به رباطی که ایشان را آنجا بزد پانزده روز ببود تا کشتگان را دفن کردند و مجروحان درست گشتند . و رسولان میشدند و میآمدند. و خوارزمیان صلح جستند و مالی بدادند، شاه ملک گفت: ولایت خواهم که بفرمان خلیفه امیر المؤمنین مراست.
[بر تخت خوارزم نشستن شاه ملک]
و از اتّفاق سره لشکری دیگر آمد شاه ملک را نیک ساخته و بدیشان قوی- دل گشت و خوارزمیان امید گرفتند که خصم ساعت تا ساعت بازگردد. و از قضا و اتّفاق نادر کاری افتاد که اسمعیل و شکر و آلتونتاشیان را بترسانیدند از لشکر سلطان و میان ایشان دو گروهی افگندند و صورت بست اسمعیل و شکر را که ایشان را فرو- خواهند گرفت تا بشاه ملک دهند و این امیر مسعود ساخته است و وزیرش احمد- عبد الصّمد و حشم سلطانی درین باب با ایشان یار است، اسمعیل با شکر و خاصّگان خویش و آلتونتاشیان بگریخت از خوارزم تا نزدیک سلجوقیان روند، که با ایشان یکی بودند، روز شنبه بیست و دوم رجب سنه اثنتین و ثلثین و اربعمائه . و آن روز که اسمعیل رفت شاه ملک بدم او لشکر فرستاد تا سر حدود برفتند و درنیافتند .
و شاه ملک بیرون ماند بیست روز تا کار را قرار داد و شهر آرام گرفت و کسانی که آمدنی بودند بخدمت و زنهار آمدند. و چون دانست که کار راست شد، بشهر آمد و بر تخت ملک بنشست روز پنجشنبه نیمه شعبان سنه اثنتین و ثلثین و اربعمائه، نثارها کردند و شهر آذین بستند و خللها زائل گشت. روز آدینه دیگر روز بمسجد جامع آمد با بسیار سوار و پیاده ساخته و کوکبهیی بزرگ، و بنام امیر المؤمنین و سلطان مسعود و پس بنام وی خطبه کردند. و عجائب این باید شنود : آن روز که بنام امیر مسعود آنجا خطبه کردند پیش از آن بمدّتی ویرا بقلعهگیری بکشته بودند.
و امیر مودود درین شعبان که شاه ملک خطبه بگردانید به دنپور آمد و جنگ کرد و عمّ را بگرفت با پسرانش و کسانی که با آن پادشاه یار بودند و همگان را بکشت، چنانکه پس ازین در بقیّت روزگار امیر شهید مسعود، رضی اللّه عنه، و نوبت امیر مودود، رضی اللّه عنه، بتمامی چنانکه بوده است، بشرح باز نموده آید، ان شاء اللّه.
و سلجوقیان با اسمعیل و شکر و آلتونتاش وفا نکردند و روزی چندشان نیکو داشتند و آخر ببستند، ایزد، عزّ و جلّ، داند که این را سبب چه بود، و آلتونتاشیان همه ذلیل شدند و برافتادند. و باز نمایم در روزگار امیر مودود که حال خوارزم و شاه- ملک چون شد تا آنگاه که شاه ملک بر هوای دولت محمودی بدست سلجوقیان افتاد و گذشته شد و زنان و فرزندان ایشان همه بدست باغی افتادند که همه نوادر است و عجایب.
این باب خوارزم بپایان آمد و در این بسیار فوائد است از هر جنس، و اگر گویم علی حده کتابی است از خبر، از راستی بیرون نباشم. و خردمندان را درین باب عبرت بسیار است. و چون ازین فارغ شدم بابی دیگر پیش گرفتم تا آنچه وعده کردهام تمام کنم، ان شاء اللّه تعالی .
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
چندی پیش خواندن تاریخ نوشتهی ابوالفضل بیهقی را به پایان رساندم. این کتاب روایت سالهای پادشاهی مسعود بن محمود است در سالهای ۴۲۱ تا ۴۳۲ قمری (البته سال ۴۲۵-۴۲۴ افتاده است و شرح سفر سلطان مسعود به هندوستان و کشته شدن او در قلعهی گیری هم نیست که شاید ابوالفضل به هر دلیلی تالیف خود را که "تاریخ" نام مینهد به پایان نرسانده باشد). این کتاب هم شاهکاری در ادبیات فارسی است و هم در تاریخ نگاری (ابوالفضل در برخی جایهای کتاب به روششناسی تاریخ نگاری خود پرداخته است که مفصلترین آن در ابتدای مجلد دهم است).
خواندن دربارهی پیچیدگیهای دیوان سالاری غزنوی و مناسبات سیاسی میان حاکمیتهای آن زمان حداقل برای من بسیار شگفت انگیز است. دانستن این که رویکرد غزنویان به خلافت عباسی، سلجوقیان، زیاریان، دولت خوارزمشاه آلتونتاش و جانشینان او، خاندان معدان، علی تگین در ماوراءالنهر، شاه ملک پادشاه جَند و... چه بوده و چه ارتباطی با یکدیگر داشته اند برای من بسیار لذت بخش بود.
میتوانیم از جنبههای گوناگون آن دوران هم اطلاعاتی به دست آوریم؛ جغرافیا، تاریخ حاکمیتهای قدیم، راهبردهای نظامی و شرح جنگها، جشن سده، مهرگان، نوروز، عید فطر، عید اضحی (قربان) و... نان (غذا) خوردن و نشاط شراب، حضور مطربان (عنصر موسیقی)، عروسی، آذین بستن شهرها، خلعت پوشی، ابزار شکنجه (عقابین،چوب زدن)، اعدام (با شیوهی به دار کشیدن)، بازداشت (به عنوان مثال در قلعهها)، انواع سلاح و پوشش جنگی، معماری، وجود حیواناتی چون فیل، شیر و طاووس و موارد بسیار دیگر.
شعرهای بسیاری به زبان فارسی (بیشتر از بوحنیفهی اسکافی اگرچه مغلوط اند) و نیز عربی یافت میشود. مثلهای فارسی و عربی بسیارند و ابوالفضل بیهقی به زبان شیرین خود، حکایتهایی را در جای جای نوشتهاش میآورد که کتاب را جذابتر میکند.
یکی از جالبترین موارد کتاب این است که ابوالفضل بیهقی بارها با خوانندگان کتاب خود سخن میگوید و ارتباط برقرار میکند. او تالیف خود را برای آیندگان مینوشته و به جز تلاش برای نوشتن یک اثر معتبر، نگران این بوده که مبادا خوانندگان از خواندن کتابش خسته شوند!
تاریخ بیهقی را بخوانید و با خواجه بوالفضل به سفری در هزار سال پیش بروید. از این سفر خسته نخواهید شد.