شاعر در این متن از احساس بیقراری، عشق و رنج سخن میگوید. او دشت زندگی را منزلگاه خود نمیداند و از ناآرامی در عالم شکایت دارد. عشق و سوزش درونش او را میسوزاند، اما با این حال، از عشقبازی گشایشی در بستهگیهایش مییابد. او از همراهی ناقابل و غفلت از خود مینالد و در نهایت، به درگاه معشوق یا خداوند خود را بندهای نالایق میداند. همچنین، او از جفاجویی و سحر چشمان معشوق سخن میگوید.
متن دارای مضامین عمیق عرفانی و عاشقانه است که درک آن برای نوجوانان کمسنوسال دشوار است. همچنین، برخی از مفاهیم مانند رنج وجودی و جفاجویی ممکن است برای مخاطبان جوانتر سنگین باشد.
شماره ۳۸۸ - به کویت از سر خود سجده مقبل نمی دانم
به درگاه تو خود را بنده قابل نمی دانم ۱
صف مژگان او زیر و زبر کردست عالم را
به دور نرگس او سحر را باطل نمی دانم ۲
جفاجویی که چون خورشید تیغ او علم نبود
جهان را گر شبیخون آورد قاتل نمی دانم ۳
در و دیوار در فریاد شد از پنبه گوشم
کسی را اینقدر از خویشتن غافل نمی دانم ۴
بپا زنجیر شد یک سوزن بیرشته عیسی را
بلای بدتر از همراه ناقابل نمی دانم ۵
حیات آدمی چون آب دایم رو به ره دارد
که من این کاروان را پای در منزل نمی دانم ۶
گشادی می شود از عشقبازی بسته گیها را
به دستم گر فتد هر عقده یی مشکل نمی دانم ۷
مرا هر چند همچون شمع آن بدخوی می سوزد
تمنای به غیر از سوختن در دل نمی دانم ۸
نباشد سیدا آسایشی در عالم امکان
نظر تا می کنم این دشت را منزل نمی دانم ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.