امیر شهابالدوله مسعود پس از برگزاری مراسمی با حضور بزرگان و مردم ری، حسن سلیمان را به عنوان حاکم جدید ری منصوب کرد و به او توصیههایی برای ادارهی امور و رفتار با مردم ارائه داد. سپس امیر به سمت دیگر مناطق حرکت کرد و در مسیر با خواجه بو سهل زوزنی، که از غزنین گریخته بود، ملاقات کرد. امیر به او توجه ویژهای نشان داد و این موضوع باعث حسادت دیگر درباریان شد. نویسنده در پایان به بیان ویژگیهای اخلاقی بو سهل و انتقاد از حسادت دیگران پرداخته و تأکید میکند که در قیامت همه به پاسخگویی اعمال خود خواهند پرداخت.
متن شامل مفاهیم سیاسی، تاریخی و اخلاقی نسبتاً پیچیده است و ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین اشارهای به حسادت و منازعات درباری وجود دارد که نیاز به سطحی از بلوغ فکری برای درک مناسب دارد.
بخش ۱۰ - و دیگر روز چون بار بگسست - و اعیان ری بجمله آمده بودند بخدمت با این مقدّمان و افزون از ده هزار زن و مرد بنظاره ایستاده - اعیان را به نیم ترک بنشاند
و امیر شهاب الدوله مسعود دیگر روز، الخمیس لثلث عشر لیلة مضین من رجب سنة احدی و عشرین و اربعمائه از شهر ری حرکت کرد بطالع سعد و فرخی با اهبتی و عدّتی و لشکری سخت تمام و بر دو فرسنگی فرود آمد؛ و بسیار مردم بخدمت و نظّاره تا اینجا بیامده بودند. دیگر روز آنجا برنشست و حسن سلیمان و قوم را بازگردانید و تفت براند؛ چون بخوار ری رسید، شهر را بزعیم ناحیت سپرد و مثالها که دادنی بود بداد و پس برفت. چون بدامغان رسید، خواجه بو سهل زوزنی آنجا پیش آمد گریخته از غزنین، چنانکه پیش ازین شرح کرده آمده است و امیر او را بنواخت؛ و مخفّ آمده بود با اندک مایه تجمّل. چندان آلت و تجمّل آوردندش اعیان امیر مسعود که سخت بنوا شد و امیر با وی خلوتی کرد که از نماز دیگر تا نیمشب بکشید.
و بروزگار گذشته که امیر شهاب الدّوله بهرات میبود، محتشتمتر خدمتکاران او این مرد بود، امّا با مردمان بد ساختگی کردی و درشت و ناخوش و صفرائی عظیم داشت؛ و چون حال وی ظاهر است، زیادت از این نگویم که گذشته است و غایت کار آدمی مرگ است، نیکوکاری و خوی نیک بهتر تا بدو جهان سود دارد و بردهد. و چون این محتشم را حال و محل نزدیک امیر مسعود، رضی اللّه عنه، بزرگتر از دیگر خدمتکاران بود، در وی حسد کردند و محضرها ساختند و در اعتقاد وی سخن گفتند و وی را بغزنین آوردند در روزگار سلطان محمود و بقلعت بازداشتند، چنانکه بازنمودهام در تاریخ یمینی ؛ و وی رفت و آن قوم که محضر ساختند، رفتند و ما را نیز میبباید رفت که روز عمر بشبانگاه آمده است و من در اعتقاد این مرد سخن جز نیکوئی نگویم که قریب سیزده و چهارده سال او را میدیدم در مستی و هشیاری و بهیچ وقت سخنی نشنودم و چیزی نگفت که از آن دلیلی توانستی کرد بر بدی اعتقاد وی . من این دانم که نبشتم و برین گواهی دهم در قیامت؛ و آن کسان که آن محضرها ساختند، ایشان را محشری و موقفی قوی خواهد بود، پاسخ خود دهند؛ و اللّه یعصمنا و جمیع المسلمین من الحسد و الهرّة و الخطا و الزّلل بمنّه و فضله . چون حال حشمت بو سهل زوزنی این بود که بازنمودم، او بدامغان رسید، امیر بر وی اقبالی کرد سخت بزرگ و آن خلوت برفت، همه خدمتکاران بچشمی دیگر بدو نگریستند که او را بزرگ دیده بودند و ایشان را خود هوسها بآمدن این مرد بشکست که شاعر گفته است: شعر
اذا جاء موسی و القی العصا
فقد بطل السّحر و السّاحر
و مرد بشبه وزیر ی گشت و سخن امیر همه با وی میبود، و باد طاهر و ازان دیگران همه بنشست و مثال در هر بابی او میداد و حشمتش زیادت میشد.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.