شاعر در این متن از درد دوری و نبود محبت از سوی معشوق شکایت میکند. او از این که در مجلسی معشوق را در کنار دیگران میبیند، رنج میبرد و آرزو میکند که اگر بیمار بود و معشوق بر بالینش حاضر میشد. شاعر از بیتوجهی معشوق گلایه کرده و آرزو میکند که معشوق به او لطفی کند تا بتواند بیشتر او را ببیند. در نهایت، شاعر از آتش دل و رنج عشق سخن میگوید و تعجب میکند که چگونه مانند شمع تا صبح زنده مانده است.
این متن حاوی مفاهیم عاطفی عمیق و احساسات پیچیدهای مانند درد دوری و رنج عشق است که درک آنها نیاز به بلوغ عاطفی و تجربه زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و مفاهیم شعری ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۲۹۸ - در آن مجلس که او را همدم اغیار میدیدم
اگر خود را نمیکشتم بسی آزار میدیدم ۱
چه بودی گر من بیمار چندان زنده میبودم
که او را بر سر بالین خود یکبار میدیدم ۲
به من لطفی نداری ورنه میکردی صد آزارم
که میماندم بسی تا من ترا بسیار میدیدم ۳
به مجلس کاش از من غیر میشد آنقدر غافل
که یک ره بر مراد خویش روی یار میدیدم ۴
عجب گر زنده ماند شمع سان تا صبحدم وحشی
که امشب ز آتش دل کار او دشوار میدیدم ۵
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.