متن روایتکننده مذاکرات و توافقات بین امیر مسعود و خلیفه است که در آن امیر شرایطی را برای بیعت با خلیفه مطرح میکند. این شرایط شامل کنترل مناطق گستردهای مانند خراسان، هند، سند و دیگر نواحی، محدودیت در ارتباط با خانان ترکستان، و تأکید بر بازگشایی راه حج است. همچنین، جزئیاتی درباره تبادل هدایا، نامهنگاریهای دیپلماتیک، و تشریفات مربوط به عهد و پیمان بیان شده است.
متن دارای مفاهیم پیچیده تاریخی و سیاسی است که درک آن نیازمند دانش پایه درباره روابط خلفا و حکومتهای محلی در تاریخ اسلام دارد. همچنین، زبان و سبک نوشتار قدیمی و ادبی ممکن است برای خوانندگان جوان دشوار باشد.
بخش ۱۷ - تدبیر عهد بستن با خلیفه
رسول گفت: این سخن همه حقّ است، تذکرهیی باید نبشت تا مرا حجّت باشد.
گفتند: نیک آمد. و وی را بازگردانیدند. و هر چه رفته بود، بونصر با امیر
بگفت و سخت خوشش آمد. و روز پنجشنبه نیمه محرّم قضاة و اعیان بلخ و سادات
را بخواندند و چون بار بگسست، ایشان را پیش آوردند. و علی میکائیل نیز
بیامد.
و رسولدار رسول را بیاورد- و خواجه بزرگ و عارض و بونصر مشکان و حاجب بزرگ
بلگاتگین و حاجب بگتغدی حاضر بودند- نسخت بیعت و سوگندنامه را استاد من
بپارسی کرده بود، ترجمهیی راست چون دیبای رومی، همه شرایط را نگاه-
داشته، برسول عرضه کرد و تازی بدو داد تا مینگریست و بآوازی بلند
بخواند، چنانکه حاضران بشنودند، رسول گفت «عین اللّه علی الشّیخ، برابر
است با تازی و هیچ فروگذاشته نیامده است، و همچنین با امیر المؤمنین، اطال
اللّه بقاءه بگویم.» بونصر نسخت بتمامی بخواند. امیر گفت: شنودم «و جمله
آن مرا مقرّر گشت، نسخت پارسی مرا ده» بونصر بدو باز داد و امیر مسعود
خواندن گرفت- و از پادشاهان این خاندان، رضی اللّه عنه، ندیدم که کسی پارسی
چنان خواندی و نبشی که وی- نسخت عهد را تا آخر بر زبان راند، چنانکه هیچ
قطع نکرد و پس دوات خاصّه پیش آوردند در زیر آن بخطّ خویش تازی و پارسی
عهد، آنچه از بغداد آورده بودند و آنچه استادم ترجمه کرده بود، نبشت. و
دیگر دوات آورده بودند از دیوان رسالت بنهادند و خواجه بزرگ و حاضران خطهای
خویش در معنی شهادت نبشتند و سالار بگتغدی را خط نبود، بونصر از جهت وی
نبشت، و رسول و قوم بلخیان را بازگردانیدند. و حاجبان نیز بازگشتند. و امیر
ماند و این سه تن، خواجه را گفت امیر که رسول را باز باید گرداند. گفت:
ناچار، بونصر نامه نویسد و تذکره و پیغامها و بر رأی عالی عرضه کند و خلعت
وصلت رسول بدهد و آنچه رسم است حضرت خلافت را بدو سپارد تا برود. امیر گفت:
خلیفه را چه باید فرستاد؟ احمد گفت: «بیست هزار من نیل رسم رفته است
خاصّه را و پنج هزار من حاشیت درگاه را و نثار بتمامی که روز خطبه کردند و
بخزانه معمور است. و خداوند زیادت دیگر چه فرماید از جامه و جواهر و عطر؟ و
رسول را معلوم است که چه دهند. و در اخبار عمرو لیث خواندهام که چون
برادرش یعقوب باهواز گذشته شد- و خلیفه معتمد از وی آزرده بود که بجنگ رفته
بود و بزدندش- احمد ابن ابی الأصبع برسولی نزدیک عمرو آمد برادر یعقوب و
عمرو را وعده کردند که بازگردد و بنشابور بباشد تا منشور و عهد ولوا آنجا
بدو رسد، عمرو رسول را صد هزار درم داد در حال و بازگردانید، اما رسول چون
بنشابور آمد با دو خادم و دو خلعت و کرامات ولوا و عهد آوردند، هفتصد هزار
درم در کار ایشان بشد . و این سلیمانی برسولی و شغلی بزرگ آمده است، خلعتی
بسزا باید او را و صد هزار درم صلت .
آنگاه چون بازآید و آنچه خواستهایم بیارد، آنچه رأی عالی بیند، بدهد».
[ترتیب هدیه برای خلیفه]
امیر گفت: «سخت صواب آمد.» و زیادت خلیفه را بر خواجه بردادن گرفت و وی
مینبشت (): صد پاره جامه همه قیمتی از هر دستی، از آن ده بزر . و پنجاه
نافه مشک و صد شمّامه کافور و دویست میل شاره بغایت نیکوتر از قصب و
پنجاه تیغ قیمتی هندی و جامی زرین از هزار مثقال پر مروارید و ده پاره
یاقوت و بیست پاره لعل بدخشی بغایت نیکو و ده اسب خراسانی ختلی بجل و
برقع دیبا، و پنج غلام ترک قیمتی. چون نبشته آمد، امیر گفت: این همه راست
باید کرد.
خواجه گفت: «نیک آمد» و بازگشت و بطارم دیوان رسالت بنشست و خازنان را
بخواندند و مثالها بدادند و بازگشتند. و این همه خازنان راست کردند و امیر
بدید و بپسندید. و استادم خواجه بونصر نسخت نامه بکرد نیکو بغایت، چنانکه
او دانستی کرد که امام روزگار بود در دبیری . و آنرا تحریر من کردم که
بوالفضلم که نامههای حضرت خلافت و از آن خانان ترکستان و ملوک اطراف همه
بخطّ من رفتی. و همه نسختها من داشتم و بقصد ناچیز کردند. و دریغا و بسیار
بار دریغا که آن روضههای رضوانی بر جای نیست که این تاریخ بدان چیزی نادر
شدی، و نومید نیستم از فضل ایزد، عزّ ذکره، که آن بمن باز رسد تا همه
نبشته آید و مردمان را حال این صدر بزرگ معلومتر شود؛ وَ ما ذلِکَ عَلَی
اللَّهِ بِعَزِیزٍ* . و تذکره نبشته آمد و خواجه بونصر بر وزیر عرضه کرد و
آنگاه هر دو را ترجمه کرد بپارسی و تازی بمجلس سلطان، هر دو بخواند و سخت
پسند آمد.
و روز [سه] شنبه بیستم محرّم رسول را بیاوردند و خلعتی دادند سخت فاخر،
چنانکه فقها را دهند: ساخت زر، پانصد مثقال و استری و دو اسب، و
بازگردانیدند.
و بر اثر او آنچه بنام خلیفه بود بنزد او بردند و صد هزار درم صلت مر رسول
را و بیست جامه قیمتی. و خواجه بزرگ از جهت خود رسول را استری فرستاد بجل و
برقع و پانصد دینار و ده پاره جامه. و استادم خواجه بونصر جواب نامه نزدیک
وی فرستاد بر دست رسولدار. و رسول از بلخ رفت روز پنجشنبه بیست و دوم
محرّم و پنج قاصد با وی فرستادند، چنانکه یکان یکان را میبازگرداند با
اخباری که تازه میگردد و دو تن را از بغداد بازگرداند بذکر آنچه رود و کرده
آید. و در جمله رجّالان و قودکشان مردی منهی را پوشیده فرستادند که بر
دست این قاصدان قلیل و کثیر هر چه رود، باز نماید- و امیر مسعود در این باب
آیتی بود، بیارم چند جای آنچه او فرمود در چنین کارها- و نامهها رفت
باسکدار بجمله ولایت که براه رسول بود تا وی را استقبال بسزا کنند و سخت
نیکو بدارند، چنانکه بخشنودی رود.
چون ازین قصّه فارغ شدم، آنچه وعده کرده بودم از نبشتن نامه خلیفه و نسخت عهد وفا باید کرد.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.