این متن شعری است که در آن شاعر از عشق و علاقهی عمیق خود به معشوق سخن میگوید. او بیان میکند که عشق به معشوق آنقدر بزرگ است که قابل مقایسه با هیچ چیز دیگری نیست. شاعر از جفاهای معشوق و دردهای عشق شکایت میکند، اما همچنان عشق خود را بینظیر و بیهمتا میداند. او همچنین به وفاداری خود اشاره میکند و بیان میکند که هیچ چیز نمیتواند او را از عشقش دور کند.
این متن شامل مفاهیم عمیق عاطفی و احساسی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند جفا و رنج در عشق نیاز به بلوغ فکری و تجربهی بیشتری دارد تا به درستی درک شود.
غزل ۶۴ - عشق رخ تو بابت هر مختصری نیست
وصل لب تو در خور هر بی خبری نیست ۱
هر چند نگه میکنم از روی حقیقت
یک لحظه ترا سوی دل ما نظری نیست ۲
تا پای تو از دایرهٔ عهد برون شد
در هستی خویشم به سر تو که سری نیست ۳
بر تو بدلی نارم و دیگر نکنم یاد
هر چند که آرام تو جز باد گری نیست ۴
در بند خسی وین عجبی نیست که امروز
اسبی که به کار آید بی داغ خری نیست ۵
خصم به بدی گفتن من لب چه گشاید
من بنده مقرم که خود از من بتری نیست ۶
بسیار جفا هات رسیدست به رویم
المنة الله که ترا دردسری نیست ۷
بسیار سمرهاست در آفاق ولیکن
دلسوزتر از عشق من و تو سمری نیست ۸
بسیار گذر کرد در آفاق سنایی
افتاد به دام تو و از تو گذری نیست ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.