شاعر در این شعر از حال و روز خود میگوید که مانند صحرایی بیآب و علف است و در دام عشق گرفتار شده. او خود را ویرانهای میداند که نیاز به تعمیر دارد و آمادهی هر نقشی است. شاعر از قدرت و لطف الهی سخن میگوید و امیدوار است که با نگاه لطف و رحمت، دگرگون شود. همچنین، او از بیاعتنایی به تکفیر شیخ و زاهد سخن میگوید و تنها رضایت پیر مغان برایش اهمیت دارد.
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که درک آن برای مخاطبان جوانتر ممکن است دشوار باشد. همچنین، استفاده از اصطلاحات و استعارههای خاص شعر کلاسیک فارسی، نیاز به سطحی از بلوغ فکری و ادبی دارد.
شماره ۱۲۶ - من در این صحرا نهادم پا که نخجیرم کنند
در خم زلف بتی گردن بزنجیرم کنند ۱
سخت ویرانه شدم، از خویش بیگانه شدم
از کرم هنگام آن آمد که تعمیرم کنند ۲
من که لوح ساده ام هر نقش را آماده ام
دست نقاشان قدرت تا چه تصویرم کنند ۳
آیه حقم ولی نایل برحمت یا عذاب
خود ندانم تا که دانایان چه تفسیرم کنند ۴
من نحاس تیره و قلب و سیاه خیره ام
کیمیا کاران مگر تبدیل و تغییرم کنند ۵
خاک گشتم خاک و دارم چشم از اهل نظر
کز نگاه لطف و رحمت باز اکسیرم کنند ۶
گر ز من خشنود باشد خاطر پیر مغان
نیست باکی شیخ و زاهد هر چه تکفیرم کنند ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.