این داستان درباره یک شکارچی است که سگی با ویژگیهای منحصر به فرد دارد. شکارچی در یک غار عسل پیدا میکند و تصمیم میگیرد آن را به شهر ببرد و بفروشد. در هنگام فروش، سگش یک راسو را میکشد که باعث درگیری بین شکارچی و بقال میشود. این درگیری به یک شورش بزرگ در شهر تبدیل میشود که منجر به کشته شدن هزاران نفر و ویرانی شهر میگردد. در پایان، نویسنده از این داستان برای نشان دادن خطرات فتنه و آشوب استفاده میکند و بر اهمیت عدالت و سیاست در حکومت تأکید میورزد.
متن دارای مفاهیم پیچیده اخلاقی و سیاسی است و همچنین صحنههای خشونتآمیز دارد که ممکن است برای کودکان مناسب نباشد.
بخش ۲۹ - داستان صیاد و سگ و انگبین و مرد بقال
اقب ساط شرس شمردل
موجد الفقره رخو المفصل ۲
له اذا ادبر لحظ المقبل
کانما ینظر من سجنجل ۳
یقعی جلوس البدوی المصطلی
یعدوا اذا احزن عدو المسهل ۴
باربع مجدوله لم تجدل
فتل الایادی ربذات الارجل ۵
آثارها امثالها فی الجندل
یکاد فی الوثب من التفتل ۶
یجمع بین متنه و الکلکل
ذی ذنب اجرد غیر اعزل ۷
و این صیاد، اسباب معاش زن و فرزندان و قوام نفقه و هزینه ایشان به وی تقویم کردی و بدان روزگار بسر بردی. روزی این صیاد در کوهی به شکار رفته بود و بر اثر صیدی می دوید، به در غاری رسید، شکافی دید که عسل از وی می چکید. بهتر نظر کرد، نحل بسیار دید در وی خانه ساخته و روز و شب در آن کوهسار از اطراف اشجار، طلی که بر زهرات ریاض و شجرات غیاض افتد، اقتباس می کردند و بر گل و سنبل می چریدند. روز بر اوراق نرگس می غلتیدند و شب در سرادقات مسدس که از موم ساخته بودند، می خفتند. امیر النحل برای سیاست بر سر و دربان از برای دفع آلودگان بر در و شهدهای مختلف الالوان برای ذخیره زمستان مهیا کرده. مرد چون آن بدید، با خود گفت: بی هیچ رنجی، پای به گنجی فرو شد و بی هیچ کوششی، بخششی به چنگ آمد. «اصبت فالزم و وجدت فاغنم». هیچ رنجی ازین ناجح تر و هیچ علمی ازین صالح تر نخواهد بود. مصلحت آن بود که هر روز ازین انگبین، قدری به شهر می برم و از بهای آن مصالح معیشت می سازم و حالی، وعایی که داشت پر کرد و در شهر آورد و بر بقالی عرضه کرد و بها قرار داد و انگبین در ترازو نهاد. بقال خواست که انگبین بر سنجد و وزن آن معلوم کند، قطره ای انگبین بر زمین چکید و بقال را در دکان از برای دفع موشان، راسویی بود، دست آموز و بازیگر که ضرر دست موذیان دفع کردی. چون قطره انگبین بدید، بدوید و به زبان بلیسید. سگ صیاد بر سبیل عادت، راسو مشاهده کرد، تضاد طبیعی و خلاف صنیعی در وی بجنبید. در جست و راسو را بکشت. بقال چون راسو را کشته دید، از خشم بر خود پیچید، سنگی بر سر سگ زد و از جان، بی جان کرد. صیاد چون آن حال مشاهده کرد، شمشیر بر کشید و دست بقال بینداخت. بازاریان چون بقال را بر آن صفت دیدند، صیاد را به زخم گرفتند و چندان بزدند که هلاک شد. خبر به سمع والی رسید که بقال را بی موجبی دست بینداختند و صیادی را بازاریان در غوغا به قتل مثقل بکشتند. لشکریان از برای دفع شر و اطفای آن نایره برنشستند تا اوباش و غوغا را از تهیج حرب و فتنه باز دارند. غوغا گرد شدند و با لشکریان در کار زار ایستادند و مقاتلتی عظیم و حربی قوی پدید آمد و آن فتنه بدان جای انجامید که هفتاد هزار کس کشته شدند و شهر خراب گشت. مثل زنند که صد ساله جور و ظلم ملوک به از دو روزه شر عوام و فتنه غوغاست. ۸
و من بنده این قصه به سمع اعلی پادشاه- اسمعه الله المسار- از بهر آن گذرانیدم تا معلوم و مقرر شود که خار فتنه، مادت تشویش ملک و دولت باشد و اگر به دفع و قلع آن کوشیده نشود، صدمت حدت و زحمت اذیت و معرت مشقت او به کثرت ابتلا و تواتر بلا ادا کند. ۹
لحا الله ذی الدنیا مناخا لراکب
فکل بعید الهم فیها معذب ۱۰
چو پایان نبینی ز سر فتنه را
به پایان ز پای اندر آرد سرت ۱۱
و من چون از عدل شاه نومید شدم، به تضرع و ابتهال بر درگاه ذوالجلال پناه گیرم و در حضرت ربوبیت، به عرض دادن حاجت مواظبت نمایم که «من قرع باب الله لایخیب». شاه از استماع این مقدمات، متغیر و متاثر شد. مثال داد که شاهزاده را سیاست کنند و آن را تاریخ قوانین عدل و عمده ابواب انصاف گردانند تا عالمیان بدانند که چون با جگر گوشه و قره العین محابا نمی فرماید، با هیچ اجنبی مواسات نخواهد رفت و بزرگان چنین گفته اند که «السیاسه اساس الریاسه». چون این خبر به سمع وزیر پنجم رسید، جلاد را به تاخیر سیاست، اشارت فرمود و گفت: توقف کن تا من به خدمت حضرت روم و ضرر استعجال در تقریب آجال بر رای عالی او عرض دهم. ۱۲
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.