راوی در مشهد، در حالی که در کاروانسرایی اقامت دارد، با گروهی از هندوها مواجه میشود. در حالی که او در رنج و بیخوابی به سر میبرد، هندوها به گفتگو میپردازند. راوی با بیان اشعاری درباره عشق و ایمان، رئیس هندوها را تحت تأثیر قرار میدهد و او را به اسلام میگراید. سپس، هندوی تازهمسلمان درباره نیرنگهای نفس و دنیا سخن میگوید و تأکید میکند که تنها با رها کردن رنگهای دنیوی میتوان به حقیقت رسید.
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن برای مخاطبان جوانتر دشوار است. همچنین، استفاده از استعارههای پیچیده و زبان ادبی بالا نیاز به سطحی از بلوغ فکری دارد.
بخش ۶ - حکایت
بصحرای فنا در دیگ سودا
خیال آب و نان پختن ز خامی است ۲
اگر لب تشنه آب حیاتی
زلال زندگی در تشنه کامیست ۳
خط لب معشوق ازل کرده برات
برچشمه تشنه کامیم آب حیات ۴
ار تیغ ستم گر کشدم زنده کند
ور سم جفا بنوشدم هست نبات ۵
رئیس طایفه هنود را از آتش این سخن شعله درسرگرفت و دیده جان بنور ایمان منور دل از ظلمتکده کفر برگرفت معلوم شد که درستی سبو در شکستن آن بود و زلال امید در چشمه نومیدی پنهان ۶
ز نومیدی بسی امید خیزد
ز جیب تیره شب خورشید خیزد ۷
شهید عشق جانان زنده باشد
پس از هر گریه ای صد خنده باشد ۸
گرت با آب حیوان هست کامی
بود سرچشمه اش در تشنه کامی ۹
چون هندو جامه کفر برتن درید و بتشریف ایمان مشرف گردید گفتم از نیرنگ و فنون چه داری بیان کن باری گفت چون پای بیرنگی در میان آید نیرنگ را رنگی نماند. ۱۰
کیست هندو نفس کافر کیش تو
خوش نشسته روز و شب در پیش تو ۱۱
میکشد هر دم به نیرنگی تورا
مینماید هرزمان رنگی تورا ۱۲
گاه آراید لباس فاخرت
برنشاند گاه بر پشت خرت ۱۳
گاه رخشی زیر زینت میکشد
گاه از زین بر زمینت میکشد ۱۴
گاه سازد قصرهای زرنگار
صف کشیده چاکران در وی هزار ۱۵
گاه سازد بند فرزند و زنت
طوق لعنت را نهد بر گردنت ۱۶
گه ز دوزخ گوید و گاه از بهشت
گه به کعبه آردت گاهی کنشت ۱۷
گه به شهر و گه به صحرا خواندت
گه به ساحل گه بدریا راندت ۱۸
گه گذارد تاج شاهی برسرت
گه دواند چون گدا برهر درت ۱۹
گه بصلحت آرد و گاهی بجنگ
گه بنامت میکشد گاهی به ننگ ۲۰
گه ز عزت در طمع اندازدت
تا بذلت در طمع مع سازدت ۲۱
هر زمان بنمایدت رنگی دگر
سازد از بهر تو نیرنگی دگر ۲۲
تا نماید فرع را پیش تو اصل
سازدت مهجور از دربار وصل ۲۳
فرع نمودیست فانی واصل بودیست باقی گر طالب وصلی باصل کوش و از فرع دیده بپوش هندوی نفس را مسلمان کن تا از چنگ نیرنگ برآئی جمعیت افکار مکر را از دل پریشان کن تا از در بیرنگی درآئی ۲۴
پای بیرنگی چو آمد در میان
رنگ و نیرنگت همه شد برکران ۲۵
لیک تا در دل بکاری تخم رنگ
حاصلی جز رنگ کی آری بچنگ ۲۶
اینهمه رنگ تو اندر کف دلا
یکدو روزی بیش نبود چون حنا ۲۷
دست و پا رازین حنا کن شستشو
رنگ را بگذار و بیرنگی بجو ۲۸
تا ز بند هجر آزادت کند
در کمند وصل دلشادت کند ۲۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.