خلاصه و ردهبندی سنی
18+
این شعر بیانگر احساسات عمیق و دردهای درونی شاعر است. او از رنجهای عاطفی، تنهایی، و ناامیدی سخن میگوید و از زندگی و خویشتن خویش قانع شده است. شاعر با تصاویر نمادین مانند آتش، آب، دام، و بازی نرد، حالات روحی خود را توصیف میکند و در نهایت به دنبال رهایی از خود و غبار شدن است.
محتوا شامل مضامین عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن برای مخاطبان جوانتر دشوار بوده و ممکن است برای آنها سنگین باشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند ناامیدی و رنجهای روحی نیاز به بلوغ فکری برای درک صحیح دارند.
شماره ۴۲۱ - ز خراش دم به رقت، ز گداز دل به دردم
ز خراش دم به رقت، ز گداز دل به دردم
دم آتشین بیانان بفسرد و گفت سردم ۱
شده ام ز خویش قانع به خیال جلق و دلقی
نه به درد بازگشتم، نه ز دیده آب خوردم ۲
دهم ار غذای مرغان به خیال دام و قیدم
کنم ار دعای یاران به هوای سرخ و زردم ۳
نکنم قفا به بازی که دو شش نشسته نقشم
نشوم ز لعب فارغ که عقب فتاده نردم ۴
به هوای ابر خیزم فکند ز پای ثقلم
به گذار سیل افتم نرود ز دیده گردم ۵
به قطار کس نگنجم چه گران بها اسیرم
به عیار خس نیرزم چه بلند قدر مردم ۶
بزنم ز ننگ سنگ و بکشم ز عار خنجر
به تهمتن ار درافتم بگریزد از نبردم ۷
بپرم هزار پایه ره بسته قطع سازم
بجهم هزار پله پی مور در نوردم ۸
به خزان و گل نپیچم نه ز قسم رنگ و بویم
به بهار و دی نسازم نه ز جنس گرم و سردم ۹
وزد از کمین نسیمی زندم به موج دریا
که سحاب خشک مغزم نه ز خار و نی ز وردم ۱۰
به سماع جان «نظیری » ز خودم خلاصیی ده
بفشان چنان غبارم، که غبار کس نگردم ۱۱
دم آتشین بیانان بفسرد و گفت سردم ۱
شده ام ز خویش قانع به خیال جلق و دلقی
نه به درد بازگشتم، نه ز دیده آب خوردم ۲
دهم ار غذای مرغان به خیال دام و قیدم
کنم ار دعای یاران به هوای سرخ و زردم ۳
نکنم قفا به بازی که دو شش نشسته نقشم
نشوم ز لعب فارغ که عقب فتاده نردم ۴
به هوای ابر خیزم فکند ز پای ثقلم
به گذار سیل افتم نرود ز دیده گردم ۵
به قطار کس نگنجم چه گران بها اسیرم
به عیار خس نیرزم چه بلند قدر مردم ۶
بزنم ز ننگ سنگ و بکشم ز عار خنجر
به تهمتن ار درافتم بگریزد از نبردم ۷
بپرم هزار پایه ره بسته قطع سازم
بجهم هزار پله پی مور در نوردم ۸
به خزان و گل نپیچم نه ز قسم رنگ و بویم
به بهار و دی نسازم نه ز جنس گرم و سردم ۹
وزد از کمین نسیمی زندم به موج دریا
که سحاب خشک مغزم نه ز خار و نی ز وردم ۱۰
به سماع جان «نظیری » ز خودم خلاصیی ده
بفشان چنان غبارم، که غبار کس نگردم ۱۱
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۴۲۰ - بسیار نظره کردم در گرم و سرد عالم
گوهر بعدی:شماره ۴۲۲ - سوخت چون شمع پای تا بسرم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.