این متن شعری است که در آن شاعر از عشق و دوستی سخن میگوید و بیان میکند که برای عشق و دوستی جان و دل خود را فدا کرده است. او از درد و بلای عشق میگوید و اینکه تقدیر همه چیز را تغییر داده است. شاعر همچنین از لطف و قهر عشق سخن میگوید و اینکه عشق او با جانش آمیخته شده است. در نهایت، او از بهشت و صراط مستقیم صحبت میکند و بیان میکند که بدون عشق و قرب شاهان، زندگی بینشاط است.
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و مفاهیم پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۲۱۰ - تا به بستانم نشاندی بر بساط انبساط
ناگهانم در برآوردی و ماندی در بساط ۱
برگشاد از قهر و لطف لشکر قهرت کمین
تا به دلها درنگون شد رایت انس و نشاط ۲
من ز بهر دوستی را جان و دل کردم سبیل
تا بوم کارم جهاد و تا زیم شغلم رباط ۳
اختلاط عشق تو با جان من باشد همی
تا بود خون مرا با خاک روزی اختلاط ۴
در سرای دوستی آن به که فرشی افگنم
خشت او باشد ز جان و خون او باشد ملاط ۵
تا اگر باری نباشم بر بساط دوستان
خاک باشم زیر پای چاکران اندر سماط ۶
احتیاط و حزم کردم در بلا و درد عشق
تیغ تقدیر آمد و شد پاک حزم و احتیاط ۷
ره ندانم جز به لطفت گر کنی لطفی سزاست
ره نداند جو به پستان طفل خرد اندر قماط ۸
هر که بگذارد صراط آید به درگاه بهشت
من نمیبینم بهشت و بیش رفتم صد صراط ۹
از دل آمد بر سنایی کس مباد اندر جهان
گر نماند بر بساط قرب شاهان بی نشاط ۱۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.