شخصی خطاب به شاه یزدانشناس از فداکاری خود در راه خدا میگوید و ابراز میکند که در آستانه مرگ، سه آرزو دارد: نخست، اینکه پس از مرگش به خیمهاش نزدیک نشوند تا کودکانش از نبود آب شیرین شرمنده نشوند؛ دوم، در ماتمش گریه نکنند تا دشمنان شاد نشوند؛ و سوم، از شاه میخواهد که از فرزندش (سید الساجدین) حمایت کند و به دو کودک یتیم و غمزدهاش رسیدگی نماید. شاه با شنیدن این سخنان گریه میکند و فرد در آغوش او جان میسپارد.
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی، اخلاقی و دینی است که درک آن به بلوغ فکری و تجربه بیشتری نیاز دارد. همچنین، موضوع مرگ و وصیت ممکن است برای کودکان سنگین باشد.
بخش ۸۰ - وصیت حضرت ابوالفضل به امام علیه السلام و شهادت آنجناب
به پروردگار جهان مرسپاس ۱
که دادم به راهت سرو جان پاک
نبردم من این آرزو را به خاک ۲
دم آخرینم رسیدی به سر
تن از بوی تو یافت جانی دگر ۳
کنون گر رسد مرگ من باک نیست
که انجا م هر زنده جز خاک نیست ۴
سه خواهش مرا هست ای شهریار
زراه کرم سوی من گوش دار ۵
نخستین بود تا روانم به تن
مبر سوی خیمه تن چاک من ۶
که از کودکان توام شرمسار
ز ناوردن آب شیرین گوار ۷
دوم آنکه درماتم من منال
مکن گریه اندر بر بدسگال ۸
چو گریی تو بدخواه خندان شود
به کین خواستن تیز دندان شود ۹
سیم آنکه گفتی که از همرهان
نمابد درین روز کس زنده جان ۱۰
مگر سید الساجدین پور من
که باشد پس از من امام زمن ۱۱
ازین درچو رفتی به سوی حرم
چنین کن سفارش بدان محترم ۱۲
که چون جای گیری به یثرب دیار
رها گشتی از پیچش روزگار ۱۳
ز عمت دو کودک بود درسرای
به جا مانده دل خسته و غمفزای ۱۴
تو آن نورسان را پرستار باش
زهر بد به گیتی نگهدار باش ۱۵
یتیم اند مشکن دل زارشان
پدروار بنگر به دیدارشان ۱۶
به گفتار او شه بنالید سخت
فرو ریخت خون از مژه لخت لخت ۱۷
سترداز رخ و چشم او خون و خاک
ببوسیدش آن چهره ی تابناک ۱۸
جوان دیده بر روی شه برگشاد
کشیدآه واندر برش جان بداد ۱۹
خنک دوستداری که در پای یار
چو جان داد یار آردش در کنار ۲۰
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.