این شعر بیانگر احساسات عمیق شاعر درباره عشق و تنهایی است. شاعر از روزی یاد میکند که عشق به سراغش آمد، در حالی که او هیچ چیزی برای از دست دادن نداشت. او از نبود یار و همراه در زندگی شکایت میکند و احساس میکند که هیچ قدرتی برای تغییر شرایط خود ندارد. شاعر همچنین از خندههای بیمعنای دیگران و بیتوجهی آنها به دردهایش گلایه میکند.
این شعر حاوی مفاهیم عمیق عاطفی و فلسفی است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، موضوعاتی مانند تنهایی و شکایت از زندگی نیاز به بلوغ فکری و تجربه بیشتری دارد که معمولاً در سنین بالاتر حاصل میشود.
غزل ۳۰۶ - کی بود کز تو جان فکاری نداشتم
درد دلی و نالهٔ زاری نداشتم ۱
تا بود نقد جان ، به کف من نیامدی
آنروز آمدی که نثاری نداشتم ۲
گفتم ز کار برد مرا خنده کردنت
خندید و گفت من به تو کاری نداشتم ۳
شد مانع نشستنم از خاک راه خویش
خاکم به سر که قدر غباری نداشتم ۴
پیوسته دست بر سرم از عشق بود کار
هرگز به دست دست نگاری نداشتم ۵
در مجلسی میانه جمعی نبود یار
کانجا پی نظاره کناری نداشتم ۶
وحشی مرا به هیچ گلستان گذر نبود
کز نوگلی فغان هزاری نداشتم ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.