شاعر در این شعر از رنجها و غمهای خود میگوید. او احساس میکند که رازهایش را فاش کرده، با سکوتش دیگران را به خود نزدیک ساخته، و زندگیاش را به جادهای از غم تبدیل کرده است. هیچ دلی از نالههایش متأثر نشده، و او در دنیای غم خود به پادشاهی رسیده است. شاعر خود را مانند درختی میبیند که ریشههایش در زنجیر جنون محکم شده، و غم جهان را در خاطر دارد. در نهایت، او از ترک خود و جهان سخن میگوید.
متن حاوی مضامین عمیق عرفانی و غمانگیز است که درک آن به بلوغ فکری و تجربهی زندگی نیاز دارد. همچنین، برخی مفاهیم مانند ترک خود و جهان ممکن است برای مخاطبان جوانتر سنگین یا نامفهوم باشد.
شماره ۴۶۸ - از نهفتن، راز را رسوای عالم کرده ام
وز خموشی غیر را با خویش محرم کرده ام ۱
هر دمی از زندگی پامال فکری میشود
عمر خود را جاده غمهای عالم کرده ام ۲
سر نپیچیده است از تأثیر افغانم دلی
پادشاهی در جهان از دولت غم کرده ام ۳
همچو من نخلی ندارد گلشن آزادگی
در جنون تا ریشه زنجیر محکم کرده ام ۴
عالمی گردیده در خاطر، غم عالم مرا
ترک خود واعظ چه گویم،ترک عالم کرده ام ۵
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.