هوش مصنوعی: این متن یک شعر عرفانی است که به موضوع وحدت وجود، عشق الهی، و تجلی حق در همه موجودات می‌پردازد. شاعر با استفاده از استعاره‌ها و تشبیه‌های زیبا، رابطه بین عاشق و معشوق را به عنوان نمادی از رابطه انسان با خدا توصیف می‌کند. مفاهیمی مانند فنا در ذات الهی، رهایی از خودی، و رسیدن به حقیقت از طریق عشق، از مضامین اصلی این شعر هستند.
رده سنی: 18+ متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، برخی از اصطلاحات و استعاره‌ها ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده باشد.

شماره ۱ - ای غمت اصل مدعای وجود

ای غمت اصل مدعای وجود
وی ز جودت بپا لوای وجود ۱

کو وجودی بجز تو تا که کند
وحدتی ثابت از برای وجود ۲

غیر نقش و نمایشی نبود
با وجود تو ماسوای وجود ۳

جز تو یکتائی وجود ترا
کس ندند بمقتضای وجود ۴

غیر ذات یگانه تو کسی
نیست موجود در سرای وجود ۵

چون ز سر ازل گرفت قرار
بظهور وجود رای وجود ۶

در بحار صفات و اسماء گشت
جاری از کل خویش مای وجود ۷

زان در آئینه حدوث نمود
پادشاه قدم لقای وجود ۸

در بر آن ظهور یکتا کرد
راست از کبریا ردای وجود ۹

تا تو دانی که بوده بر وحدت
از ازل تا ابد بنای وجود ۱۰

هستی ما بود چو کوه و در او
می نه پیچیده جز صدای وجود ۱۱

زنگ ز آئینه دلت بزدای
تا بیابی در او صفای وجود ۱۲

بی‌لب و کام پس بگوش دلت
دم بدم در رسد ندای وجود ۱۳
که در اشیاء ظهور اوست عیان ۱۴
غیره کل من علیها فان ۱۵

پرده از رخ چو آن صنم برداشت
دل براه غمش قدم برداشت ۱۶

چین بگسیو فکند و قامت دل
ز احتمال بلاش خم برداشت ۱۷

آهوی رام چشم او چون دید
دل بدنبال خویش رم برداشت ۱۸

صبح کان لعبت یگانه قدم
جانب دیر از حرم برداشت ۱۹

گفتم ای سرور راستان که قدت
پرده از سر فاستقم برداشت ۲۰

بوثاق گدای گوشه‌نشین
می‌توان گامی از کرم برداشت ۲۱

چشم رحمت گشود بر من و خوش
دو لب لعل را ز هم برداشت ۲۲

که در اول قدم ز خود پرداخت
هر که در راه ما قدم برداشت ۲۳

گویدش دوست کومنست و من او
عاشق از دست از منهم برداشت ۲۴

کرد اشارت بساقی اندر دم
تا که مستانه جام‌جم برداشت ۲۵

کرد لبریز زان مئی که ز دل
چون کشیدم غم و الم برداشت ۲۶

اندر آن حالتی که ز آینه‌‌ام
صیقل باده رنگ غم برداشت ۲۷

می‌شنیدم ز چنگ مطرب عشق
این نوا چون بنغمه دم برداشت ۲۸
که در اشیاء ظهور اوست عیان ۲۹
غیره کل من علیها فان ۳۰

دلبر ما که عین ماست همه
ظاهر از نقش ماسواست همه ۳۱

ساری اندر حباب قطره و یم
بی‌تغییر وجود ماست همه ۳۲

زان بت بس‌سرا و خانه ما
بین که پرخانه و سراست همه ۳۳

قاف هستی ممکنات وجود
سایه پر آن هماست همه ۳۴

این ظهورات مختلف که بجای
نقش این پرده جابجاست همه ۳۵

گر هزار است وگر هزار هزار
بوجود یکی بپاست همه ۳۶

هیچیک را مبین بچشم خطا
کآیت شه ذوالعطاست همه ۳۷

غیر خود را چو حق وجود نخواند
از حق ار نگذری خداست همه ۳۸

خویش را زد صدا بکوه وجود
این هیاهوی آن صداست همه ۳۹

تو مگو نیست در بنا پیدا
بانیئی کو خود این بناست همه ۴۰

نقش ذرات را چون بینی نیک
کسوت شمس با ضیاست همه ۴۱

سر گنج نهان الا را
جوئی ار در طلسم لاست همه ۴۲

خود ز نای وجود شاه وجود
دان که نائی این نواست همه ۴۳
که در اشیاء ظهور اوست عیان ۴۴
غیره کل من علیها فان ۴۵

طره ترک عنبرین موئی
دلفریبی بتی بلا جوئی ۴۶

در ره دل مرا بهر سوئی
هشته دامی ز رشته موئی ۴۷

می‌کشد هر دم ببازاری
می‌کشد هر دمم ببازوئی ۴۸

دل ز چوگان گویش بر در و بام
می‌دود صبح و شام چون گوئی ۴۹

هست بر پا ز دستبرد شبش
در همه انجمن هیاهوئی ۵۰

یار پیدا و در تفحص او
هر کس می‌دود بهر سوئی ۵۱

دوشم آمد ببزم و گفت ترا
هست با عشق ما اگر روئی ۵۲

مغز جان خالی از زکام هوا
کن که یابی ز وصل مابوئی ۵۳

باز بنگر که عین ماست همه
آنچه دریا و جوش می‌گوئی ۵۴

یار باتست زین عجب که تو خود
عین آبی و آب می‌جوئی ۵۵

بگذر از جود را ببحر وجود
تا به بینی که جونئی اوئی ۵۶

بحر گوید که از احاطه ذات
نیست خالی زماء ما جوئی ۵۷

رفت و گفت این حدیث کرد بخویش
دنگ و دیوانه‌‌ام ز یک هوئی ۵۸
که در اشیاء ظهور اوست عیان ۵۹
غیره کل من علیها فان ۶۰

ای پسر حب حشمت و جاهت
کرده دور از حریم آن شاهت ۶۱

بر تو یار از تو اقربست و ترا
کرده دور از تو نفس گمراهت ۶۲

یکدم از خود در اوبین که توئی
آنکه ندهد توئی بر او راهت ۶۳

چون حجاب توئی فتاد از تو
جو ز خود هرچه هست دلخواهت ۶۴

کمترین قدرتست اینکه بود
مالکیت بماهی و ماهت ۶۵

صادق آمد چو رفت از تو تویی
لیس فی جبّتی سوی آللهت ۶۶

یوسفا تو عزیز مصر خودی
نفس خود ببین فکنده در چاهت ۶۷

زین خودی در گذر که عشق کند
شاه مصر وجود ناگاهت ۶۸

هست یکسان بوحدت ار نگری
فوق و تحت و بلند و کوتاهت ۶۹

کن بشطرنج عشق جانرا مات
تا که بردارد از دو سوی شاهت ۷۰

دو جهان از گدائی در عشق
کمتر آید ز یک پر کاهت ۷۱

گر کنی جان براه دوست نثار
دوست خواند بنانم آللهت ۷۲

شو ز خود بی‌خبر که غیرت عشق
زین حقیقت نماید آگاهت ۷۳
که در اشیاء ظهور اوست عیان ۷۴
غیره کل من علیها فان ۷۵

ار رخت ماه چرخ طنازی
قامت سرو باغ ممتازی ۷۶

آفت عقل و جان بطراری
فتنه دین و دل بطنازی ۷۷

طره‌ات مشک چین دلداری
نرگست ترک شهر غمازی ۷۸

چون تو شاهی و مات تست دو کون
با که شطرنج عشق می‌بازی ۷۹

گرنه عاشق خود از چه سبب
خویش بر حسن خویش می‌نازی ۸۰

زانکه نبود بخانه جز تو کسی
که دلش را بناز بگدازی ۸۱

زلف خود را از بهر خودتابی
روی خود را از بهر خود‌سازی ۸۲

نکته خال خود تو دانی و بس
که سخن با لطیفه پردازی ۸۳

تو مسیحا دمی و نادره‌گوی
ترکتازی کلام اعجازی ۸۴

دل که در آتش غم تو گداخت
شایدش گر بحرف بنوازی ۸۵

ضعف دل را بیار قند حجاز
کن عجین با گلاب شیرازی ۸۶

فارس را یکی بگوی ملیح
نکته با فصاحت تازی ۸۷

از میان خیزد اختلاف دوئی
پرده زین رازگر براندازی ۸۸
که در اشیاء ظهور اوست عیان ۸۹
غیره کل من علیها فان ۹۰

خیز ای دل که تا به همت عشق
رو کنیم از دو سو بحضرت عشق ۹۱

لوح جان را از نقش جرم دهیم
شست و شوئی به آب رحمت عشق ۹۲

سنگ باشد به از دلی که نکرد
خویشتن را نثار حضرت عشق ۹۳

یافت هر ذره وجود چو تافت
در جهان آفتاب طلعت عشق ۹۴

کرد در بر هرآنچه شد موجود
بقبول وجود طلعت عشق ۹۵

گر به وحدت کنی رجوع شود
متساوی بجمله نسبت عشق ۹۶

در حقیقت چو نگری بوجود
وحدتی نیست غیر وحدت عشق ۹۷

این ظهورات مختلف که بود
نقش بر پرده مشیت عشق ۹۸

هست هر یک به اختلاف صُور
متعلق بکلک قدرت عشق ۹۹

فاش گویم کسی بدار وجود
نیست موجود غیر حضرت عشق ۱۰۰

آری آری بغیر هستی عشق
هستئی کی گذاشت غیرت عشق ۱۰۱

در ازل کشت زار هستی غیر
سوخت یکباره برق سطوت عشق ۱۰۲

می‌رسد این ندا بگوش دلم
هر دم از عالم هویت عشق ۱۰۳
که در اشیاء ظهور اوست عیان ۱۰۴
غیره کل من علیها فان ۱۰۵

ای دل آهنگ کوی جانان کن
ترک سر اندرین ره از جان کن ۱۰۶

دفتر صلح و جنگ در هم پیچ
خانه نام و ننگ ویران کن ۱۰۷

جبهه خویش را در این میدان
میخ نعل سمند سلطان کن ۱۰۸

عقل در کار عشق نادان است
هر چه کت گوید آن مکن آن کن ۱۰۹

چند سندان زنی به درگه دوست
باری از کله کار سندان کن ۱۱۰

در وصل ار بروت نگشایند
دیده مسمار باب هجران کن ۱۱۱

آب و جاروب آستان روا
ز اشک چشمان و موی مژگان کن ۱۱۲

دل غمدیده را به مجمع فکر
بند آن طره پریشان کن ۱۱۳

بنشین بر سمند گردون تاز
چرخ راگرد سم یکران کن ۱۱۴

خوش ز سم کمیت عرش نورد
منشق ایجان حجاب امکان کن ۱۱۵

از تکاپوی رخش دریایی
لامکان ار غبار میدان کن ۱۱۶

عشق از ایمان و کفر بیرونست
دل مبرا ز کفر و ایمان کن ۱۱۷

تا شوی ایمن از وساوس نفس
این سخن نقش خاتم جان کن ۱۱۸
که در اشیاء ظهور اوست عیان ۱۱۹
غیره کل من علیها فان ۱۲۰

حسن یارای حسن یکیست یکی
حرفی افزون سخن یکیست یکی ۱۲۱

نرد عارف که یافت سر وجود
راحت و هم محن یکیست یکی ۱۲۲

در بر آنکه دیده جلوه یار
خلوت و انجمن یکیست یکی ۱۲۳

دلبر و دل بکار دل چه شوی
یکدل ایجان من یکیست یکی ۱۲۴

جان و جانان اگر که در گذری
یکره از جان و تن یکیست یکی ۱۲۵

نسبت آب صاف گاه ظهور
با سه برگ و سمن یکیست یکی ۱۲۶

با گل و خار بی‌معیت رنگ
انبساط چمن یکیست یکی ۱۲۷

من حجاب من است چونکه افتاد
این حجاب او و من یکیست یکی ۱۲۸

این من و ماست جمله خواب و خیال
قادر ذوالمنن یکیست یکی ۱۲۹

آنکه زین ما و من عریست بذات
در نهان و علن یکیست یکی ۱۳۰

ذات بی‌نقش اندرین همه نقش
نزد اهل فطن یکیست یکی ۱۳۱

سخن اوست در همه دهنی
این سخن وین دهن یکیست یکی ۱۳۲
که در اشیاء ظهور اوست عیان ۱۳۳
غیره کل من علیها فان ۱۳۴

ای رخت آفتاب روشن دل
وی قدرت نو نهال گلشن دل ۱۳۵

طره‌ات گه به فتنه رهبر عقل
نگرست که بغمزه رهزن دل ۱۳۶

غم عشقت سرور سینه ریش
خم زلفت کند گردن دل ۱۳۷

عاشقان را که برق عشق تو سوخت
کشت زار وجود و خرمن دل ۱۳۸

پرده بردار و طلعتی بنمای
بهر تسکین دل بمأمن دل ۱۳۹

از پس ظلمت فراق بتاب
آفتابی بتاب ز روزن دل ۱۴۰

از عنایت به نوبهار وصال
کن مبدل هوای بهمن دل ۱۴۱

ما که دادیم دل بطره دوست
تا چه با دل کند مهیمن دل ۱۴۲

دی عبورم پی سراغ بتی
شد به بتخانه معین دل ۱۴۳

دیدم از شاهدان پرده نشین
محفی در سرای ارمن دال ۱۴۴

جستم از شاهدی نهفته نشان
زان‌بت بی‌نشان به مسکن دل ۱۴۵

لب گزیدم که لب ببند و بجوی
سر مکنون دل ز مکمن دل ۱۴۶

داشت فکرم بر اینکه باز برم
مشکل خویش بر برهمن دل ۱۴۷

ناگه آمد زبام دیر بگوش
این خروشم ز نای ارغن دل ۱۴۸
که در اشیاء ظهور اوست عیان ۱۴۹
غیره کل من علیها فان ۱۵۰

از خرابات رند مستی دوش
شد ز لطفم براه و گفت بگوش ۱۵۱

کی طلبکار یار با من مست
خیز و رو کن بکوی باده فروش ۱۵۲

تا ببینی عیان بمحفل عشق
روی دلدار و حسن بی‌روپوش ۱۵۳

جز در پیر ما ز هیچ درت
نیست فتحی مزن دری و مکوش ۱۵۴

گشت آن حرفم آتشی و بسوخت
جسم و جان را و دل فتاد بجوش ۱۵۵

از پی او شدم روانه بشوق
همه جا مست و بیخود و مدهوش ۱۵۶

تا رسیدم بدرگهی که در آن
بود جبریل عقل حلقه بگوش ۱۵۷

دیدم از دور میکشان همه را
جمع بر دور پیر باده فروش ۱۵۸

ار حریفان بزم گوش دلم
می‌نیوشید بانگ نوشانوش ۱۵۹

ناگه افتد چشم رحمت پیر
بمن زار و بر کشید خروش ۱۶۰

که تراگر هوای خدمت ماست
در خرابات کش سبو بردوش ۱۶۱

آنگهم ساقی از اشارت پیر
ساغری داد کاین بگیر و بنوش ۱۶۲

چون کشیدم می از پیاله عشق
گشتم از گفتگوی عقل خموش ۱۶۳

اندر آن مستی این حدیث بدیع
گفت خوش خوش بگوش هوش سروش ۱۶۴
که در اشیاء ظهور اوست عیان ۱۶۵
غیره کل من علیها فان ۱۶۶

دامن خیمه شه چو بالا زد
حسنش آتش بکوه و صحرا زد ۱۶۷

شد جهان روشن از فروغ رخش
رایت حسن چون هویدا زد ۱۶۸

آنشهی کو ز ما بذلت غنی است
آمد و جام فقر با ما زد ۱۶۹

شد ز تخت شهی بزیر و قدح
با گدایان بی سرو پا زد ۱۷۰

دید چون حسن دلفریبی او
بر سر عقل شور سودا زد ۱۷۱

تا نماید که هر چه هست یکیست
سوی صحرا علم به تنها زد ۱۷۲

تا بگوید که غیر ما همه لاست
کوس وحدت ببام الا زد ۱۷۳

این همه نقش کلک قدرت او
که بر این پرده است پیدا زد ۱۷۴

کرد غوغا ز حسن خویش بپا
وانگهی خویش را بغوغا زد ۱۷۵

بار دیگر نهنگ عشق برون
شد ز دریا و دل بدریا زد ۱۷۶

پرده زان راز بر فکند عیان
دم ز اسرار ذات یکتا زد ۱۷۷
که در اشیاء ظهور اوست عیان ۱۷۸
غیره کل من علیها فان ۱۷۹

ساقیا دور دور رحمت تست
چشم مستان بدست همت تست ۱۸۰

دور ما گر بسر رسید چه باک
دور چون دور جود و رحمت تست ۱۸۱

گر بسهو و خطا گذشت گذشت
دور ما نک بعفو نوبت تست ۱۸۲

ما گر آلوده دانیم چه جرم
دل خود اندر پناه عصمت تست ۱۸۳

صبح عید است و چشم باده‌کشان
بعطای تو و عنایت تست ۱۸۴

داروی درد و غم که جام می است
ده بمستان که وقت قدرت تست ۱۸۵

می‌کشان را کفیل در هر باب
کف پیمانه بخش حضرت تست ۱۸۶

از تو ما را بجز تو نیست طمع
خود گواهم بعشق غیرت تست ۱۸۷

گر کنی لطف وگرنه در همه حال
جان رندان رهین منت تست ۱۸۸

باری آن باده – شبانه کز او
دل دیوانه مست وحدت تست ۱۸۹

گر بود صاف و گر که دُرد بیار
زانکه درد تو عین صفوت تست ۱۹۰

خوش کن از باده‌ام سری که مدام
بند اندر کمند بیعت تست ۱۹۱

سرکشی کرد نفس و چاره او
درد جام شراب سطوت تست ۱۹۲

کرده این نکته را فسانه خویش
تا دل آئینه‌دار طلعت تست ۱۹۳
که در اشیاء ظهور اوست عیان ۱۹۴
غیره کل من علیها فان ۱۹۵

ساقی امشب عنایت افزون کرد
بهر رندان بباده افیون کرد ۱۹۶

کار یاران بدور اول ساخت
دور ثانی مپرس تا چون کرد ۱۹۷

در قدح مشک و می بهم آمیخت
باده را با گلاب معجون کرد ۱۹۸

بیش از پیش دست قدرت را
ز آستین بهر بذل بیرون کرد ۱۹۹

سوی رندان دور در هر دور
همره جام چشم میگون کرد ۲۰۰

باده حضار را پیاپی داد
حال عشاق را درگرگون کرد ۲۰۱

گنج لب بر گشود و گوهر ریخت
مفلسان را بحرف قارون کرد ۲۰۲

دست بر مو گرفت و ساغر داد
عقل را از دو شیوه مجنون کرد ۲۰۳

ترک خون ریز غمزه‌اش یکبار
بر سر بیهشان شبیخون کرد ۲۰۴

خوش خوش آن مطرب مقام‌شناس
آشنا چنگ را به قانون کرد ۲۰۵

هر دمی زد رهی و مستان را
بسیاقی ز خویش ممنون کرد ۲۰۶

از بم و زیر نی حریفان را
گاه مسرور و گاه محزون کرد ۲۰۷

مطرب از چشم عاشقان افشاند
آنچه ساقی ز غمزه‌اش خون کرد ۲۰۸

مستی بیخودان چون افزون دید
این نوا را بنغمه موزون کرد ۲۰۹
که در اشیاء ظهور اوست عیان ۲۱۰
غیره کل من علیها فان ۲۱۱

ما گدایان که نفی با لذاتیم
پادشاهان ملک اثباتیم ۲۱۲

حامل اسم اعظم شاهیم
مخزن سر حضرت ذاتیم ۲۱۳

آفتاب سپهر عشق و بحسن
جلوه‌گر در تمام ذراتیم ۲۱۴

پرتو حسن ذات مطلق را
در تمام صفات مرآتیم ۲۱۵

جلوه نور شاه معنی را
در مقام حضور مشکواتیم ۲۱۶

بحر ز خار وحدتیم و ز جوش
گاه در جزر و مد و گه ماتیم ۲۱۷

گه ثابت به ارض و گه در سیر
همچو سیاره در سماواتیم ۲۱۸

دایم از جام عشق پیر مغان
مست افتاده در خراباتیم ۲۱۹

باب فضل آستان میکده است
ما بر آن در کلید حاجانیم ۲۲۰

رند و قلاش و لاابالی و مست
فارغ از زهد و زرق و طاماتیم ۲۲۱

خویش غرق گناه از دم پیر
خلق را غافرالخطیئاتیم ۲۲۲

از دم شاه عیوسی انفاس
روح بخش تمام امواتیم ۲۲۳

روز و شب با سرود و بر بط و نی
متذکر به این مناجاتیم ۲۲۴
که در اشیاء ظهور اوست عنان ۲۲۵
غیره کل من علیها فان ۲۲۶

دوش در خوابم آفتاب آمد
یعنی آن ماه بی‌حجاب آمد ۲۲۷

طالع از بام طالعم ز قضا
در شب قدر آفتاب آمد ۲۲۸

شاه بیدار بخت بنده نواز
بر سر خفته نیمی خواب آمد ۲۲۹

بهر دفع خمار هجر بتم
نیم شب با بط و شراب آمد ۲۳۰

پا نهادم بخلوت دل و گفت
گنج در خانه خراب آمد ۲۳۱

دل بیچاره را ز غمزه او
دعوت وصل مستجاب آمد ۲۳۲

بهر صید دل شکسته ما
با دو گیسوی پر زتاب آمد ۲۳۳

خوش قراری مرا ز خال لبش
بعد صد گونه اضطراب آمد ۲۳۴

عاشقان البشاره کز در وصل
شاهد قدس بی‌نقاب آمد ۲۳۵

واردات عجایب از ره غیب
در دلم باز بی‌حساب آمد ۲۳۶

نور مهدی عیان به بزم حضور
خوش خوش از پرده غیاب آمد ۲۳۷

بهر نفس عدو به دشت قتال
نیاب مظهر‌العجاب آمد ۲۳۸

در کفش ذوالفقار خصم گداز
حامی دین بوتراب آمد ۲۳۹

ز آستان جلال حضرت او
خوش به گوش دل این خطاب آمد ۲۴۰
که در اشیاء ظهور اوست عیان ۲۴۱
غیره کل من علیها فان ۲۴۲

شاه رحمت سریر می‌بینم
پیر دریا ضمیر می‌بینم ۲۴۳

چشم دل راز نور رحمت او
روشن و مستنیر می‌بینم ۲۴۴

در دل خاره از حوائج مور
حضرتش را خبیر می‌بینم ۲۴۵

دو جهان را ز خرمن جودش
کمتر از یک شعیر می‌بینم ۲۴۶

بر همه ذره‌ها چو مهر منیر
لطف او را مجیر می‌بینم ۲۴۷

بر در دیری عیسوی پیری
با جمال منیر می‌بینم ۲۴۸

خوش بچین کمند طره او
دل خلقی اسیر می‌بینم ۲۴۹

میکشان را به پیره باده فروش
بنده مستجیر می‌بینم ۲۵۰

زاهدان را ز نور طلعت یار
دیده دل ضریر می‌بینم ۲۵۱

متحلی بهر چه می‌نگرم
دلبری بی‌نظیر می‌بینم ۲۵۲

در صف کارزار نفس حرون
رهروان را دلیر می‌بینم ۲۵۳

بر دو کون از گدائی در دوست
خویشتن را امیر می‌بینم ۲۵۴

هر دم از بندگی پیر مغان
فیضهای کثیر می‌بینم ۲۵۵

روز و شب بر نگارش این راز
عقل کل را دبیر می‌بینم ۲۵۶
که در اشیاء ظهور اوست عیان ۲۵۷
غیره کل من علیها فان ۲۵۸

چشم از او وام کن که او بینی
وجه هور از چشم هو بینی ۲۵۹

از دل ما رموز طره یار
جوئی ارباز مو بموبینی ۲۶۰

دل پیر مغان بجو که نه جوست
گرچه این بحر را تو جو بینی ۲۶۱

گر بدنیا بچشم ما نگری
قدر او را کم از تسوبینی ۲۶۲

در خرابات گر نهی قدمی
خوش بسر ظل فضل هو بینی ۲۶۳

ساکنان حریم میکده را
مست آن چشم فتنه جو بینی ۲۶۴

هر چه در پرده وجود بود
فاش و بی پرده خوش نکو بینی ۲۶۵

دامن دلق می‌کشان همه را
پاک از لوث آرزو بینی ۲۶۶

رهروان طریق صفوت را
سر بزانوی غم فرو بینی ۲۶۷

راز داران سر وحدت را
بر زبان مهر انصتو بینی ۲۶۸

ساقی دور را می‌ از خم ذات
بهر عشاق در کدو بینی ۲۶۹

قطره هر که نوشد از می او
قلزمش غرق در سبو بینی ۲۷۰

مطرب عشق را در این افسون
با دف و چنگ بذله گو بینی ۲۷۱
که در اشیاء ظهور اوست عیان ۲۷۲
غیره کل من علیها فان ۲۷۳

ای دل ار بند زلف یار شوی
مطلق از قید و اختیار شوی ۲۷۴

مالک ملک جان و دل گردی
قبله اهل افتکار شوی ۲۷۵

در خرابات عشق رندانه
گر در آئی و میگسار شوی ۲۷۶

حالی از ته پیاله مستان
مست افتی و هوشیار شوی ۲۷۷

هوش آئی ز مستی هستی
چه از می‌ نیستی خمار شوی ۲۷۸

احد‌آسا ز نه فلک گذری
بر براق می ار سوار شوی ۲۷۹

علم رسمی بود سراب و ازو
بگذر ای تشنه تا بحار شوی ۲۸۰

نوشی ار می ز جام پیر مغان
عارف نور هشت و چار شوی ۲۸۱

بندگی گر کنی بحضرت عشق
در دو عالم بزرگوار شوی ۲۸۲

قنبرآسا بکردگار قسم
زین غلامی تو کردگار شوی ۲۸۳

عارفان جان عالمت خوانند
در ره او چون جان نثار شوی ۲۸۴

چون صفی علی بمقدم شاه
ترک سر کن که تاجدار شوی ۲۸۵

این سخن را بگوی مستانه
تا بفگتن زبان یار شوی ۲۸۶
که در اشیاء ظهور اوست عیان ۲۸۷
غیره کل من علیها فان ۲۸۸
قالب: ترجیع بند
تعداد ابیات: ۲۶۹
کانال گوهرین در ایتا
۳۴۵
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

قبلی:قصاید
گوهر بعدی:شماره ۲ - چونکه در جوش بحر وحدت شد
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.