هوش مصنوعی: این متن یک شعر عاشقانه بلند است که در آن شاعر از درد فراق و بی‌وفایی معشوق شکایت می‌کند و از صبا (باد صبا) می‌خواهد که پیام‌هایش را به معشوق برساند. شاعر از جفاها و ستم‌های معشوق می‌نالد و از عشق بی‌پاسخ خود رنج می‌برد. در بخش‌هایی از شعر، شاعر به داستان خسرو و شیرین اشاره می‌کند و از عشق خسرو به شیرین و رنج‌هایش سخن می‌گوید. در نهایت، شاعر از معشوق می‌خواهد که دست از جفا بردارد و به او رحم کند.
رده سنی: 16+ این متن حاوی مضامین عاشقانه عمیق و گاهی اوقات غمگین است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کم‌سن‌وسال قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند جفا و رنج عشق ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر سنگین باشد.

بخش ۹ - غزل مثنوی

یا خجسته قاصد ای باد صبا
ای توپیک عاشقان با وفا ۱

یک زمان با من وفاداری نمای
عاشقان خسته رایاری نمای ۲

از تو دردعشقبازان را دواست
از تو عاشق را زجانان مژده هاست ۳

مونس شبهای بیداران توئی
محرم اسرار دلداران توئی ۴

ای همای اوج یاری ای صبا
ای تو ما را هدهد شهر سبا ۵

ای صبا ای رازدار عاشقان
ای صبا ای پیک یار عاشقان ۶

ای ز تو جان ها به قالبها روان
ای دمت هر ناتوانی را توان ۷

ای صبوری بخش دلهای فگار
ای شکیب آموز جان بی قرار ۸

ای نشاط انگیز گلهای چمن
ای صفای سرو و روح نسترن ۹

ای صبا ای از تو آسان کارها
مشکلم آسان نمودی بارها ۱۰

بازگردیده است مشکل کار من
بازافتاده است درگل بار من ۱۱

ای صبا ای محرم راز نهان
از تومی بینم وفاداری عیان ۱۲

مشکلی چون پیشم افتاده است پیش
مشکلم آسان نما از لطف خویش ۱۳

ای صبا ای محرم اسرار من
از کرم بگشا گره از کار من ۱۴

شوهوادار از وفا در کوی یار
عزم کن سوی دیار آن نگار ۱۵

هرکجا کاندر یسارت وز یمین
تاجدارانند خاکستر نشین ۱۶

اشک چشم وآه جان دردناک
آن رسیده تا سمک این تا سماک ۱۷

ریخته در بر سر دل هر کجا
کار بردل گشته مشکل هر کجا ۱۸

هر کجا در هر زمین ودرهر مکان
ب رمشام آید زخاکش بویجان ۱۹

جور وبیداد است هر جا پیشکار
عهد وپیمان است هر جا پرده دار ۲۰

هر کجا جز جور و بیداد و ستم
چشم مسکین دادخواهان دیده کم ۲۱

هر کجا پرورگان آن دیار
جز ستم نی با کسیشان هیچ کار ۲۲

هر کجا بینی به ره در هر قدم
بی دلی افتاده برخاک از ستم ۲۳

هست هر جا ساکن آن آب وگل
بیوفا و سست عهدوسخت دل ۲۴

ای صبا آنجاست جای یار من
باشد آن سر منزل دلدارمن ۲۵

خوبرویانند در آنجا بسی
کافت دین ودلن از هر کسی ۲۶

دلبرانی چند بینی بی بدل
در جهان هر یک به زیبایی مثل ۲۷

خوبرویان یمانی خیل خیل
بنگری هر یک چو شعر او سهیل ۲۸

دلبرانند از یسار و از یمین
هر یک ازخوبی بلای عقل ودین ۲۹

چشمشان رشک غزالان ختن
زلفشان بر پای مرغ دل رسن ۳۰

نازنین رویان چو مهر خاوری
نازک اندامان چوگلبرگ تری ۳۱

هر یک از بالا بلای مرد وزن
سست عهد وسخت دل پیمان شکن ۳۲

چشمهای مستشان سحر آفرین
پشت های دستشان چون یاسمین ۳۳

هر یک از رخ رشک خوبان چگل
آفت ایمان بلای جان ودل ۳۴

لعل جان افزایشان مانندمل
قامت ورخسارشان چون سرو وگل ۳۵

هر یک از خوبی مه اوج کمال
وه چه ماهی خالی از نقص ووبال ۳۶

عالمی دیوانه سودایشان
محو پا تا سر ز سر تا پایشان ۳۷

چشم هر یک بهتر از بادام تر
لعل هر یک خوشتر از قندوشکر ۳۸

رویشان نیکوتر از گل در بهار
مویشان خوشبوتر از مشک تتار ۳۹

ماهرویانی پری پیکر همه
پای تا سر رشک نیشکر همه ۴۰

روی هر یکغیرت باغ ارم
چشم هر یک رشک آهوی حرم ۴۱

گر نظر گاهی به سوی ما کنند
از نگاهی چاره غمها کنند ۴۲

در میان آن پریرویان نغز
گوئیا باشد میان پوست مغز ۴۳

ای صبا ز آن دلربایان برتری است
سرو قدی گلرخی نسرین بری است ۴۴

گر چه بی رحمند ایشان سر به سر
لیک می باشد یکی بی رحم تر ۴۵

جفت ابروئی است کز سر تا به ساق
گشته اندر دلبری دردهر طاق ۴۶

از روش نیکوتر ازکبک دری است
جلوه گر چون طاووس اندر دلبری است ۴۷

بر رخش افتاده زلف تابدار
گوئیا بر گنج حسنی خفته مار ۴۸

کی جمالش را دهم نسبت به ماه
مه کجا داردچو او زلف سیاه ۴۹

مه چو او زلفی ندارد مشکبار
سرو چون قدش ندارد مشک بار ۵۰

زلف مشکین بر رخش باشد نقاب
گوئیا کاندر سحاب است آفتاب ۵۱

گر ز رخ گیرد نقاب از دلبری
دل برد از آدم وحور وپری ۵۲

گر زصورت پرده بر گیرد برد
عقل وهوش وطاقت وصبر وخرد ۵۳

شانه چون آرد به زلف پر زچین
میبرد قدر و رواج از مشک چین ۵۴

دارد اندر آسمان دلبری
ماه رویش صدهزاران مشتری ۵۵

بیندش خورشید اگر روی چو ماه
گردد از وی تا قیامت عذر خواه ۵۶

آفتاب رویش اندرمو نهان
گشته سنبل نسترن را سایه بان ۵۷

از رخ زیبا عدوی عقل و دین
از قد وبالا بلای آن واین ۵۸

طلعتش از حور زیباتر بود
قامتش طوبی لبش کوثر بود ۵۹

یک نظر گر بیندش نقاش چین
چهره نیکو و زلف پر زچین ۶۰

توبه از صورتگری دیگر کند
خیر باد عقلو هوش از سر کند ۶۱

بیندار گلچین رخ همچون گلش
یا که مشکین طره چون سنبلش ۶۲

پای نگذارد دگر در بوستان
بدهد ازکف دامن صبروتوان ۶۳

برده چشمش رونق از بادام تر
طعنه از قامت زند بر نیشکر ۶۴

زلف او دام غزالان ختن
گیسویش بر پای مرغ دل رسن ۶۵

دین ودل از گیسوان عنبرین
میرباید از یسار و از یمین ۶۶

گردن دل را بود زلفش کمند
از شکر خندی برد رونق زقند ۶۷

زلف مشکین را بدوش انداخته
از نگاهی کار دل را ساخته ۶۸

چشمش اندر دلربائی سحر ساز
قصه زلفش به نیکوئی دراز ۶۹

جادوی او از فسون ساحری
برده دین ودل ز دست سامری ۷۰

خنجری باشد ز مژگانش به دست
میکندتاراج دل ازچشم مست ۷۱

چشم مستش دل ز هشیاران برد
طاقت وصبر ودل و ایمان برد ۷۲

باشدش برگشته مژگانی سیاه
کش به بخت خویش دارم اشتباه ۷۳

قامتش در باغ رعنائی چوسرو
کز غمش دارم فغان ها چون تذرو ۷۴

همچو سرو از قد وچون گل ازعذار
چین زلفش نافه مشک تتار ۷۵

گل ز رنگ عارضش باشد خجل
سرو ناز از رشک قدش پا به گل ۷۶

باشدش از خار بر عارض سپند
تاکهازچشم بدش ناید گزند ۷۷

میکندیکدم ز لعل آبدار
صد چواعجاز مسیحا آشکار ۷۸

ازلب اعجاز مسیحا میکند
از دمی صدمرده احیا میکند ۷۹

تنگتر دارد دهان از چشم مور
لب چوکوثر دارد وطلعت چوحور ۸۰

دست او رنگین ولی نه از حناست
بلکه ازخون دل مسکین ماست ۸۱

دستش از خون دلستم لاله گون
لاله را از دست اودل گشته خون ۸۲

دست بسیار است اگر بالای دست
زیر دست اوست دست هر که هست ۸۳

حیرتی دارم از او گاه سخن
در دهانش زآنکه نی راه سخن ۸۴

خاک ودل در پیش او یکسان بود
آفت ایمان بلای جان بود ۸۵

هیچش از دل خستگان نبود خبر
نیستش برحال مشتاقان نظر ۸۶

جز جفاکاریش نبودهیچ کار
عهد وپیمان ندارد اعتبار ۸۷

گوش او نشنیده از حرف وفا
هیچ کارش نیست جز جور و جفا ۸۸

گر چه باشد صد هزارش دستگیر
در کمند گیسویش هر یک اسیر ۸۹

لیک نی غیر از منش یاری دگر
نیست دکانش به بازاری دگر ۹۰

گر چه باشد عاشق اوصدهزار
با یکی چون من نباشد لیک یار ۹۱

خلقی او راهمچو من گر مایلند
چون من ار شهری به دلبر مایلند ۹۲

با کسی جز من سرو کاریش نیست
غیر من اندر جهان یاریش نیست ۹۳

گر چه دارد عالمی چون من اسیر
از زن واز مرد و از برنا وپیر ۹۴

با کسش لیکن نباشد التفات
باشدش با من نیش اما ثبات ۹۵

دامن از گلبرگ دارد پاک تر
هر دمم ازهجر اوغمناک تر ۹۶

ای صبا ای پیک مشتاقان زار
از وفا یکدم به حرفم گوشدار ۹۷

آن مه نامهربان یار من است
کاینچنین در دلربائی پر فن است ۹۸

اوست کزعشقش نیم درجانقرار
عشق ازین افزون کندبا جان زار ۹۹

از تبسم های همچون قند خویش
وزحلاوت های شکر خندخویش ۱۰۰

در مذاقم کرده شکر را چوزهر
کرده عشق اومرا رسوای دهر ۱۰۱

اوست کز هجرش نه خور دارم نه خواب
از دل وجانم ربوده صبرو تاب ۱۰۲

صرصر غم آه افسردم چراغ
آتش هجرم به دل بنهاده داغ ۱۰۳

از می غم شد مرا لبریز جام
وز شرنگ هجر گشتم تلخ کام ۱۰۴

اوست کاندر دل غمش بنهفته ام
همچومویش روز و شب آشفته ام ۱۰۵

برده خوابم با دو چشم نیمخواب
برده تابم با دوزلف پر زتاب ۱۰۶

از فراق طلعت دلجوی خویش
کرده روزم را سیه چون موی خویش ۱۰۷

با دلم کرد آنچه رویش درجهان
کرده کی مهتاب تابان با کتان ۱۰۸

اوست کزعشقش چنینم خوار وزار
وز غمش گریان چو ابرم دربهار ۱۰۹

با دوچشم نیخواب از یکنظر
برده صبرم از دل وهوشم ز سر ۱۱۰

او بود کز عشق رویچون گلش
وز پریشان طره چون سنبلش ۱۱۱

همچوگل هر دم کنم عزم خزان
سنبل آسا تیره بختم در جهان ۱۱۲

از هلال ابروان وزلف وخال
قامتم راکرده خم همچون هلال ۱۱۳

اوست کزمن برده آرام وتوان
کرده پیش تیر هجرانم نشان ۱۱۴

برده صبرم از دل و از کف دلم
ز آن بود دستم به سر پا در گلم ۱۱۵

اوست کز هجران رویش ماه وسال
نیستم کاری به غیر از آه ونال ۱۱۶

گشته رویم کاهی از رنگ گلش
در شکنجم ار شکنج سنبلش ۱۱۷

اوست کز کف دامن صبرم ربود
بر رخم عشقش در حسرت گشود ۱۱۸

برده از آندم که عقل وهوش من
پند کس را نیست ره درگوش من ۱۱۹

بسکه نامد لطفی از جانان پدید
عشق کارم را به رسوائی کشید ۱۲۰

اوبودکز چشم مخمور سیاه
او بود کز نرگس جادونگاه ۱۲۱

هر زمان با شیوه های دلفریب
می برداز کف دل واز دل شکیب ۱۲۲

اوست کز کف برده آرام مرا
جای می پر کرده خون جام مرا ۱۲۳

با نگاهی برده است از کفدلم
عشق او آمیخته است اندرگلم ۱۲۴

سر پر از سودایم از گیسوی او
روز وشب آشفته ام چون موی او ۱۲۵

بسکه سودا باشدم اندر دماغ
نیست هیچم شوق سوی راغ و باغ ۱۲۶

از غم آن دلبر پر ناز وخشم
جوی خوندارم روان از بحر چشم ۱۲۷

گه مرا بیگانه گاهی آشناست
گه جفا کار است گاهی با وفاست ۱۲۸

آری آری رسم جانان این بود
گاهی اورا مهر وگاهی کین بود ۱۲۹

ای صبا ای قاصد دلدار من
ای زتو آسان همه دشوار من ۱۳۰

چون که دلدار مرا بشناختی
نرد یاری را چو بااو باختی ۱۳۱

با ادب نه رخ به خاک پای او
ده چو جان در سینه خود جای او ۱۳۲

کن زمن اورا سلامی بی ریا
از من مسکین رسان او را دعا ۱۳۳

گردچون پروانه بر گرد سرش
چون غلامان است پس اندر برش ۱۳۴

بر تو ندهد تا که اذن اندر سخن
ای صبا با ومگو حرفی زمن ۱۳۵

زآنکه این رفتار دور است از ادب
بی ادب را جان رسد هر دم به لب ۱۳۶

از تو چون پرسد بگو نام توچیست
چیست کارت گو به من کارت ز کیست ۱۳۷

عرض کن پس با زبان عجز ونال
کی ز نیکوئی به دوران بی مثال ۱۳۸

باشدم پیغامی از دلداده ای
رفته از دستی ز پا افتاده ای ۱۳۹

بر سر راه طلب بنشسته ای
در ز شادی بررخ خودبسته ای ۱۴۰

همچوزلف مهوشان آشفته ای
بخت بد هر روز وهر شب خفته ای ۱۴۱

بیکسی بی مونسی خونین دلی
کار دل را کرده برخود مشکلی ۱۴۲

جان ز هجر روی جانان داده ای
در زغم بر روی خود بگشاده ای ۱۴۳

دامن دین ودل از کف رفته ای
از فراق یک مه دو هفته ای ۱۴۴

در بیابان وفا گم گشته ای
در به خون خویشتن آغشته ای ۱۴۵

دل فکاری بی کسی از جان به جان
داغدار از گل عذاری لاله سان ۱۴۶

ز آشنایان در جهان بیگانه ای
از شراب عاشقی دیوانه ای ۱۴۷

پادشاهی لیک در ملک جنون
در علوم عشقبازی ذوالفنون ۱۴۸

از می عشق بتان لایعقلی
داده از کف دامن دین ودلی ۱۴۹

سر خوشی از جام عشق دلبری
بسته ای در دام عشق دلبری ۱۵۰

ای صبا آن دلبر شیرین کلام
گر بپرسد از تو کو دارد چه نام ۱۵۱

با ادب بگشا زبان اندر سخن
با زبانی پر ز لابه عرض کن ۱۵۲

نام او باشد (بلند اقبال) و هست
از غم عشق تو لیکن خوار و پست ۱۵۳

نقد جان در پای جانان باخته
خویش را از عشق رسوا ساخته ۱۵۴

آنکه بر دل داغ دارد لاله رسان
از فراق گلعذاری در جهان ۱۵۵

داده از عشق لبی خوشتر ز نوش
جان ودل صبر وتوان وعقل وهوش ۱۵۶

از جهان یکبارگی پوشیده چشم
بسته دل بر دلبری پر ناز وخشم ۱۵۷

آنکه بی جانان به جان باشد ز جان
از غم هجران به جان باشد زجان ۱۵۸

سال و مه سازد به اندوه فراق
روز و شب سوزد ز درد اشتیاق ۱۵۹

در دل مسکین شکسته خارها
از غم هجران گل رخسارها ۱۶۰

صد هزارش شکوه از جانان بود
صد هزارش درد بی درمان بود ۱۶۱

روز و شب جز غصه یاری نیستش
با کسی جز یار کسی نیستش ۱۶۲

بخت از او برگشته چون مژگان یار
تیره روز اوست چون زلف نگار ۱۶۳

آنکه جز غم روز وشب یاریش نیست
غیر زاری سال و مه کاریش نیست ۱۶۴

کس به روز او مبادا درجهان
خون جگر آشفته دل بی خانمان ۱۶۵

از تو چون پرسد تو را پیغام چیست
سوی من پیغام آن ناکام چیست ۱۶۶

ای صبا از من بگو با آن نگار
از زبان من به زاری عرضه دار ۱۶۷

کای بت دیر آشنای زود رنج
از ذقن چون سیب و از غبغب ترنج ۱۶۸

ای مه نامهربان عهد سست
گر چه نی حسن ووفا با هم درست ۱۶۹

گر چه رسم دلبران جور وجفاست
مذهب ایشان ز مذهبها جداست ۱۷۰

لیک بالله طاقتم گردیده طاق
از غم هجران و اندوه فراق ۱۷۱

طاقت هجران نیم دیگر بتا
من مسلمانم نیم کافر بتا ۱۷۲

بیش از این از هجر خود زارم مخواه
زار وافگار ودل آزارم مخواه ۱۷۳

زرد شد رویم چو زر اندر فراق
رحمی آخر ای نگار سیم ساق ۱۷۴

چند باشد تیره روزم همچو شب
چند باشم هر شب اندر تاب و تب ۱۷۵

آخر ای بی رحم یار سنگدل
ای ز رخسارت مه تابان خجل ۱۷۶

من مسلمانم نه گبر وبت پرست
رحمی آخر از جفا بردار دست ۱۷۷

خوردوخوابم نیست دور از دوری تو
صبر وتابم نی زهجر موی تو ۱۷۸

نیست جز ذکر توام کاری دگر
نیست جز فکر توام یاری دگر ۱۷۹

آنچه هجرت میکند با جانم آه
برق سوزان کی کند با مشک کاه ۱۸۰

دل مسوزانم ز هجران بیش ازین
خانه خود را مسوزان بیش از این ۱۸۱

برده هجران تو از من صبر وتاب
صبر وتابم نه همی بل خورد وخواب ۱۸۲

هجرت از من برد آرام وتوان
آشکارا و نهان برد این وآن ۱۸۳

آنچه هجران توام با جان کند
کی به خرمن آتش سوزان کند ۱۸۴

الامان از درد هجران الامان
الامان از هجر جانان الامان ۱۸۵

زآتش غم چون سمندر سوختم
شمع سان از پای تا سر سوختم ۱۸۶

زهر غم پر کرد جامم را فراق
تلخ کردافسوس کامم را فراق ۱۸۷

همچو من کامش الهی تلخ باد
غره عمرش به دوران سلخ باد ۱۸۸

هجر رویت آتشی افروخته
جسم وجانم را سراسر سوخته ۱۸۹

ای ستمگر یا ربی پروای من
از فنون دلبری دانای من ۱۹۰

گشته ام از دوریت زار و نزار
نیستم جز استخوان تشریح وار ۱۹۱

از فراق روی ومویت ای صنم
از غم روی نکویت ای صنم ۱۹۲

جز فغان نی هیچ کارم روز و شب
غیر غم کس نیست یارم روز وشب ۱۹۳

گر مسلمان کس وگر کافر بود
هر جفا را آخری آخر بود ۱۹۴

آخر ای بی رحم دلبر چون شود
ای نگار ماه پیکر چون شود ۱۹۵

گر کنی رحمی به حال زار من
رحمی آری بر دل افگار من ۱۹۶

از کمند غم خلاصی بخشیم
از غم عالم خلاصی بخشیم ۱۹۷

درد بی درمان مرا درمان کنی
فارغم از محنت هجران کنی ۱۹۸

من از آن روزی که دل را دادمت
د رکمند بندگی افتادمت ۱۹۹

از تو صد امید بود اندر دلم
وه یکی ز آن صد نیامد حاصلم ۲۰۰

تخم مهرت را چو در دل کاشم
از تو صد امید یاری داشتم ۲۰۱

در جهان هر چند ناکامم ز تو
پر ز زهر غم بود جامم ز تو ۲۰۲

از تو باز امید من یاری بود
از توام امید دلداری بود ۲۰۳

گر ز ناکامی چو فرهادم ز تو
همچو فرهاد ار چه ناشادم ز تو ۲۰۴

باز ای شیرین شمایل یار من
ای ستمگر دلبر عیار من ۲۰۵

از توام امید یاریهاستی
از توام امیدواریهاستی ۲۰۶

از توام امیدها در دل بود
گر چه می دانم که بیحاصل بود ۲۰۷

گر چه کامم بی تو تلخ آمد زغم
غره عمرم به سلخ آمد ز غم ۲۰۸

هجر رویت گر چه برد از من توان
کردپیش تیر اندوهم نشان ۲۰۹

باز دارم لیک امید و صال
گر چه می دانم بود امری محال ۲۱۰

سخت دل ای دلربای عهد سست
عهدها با من نمودی از نخست ۲۱۱

لافها با من زدی از دوستی
خود بده انصاف این نیکوستی ۲۱۲

کز فراقت نالم اندر روز وشب
روز و شب باشم ز غم در تاب و تب ۲۱۳

می نگفتی از وفا کامت دهم
از شراب وصل خود جامت دهم ۲۱۴

خوب کام دل مرا کردی روا
بارک الله بارک الله مرحبا ۲۱۵

آنهمه یار لاف توچه شد
آنهمه لاف گزاف توچه شد ۲۱۶

گفتی از وصلت نمایم کامران
سازمت از کامرانی شادمان ۲۱۷

چون شد آن عهد وفاداری تو
چون شد آن آئین دلداری تو ۲۱۸

مهر تو با من چه شد کاینسان کنون
از غمت گردد دلم هر لحظه خون ۲۱۹

چون شد آن عهد وفا ای بی وفا
کت کنون نی جز جفا ای بی وفا ۲۲۰

بسکه سودا دارم از گیسوی تو
بسکه دارم شوق وصل روی تو ۲۲۱

گاه میگویم چو قیس عامری
آن ز جان از دوری لیلی بری ۲۲۲

از غمت ای دلبر پرناز و خشم
پوشم از بیگانه وازخویش چشم ۲۲۳

جویم از اهل جهان بیگانگی
شیوه خود را کنم دیوانگی ۲۲۴

از غم دل روی در صحرا کنم
رفته در ویرانه ای مأوا کنم ۲۲۵

برکنم دل از جهان واهل آن
چندی از اهل جهان گردم نهان ۲۲۶

جای در ویرانه ای سازم چو بوم
سوزم وسازم ز بخت تار شوم ۲۲۷

با دد ودام و سباع ووحش و طیر
خو کنم چندی در این ویرانه دیر ۲۲۸

از غم دوران مگر فارغ شوم
خوش بود از غم اگر فارغ شوم ۲۲۹

باز گویم این طریق عقل نیست
این حکایت ها ندانم بهر چیست ۲۳۰

این نه راه و رسم دانائی بود
باعث صد گونه رسوائی بود ۲۳۱

کی چنین کاری نماید عاقلی
غیر بدنامی ندارد حاصلی ۲۳۲

هر که در دل عشق جانان باشدش
صبر می باید به هجران باشدش ۲۳۳

لازم عاشق غم جانان بود
گاه وصل است و گهی هجران بود ۲۳۴

خون دل باید خورد عاشق مدام
عاشقان را خون دل باید به جام ۲۳۵

صبر باید عاشق از هجران کند
جان نثار حضرت جانان کند ۲۳۶

گاه میگویم که من گر عاشقم
گر به آن یار ستمگر عاشقم ۲۳۷

شیوه ام باید که شیدائی بود
از چه پروایم ز رسوائی بود ۲۳۸

عاشق از رسوائیش پروای نیست
آنکه عاشق هست ورسوا نیست کیست ۲۳۹

نیست کس عاشق نی ار از ننگ دور
ننگ از عشق است صد فرسنگ دور ۲۴۰

عاشقان را نیست غم از ننگ ونام
هستشان صهبای رسوائی به جام ۲۴۱

بازگویم گو که خود شیدا شوم
نیست غم تنها اگر رسوا شوم ۲۴۲

همچو وامق شهره اندر روزگار
گر شوم از عشق آن عذرا عذار ۲۴۳

زاین سبب در دل جوی غم نیستم
یک جوی غم در دوعالم نیستم ۲۴۴

لیک ترسم کآن مه نامهربان
گردد از این کار رسوای جهان ۲۴۵

یار میترسم شود رسوا چو من
نامش افتد بر زبان مردوزن ۲۴۶

شهره آفاق گردد زآن سبب
ز این سبب هر دم رسد جانم به لب ۲۴۷

خوشتر آن باشد که باغم سر کنم
خو بههجر آن پری پیکر کنم ۲۴۸

باز هم چندی کنم خوبا فراق
سوزم وسازم به درداشتیاق ۲۴۹

باز گویم نی دلم از سنگ وروست
دیگرم کو طاقت هجران دوست ۲۵۰

نی ز سنگ ورو بود از خون دلم
نیست از یک قطره خون افزون دلم ۲۵۱

چون کند اندرجهان یک قطره دم
با دو صد محنت هزار اندوه وغم ۲۵۲

طاقت از هجران نیارم بیش از این
صبر بی جانان ندارم بیش از این ۲۵۳

ای صبا ای از توام آرام جان
ای توام آرام جان ناتوان ۲۵۴

آیدش ز این گفته ها گردرد سر
قصه کوته کن سخن را مختصر ۲۵۵

همچو دل در پهلویش بنشین دمی
مر اگر ز این گفته ها دارد غمی ۲۵۶

یار را با خویشتن دمساز کن
لب سوی او بر نصیحت باز کن ۲۵۷

کای ستمگر تا به کی جور وجفا
میکنی با عاشقان با وفا ۲۵۸

کین عشاق از چه باشد در دلت
خود بگو از این چه آید حاصلت ۲۵۹

جور بر عشاق خونین دل مکن
کار بر ایشان دگر مشکل مکن ۲۶۰

بیش از این بر عاشقان مپسند کین
جور و کین کم کن بهایشان بعد از این ۲۶۱

از جفا کاری بکش دست ای نگار
رحمی اور بر دل از عشاق زار ۲۶۲

خون مکن دل عاشقان زار را
زآن مکن خرم دل اغیار را ۲۶۳

بیش از این جور ای بت شیرین مکن
بعد از این شبدیز کین را زین مکن ۲۶۴

عاشقان را گر چه دل خونکرده ای
زآنچه بتوان کرد افزون کرده ای ۲۶۵

لیک دیگر از جفاکش دست خویش
جور با ایشان مکن ز این پس چو پیش ۲۶۶

زآنکه ترسم ای بت بیدادگر
بی دلی آهی کشد از دل سحر ۲۶۷

از ستمکاری وبیدادت شبی
بر زبان آرد غریبی یا ربی ۲۶۸

روکندبیچاره ای بر آسمان
راز گوید با خدای خود نهان ۲۶۹

از جفا وجور تو ای سنگدل
بی کسی آهی کشد ازتنگدل ۲۷۰

آه ناکرده خدای آسمان
گلشن حسن تورا آید خزان ۲۷۱

صرصر غم خامشت سازد چراغ
از می حسمنت تهی گرددایاغ ۲۷۲

ای صبا با صد هزاران عجز ونال
از برای او بیاور این مثال ۲۷۳

شد زملکخود چو درکرمانشهان
منزل شیرین شه شیرین لبان ۲۷۴

گشت خسروز این حکایت باخبر
پای را نشناخت از شادی ز سر ۲۷۵

کرد آهنگ مقام یار خویش
شد به طوف کعبه دلدار خویش ۲۷۶

چون عنان بگشاد سوی دشت شاه
خاک ره آمد حجاب مهر وماه ۲۷۷

روز وشب صحرا به صحرا تاختی
گاه صیدی درکمند انداختی ۲۷۸

تا که شد نزدیک قصر آن نگار
با دلی خورسن از دیدار یار ۲۷۹

پس خبر دادندشیرین را ازآن
کاینکت پرویز آمد میهمان ۲۸۰

دولتی بی محنت امد در برت
سایه افکن شدهمائی بر سرت ۲۸۱

گفت تا از بهر شه خرگه زنند
در برون قصر جای شه کنند ۲۸۲

پس بپا کردند ز اطلس خرگهی
وه ه خرگه چون فلک شه چون مه ی ۲۸۳

اندر آن خرگاه اطلس جای کرد
مه در این طاق مقرنس جای کرد ۲۸۴

گفت تا بر روی شه بندنددر
شاه را سازند ازین غم خون جگر ۲۸۵

قصر را شیرین چومحکم در به بست
دل بر خسروچوعهداو شکست ۲۸۶

در برشه گشت دل زاین غصه خون
خون دل از دیده اش آمدبرون ۲۸۷

رود خون از چشم خود جاری نمود
رخ ز خون دیده گلناری نمود ۲۸۸

روی خودرا جانب شاپور کرد
با دلی پر ناله جانی پر زدرد ۲۸۹

گفت روز هر که عاشق هست تار
یا همین روز من مسکین زار ۲۹۰

آنچه با من از جفا شیرین کند
هر که عاشق یار با اواین کند ۲۹۱

یا همین یار من استی بی وفا
یا همین یار مرا نی جز جفا ۲۹۲

هرکه را بیدادگر یاری بود
در دلش اندوه دلداری بود ۲۹۳

از جفای یار زار است این چنین
صبح او چون شام تار است این چنین ۲۹۴

یا ز جور یار من زارم همین
روزتاری همچو شب دارم همین ۲۹۵

هر که عاشق هست دایم تلخ کام
زهر غم جای میش باشد به جام ۲۹۶

یا همین تلخ است از غم کام من
یا همین زهر است اندرجام من ۲۹۷

هر که دارد دلبری پرخشم وکین
همچوشیرین ترش روئی نازنین ۲۹۸

روز و شب چون زلف یار آشفته است
خانه دل را ز شادی رفته است ۲۹۹

یا همین آشفته ام من روز وشب
دل به رنج افکنده ام جان در تعب ۳۰۰

گفت شاپور ای شه فرخنده فر
ای مرا خاک رهت کحل بصر ۳۰۱

ای شهنشاه ملایک پاسبان
ای غلام درگهت شاهنشهان ۳۰۲

خون جگر از یار بودن تا به کی
وز غمش خونبار بودن تا به کی ۳۰۳

تلخ کامیت ز شیرین بهر چیست
گر چه شیرین است اما به ز کیست ۳۰۴

باشد اندر ملک اصفاهان مهی
حور پیکر دلبری تابان مهی ۳۰۵

نام نیکویش همین نی شکر است
پای تا سر خوشتر از نیشکر است ۳۰۶

خوشتر از این نیست تدبیر دگر
کت کنی یاری به شکر لب شکر ۳۰۷

تا مگر شیرین کشد دست از جفا
پا نهد در حلقه مهر ووفا ۳۰۸

چاره غیر از تیشه بهر خاره نیست
جور شیرین را به جز این چاره نیست ۳۰۹

بسکه وصف شکر از خوبی نمود
صبر وطاقت از دل خسروربود ۳۱۰

داد فرمان تا عنان داران خویش
راه ملک اصفهان گیرند پیش ۳۱۱

از جفا وجوریار آن شهریار
با دلی نومید از دیدار یار ۳۱۲

شد به عزم ملک اصفاهان سوار
گشت برکوهی مه تابان سوار ۳۱۳

رو به سوی ملک اصفاهان نهاد
لیک دل را در بر جانان نهاد ۳۱۴

رهنما شد سوی شکر گر دلش
عشق شیرین باز بوداندر دلش ۳۱۵

روز و شب طی منازل کرد ورفت
غصه دوری دلبر خورد ورفت ۳۱۶

قصه کوته چون به اصفاهان رسید
چون به طرف کعبه جانان رسید ۳۱۷

از لب لعل شکرخای شکر
سیر شد آن شه زحلوای شکر ۳۱۸

از شراب وصل او کردی بهجام
از مدام لعل اوخوردی مدام ۳۱۹

می نبودیشاه را در روزوشب
هیچ کاری غیر شادی و طرب ۳۲۰

پر بدش از باده مینای وصال
روز وشب سرخوش زصهبای وصال ۳۲۱

فارغ از درد وغم ورنج ومحن
با شکر لب شیرین سخن ۳۲۲

صبح تا شام آن شه فرخنده فر
غیر شادی می نبدکارش دگر ۳۲۳

لیک دلرخصت به خسرو می نداد
کوبردیکباره شیرین را زیاد ۳۲۴

گر چه شکر بودشیرینش نبود
چون به بردلدار شیرینش نبود ۳۲۵

آری آنکو پا نهد دردام عشق
تر کندلب گه گهی از جام عشق ۳۲۶

کی زکف دامان دلبر را دهد
مشکل از دامش به آسانی رهد ۳۲۷

شد چو ز این کردارها شیرین خبر
زآتش غم سوخت از پا تا بسر ۳۲۸

در برش زاین ماجرا دل گشت خون
شدزخون دیده رویش لاله گون ۳۲۹

گشت کاهی روی خوشتر از گلش
نشئه رفت از لعل مانند ملش ۳۳۰

از دلش صبر وسکون محمل ببست
دامن تاب و توانش شد زدست ۳۳۱

سنبل مشکینش افتادی ز تاب
هم لب چون لعل اواز رنگ وآب ۳۳۲

دیگرش پروای خودداری نماند
عشق کارش را به رسوائی رساند ۳۳۳

کرد دور از تن پرندوپرنیان
آمد از غیرت زجان خودبه جان ۳۳۴

جامه های نیلگون دربرکشید
معجر نیلی ز غم بر سرکشید ۳۳۵

آری آری آنکه باشد سوگوار
با پرند وپرنیان دارد چه کار ۳۳۶

جامه نیلی به بر بایدکند
خاک غم هر دم بهسر باید کند ۳۳۷

ریخت خوناب جگر از چشم تر
با دلی پر خون وجانی پر شرر ۳۳۸

گفت آوخ روزگارم تا رشد
از کفم چون دامن دلدار شد ۳۳۹

بسکه ازهجرش نمودم خون جگر
رفت وخوافکند خسروبا شکر ۳۴۰

در دلش آه مرا تأثیر نیست
چون کنم خود کرده را تدبیر نیست ۳۴۱

کاش آنروزی که شد مهمان من
غیر زهر غم نخورداز خوان من ۳۴۲

باده حسرت به جامش ریختم
زهر جان فرسا به کامش ریختم ۳۴۳

در به روی اونمی بستم دگر
خاطر او رانمی خستم دگر ۳۴۴

آنهمه با او نکردم کاش کین
نیست‌آری حاصل آن غیر از این ۳۴۵

در برش ز اندوه وغم دل گشت ریش
شد پشیمان از جفا و جور خویش ۳۴۶

ترسم ای شیرین شمایل یار من
هم شکر لب هم شکر گفتار من ۳۴۷

هم تو از بس جورو کین داری روا
روز وشب با عاشقان با وفا ۳۴۸

عاقبت روزی پشیمانت کند
وز پشیمانی پریشانت کند ۳۴۹

ای صبا رحمی نیاورد ار ز پند
پندهایت گر نیامد سودمند ۳۵۰

تا که شاید بر سر رحم آید او
زنگ جورو کین ز دل بزداید او ۳۵۱

پس بده سوگندی آن یار مرا
آن ستمگر یار عیار مرا ۳۵۲

کای مه بی مهر از جور و جفای
دست کوته کن به حق آن خدای ۳۵۳

کانس وجن خوانند او را کردگار
صبح روشن آفریدو شام تار ۳۵۴

هم منزه ذات پاکش از ازل
هم مبرا از نقایص وازخلل ۳۵۵

نی شریکش درجهان وواحد است
لایزال و لم یلد لم یولداست ۳۵۶

آنکه از بسیاری لطف وکرم
چون توئی موجود آورد از عدم ۳۵۷

قامتت را به ز نیشکر نمود
گیسویت را رشک مشک تر نمود ۳۵۸

لاله را کرد از جمالت منفعل
سرو را از رشک قدت پا به گل ۳۵۹

دادت از خوبی لبی خوشت ز قند
گیسوئی پر پیچ وخم همچون کمند ۳۶۰

صدهزاران دل به هر مویت اسیر
کردازمردوزن وبرنا وپیر ۳۶۱

کردت از قد سروی و از رخ مهی
ساختت در کشور خوبی شهی ۳۶۲

کاینقدر با ما مکن جور و جفا
شیوه خود را نما مهر ووفا ۳۶۳

برجفای اهل دل مایل مشو
باعث خون من بی دل مشو ۳۶۴

درشکست عاشق بی دل مکوش
بیش از این در امر بی حاصل مکوش ۳۶۵

هم نیامد گر که سوگندت به کار
باز نارود ار به دل رحم آن نگار ۳۶۶

خوان ز سعدی آن به دوران بی بدل
ای صبا از بهرش این شیرین غزل ۳۶۷

ای که رحمت می نیاید برمنت
آفرین بر جان ورحمت برتنت ۳۶۸

قامتت گویم که دلبند است وخوب
یا سخن یا آمدن یا رفتنت ۳۶۹

شرمش از روی تو آید آفتاب
کاندر آید بامداد از روزنت ۳۷۰

حسن واندامت نمیگویم بشرح
خود حکایت میکند پیراهنت ۳۷۱

ای که سر تا پایت از گل خرمنی است
رحمتی کن برگدای خرمنت ۳۷۲

ماه رویا مهربانی پیشه کن
سیرتی چون صورت مستحسنت ۳۷۳

ای جمال کعبه روئی باز کن
تا طوافی میکنم پیرامنت ۳۷۴

دست گیر این پنج روزم در حیات
تا نگیرم درقیامت دامنت ۳۷۵

عزم دارم کز دلت بیرون کنم
واندرون جان بسازم مسکنت ۳۷۶

گربه تیغ ای دلبر فرخنده پی
بند از بندم خدا سازی چونی ۳۷۷

از توحاشا ناله از دل بر کشم
یا لباس مهرت از تن درکشم ۳۷۸

من نگویم آن مکن یا این بکن
هر چه خود خواهی ز مهر وکین بکن ۳۷۹

شهرتی داردمیان مرد و زن
کآورد اندوه وغم طول سخن ۳۸۰

نیست چون این قصه را هیچ انتها
پس سخن را ختم کردم بر دعا ۳۸۱
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۳۸۱
کانال گوهرین در ایتا
۳۷۷
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۸ - درشرح حال خودگوید
گوهر بعدی:بخش ۱۰ - مناجات
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.