هوش مصنوعی:
این متن مجموعهای از اشعار عرفانی، مذهبی و اخلاقی است که مضامین مختلفی مانند ستایش خداوند، مدح پیامبر اسلام و اهل بیت، نکوهش دشمنان دین، توصیههای اخلاقی و عرفانی، و تفکر در مورد هستی و آفرینش را در بر میگیرد. شاعر از زبان نمادین و استعاری برای بیان مفاهیم عمیق استفاده کرده است.
رده سنی:
16+
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با مبانی دینی و ادبیات کلاسیک دارد. همچنین، استفاده از زبان نمادین و استعاری ممکن است برای خوانندگان جوانتر دشوار باشد.
شمارهٔ ۱۱۹ - در توحید و مناجات ومنقبت پیغمبر «ص» و امیرالمؤمنین «ع» و مدح منتجب الدین حسین بن ابوسعد ورامینی «ره» گوید
دارنده گردون و نگارنده اختر
جان پرور و دارای جهان اعظم و اکبر ۱
فردی صمدی لم یلدی راه نمائی
یکی نه چو هریک همه ای از همه برتر ۲
او باشد آخر نه زمین باشد و نه چرخ
او بود ز اول نه عرض بود و نه جوهر ۳
بی او به زمین بر؛ ننهد مورچه ای پای
بی او به هوا در؛ نگشاید مگسی پر ۴
آن باشد کو خواهد و آن بود که او خواست
کس را نبود هیچ شک و شبهه بدین در ۵
هرگز نکند ظلم نه خواهد نه پسندد
زو عدل بلا ظلم بود خیر بلا شر ۶
مؤمن بود آن کس که نهد پای بدین ره
کافر بود آن کس که کند پشت بدین در ۷
دوراست ز تشبیه و ز تعطیل و ز تخییل
فرداست ز انباز و ز همتا و ز همسر ۸
بدبخت کسی بود که تشبیه دروبست
بیچاره ندانست مصور ز مصور ۹
گفتند که بر عرش نشیند ملک العرش
نادان همه اندر سر گفتار کند سر ۱۰
بر عرش چگونه بود آن خالق بی چون
کز درگه او عرش چو حلقه ست به در بر ۱۱
جز طاعت او نیست مرا هیچ تمنا ۱۲
در گردن من طوق «سمعنا و اطعنا» ۱۳
ای خالق هر جانور و رازق هرکس
لبیک و سعدیک تعالی و تقدس ۱۴
مردان ترا آه چه در روز و چه در شب
میدان ترا راه، چه از پیش و چه از پس ۱۵
توحید تو پاکست نکوبد در هر دل
توفیق عزیز است نباشد بر هر کس ۱۶
از فضل تو هامون شده چون فرش ملمع
وز صنع تو گردون شده چون سقف مقرنس ۱۷
گلها به بهار از تو شود چون دم طاوس
گلبن به خزان در، تو کنی چون پر کرکس ۱۸
الا قلم قدرت تو بر سر نرگس
از تاج مدور که کند شکل مسدس ۱۹
بی لشکر صنع تو سحرگاه نتازد
«واللیل اذا عسعس والصبح تنفس » ۲۰
ای چاره ما بر من بیچاره ببخشای
فریادرس بنده تو و رحمت تو بس ۲۱
بیهوده منال ای دل زراق برین در
فریاد چه سود است به فریاد خودت رس ۲۲
ای پیر چرا سینه چون تیر نداری
با سینه چون تیر به آن پشت مقوس ۲۳
زان پشت کمان وار به شد عمر تو چون تیر
در جسم مقوس چه کند روح مقدس ۲۴
جبار دهد لشکر احوال ترا عرض ۲۵
در معرکه صعب «اذا زلزلت الأرض » ۲۶
رحم آر بدین بنده خدایا به خدائی
کز رحمت تو بنده مبیناد جدائی ۲۷
داننده احوالی و کار تو بهر حال
صدقی و حقیقی است نه روئی و رویائی ۲۸
در خدمت تو بنده سرافکنده نکوتر
در راه خدائی نبود بارخدائی ۲۹
انده نخورم گرچه مرا بسته بود کار
یک در بنبندی تو که تا صد نگشائی ۳۰
گوید همه کس آن منی از سر پنداشت
ای آن همه هیچ ندانم که کرائی ۳۱
هرجا که بخوانند ترا باشی آنجا
یک جای نه بی تو که به رحمت همه جائی ۳۲
مهر از شرف ظل تو سلطان سپهری
مه در تتق صنع تو خاتون سمائی ۳۳
عباد ز شوق تو امیران سریری
زهاد ز طوق تو غلامان سرائی ۳۴
از هیبت تو رفته بزرگان به حقیری
بر درگه تو آمده شاهان به گدائی ۳۵
با خویشتن از لطف تو گویم مطلب بیش
ترسم که چو جوئی همه از جمله برائی ۳۶
از دست درافتم اگرم دست نگیری
وز پای درآیم اگرم باز نپائی ۳۷
تسبیح من اینست چه در صبر و چه در شکر ۳۸
گفتن گه و بیگاه لک الحمد،لک الشکر ۳۹
دیوی است جهان ای دل و تو دیوپرستی
از دامگهش گر بجهی جستی و رستی ۴۰
چت بود که چون دیو بدین دامگهی چت
از خاکی از آنست ترا میل به پستی ۴۱
آب تو به یکره ببرد آتش شهوت
گر کبر نه ای بیهده آتش چه پرستی ۴۲
در راه خدای آب دهی آتش کش باش
کز روی هوی خاک نه ای باد به دستی ۴۳
از نیستی و هستی این عالم غدار
چون هیچ نخیزد تو در و دل بچه بستی ۴۴
برکن دل ازین غول و دران دامگهی بند
کو اولت از نیستی آورد به هستی ۴۵
ای پیر کمان پشت چنان دان که ترا جان
چون تیر بپرید که در معرض شستی ۴۶
با دوزخیان عهد به همکاری شیطان
آن روز ببستی که تو آن توبه شکستی ۴۷
بس غافلی از کار جوانی و عجب نیست
هشیار چه داند که چه کردست به مستی ۴۸
آز تو درالحمد و تو اندر ره وسواس ۴۹
عمر تو رسیده به «من الجنة و الناس » ۵۰
پیرا بده انصاف گرت می بدهد راه
با زرق نیامیخته لله و فی الله ۵۱
ای بس که بگریی که نگردد رخ تو تر
وی بس که بنالی که نباشد دلت آگاه ۵۲
در دین چه نهی پای و به دنیا چه کشی دست
ظاهر چه کنی آه و به باطن چه زنی راه ۵۳
جاه تو به دنیا چاه است به عقبی
آن نیکتر آید که به اندازه کنی چاه ۵۴
در راه مناجات گران روتری از کوه
در کفه طاعات سبکسرتری از کاه ۵۵
چون پیش رسی هیچ نکردی به جوانی
دانم که به پیری نکنی از پس پنجاه ۵۶
در منزل رحمن بنه نه رخت بیفکن
با لشکر شیطان چه زنی خیمه و خرگاه ۵۷
باید که به شبها بودت در ره دل پیک
تا عرضه کند قصه راز تو به درگاه ۵۸
چون طاعت و نیکی نکند مرده بود مرد
چون پیل و فرس برده شود مات شود شاه ۵۹
ای سست به خیرات قوی باش بدین در
راه تو مخوف است ز دین بدرقه خواه ۶۰
در درج دل از گوهر دین نور دهد روی
بر تخت شب از کله که جلوه کند ماه ۶۱
چون با همه آفاق برون آمدی از پوست ۶۲
خلقت نبود دشمن و باشد همه کس دوست ۶۳
ای بی خبر از نعمت دارنده آفاق
واله شده از شعبده عالم زراق ۶۴
از عرف رمان گشته و «ا»ز شرع گریزان
چون دیو لاحول و چو دیوانه ز مخراق ۶۵
اندر دل و جان و جگرت محنت دنیا
چون آتش سوزنده در افتاد به حراق ۶۶
مادام ز حق جان و روان تو گریزان
پیوسته به باطل نفس و نفس تو مشتاق ۶۷
از دوستی دنیا وز غایت شهوت
بیم است که در خالق آفاق شوی عاق ۶۸
گر بر دل پر جهل تو زنگار نبودی
چون آینه بودی دل زراق تو براق ۶۹
از شربت جام ملک الموت بیندیش
از دست بتان چند خوری باده به سقراق ۷۰
دانی که محابا نکند مقرعه مرگ
گر زاهد ایامی و گر خسرو آفاق ۷۱
دنیا نه چو جنت بود و یار نه چون حور
هرگز نبود خار چو گل زهر چو تریاق ۷۲
در راه خدائی نرسد پای تو زیرا
تو جفت جهانی و خداوند جهان طاق ۷۳
امروز همه عهد خداوند شکستی
فردا نگریزی که درست است ترا ساق ۷۴
پنداشتم ای مهتر من سایه دینی ۷۵
نه نه که نه ای سایه دین مایه کینی ۷۶
ای طبع تو ناساخته با ملت تازی
فردات بسوزند گر امروز نسازی ۷۷
از بهر رسول قرشی جان بفدی کن
کاین کار حقیقی است نه شغلی است مجازی ۷۸
جوینده او باش اگر طالب حقی
گرد حرمش گرد اگر محرم رازی ۷۹
آوازه شرعش همه آفاق گرفتست
آخر نتوان داشتن این کار به بازی ۸۰
تا شرع ندانی نخوری نان حلالی
تا پاک نشوئی نشود جامه نمازی ۸۱
بی جان بهی ای دل که بدو جان نفزائی
بی سر بهی ای تن که بدو سر نفرازی ۸۲
آن خواجه دو جهان که گه خلق و تواضع
کاریش نبوده است به جز بنده نوازی ۸۳
قرآن مبین بر سر او نامه سری
جبریل امین در ره او پیک نیازی ۸۴
نصرت فکن رایت او ایزد باقی
شمشیرزن لشکر او حیدر غازی ۸۵
مداح نبی باش که باشی به قیامت
ای شاعر رازی بر پیغمبر تازی ۸۶
بگذار جهان را و خرافات محالش ۸۷
از بعد ملک زن در پیغمبر و آلش ۸۸
پیرایه مردان خدا حیدر کرار
آن هم نسب و هم نفس احمد مختار ۸۹
آن حاجب بار در اسرار پیمبر
آن میر دلیر سپه دین جهاندار ۹۰
شاهی شده هم گوهر او احمد مرسل
شیری شده همشیره او جعفر طیار ۹۱
سلطان شریعت را او بود سپرکش
میدان شجاعت را او بود سپهدار ۹۲
فتاح در خیبر و مفتاح در علم
جاندار شه ملت و جانبخش شب غار ۹۳
بنگر درج همت آن سید معصوم
با آنکه سبق برد به هر وقت و به هر کار ۹۴
جان کرد فدای نبی الله و همی گفت
تقصیر همی باشد و معذور همی دار ۹۵
از جان و روان سوخته آل رسولم
و اصحاب نبی را به دل و دیده خریدار ۹۶
آن را که بود دوستی آل پیمبر
یاران نبی را به دل و دیده بود یار ۹۷
ز اولاد و ز اصحاب پیمبر به همه وقت
تفضیل علی بیش بود لابد و ناچار ۹۸
زیراکه ز اولاد و ز اصحاب نبی اوست
هم اول این یازده هم آخر آن چار ۹۹
می گوی دلا منقبت صاحب صفین ۱۰۰
و اندر عقبش مدح اجل منتجب الدین ۱۰۱
میری که در آفاق نیابند نظیرش
شاهی که توان خواند همی بدر منیرش ۱۰۲
پیرایه اسلام شده بخت جوانش
سرمایه اقبال شده دانش پیرش ۱۰۳
میری به کفایت ز وزیران جهان بیش
گشته چو وزیری خرد فایده گیرش ۱۰۴
گوئی ز لطافت تن او روح مصفاست
گر روح نگشت از چه بود عقل وزیرش ۱۰۵
مه گفته به خورشید که رو درد به چینش
دین گفته به دولت که بیا پیش بمیرش ۱۰۶
باغی شده جاهش که ز عزست درختش
مرغی شده کلکش که صریرست صفیرش ۱۰۷
نه دایره چرخ شده خط شریفش
چار اصل جهان گشته سه انگشت دبیرش ۱۰۸
با او چو کمان است بداندیش بکژی
آنگاه شود راست که دوزند به تیرش ۱۰۹
همچون رضی الدین پدری کشته معینش
آن صدر یگانه که ملک باد نصیرش ۱۱۰
هر دوست که او راست بماناد نشاطش
هر خصم که او راست بگیراد زحیرش ۱۱۱
مفتاح فرج منتجب الدین هنرور ۱۱۲
فرزانه حسین بن ابی سعد مظفر ۱۱۳
ای برهمه احرار جهان گشته مقدم
در غایت اقبال ترا ملک مسلم ۱۱۴
در حضرت پاک تو ز فضل ملک العرش
تأیید پیاپی شد و توفیق دمادم ۱۱۵
جاه تو رفیع است و درجهای تو عالی
عهد تو درست است و سنخهای «تو» محکم ۱۱۶
ای نامه انصاف ز عنوان تو زیبا
وی حله اسلام ز خیرات تو معلم ۱۱۷
دلشاد به دیدار تو خلقان زمانه
خشنود ز کردار تو دارنده عالم ۱۱۸
از گوهر و فضل و کرم و جود و کفایت
هستی شرف عالم و فخر بنی آدم ۱۱۹
دست تو رسیده ست سوی تربت احمد
پای تو سپرده ست ره کعبه اعظم ۱۲۰
پیران نکنند آنچه تو کردی به جوانی
از چون تو خلف ما در دین را نبود غم ۱۲۱
اندوه مخور کز دل پاک و نیت خوب
دنیات مسلم شد و عقبات شود هم ۱۲۲
جان تو بماناد که در حضرت و غیبت
خلقی به تو شادند و جهانی به تو خرم ۱۲۳
بادا به تو بر فرخ و میمون و خجسته
شعر من و تشریف تو و ماه محرم ۱۲۴
اومید چنانست که در موضع معلوم ۱۲۵
جبار کند حشر تو با چارده معصوم ۱۲۶
هرگز چو قوامی نبود نان پز چالاک
نانم ز دم گرم و خمیرم ز دل پاک ۱۲۷
برزیگر وهمم بخم داس تفکر
گندم درو از مزرعه طبع هوسناک ۱۲۸
در آسگه خاطر من ساخته ایزد
سنگ از تن حساسم و دلو از دل دراک ۱۲۹
از طبع شرارست مرا در دل انجم
وز عقل تنور است مرا بر سر افلاک ۱۳۰
در شهرالهی به دکان نبوی در
از آتش افلاک پزم گرده لولاک ۱۳۱
در مرو عبارت که پزد بهتر ازین قرص
بغداد سخن را نبود بهتر ازین کاک ۱۳۲
زین گرده خورد آدمی عاقل دانا
زین نان نخورد خربط و نازیرک و ناپاک ۱۳۳
نان چو منی طعمه هر حلق نباشد
کز روی خرد خاک بود در خور خاشاک ۱۳۴
شاید که خورد نان مرا مردم فاضل
تا در دهن عقل نهد لقمه ادراک ۱۳۵
در علت نادانی و در ابتلی جان
بیمار کهن را چه ازین نان و چه تریاک ۱۳۶
آن را که تن نان به چنین آب بگیرد
چون مار به سوراخ در آن به که خورد خاک ۱۳۷
چون رکن دکانم نبود قبله اومید ۱۳۸
چون قرص ضمیرم نبود قرصه خورشید ۱۳۹
ای کعبه دولت در تو قبله دین باد
مانند جمت ملک جهان زیر نگین باد ۱۴۰
تا هست زمین و فلک از حشمت و جاهت
آراسته روی فلک و پشت زمین باد ۱۴۱
بر پایه کمتر عدوت باد به دنیا
وز جامه دین خلعت تو دست مهین باد ۱۴۲
سعد فلکی هر شب و هر روز به نوبت
بر درگه اقبال تو چون اسب بزین باد ۱۴۳
هر دل که نپوشد زره مهر تو برجان
از شست بلا بر جگرش ناوک کین باد ۱۴۴
بادات کمان طرب از ابروی جوزا
بر جان بداندیش ز اندوه کمین باد ۱۴۵
عز تو ز دین است و جلال تو ز دنیا
تا دهر بود باتو همان باد و همین باد ۱۴۶
تا هست مددهای نفسها ز هواها
پیشین نفس دشمن تو بازپسین باد ۱۴۷
تا خوب شود کار دعا از ره آمین
آمین دعاهات ز جبرئیل امین باد ۱۴۸
المنة لله که کارت به نظام است
از کوری بدخواه تو تا باد چنین باد ۱۴۹
جان پرور و دارای جهان اعظم و اکبر ۱
فردی صمدی لم یلدی راه نمائی
یکی نه چو هریک همه ای از همه برتر ۲
او باشد آخر نه زمین باشد و نه چرخ
او بود ز اول نه عرض بود و نه جوهر ۳
بی او به زمین بر؛ ننهد مورچه ای پای
بی او به هوا در؛ نگشاید مگسی پر ۴
آن باشد کو خواهد و آن بود که او خواست
کس را نبود هیچ شک و شبهه بدین در ۵
هرگز نکند ظلم نه خواهد نه پسندد
زو عدل بلا ظلم بود خیر بلا شر ۶
مؤمن بود آن کس که نهد پای بدین ره
کافر بود آن کس که کند پشت بدین در ۷
دوراست ز تشبیه و ز تعطیل و ز تخییل
فرداست ز انباز و ز همتا و ز همسر ۸
بدبخت کسی بود که تشبیه دروبست
بیچاره ندانست مصور ز مصور ۹
گفتند که بر عرش نشیند ملک العرش
نادان همه اندر سر گفتار کند سر ۱۰
بر عرش چگونه بود آن خالق بی چون
کز درگه او عرش چو حلقه ست به در بر ۱۱
جز طاعت او نیست مرا هیچ تمنا ۱۲
در گردن من طوق «سمعنا و اطعنا» ۱۳
ای خالق هر جانور و رازق هرکس
لبیک و سعدیک تعالی و تقدس ۱۴
مردان ترا آه چه در روز و چه در شب
میدان ترا راه، چه از پیش و چه از پس ۱۵
توحید تو پاکست نکوبد در هر دل
توفیق عزیز است نباشد بر هر کس ۱۶
از فضل تو هامون شده چون فرش ملمع
وز صنع تو گردون شده چون سقف مقرنس ۱۷
گلها به بهار از تو شود چون دم طاوس
گلبن به خزان در، تو کنی چون پر کرکس ۱۸
الا قلم قدرت تو بر سر نرگس
از تاج مدور که کند شکل مسدس ۱۹
بی لشکر صنع تو سحرگاه نتازد
«واللیل اذا عسعس والصبح تنفس » ۲۰
ای چاره ما بر من بیچاره ببخشای
فریادرس بنده تو و رحمت تو بس ۲۱
بیهوده منال ای دل زراق برین در
فریاد چه سود است به فریاد خودت رس ۲۲
ای پیر چرا سینه چون تیر نداری
با سینه چون تیر به آن پشت مقوس ۲۳
زان پشت کمان وار به شد عمر تو چون تیر
در جسم مقوس چه کند روح مقدس ۲۴
جبار دهد لشکر احوال ترا عرض ۲۵
در معرکه صعب «اذا زلزلت الأرض » ۲۶
رحم آر بدین بنده خدایا به خدائی
کز رحمت تو بنده مبیناد جدائی ۲۷
داننده احوالی و کار تو بهر حال
صدقی و حقیقی است نه روئی و رویائی ۲۸
در خدمت تو بنده سرافکنده نکوتر
در راه خدائی نبود بارخدائی ۲۹
انده نخورم گرچه مرا بسته بود کار
یک در بنبندی تو که تا صد نگشائی ۳۰
گوید همه کس آن منی از سر پنداشت
ای آن همه هیچ ندانم که کرائی ۳۱
هرجا که بخوانند ترا باشی آنجا
یک جای نه بی تو که به رحمت همه جائی ۳۲
مهر از شرف ظل تو سلطان سپهری
مه در تتق صنع تو خاتون سمائی ۳۳
عباد ز شوق تو امیران سریری
زهاد ز طوق تو غلامان سرائی ۳۴
از هیبت تو رفته بزرگان به حقیری
بر درگه تو آمده شاهان به گدائی ۳۵
با خویشتن از لطف تو گویم مطلب بیش
ترسم که چو جوئی همه از جمله برائی ۳۶
از دست درافتم اگرم دست نگیری
وز پای درآیم اگرم باز نپائی ۳۷
تسبیح من اینست چه در صبر و چه در شکر ۳۸
گفتن گه و بیگاه لک الحمد،لک الشکر ۳۹
دیوی است جهان ای دل و تو دیوپرستی
از دامگهش گر بجهی جستی و رستی ۴۰
چت بود که چون دیو بدین دامگهی چت
از خاکی از آنست ترا میل به پستی ۴۱
آب تو به یکره ببرد آتش شهوت
گر کبر نه ای بیهده آتش چه پرستی ۴۲
در راه خدای آب دهی آتش کش باش
کز روی هوی خاک نه ای باد به دستی ۴۳
از نیستی و هستی این عالم غدار
چون هیچ نخیزد تو در و دل بچه بستی ۴۴
برکن دل ازین غول و دران دامگهی بند
کو اولت از نیستی آورد به هستی ۴۵
ای پیر کمان پشت چنان دان که ترا جان
چون تیر بپرید که در معرض شستی ۴۶
با دوزخیان عهد به همکاری شیطان
آن روز ببستی که تو آن توبه شکستی ۴۷
بس غافلی از کار جوانی و عجب نیست
هشیار چه داند که چه کردست به مستی ۴۸
آز تو درالحمد و تو اندر ره وسواس ۴۹
عمر تو رسیده به «من الجنة و الناس » ۵۰
پیرا بده انصاف گرت می بدهد راه
با زرق نیامیخته لله و فی الله ۵۱
ای بس که بگریی که نگردد رخ تو تر
وی بس که بنالی که نباشد دلت آگاه ۵۲
در دین چه نهی پای و به دنیا چه کشی دست
ظاهر چه کنی آه و به باطن چه زنی راه ۵۳
جاه تو به دنیا چاه است به عقبی
آن نیکتر آید که به اندازه کنی چاه ۵۴
در راه مناجات گران روتری از کوه
در کفه طاعات سبکسرتری از کاه ۵۵
چون پیش رسی هیچ نکردی به جوانی
دانم که به پیری نکنی از پس پنجاه ۵۶
در منزل رحمن بنه نه رخت بیفکن
با لشکر شیطان چه زنی خیمه و خرگاه ۵۷
باید که به شبها بودت در ره دل پیک
تا عرضه کند قصه راز تو به درگاه ۵۸
چون طاعت و نیکی نکند مرده بود مرد
چون پیل و فرس برده شود مات شود شاه ۵۹
ای سست به خیرات قوی باش بدین در
راه تو مخوف است ز دین بدرقه خواه ۶۰
در درج دل از گوهر دین نور دهد روی
بر تخت شب از کله که جلوه کند ماه ۶۱
چون با همه آفاق برون آمدی از پوست ۶۲
خلقت نبود دشمن و باشد همه کس دوست ۶۳
ای بی خبر از نعمت دارنده آفاق
واله شده از شعبده عالم زراق ۶۴
از عرف رمان گشته و «ا»ز شرع گریزان
چون دیو لاحول و چو دیوانه ز مخراق ۶۵
اندر دل و جان و جگرت محنت دنیا
چون آتش سوزنده در افتاد به حراق ۶۶
مادام ز حق جان و روان تو گریزان
پیوسته به باطل نفس و نفس تو مشتاق ۶۷
از دوستی دنیا وز غایت شهوت
بیم است که در خالق آفاق شوی عاق ۶۸
گر بر دل پر جهل تو زنگار نبودی
چون آینه بودی دل زراق تو براق ۶۹
از شربت جام ملک الموت بیندیش
از دست بتان چند خوری باده به سقراق ۷۰
دانی که محابا نکند مقرعه مرگ
گر زاهد ایامی و گر خسرو آفاق ۷۱
دنیا نه چو جنت بود و یار نه چون حور
هرگز نبود خار چو گل زهر چو تریاق ۷۲
در راه خدائی نرسد پای تو زیرا
تو جفت جهانی و خداوند جهان طاق ۷۳
امروز همه عهد خداوند شکستی
فردا نگریزی که درست است ترا ساق ۷۴
پنداشتم ای مهتر من سایه دینی ۷۵
نه نه که نه ای سایه دین مایه کینی ۷۶
ای طبع تو ناساخته با ملت تازی
فردات بسوزند گر امروز نسازی ۷۷
از بهر رسول قرشی جان بفدی کن
کاین کار حقیقی است نه شغلی است مجازی ۷۸
جوینده او باش اگر طالب حقی
گرد حرمش گرد اگر محرم رازی ۷۹
آوازه شرعش همه آفاق گرفتست
آخر نتوان داشتن این کار به بازی ۸۰
تا شرع ندانی نخوری نان حلالی
تا پاک نشوئی نشود جامه نمازی ۸۱
بی جان بهی ای دل که بدو جان نفزائی
بی سر بهی ای تن که بدو سر نفرازی ۸۲
آن خواجه دو جهان که گه خلق و تواضع
کاریش نبوده است به جز بنده نوازی ۸۳
قرآن مبین بر سر او نامه سری
جبریل امین در ره او پیک نیازی ۸۴
نصرت فکن رایت او ایزد باقی
شمشیرزن لشکر او حیدر غازی ۸۵
مداح نبی باش که باشی به قیامت
ای شاعر رازی بر پیغمبر تازی ۸۶
بگذار جهان را و خرافات محالش ۸۷
از بعد ملک زن در پیغمبر و آلش ۸۸
پیرایه مردان خدا حیدر کرار
آن هم نسب و هم نفس احمد مختار ۸۹
آن حاجب بار در اسرار پیمبر
آن میر دلیر سپه دین جهاندار ۹۰
شاهی شده هم گوهر او احمد مرسل
شیری شده همشیره او جعفر طیار ۹۱
سلطان شریعت را او بود سپرکش
میدان شجاعت را او بود سپهدار ۹۲
فتاح در خیبر و مفتاح در علم
جاندار شه ملت و جانبخش شب غار ۹۳
بنگر درج همت آن سید معصوم
با آنکه سبق برد به هر وقت و به هر کار ۹۴
جان کرد فدای نبی الله و همی گفت
تقصیر همی باشد و معذور همی دار ۹۵
از جان و روان سوخته آل رسولم
و اصحاب نبی را به دل و دیده خریدار ۹۶
آن را که بود دوستی آل پیمبر
یاران نبی را به دل و دیده بود یار ۹۷
ز اولاد و ز اصحاب پیمبر به همه وقت
تفضیل علی بیش بود لابد و ناچار ۹۸
زیراکه ز اولاد و ز اصحاب نبی اوست
هم اول این یازده هم آخر آن چار ۹۹
می گوی دلا منقبت صاحب صفین ۱۰۰
و اندر عقبش مدح اجل منتجب الدین ۱۰۱
میری که در آفاق نیابند نظیرش
شاهی که توان خواند همی بدر منیرش ۱۰۲
پیرایه اسلام شده بخت جوانش
سرمایه اقبال شده دانش پیرش ۱۰۳
میری به کفایت ز وزیران جهان بیش
گشته چو وزیری خرد فایده گیرش ۱۰۴
گوئی ز لطافت تن او روح مصفاست
گر روح نگشت از چه بود عقل وزیرش ۱۰۵
مه گفته به خورشید که رو درد به چینش
دین گفته به دولت که بیا پیش بمیرش ۱۰۶
باغی شده جاهش که ز عزست درختش
مرغی شده کلکش که صریرست صفیرش ۱۰۷
نه دایره چرخ شده خط شریفش
چار اصل جهان گشته سه انگشت دبیرش ۱۰۸
با او چو کمان است بداندیش بکژی
آنگاه شود راست که دوزند به تیرش ۱۰۹
همچون رضی الدین پدری کشته معینش
آن صدر یگانه که ملک باد نصیرش ۱۱۰
هر دوست که او راست بماناد نشاطش
هر خصم که او راست بگیراد زحیرش ۱۱۱
مفتاح فرج منتجب الدین هنرور ۱۱۲
فرزانه حسین بن ابی سعد مظفر ۱۱۳
ای برهمه احرار جهان گشته مقدم
در غایت اقبال ترا ملک مسلم ۱۱۴
در حضرت پاک تو ز فضل ملک العرش
تأیید پیاپی شد و توفیق دمادم ۱۱۵
جاه تو رفیع است و درجهای تو عالی
عهد تو درست است و سنخهای «تو» محکم ۱۱۶
ای نامه انصاف ز عنوان تو زیبا
وی حله اسلام ز خیرات تو معلم ۱۱۷
دلشاد به دیدار تو خلقان زمانه
خشنود ز کردار تو دارنده عالم ۱۱۸
از گوهر و فضل و کرم و جود و کفایت
هستی شرف عالم و فخر بنی آدم ۱۱۹
دست تو رسیده ست سوی تربت احمد
پای تو سپرده ست ره کعبه اعظم ۱۲۰
پیران نکنند آنچه تو کردی به جوانی
از چون تو خلف ما در دین را نبود غم ۱۲۱
اندوه مخور کز دل پاک و نیت خوب
دنیات مسلم شد و عقبات شود هم ۱۲۲
جان تو بماناد که در حضرت و غیبت
خلقی به تو شادند و جهانی به تو خرم ۱۲۳
بادا به تو بر فرخ و میمون و خجسته
شعر من و تشریف تو و ماه محرم ۱۲۴
اومید چنانست که در موضع معلوم ۱۲۵
جبار کند حشر تو با چارده معصوم ۱۲۶
هرگز چو قوامی نبود نان پز چالاک
نانم ز دم گرم و خمیرم ز دل پاک ۱۲۷
برزیگر وهمم بخم داس تفکر
گندم درو از مزرعه طبع هوسناک ۱۲۸
در آسگه خاطر من ساخته ایزد
سنگ از تن حساسم و دلو از دل دراک ۱۲۹
از طبع شرارست مرا در دل انجم
وز عقل تنور است مرا بر سر افلاک ۱۳۰
در شهرالهی به دکان نبوی در
از آتش افلاک پزم گرده لولاک ۱۳۱
در مرو عبارت که پزد بهتر ازین قرص
بغداد سخن را نبود بهتر ازین کاک ۱۳۲
زین گرده خورد آدمی عاقل دانا
زین نان نخورد خربط و نازیرک و ناپاک ۱۳۳
نان چو منی طعمه هر حلق نباشد
کز روی خرد خاک بود در خور خاشاک ۱۳۴
شاید که خورد نان مرا مردم فاضل
تا در دهن عقل نهد لقمه ادراک ۱۳۵
در علت نادانی و در ابتلی جان
بیمار کهن را چه ازین نان و چه تریاک ۱۳۶
آن را که تن نان به چنین آب بگیرد
چون مار به سوراخ در آن به که خورد خاک ۱۳۷
چون رکن دکانم نبود قبله اومید ۱۳۸
چون قرص ضمیرم نبود قرصه خورشید ۱۳۹
ای کعبه دولت در تو قبله دین باد
مانند جمت ملک جهان زیر نگین باد ۱۴۰
تا هست زمین و فلک از حشمت و جاهت
آراسته روی فلک و پشت زمین باد ۱۴۱
بر پایه کمتر عدوت باد به دنیا
وز جامه دین خلعت تو دست مهین باد ۱۴۲
سعد فلکی هر شب و هر روز به نوبت
بر درگه اقبال تو چون اسب بزین باد ۱۴۳
هر دل که نپوشد زره مهر تو برجان
از شست بلا بر جگرش ناوک کین باد ۱۴۴
بادات کمان طرب از ابروی جوزا
بر جان بداندیش ز اندوه کمین باد ۱۴۵
عز تو ز دین است و جلال تو ز دنیا
تا دهر بود باتو همان باد و همین باد ۱۴۶
تا هست مددهای نفسها ز هواها
پیشین نفس دشمن تو بازپسین باد ۱۴۷
تا خوب شود کار دعا از ره آمین
آمین دعاهات ز جبرئیل امین باد ۱۴۸
المنة لله که کارت به نظام است
از کوری بدخواه تو تا باد چنین باد ۱۴۹
قالب: ترکیب بند
تعداد ابیات: ۱۳۸
۱۹۲
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شمارهٔ ۱۱۸ - ترکیب بندی است که در توحید و زهد و پند و منقبت پیغمبر «ص» و امیرالمؤمنین «ع» و شیعیانش گفته
گوهر بعدی:شمارهٔ ۱۲۰ - در توحید و مناجات گوید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.