این متن بیانگر عشق و وابستگی عمیق شاعر به معشوق است. شاعر در این اشعار از حالت بیخویشتنی و فنا در عشق سخن میگوید و خود را در برابر معشوق کاملاً تسلیم شده میبیند. او از دست دادن هویت خود در حضور معشوق و تبدیل شدن به موجودی بیاراده و مطیع را توصیف میکند. شاعر همچنین از سخن گفتن با معشوق و حالتهای روحی مختلفی که در این رابطه تجربه میکند، سخن میگوید.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. مفاهیمی مانند فنا در عشق، تسلیم مطلق و از دست دادن هویت، برای مخاطبان جوانتر ممکن است دشوار یا نامفهوم باشد.
غزل ۲۴۶ - چو آمد روی بر رویم که باشم من که من باشم
که آنگه خوش بود با من که من بیخویشتن باشم ۱
من آنگه خود کسی باشم که در میدان حکم او
نه دل باشم نه جان باشم نه سر باشم نه تن باشم ۲
چه جای سرکشی باشد ز حکم او که در رویش
چو شمع آنگاه خوش باشم که در گردن زدن باشم ۳
چو او با من سخن گوید چو یوسف وقت لا باشد
چو من با او سخن گویم چو موسی گاه لن باشم ۴
سخن پیدا و پنهانست و او آن دوستر دارد
که چون با من سخن گوید من آنجا چون وثن باشم ۵
چو بیخود بر برش باشم ز وصف اندر کنف باشم
چو با خود بر درش باشم ز هجر اندر کفن باشم ۶
مرا در عالم عشقش مپرس از شیب و از بالا
مهم تا در فلک باشم گلم تا در چمن باشم ۷
مرا گر پایهای بینی بدان کان پایه او باشد
بر او گر سایهای بینی بدان کان سایه من باشم ۸
سنایی خوانم آن ساعت که فانی گشتم از سنت
سنایی آنگهی باشم که در بند سنن باشم ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.