این شعر از درد و رنج روحی و عاطفی سخن میگوید، جایی که غم و ناتوانی نفس را میرباید و فرد را در قفس تنهایی و دلگیری محبوس میکند. شاعر از ناتوانی در برابر غم و فشارهای زندگی مینالد و به دنبال رهایی است، اما گویا راه فراری وجود ندارد. همچنین، اشارهای به تأثیرپذیری از آموزههای شیخ پیر و ناتوانی در برابر جذبههای عشق و زیبایی دارد.
مفاهیم عمیق عرفانی و عاطفی موجود در شعر نیاز به درک و تجربهی بالاتری دارد که معمولاً نوجوانان و بزرگسالان بهتر میتوانند با آن ارتباط برقرار کنند. همچنین، برخی از مضامین مانند ناامیدی و دلگیری ممکن است برای سنین پایینتر سنگین باشد.
شماره ۱۱ - قوی شد لاغر از گوشمال غم ز بس ما را
برون افتاد چون چنگ از بدن تار نفس ما را ۱
گلستانی که بی سرو قد رعنای او باشد
خیابانش ز دلگیری بود چاک قفس ما را ۲
چه باکوه غمت سازیم؟ کز بس ناتوانیها
ز پا می افگند هنگام برگشتن نفس ما را ۳
به آیین تواضع داد از پشت خمم عادت
بود از شیخ پیری حق این تعلیم بس ما را ۴
نهنگ نیستی زین بحر پر شورش بکام خود
کشد ماهی صفت هردم بقلاب نفس ما را ۵
رهایی نیست دل را زین سهی قدان دگر واعظ
ز هر سو کرده اند این نونهالان در قفس ما را ۶
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.