این متن شعری عرفانی و صوفیانه است که در آن شاعر از حالت مستی و بیخودی در خرابات مغان سخن میگوید. او از رهایی از تعلقات دنیوی و پاک شدن دل از صورت بیگانگان میگوید و خود را همچون لوحی ساده توصیف میکند. شاعر به آزادی از بندهای دنیا اشاره میکند و از ترس ویرانی ناشی از عمری که در مستی گذرانده، سخن میگوید. در پایان، او به تکفیر شیخ پاسخ میدهد و اعلام میکند که کفر و دین را به یکسان پذیرفته است.
محتوا شامل مفاهیم عمیق عرفانی و صوفیانه است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، اشاره به مستی و بیخودی ممکن است برای سنین پایین مناسب نباشد.
شماره ۲۴۶ - با سبوی میفروشان دست بیعت داده ایم
مست و بیخود در خرابات مغان افتاده ایم ۱
چون سبو از خود تهی گشتیم و حالی مدتی است
سر بپای خم ز روی بیخودی بنهاده ایم ۲
در پناه خم بجنگ شیخ سنگر بسته ایم
گو بیا سنگی بزن ما چون سبو آماده ایم ۳
در درون خم نهان همچون فلاطون حکیم
سالها بودیم چون می حالی از خم زاده ایم ۴
لوح دل را هر چه بود از صورت بیگانگان
همچو لوح کودکان شستیم و اکنون ساده ایم ۵
مینهد آزادگانرا چرخ اگر بند بلا
گو بیا بندی بنه ما را که نیز آزاده ایم ۶
سیل انده را بگو آبادی ما را مده
بیم ویرانی، که عمری شد خراب از باده ایم ۷
شیخنا ما را بتکفیر ارکنی تهدید و بیم
ره نیابی زانکه کفر و دین بیکره داده ایم ۸
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.